قرآن کریمبه زبان فارسی

ایضاً فی شطح أبی الحسین النوریّ ۲

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

ابوالحسین نوری گوید- رحمة اللّه علیه- که «قُرب در قرب در اشارت ما بدان عالم بُعد بُعد است».

قال: درین سخن اشارت بعجزست از ادراک حقیقت و بدیدن نفس و هوی و دعوی در حقیقت عبودیت. اگرچه عبودیتیان نیکو محضراند، هر زمان کویی پیش ایشانست که ناخوب کارتراند. لیکن گناه ایشان سرمایۀ پارساآنست، و دم ایشان روح زندگانی عشق پاکان. «ذُنوب المقربین حسنات الابرار» مریدانرا رؤیت ثواب طاعتست، و عارفانرا عقاب، زیرا که از حق بغیر نگاه کردن کافریست. درین دم شیخ در رؤیت تقصیر خود بود، برانداخت آنچه بر دل وی گذشت از دون حق. گفت که منم بطاعت من، خویش بعبادت خویش از حق محجوبم و از قرب آن دور، من که مراد او باشم، کی بندۀ او باشم، عبادت من در خورد حدث است نه در خورد قِدم.

نبینی که غمناک عشق ازل، نخاس عروس اجل، قهرمان «قاب قوسین»، سیمرغ آشیان کونین، سید پاکان نبوت، سایۀ عاشقان معرفت، محمد هاشمی- صلوات اللّه علیه و آله- چون رخت دولت معرفت بر رخش محبت نهادی و رُخ فزای جهان ازل کردی، از آن گران سنگیِ گنجور سپهر، نقطۀ جانش براق اشتیاقش باتفاق لنگ آمدی. چون فرو ماندی بر بارۀ عجز و وصول شهر شرع، شرق قِدم از بودن عدم با وی بتافتی؛ و قفچاق خرگاه داران مرغزار عزت وحدت بر وی تُرکی کردی، دانستی که نمی‌تواند بدم عدم قِدم کشیدن. آن طوق دار عشق عروس کبریائی از سر اندوه ناکی در حق از غیرت حق فنا خواستی، گفتی «لَیتَ ربّ محمّد لم یخلق محمّداً!» ببین که چون در رؤیت تقصیر شُکر پادشاه بی مثال افتاد، تا در غنای آن جمال افتاد، انجمن سالار پرهیزان معرفت از توانگری بقا در فقر فنا افتاد. چون غناء وصول در خزانۀ عزت کنه قِدم یافت،دانست که سر تنزیه مراد آن دارد، که حدث از قدم جدا شود بزبان «لااُحصی ثناء». از غناء بی خودی در معرفت دست بداشت، زیرا که طریق وصول در سیر حدث بنگردید. گفت «الفقر فخری».

ای فقیر دل سوز! ای شمع جهان افروز! طبع جان از طمع وصول قدم مبرا کن. بفقر بی فقری و برنگ جان نایافت صورت فقر مطرا کن. چون بألماس خرد دُرّ دُرج بدر سفتی، بجلال بیچونی حق که سر اسرار بزبان بی زبان گفتی. نوری از قلت ادراک جمال حق در مشاهدۀ حق جنبید زیرا که قربت آنجا بعیدست. حدث از جناب قدم کیست؟ و مرغ روح در قفص ازل چیست، چون صمدیت از مطالعۀ خلقیت منزهست؟

ای عقل و جان! کجایید؟ شما از آن جهان طلب مزد خدمت کنید و زود ازین میدان بمرکب نیستی گذر کنید. ای حکیم! تا کی حکمت نظم کنی و بازار عقل بدین نزهات گرم کنی؟ ندیدی که «شدید القوی» در «سدرة المنتهی» با حریف «دنی» چون خویشتن داری کند، چون گوید «و ما منا الا له مقام معلوم»؟ رو که بر شاهان تصوف زمانه و نزد گُردان معرفت یگانه، تازه رویا! اگر شرف مکان مکین خواهی؛ بند طبع آدم بگسل تا هم چون جان عمر جاودان یابی و در جهان مریدان عشق را قبلۀ جانان باشی. چه مرغی که رخت عشقت خراسان وحدت برنتابد؟ چه شمسی که جز از مشرق قدم برنیایی؟ اگر از آدم و حوا نسب داری با حریف در مجالس عشق چه گذر داری؟