ابوالحسین نوری آواز مؤذن بشنید، گفت «سَمّ الموت.» آواز سگ بشنید، گفت «لبیک و سعدیک!» ازو پرسیدند که «این چیست؟» گفت «مؤذن را غیرت بردم، زیرا که غافل است، تا بدان اُجرت ستاند. اگر نه اجرت حطام دنیاوی بودی، این بانگ نماز نگفتی.» و آواز سگ؟ گفت «ذکر حق است- و ان من شیء الا یسبح بحمده ولکن لا تفقهون تسبیحهم- ایشان ذکر بی ریا گویند و بی عوض، برای این لبیک گفتم.»
قال: این قدر در فهم مردم گفت. او رادرین حال مقامات است، که جز خواص ندانند. بسیار بود که مؤذن بنطق حق سخن گوید عارفانرا. و بسیار بود که نه آلت خطاب باشد، چون نه از مقام خطاب گوید عارف برنجد. اگر از مقام خطاب گوید، ببانگ مؤذن جان بدهد. عارف نوری مراقب مقام خطاب بود. مؤذن از حق آنگاه نه آگاه بود، زیرا گفت که «سَمّ الموت». بسیار بود که بزبان وحش و مرغ سخن گوید، عارف را بدان بخواند. آنرا مقام جمع و عین و جمع جمع گویند، نسبت بدین قول شارع شرع عشق آمد، گفت «نطق اللّه علی لسان عمر».
در قصّۀ عشق تند «نودی من شاطیء الوادی الایمن فی البقعة المبارکة من الشجرة أن یا موسی انّی أنا اللّه» برخوان. چون از شجره گفت، جمع جمع است. چون گفت «إنّی أنا اللّه» افراد قدم از حدوث است. حدثان از عیان بیرون برد. گفت «ای تو! مرا از ما طلب کن». گرد شجر جان گرد، برای چه گرد مکان گردی؟ مرا ازمن جوی، که قرب ما بعد حدث برنگیرد. اگر چهرۀ زیبای ازل دیدی، «تبتُ الیک» چه گویی؟ اگر «انّی أنااللّه» شنیدی در دشت مدین «أرنی» با که گویی؟ از بزم خرد بگذر که در چین صفت نقش ملکوت جز دیدۀ جبروت نبیند. دور اعصار چه پیمایی؟ که جانان در عزت بیچونی از ازل بی ازل و از قدم بی قدم شد.