ابوالحسین نوری گوید «من بخدای عاشقم». او را بدین حدیث بگرفتند، و برنجانیدند، و گفتند که او زندیق است. ندانستند که عشق استغراق محبت است، محب ممتنع و عاشق ممنوع.
قال: عشق و محبت دو نهر است از بحر قِدم، که بر جویبار جان میگذرد. حق را صفات خاص است و او بدان موصوف. چون بعشق در فعل نگاه کند، جهانرا بارادت بیافرید؛ این عشق عموم است. چون عاشق را بدین عشق پدید آرد، بذات قدیم در آن نگاه کند؛ آن عشق خصوصست. این عشق بعلم قدیم از خود داند. آن دوستی حق است أنبیا و أولیا را. «یحبهم و یحبونه» خالص صفات قدیم دان. منزه از رقت طبع و تغیر حدثی، او در قدم بجمال خود عاشق گشت. لاجرم عشق و عاشق و معشوق یکی آمد. چون صفت شد، علت حدوث درو نگشت. چون خود عاشق خود شد، خواست که خلقی بیافریند تا موقع عشق و نظر او شود بی وحشت، و انس و سرمدیت خویش ارواح عاشقانرا بیافرید. دیدهشان بجمال خود بینا کرد. ایشان را بیاموخت که من پیش از شما عاشق شما بودم «کنتُ کنزاً مخفیا فأحببتُ أن اُعرَف.»
چون آن مرغان مقدس جمال حق بدیدند، بدان جمال بدو عاشق شدند. بپیمان عشقش تا ابد پیمان کردند. عشقشان هر ساعت زیادت آمد، زیرا که معشوق قدیم نهایت ندارد. عشق از جمال او آمد؛ از آن بی منتهاست. عاشق جمال ازلی بودند؛ از آن ابدی شدند. کاروانسالار عاشقان چون از بیابان قدم فرا ساحل عدم رسید، از معشوق ازل عاشقان حضرت را پیغام آورد. گفت: «حق میگوید- جل اسمه-: چون دانم که بر دل بندۀ من شغل من غالب شد، شهوت بندۀ خویش در سؤال و مناجات خویش بنهم. چون بنده این چنین شود، بمن عاشق گردد و من برو عاشق شوم. چون چنین شوم، نگذارم که بر وی سهوی رود. حجاب کنم میان او و میان سهو». گفت«ایشان أولیاء مناند حقاً که ایشان دلبران منند. ایشان قومیاند که هر آنگه بر اهل زمین عقوبتی خواهم از بهر ایشان بردارم.» این حدیث استاد عاشقان شیخ ابوعبداللّه خفیف- قدس اللّه روحه- روایت کند.
بدایت عشق در تن عبودیت آمد. دوم: سؤال و مناجات. سیوم: ملکوت و جبروت دیدن. چهارم: رؤیت و صحبت حق. دیگر: کلایت و رجولیت و قبول دعوت. جوانمردا! اگر عاشقی، از حدث بیرون شو که بازار عشق کون برنتابد. در سراپردۀ جمال و جلال شو، تا از قِدم هم چون قِدم عاشق آیی. ای خجسته همایی که بجناح هستی در نیستی پری! بمنقار بیچونی صدر قلب خود دری. ای مهربان عشق ورزان حجال اُنس! اگر فرّ پرّ سیمرغ وحدتی، مایۀ جناح عصمت کو؟ مگر بمقراض تنزیه بر توحید بریدهئی. اگر ز عشق بیرون نایی، در داستان گرز گیران تفرید تر دامنی، زیرا که کواکب «انّی رأیتُ أحد عشر کوکباً» پیش اختر شمار قدم زخم «انی بریء مما تشرکون» دارند. سپیدۀ مهره زن بجوامع الکلم چون شباهنگ «سبحان الذی أسری» پیاده گشت، در جلال شاهد قدم بی ثنا شد. ای دُرد صرفی! از زاویۀ عبودیت در میکدۀ عشق شو، تا چون خورشید سایه گستر «ألم تر الی ربک کیف مد الظل» همه جان شوی، تا چون بچشم جان در جهان نگری، عقل جان خردمندان عشق بجان ببری.