گویند که ابوالحسن نوری- رحمة اللّه علیه- بر لب فرات خفته بود و ازدست سرما بآفتاب رفته. قرابتی نزدیک از میراث پدر او ملکی نفیس بسیصد دینار فروخت بود و بنزد او آورده. آن زر بستد و متمکن بر لب فرات بنشست. دُرُستها یک یک بیرون میآورد، و در دجله میانداخت و میگفت «ای سیدی! بدین قدر مرا میفریبی.» ناتمامان بدو انکار کردند، گفتند «اگر در راه خدای خرج کردی، أولی بودی».
قال: این قول کسیست که یک شمه از بوی حقیقت نشنیده است. اگر عارف در عارف حجاب شود، باید که خود نیز در بحر اندازد. فکیف که هر دو کون؟ هرچه یک طرف چشم جان بیننده را حجاب کند، باید که آن حجاب را مضمحل گرداند از عین تمکین آنرا یک یک در میانداخت؛ و اگر نه، بیک دفعه در انداختن عجب بود تا از فتنۀ این زودتر رستی.
نبینی که حق- سبحانه و تعالی- از حال سلیمان چون خبر داد «ان عُرض علیه بالعشی الصافنات الجیاد»، چون اسبان شاهی بر آن شاهد ذوالجلالی عرض کردند، در حسن تصویرشان آیت «سنریهم» آیینۀ آیات جمال صفات بنمود؟ از مشهد عبودیت در جمال ربوبیت بماند. چون جان کمان عشقش از معشوق قِدَم حظ جمال برگرفت، غیرتع توحید او را رشک نمود. گفت: تو هنوز در آیینۀ «رب ارنی کیف تحیی الموتی» مینگری.
هان که آفتاب قدم در غرب ابد رفت، نوزادگان عدم را برانداز، که رخش قدم خریطۀ دبیران تزویر ملکوت ارض و سما برنگیرد. چون خود را باز دید، خود را در غیر یافت. چون ابراهیم شمشیر برگرفت، بتان آیات را زخم «فجعلهم جذاذاً» زد، از رشک عشق گفت «انی احببتُ حُبّ الخیر عن ذکر ربی». این اصنام امتحان عشق بیاورید «رُدّوها علی» همه را پاره پاره کرد. «فطفق مسحاً بالسوق و الاعناق». در شرع عارفان شریعت محبت در عشق چنین میفرماید که هرچه دون معشوق بود، آنرا آتش زن، اگرچه بهشت باشد و هرچه در آنست. آنچه بر خود نپسندند، برای فتنه بکس نیز نپسندند. حدیث «ما تحب لنفسک» بیاد دار، و در معرفت جملۀ وجود جز حق خوار دار.
خبر نداری که در جریان خاطر حق در مشاهدۀ باری، جان متواری بغیر اللّه التفات نکند؟ دیدۀ سید پاکان ملکوت در مشاهده جز حق ندید «ما زاغ البصر و ما طغی». سر سِرّش در عیان عیان بجنان التفات نکرد، زیرا که دیدۀ معرفتش از مکحلۀ «قل اللّه ثمّ ذرهم» بمیل «فاعلم انّه لا آله الا اللّه» بسرمۀ «ما کذب الفؤاد ما رأی» مکحول بود، اگرچه مطیت کام عشق گزارش تحت و قر «انا عرضنا الأمانة» در صحرای «قاب قوسین» رنجور بود. ندیدی که ناقه کش مهد «سبحان الذی أسری» در بطحاء مکه مفتاح کنوز گنجور ممالک عالم چون آورد؟ گفت: سلیمان قهرمان ولایت عشق تو بود، خزانۀ ملک آفاق تراست «هذا عطاؤنا فامنُنْ أو امّسِک بغیر حسابٍ.» خواجۀ عاشقان رایت «الفقر فخری» سر بآسمان قِدم افراشته دید، گفت:ای پیک نامۀ اسرار! و ای مسافر عالم انوار! نی نی، «لایا رَبّ! و لکنّنی اجوع یوماً و اشبع یوماً».