قرآن کریمبه زبان فارسی

باب پنجم در فواید متفرقه

تحفة اهل العرفان — شرف‌الدین ابراهیم بن روزبهان ثانی

بر اصحاب شریعت و ارباب طریقت پوشیده نماند که: وجود مبارک شیخ کبیر روزبهان، قدس الله سره، آیتی بوده است از آیات ربانی و عنایتی از عنایات سبحانی. جامع بودمیان علم شریعت و حقیقت. و او را مصنفات خوب و کمالات مرغوبست به عربی و پارسی، هم در علم شریعت و هم در علم حقیقت. و او را شطاح فارس خوانند و تمامت کتاب کشف الاسرار که ازمصنفات اوست عین شطح است. و هر کس که مطالعۀ سخنان شیخ فرماید که: او را در طریق الله قدمی راسخ باشد، و در علوم ظاهر و باطن مستحضر بود، و بر اصطلاح ارباب تحقیق واقف، تا معنی رؤیت و کشف و مشاهده و التباس داند، و او را حظی وافر و نصیبی کامل حاصل گردد.

و سخنان شیخ بعد از تتبع بسیار بر سه قسم یافته شد:

سخنهای بلند در غایت غرابت و عذوبت و عبارات لطیفه و اشارات شریفه و بیشتر فهمها از آن قاصر و از این قسم چند نکته ایراد کرده شود و قسمی دیگر علوم ظاهر به لسان اهل علم مبین کرده.

قسم اول به خط مبارک شیخ یافته شد:

«قال عنقاء مغرب الذات و سباح بحر الصفات روزبهان: سمعت من فلق صبح الازل اسرارا ربانیا، فصرت شطاحاً سبحانیا» و هم از این قسم فرموده: چون بازار اسرار به جواهر ارواح مزین شد، مساقط غیب پنهان شد، مقام خود ندیدند زیرا که کون مضمحل گشت. ظهور تجلی از یمن ازل جمال خود بنمود، همه مسلوب گشتند، به قبضه عزت یمین ایشان متحیر دید همه را به یک قبضۀ جلال مقبوض کرد، اشباح و ارواح پیدا شد. سر قدیم از سراچۀ قدم ذره وار در هوای هویت متصل و منفصل شد همه در تحیر افتادند. به نعت منادات حق بشنیدند همه در سجود افتادند. کما قال عز سبحانه: حتی اذافرع عن قلوبهم، قالو ماذا قال ربکم؟ قالواالحق و هو العلی الکبیر. لطایف حق به تجلی در آمد، دست در حبل متین زدند. این قرب قرب ایشان را در بعد افکند. ابتداء ایام در بقا و قدم سفر میکردند، تا به شادروان غیب الغیب صفات الهام بارید، قطرات بحر دیمومیت در صمیم سرشان فتاد و کلمة القاهاالی مریم و روح منه صد هزار موسی و عیسی ارنی گفتند. چون سرمازاع البصر به بحر کبریا پیدا شد، انبیاء و رسل به صورت آدم آمدند، آب و گل با جان و دل آشنائی کردند، تا از نقطه نقطۀ دایرۀ توحید در منقار آن مرغان بماند، نقوش صمدیت با ابدیت هم قران شد. چون برسیدند به قدم هم دام آدم شدند تا در جلال تجلی نقش بی نقش در سر: «صورکم فاحسن صورکم» نقش ایشان آمد. چنانکه پیغمبر صلوات الله و سلامه علیه فرمود: رایت ربی فی احسن صورة: همه به خلق حق بیرون آمدند «تخلقوا باخلاق الله» چون روح از ارواح جدا شد، به تخمیر آدم مخمور شدند، لباس مایی بپوشیدند. در کار گاه الهی در عزب خانۀ توحید دانه چینان از خرمن آدم مردانه چیدند. چون «ولا تقربا» شنیدند، همه مستقبل ازل شدند، چون در عصیان افتادند از نکرت، نکرت غالب آمد. چون اقداح افراح سلسبیل و زنجبیل رها کردند، شرب از قدس ذات بودایشان، ندانسته از برای این گفتند: «و لاتقرباهذه الشجره» در شاخ لا چند هزار میدان از بقاوبها ظاهر شد. هر چه دیده بودند، در عین عین گم کردند. شاهان توحید خواستار شدند، تا به مرقات صفات عزیمت یافت ذات کنند، تا مگر در عبودیت افتند. حق سبحانه و تعالی مر حقیقت توحید بایشان نمود، تا حظ ربوبیت از ایشان بستاند. راه به حقیقت نبردند، ندا آمد که: «واسجد و اقترب» که راه بقا و قدم اینجا است. چون از خلق حق کار جمال حق از خاک و آب آدم صد هزاران شهرستان شریعت برآورد و حظ ربوبیت بدیشان داد، در قالب قوسین هلال جمال بدیدند، نکته در نکته پنهان شد. پس از قلاع ملکوت از منجنیق عزت صد هزار احجار توحید ببارید تا یکی خسته دل گشت چون یونس. یکی خوش طرب شد، چون سلیمان. همه جامه ها چاک کردند تا دل و جان را محمد وار علیهم الصلاة و السلام، در صفات غرق شد. چون به ذات رسید خواست که نطق بر آورد، جز تحیر راه نبود، از آن گفت: لااحصی ثناء علیک.»

قسم دوم- شیخ چنین فرماید قدس الله روحه که: جان و دل وعقل را مشاهدات است. مشاهدۀ عقل کشف صفات قدرت است از پس پردۀ آیات.

واسطی گفت قدس الله سره: ضحکت الاشیاء للعارفین بافواه القدرة» و مشاهدۀ دل ادراک نور یقین است چنانکه گفته‌اند مشاهدةالقلب ادراک الیقین. و مشاهدۀ جان مر مشاهده عیانست چنانکه در بهشت مومنان را وعده فرموده است که او را به بینند وجوه یومئذ ناضرة الی ربها ناظرة. شیخ قدس الله روحه، فرمود: حق سبحانه و تعالی جواهر انسانی را به تفاوت آفرید: بعضی کثیف ارواح و بعضی لطیف، بعضی سیاه و بعضی سفید. ظهور تفاوت روح در تفاوت اخلاق است: یکی با سخاوت و یکی با بخل، بعضی با اخلاق حمیده، بعضی به اوصاف ذمیمه، بعضی را ارواح از انوار ملکوت پیدا کرد، و آن ارواح انبیاء و صدیقان و مقربان است، و در حجال جلال خود بداشت، و تجلی نور جمال بدیشان فرمود، و به صفتشان متصف گردانید. چنانچه ابونصر سراج گوید، رضوان الله علیه، که: روح انبیاء را از نور ملکوت آفرید، و ازین سبب است که مشتاق شدند ایشان به جلال و جمال حق تعالی. و ارواح مومنان از روحانیت بهشت آفرید، لاجرم به بهشت مشتاق شدند و ارواح غافلان از هوا آفرید، و ازین است که غافلان میل به آرزوی دنیا کنند. و این غلطی بس بزرگ بود که گویند: ارواح همه یکسان است، زیرا که روح رسول صلوات الله علیه، قدسی است و ارواح انبیاء و صدیقان همه ملکوتیست. پس قربت رسول صلوات الله علیه، بیش از آن انبیاست. و ارواح صدیقان مقرب تر به نسبت با عام. و شیخ فرمود که: رویم، قدس الله روحه، کسی را فرمود که: لیس هذاالامر الاببذل الارواح، و الافلا تشغل بترهات الصوفیه.

شیخ قدس الله روحه گفت که: یحیی معاذ رازی گفت: اگر فردای قیامت عذاب کردن خلق را به من حوالت کند، من عاشقان را عذاب نکنم. گفتند: بچه سبب؟ گفت: از برای آنکه گناه عشق اضطراریست نه اختیاری. قال الله تعالی: «فمن اضطر غیر باغ و لاعاد فلا اثم علیه» این سخن به یکی از کبار مشایخ رسید، گفت: اگر من یحي را بدیدمی،با او خصومت کردمی، که چرا عشق را گناه خواند. عشق نه گناهیست، شیخ روزبهان قدس الله روحه فرمود که: امام احمد حنبل را گفتند: این گروهی صوفیان در مساجد بی علم به توکل نشستهاند امام گفت: که علم است که ایشان را نشانده است. گفتند که: همت ایشان بر کبیرهای است گفت: ندانم قومی بزرگتر از آن قوم که از دنیا به کبیرهای راضی شدهاند، گفتند: آن قوم برمی‌خیزند و رقص میکنند. گفت: ایشان را ساعتی رها کنید تا به حق تعالی شادمانی کنند.

شیخ گفت: حکمت بر سه نوع است حکمتست در اقوال و حکمت است در افعال، و حکمتست در احوال. حکمت در اقوال عالمان را است، وحکمت در افعال عابدان راست، و حکمت در احوال عارفان راست. و علامت حکمت آنست که بنده مالک غضب خود شود،

شیخ گفت در حدیث است که: حق جل و علا طایفهای از ملایک آفریده است که کار ایشان آنست که به شب گرد بندگان حق گردند. هر کجا معدهای خالی یابند از لقمۀ حرام معدن حکمت سازند و حکمت آنجا بنهند.

شیخ قدس الله روحه العزیز، فرمود که: ذوالنون مصری چنین گوید که: «الزهاد ملوک الاخرة و هم مساکین العارفین». و دیگر فرمود که: یحیی بن معاذ چنین گفت: حدود الزهاد حدود رهبانیة، و حدود العارفین حدود ربانیة».

شیخ فرمود که: حریص درویش است، و اگر همه ملک عالم دارد. و قانع توانگر است، و اگر چه عریانست و هیچ ندارد.

شیخ قدس الله سره فرمود که: نقل است از خضر صلوات الله علیه، که: میان حق، جل جلاله و بنده هزار مقامست. ذوالنون مصری گفت: میان حق و بنده هزار علم است.

فایده- جنید بغدادی قدس الله روحه گفت: میان بنده و حق هزار قصر است. و به عبارتی دیگر فرمود: هزار مانع است، و ناگزیر است رونده را که از آن بگذرد.

فایده- شیخ فرمود: گفتهاند که: آدم در زمان توبت هزار حج کرد، و هزار نوبت از هندوستان به کعبه آمد و هر حج او عبارت از زیارت کعبه بودی در هر زمان و هر اوان که بودی. و بعد از حج هزارگانه او را گفتند: نه حج هزارگانه بود که گناه تو را زایل کرد بلکه اجتباء واصطفاء بود که تو را از گناه پاک کرد.

فایده- شیخ قدس الله روحه، در مناجات و دعا فرمود: « الهی اذاکان معصیتی بارادتک و قدرتک فینبغی من کرمک ان تمحها بعفوک». و یقول فی بعض مناجاته: «الهی انعمت علی بوصلک و ما شکرت. فسلبته منی». فالان استغفرک مکان شکرک فتجاوز عنی یا عالم اسرار صمیم فواد المشتاقین، و یا ناظر تلهب نیران قلوب العاشقین، هب لی نورا من انوار قدسک، اقتبس بهاضیاء انسک، به حق صفیک و حبیبک و خیر خلقک محمد صلی الله علیه و سلم و علی آله و عترته و صحبه اجمعین.

فایده-شیخ رحمةالله علیه، فرمود اصول طریقت ما بر هفت چیز است:

اول: از هر چه غیر حق است بیرون شدن در دنیا و آخرت

دوم: تمسک به آداب انبیاء و اولیاء کردن

سیم: رعایت بر دوام کردن

چهارم: صوم دهر داشتن

پنجم: نظر در علوم مشایخ کردن

ششم: باسالکان «طریق الله و القاصدین الیه» صحبت داشتن

هفتم: در سماع با اهل آن نشستن

فایده- شیخ گفت هر آن کس که به سخن ما باور ندارد، و این طریقت منکر شود، از غفلت و سهو او باشد، که ما را بر ثبوت این طریقه و این کلمات شواهد شرعی و دلایل عقلیست.

شیخ فرمود که: چون عزیز مصر یوسف را بخرید، زلیخا را گفت: «اکرمی مثواه». جایی شریفش فرود آور. فرمان او را رد نکرد، و هیچ جای عزیزتر از دل ندید، رخت محبت یوسف در دل نهاد « قد شغفها حبا».

فایده- روزی شخصی به خدمت شیخ آمد و گفت: ای شیخ بزرگوار و ای یگانۀ روزگار حال آنست که ریاضت نمیتوانم کشیدن، و عبادت بیشمار نمیتوانم کردن. مرا طریقی نمای، و مرا به راهی نزدیک به حق برسان. شیخ جواب فرمود که: برو و جای خود در دل دوستان خدای به دست آور، که هیچ راه نزدیکتر از دل دوستان وی نیست، که دل منظر نظر ربانیست، و مخزن اسرار سبحانی.

فایده- نقلست که: چون شیخ رحمةالله علیه، از طرف پسا به شیراز آمد اول روز که فایده فرمود در مسجد عتیق، در اثناء تذکیر گفت: چون به مسجد میآمدم، در کوچه کاه فروشان، زنی دختری خودرا وصیت میکرد که: جان مادر تو را چند نصیحت کنم که: روی بپوش، و از دریچۀ جمال به هر کس منمای مبادا که به واسطۀ حسن و جمال تو کسی در فتنه افتد. سخنم نمیشنوی، مر نصیحتم قبول نمیکنی؟ روزبهان چون این سخن بشنید، خواست تا آن زن را گوید که: اگر نصیحتش میکنی، و مانع میشوی، که خود را منمای، این سخن از تو نشنود، و این سخن قبول نکند، که حسن دارد، و مر حسن قرار نگیرد، تا عشق را قرین خود نگرداند.

چون شیخ این سخن بفرمود، از سالکان طریق الله یکی حاضر بود، این سخن تیر نشانۀ او گشت. نعرهای بزد و جان تسلیم کرد. و آوازۀ در شهر افتاد که شیخ روزبهان به تیغ سخن جانها بر هم خواند زد. اهل شهر روی به خدمتش نهادند و مرید خدمتش گشتند.

فایده- شیخ نور الله ضریحه، در کتاب تحفةالمحبین که از مصنفات مبارک اوست، چنین آورده است که: خداوند جل و جلاله وحی فرمود به داود پیغمبر، صلوات علیه، فقال: «یا داود انی خلقت قلوب المشتاقین من رضوانی، و قطعت من قلوبهم طریقا الی، و یزدادون فی کل یوم شوقا».

فایده- شیخ قدس الله سره، فرمود در کتب آسمانی آمده است که داود پیغمبر، صلوات الله علیه، گفت: یا رب دوستان خود را به من نمای! وحی فرمود که: به کوه لبنان رو که در آنجا چهارده تن از جوان و کهل و پیر. چون به ایشان رسی، سلام ما به ایشان برسان، و بگوی: چرا از من حاجتی نمیطلبید. به یقین بدانید، و معلوم گردانید که ما شما را برگزیدهایم به دوستی خود، و ولایت شما را ارزانی داشتهایم. داود، علیه السلام، به کوه لبنان رفت، آن طایفه را بر کنار چشمهای آب دید که به عبادت مشغول بودند. چون داود را بدیدند ازو بگریختند. داود، علیه السلام، چون حال چنان دید، ایشان را گفت: «انی رسول الله الیکم». از حضرت خدا پیغامی به شما آوردهام. ایشان چون این بشنیدند، پیش داود آمدند. داود علیه السلام ایشان را گفت: پروردگار شما سلام میرساند که: من شما را به دوستی خود برگزیدهام، و به نظر عنایت هر ساعت در شما نظر میکنم. به سمع قدیم آواز شما میشنوم. چرا از من حاجتی نمیطلبید؟ ایشان چون این سخن بشنیدند، چشمهاشان اشک ریزان گشت، و دلهاشان شور انگیز شد. شیخ ایشان برخاست گفت: سبحانک سبحانک نحن عبیدک و بنوعبیدک فاغفرلنا ما قطع قلوبنا من ذکرک فیما مضی من عمرنا، یکی دیگر گفت: سبحانک سبحانک نحن عبیدک و بنوعبیدک فامنن علینا بحسن النظر فیما بیننا و بینک. ویکی دیگر گفت: سبحانک سبحانک نحن عبیدک و بنوعبیدک فتحیری علی الدعا و قد علمت انه لا حاجت لنافی شیئی من امورنا فادم لنا الزوم الطریق الیک و اتمم بذلک المنةعلینا. و یکی دیگر گفت: سبحانک سبحانک نحن مقصرون فی طلب رضاک فاعنا علیه بجودک». و یکی دیگر گفت: که: سبحانک من نطفة خلقنا، مننت علینا بالتفکر فی عظمتک فتحیری علی الکلام من هو مشتغل بعظمتک، متفکر فی جلالک فطلبنا الدنو بنورک. ویکی دیگر گفت: سبحانک سبحانک کلت السنتناعن دعائک لعظم شانک و قربک من اولیائک وکثرة محبتک علی اهل محبتک. و یکی دیگر گفت: سبحانک سبحانک قد عرفت حاجتنا اماهی النظر علی و جهک. و یکی دیگر گفت: سبحانک سبحانک کیف تحیری العبد علی سیده اذا امرتنا بالدعاء بجودک فهب لنا نورا یهتدی به فی الظلمات من اطباق السماوات. و یکی دیگر گفت: سبحانک سبحانک اسالک تمام نعمتک فیما وهبت لنا و تفضلت به علینا. و یکی دیگر گفت: ندعوک ان تقبل علینا و تدیمه عندنا. و یکی دیگرگفت: سبحانک سبحانک لا حاجة لنافی شیئی من خلقک فامنن علینا بالنظر الی جمال وجهک. و یکی دیگر گفت: سبحانک سبحانک اسالک من بینهم ان تعمی عینی عن النظر الی الدنیا و اهلها، و قلبی و عن الاشتغال بالاخرة. و یکی دیگر گفت: سبحانک سبحانک انک تبارکت و تعالیت، محب اولیائک. فامنن علینا بالاشتغال القلب بک عن کل شیئ دونک.

چون ایشان ازین دعا و مناجات فارغ شدند، حق، جل و علا وحی فرمود به داود که: دوستان ما را بگوی که: کلام شما شنیدیم، و اجابت دعوات کردیم، امر ما چنانست که از یکدیگر جدا شوید، و هر یکی گوشهای اختیار کنید از برای خود، که زود باشد که از سر لطف کشف حجاب فرمایم، تا انوار جلال ما به بینید. داود علیه السلام از حضرت عزت سئوال کرد که: این بندگان این قربت و منزلت از حضرت تو به چه یافتند؟ حق جل وعلا فرمود: به حسن ظن، و بازداشتن نفس خود از دنیا و اهل دنیا و مناجات در خلوت با حضرت ما. و این منزلت و مرتبت هیچ کس نرسد بر آن الا آنکه خود را از دنیا و اهل دنیا دور دارد، و به هیچ چیز از دنیا دل خود مشغول ندارد، و ما را بر همۀ خلق ما برگزیند. هر آن کس که چنین کند عاطفت ما او را دریابد، و کشف حجاب فرماید، تا به دیدۀ بصیرت انوار کبریاء ما را نظر کند پس هر ساعت او را کرامتی ارزانی داریم و السلام.

فایده- شیخ فرمود که: در کتب آسمانی آمده است که: بندۀ من به حق تو بر من که من تو را دوست میدارم، به حق من بر تو که تو مرا دوست دار. و همچنین گفت که: وحی فرمود که: اگر برگشتگان حضرت ما بدانند که اشتیاق ما تا به چه حد است به ایشان، جگرهای ایشان از شوق ما بگدازد. چون کرم ما به برگشتگان چنین است، به بین که آنها که روی در حضرت ما دارند لطف ما با ایشان چگونه بود.

قسم سوم- اندر حکایات و اشعار و غیره

شیخ ما، رحمةالله علیه، دو نوبت به کعبه رفته بود، و وقفه یافته. از معتبران منقولست که چون به کعبه رسید به سر در کعبه رفت، وقتش خوش شد، حلقه کعبه را بگرفت و به زبان نیریزی فرمود:

وش روی تو گل چو شدستوقایش و بو شدست
روی گلن دوست موشخن بس کس گوشدست

این بگفت و حلقه کعبه را بجنبانید. مجاوران حرم گفتند: کعبه را دیدم که در حرکت آمد.

حکایت- شیخ قدس الله روحه العزیز فرمود که: چون در بادیه میرفتم، شبی در خواب رفتم. چون از خواب درآمدم، خود را درکوی دیدم خار مغیلان بسیار بر سر، آن قافله گذشته. چون حال چنان دیدم، باحق در مناجات آمدم، گفتم: الهی روزبهان می داند که موت حق است و عالم بقا ازین عالم بهتر است. پریشان دل از آنست که اگر آنجا درگذرم، سنت رسول تو بر من بجای نیاورند، و نماز بر من نگزارند. درین مناجات بودم که مرا از من بستدند. خطاب آمد که: روزبهان ما تو را به این موضع نه از برای آن آوردهایم که وفات تو این جایگاه باشد. بلی این زمین سالهاست تا قدم تو از ما میخواهد، ما مراد این زمین درین زمان بر آوردیم، و تشریف ولایت در تو پوشیدیم، و تو را بخشیدیم، و فردای قیامت اولاد و اسباط تو ببخشیم به تو. گفتم: الهی بیش ازین به بخش که بخشایندهای. پس خطاب آمد که هر کس که به در شبکۀ رباط تو بگذرد و به صدق زیارت تو بکند فردای قیامت او را به تو بخشم. و امثال این کلمات از مشایخ عجیب و غریب نباید شمرد، که از رسول صلی الله علیه و سلم منقولست که فردای قیامت از امت من کس باشد که هفتاد هزار تن را بوی بخشند و السلام.

حکایت- روزی شیخ روزبهان، روحه الله روحه، در مسجد عتیق به نماز جمعه رفته بود. در وقت آنکه امام تکبیر دربندد، وخلایق تکبیر میبستند، شیخ نعرهای بزد چنانکه اهل مسجد بشنیدند. چون از نماز فارغ شدند، ائمه و مشایخ شیراز روی به حضرت وی نهادند، از خدمت وی سئوال کردند که: بیان فرمای که نعره زدن شیخ در آن زمان از چه بود؟ شیخ اظهار نمیفرمود. بعد از الحاح بسیار که بنمودند، فرمود که: چون خلق به نماز مشغول شدند، شیطان را دیدم که از در مسجد درآمد، و بر صفها میزد، و نماز بر ایشان آشفته میکرد. چون به این صف رسید که من در آن بودم، نفسی از یاد حق بر آوردم، و او را از زمین پارس به زمین هندوستان انداختم. و این معنی که شیخ فرمود، موافق اثر است. چنانکه آورده‌‌اندکه: چون بندۀ مومن استعاذت کند از شیطان، و به یاد حق مشغول شود، حق تعالی میان بنده و شیطان هفت خندق پیدا کند، که سعت آن حق تعالی داند. و الله اعلم.

حکایت- شیخ، قدس الله روحه، در معنی این حدیث که رسول، صلوات الله و سلامه علیه، فرمود: ان الجنة بالمشرق الحدیث، بعد از تاویلات که فرموده بیان کرده که: این جنت اشارت به بستان الاولیاست، و حکایتی نقل کرده ازابوعبدالله که گفت: در مسجد الحرام بود و رفیقی داشتم ابوالخیر نام از بحیرن. ناگاه هفت تن را دیدم که از در مسجد در آمدند، و به طواف مشغول شدند. چون از طواف فارغ شدند: به هنگام رفتن ابوالخیر مرا گفت: ایشان را دریاب که از اولیاء حقاند. من از پی ایشان برفتم. ایشان را دریافتم، و با ایشان میرفتم. یکی از میان ایشان مرا گفت: باز گرد. من فروماندم، بزرگ ایشان مرا گفت بگذار تا بیاید. جواب داد که به چهل سالگی نرسیده است. گفت: رها کن شاید که محرومش نگذارند. بعد از آن با ایشان میرفتم، و زمین زیر قدم ما گوئیا طی میکردند. ناگاه خود را اندر مدینه رسول، صلی الله علیه و سلم. یافتم. از زیارت رسول، صلی الله علیه و سلم، فارغ شدیم. همچنان در صحبت ایشان میرفتم تا هنگام شام. ناگاه به مرغزاری رسیدیم پر لاله و انواع ریاحین و مرغان رنگین بسیار آنجا. هفتاد تن آنجا دیدیم، نماز شام و خفتن بگذاردیم. چون شب بگذشت، و تباشیر صبح پیدا شد، نظر کردم شهرستانی دیدم سور آن از سنگ سفید پاره پاره برهم نهاده، در غایت لطافت، چنانکه بدان زیبائی هرگز ندیده بودم. جوئی عظیم در اندرون آن شهر میرفت. بر در آن شهرستان شبکهای از زر نهاده بود، و در آن سرای بستان از زر بود. چون در اندرون رفتیم بستانی دیدیم، که هرگز بدان زیبائی ندیده بودم و نشنیده، چنانکه صفت بهشتست. قبههادیدم از زر، و جویبارها و درختان که همه ساقهای آن زر بود. و انواع میوه در آنجا بود، از سیب و امرود و امثال آن، الادرخت خرمابن، و انواع مرغان در آنجا. چهل شبانروز در آنجا اقامت ساختیم که محتاج به وضو ساختن نبودیم. بعد از چهل شبانه روز چون بیرون آمدیم من سه عدد سیب از آن بستان بیرون آوردم. مرا گفتند خاطرت میل کدام طرف میکند. گفتم از آنجا که به خدمت شما رسیدم. از ایشان پرسیدم که این چه موضع است؟ گفتند: این را مدینةالاولیا خوانند، تزهت گاه دوستان حق تعالی است، که هر سال حق، جل و علا، یک بار در شام بریشان ظاهر کند، و یکبار به کوفه. و آن کس بدین موضع رسد که او را چهل سال تمام باشد، الا تو که رسیدی به فیض فضل حق تعالی. چند گامی با ایشان بنهادم. ناگاه از چشمم غایب شدند. چون نظر کردم به موضع خود رسیده بودم. آن سیبها با من بود، یک سیب از آن تناول کردم، چند روز محتاج طعام و شراب نبودم. به ابوبکر کتانی رسیدم، این حکایت با او در میان نهادم. از من طلب سیبی کرد. سیبی به وی دادم. چون باز خانۀ خود رفتم، چون شبانه آن سیب در جیب خود طلبیدم باز نیافتم. روزی دیگر شخصی به من رسید. مرا گفت چرا این سخن باز گفتی، ما آن سیب از تو باز ستدیم، و از ابوبکر کتانی سیب دیگر بازستدیم. پس از آن به ابوبکر کتانی رسیدم، مرا گفت: چیزی عجیب غریب دیدم. گفتم: چه دیدی؟ گفت: آن سیب که به من داده بودی در حقهای نهاده بودم، و سر حقه برنهاده بودم. امروز رفتم حقه به جای خود، و سیب در آنجا نیافتم.

حکایت- شیخ گفت، قدس الله روح العزیز، که: ابوعبدالله گفت: غوث را دیدم که وی را قطب خوانند، نام وی احمدبن عبدالله البلخی، در زمین مکه در سنه خمس و عشرة و ثلثمائة، برگردونی از زر، و ملائکه آن گردون را در هوا میکشیدند به زنجیر از زر. او را گفتم کجا خواهی رفت؟ گفت: به پرسش برادری مومن که به وی مشتاقم. گفتم: چرا از حضرت عزت نطلبی تا او را بر تو آوردی؟ گفت: اگر چنین کردمی کجا ثواب زیارت یافتمی.

حکایت- شیخ گفت که نقلست که: ابوبکر واسطی در کشتی بود، کشتی بشکست. واسطی گفت: برتختهای ماندم، خود با زن خودکه در کشتی بود. زن را درد زادن گرفت، و فرزندی در وجود آمد. مرا گفت: ای مرد از برای خدا مرا دریاب که به غایت تشنهام. گفتم: الهی حال میدانی. این سخن هنوز تمام نگفته بودم که از بالای سر خود آوازی شنیدم. چون نظر کردم مردی را دیدم در روی هوا نشسته، رکوهای از یاقوت سرخ در دست داشت، در آن سلسلۀ زرین بسته پر آب. مرا داد، ازو بستدم. زن را دادم. بیاشامید، و خود نیز باز خوردم. او را گفتم: چه کسی که رحمت خدای برتو باد! گفت: من مردی ام که از برای رضای دوست هوای خود را ترک کردهام، مرا بدین هوا نشاند و هوا مسخر من کرد.

حکایت- شیخ، رحمةالله علیه، فرمود: جوانی در عرفات ایستاده بود، وقت دعا خلق دست برداشته بودند، و دعا میکردند، و حاجت میطلبیدند. آن جوان خاموش بود، شخصی بر او رفت، گفت: ای جوان زمان اجابت است، مکانی مکرم است، و زمانی معزز، چرا دعائی نمیکنی، و حاجتی نمیطلبی، و دستی برنمیداری؟ گفت: ای عزیز چکنم اگر زبان است، آلوده است از غیبت، و اگر دست است، در معصیت و زبانی شایسته ندارم که حاجتی طلبم، یا به دعا بردارم. مرا روی خواستن و طلب کردن و گفتن نیست. اگر تو را هست، بگوی و بخواه.

شیخ فرمود سهل ابن عبدالله تستری گوید که: آیات حق را، و معجزات انبیاء را، و کرامات اولیا را، و معونات مریدان را، و تمکین اهل خاص را.

فایده- در سخنان شیخ، رحمةالله علیه، چنین مطالعه افتاد که: مجنون عامر روزی لیلی رادید، طاقت نداشت دیدن او را، بیفتاد و بیهوش شد. لیلی را خبر کردند، به بالین او آمد، و سروی از خاک برگرفت. مجنون دیده برداشت، گفت: ای لیلی زینهار مرا به حال خود رها کن، دست بر من منه که دنیا در سر کار تو کردم. مبادا که آخرت نیز در سر تو رود.

فایده- و همچنین آوردهاند که چون لیلی را شوهر از دنیا برفت، مجنون را گفتند: لیلی از برای تو بخواهیم. گفت: نه. گفتند: چرا؟ گفتی وقتی که در حبال شوهر بود من او را از برای حق ترک کرده بودم. پس چیزی که از برای حق ترک آن کرده باشم، چگونه باز سر آن روم. و السلام.

من انشاء الصدر الامام العالم عماد الدین محمدبن رئیس الی سلطان العارفین و قدوة العاشقین سیدالاقطاب الهادی الی طریق الصواب شطاح فارس ابومحمد روزبهان البقلی قدس الله روحه العزیز.

بسم الله الرحمن الرحیم

آن تاج بخش اقلیم تصوف، و تخت نشین عالم تعفف، سردار سراندازان طریقت، سردار سرافرازان حقیقت، امیر احرار فتوت، مشیر اسرار نبوت، ملک اهل طاعت، سلطان کشور قناعت، یوسف خلوت سرای اعزاز، یعقوب بیتالاحزان شیراز، طبیب شیفتگان سجود، حبیب حضرت واجب الوجود، خلیفۀ حق در زمین، سید اقطاب علی الیقین، صدر دین و دولت، کمال ملت احمد، در عدت پادشاهی، و مدت نامتناهی، و تواتر لطف الهی، سالیان مدید باد.

داعی مخلص و چاکر متخصص، به غایتی نوش داروی آن لهجت لطیف، و نیازمند نعت آن محاضرت شریف است، که مسرعان اوهام به کنه آن نرسند، و منهیان اقلام از شرح آن عاجز آیند. و از پادشاه لم یزل تأخیر برای اکتحال بدان غرۀ میمون و طلعت همایون میخواهد. و سائل الله لایخیب. پوشیده نماند که شب یکشنبه سابع ذی الحجة سنة ثلاث و ثمانین و خمسمائة بعد از چهل و سه سال که رد پای غی و ضلالت دست به دست میگردد و در بستر جهالت پهلو به پهلو میغلطد، دعا گوی را از مکمن غیب و مهب انس ندای: «افلایتوبون الی الله» در دادند. و چون صدای «ویستغفرونه» از دروازۀ گوش به دریچۀ صماخ در حجرۀ دماغ آمد، «والله غفور رحیم» عنان کامکاری و زمام بردباری از دست دل در ربود، و روی به خلوت خانۀ «ومن یتق الله» آورد، و از تنگنای و یجعل له مخرجاً در مطبخ «ویرزقه من حیث لایحتسب» خزید، و مشرف «و من یعمل سوأً اَو یظلم نفسه» خوانچۀ «ثم یستغفر الله یجدالله غفورا رحیما» در پیش نهاد. چون معدۀ ندامت انباشته شد، علم امانت افراشته گشت، شراب سالار و انیبوا الی الله ساغری از مروق توبت در داد، و به سماع یحب التوابین در کشید. اکنون در چمن لاتقنطوا من رحمة الله سرمست منتظر ان الله یغفر الذنوب جمیعا افتاده، و دست در عروۀ عنایت و همت مبارک سلطان العارفین میزنم، تا در بارگاه انه هو الغفور الرحیم این عاجز را امانی خواهد، از فریب مکاید نفس اماره و شره و حرص و طمع این بیچاره عظیم ترسناک است. والحمدلله علی نعمائه.

هذه جواب من انشاء الشیخ الکبیر سلطان العارفین و قدوة المحققین سیدالاقطاب المرشد الی طریق الصواب ابومحمد روزبهان البقلی قدس الله روحه العزیز الی الامام العالم عمادالدین محمدبن رئیس رحمةالله علیه.

بسم الله الرحمن الرحیم

سپاس آن خداوندی را که طایر ایمنی را به جرس ندای محبت و نادیناه من جانب الطور الایمن از قفس امتحان باز چمن گلزار صفاء و وفاء آورد. و زاغان طبیعت را از ریاض شریعت براند، وعندلیب روح مقدس را به خطاب و انیبوا بخواند. عنقاء مغرب جان که فطرت طور عالم بقاء است از ورای قاف قهره با کهسار جاءالله من سیناء و استعلن بساعیر و اشرق من جبال فاران کشید، و از فلق قل الله ثم ذرهم صبح وصال دمید وحسن الاقبال بیانتقال مسافر ینزل الله وجه بقاء مر آن دم روی نمود. در وقت اسحار استغفار هل من سایل، هل من مستغفر، چون نداء القی السمع و هو شهید به گوش جان بشنید، از کان جوهر قدس در طبع انس روح وار خود را جلوه کرد، قهرمانان یهدی لنوره من یشاء او را به مجالس الفقراء جلساءالله آوردند. آن گنج نهان رحمن که تحت مزابل نفس انسانی بود بیعیار شیطانی در دار الضرب ایمان عیان شد. و آن شمس خاور محبت از غمام غیم فرقت بیان شد. چون سراچۀ جان را به نور آن روان منور گشت، به نفخۀ تعرضوا النفحات الرحمن مجالس دوستان منور گشت. چون جان غم زده حدیث آن مقبل یگانه و شمع زمانه بشنید، از مسرت اطناب ببرید، و این قطعه همی گفت:

شکر این آمدن که داند گفتعذر باز آمدن که یارد خواست

الحمدلله که شهرستان دل باز دست سلطان عشق رسید، و لشکرهوا و هوس برمید. عقل او که قهرمان جانست خسته وار عصمت شادروان بارگاه اوج قدس از غبار وسواس بیفشاند. جان و جسم هم رنگ آدم گشت. از ولایت عقل و علم اهرمن بگریخت، و دست دل به دامن جانان رسید.

ملک سلیمان تراست گم مکن انگشتری

رویی که به آب صفاء صورکم فاحسن صورکم بشستند، و منقوش نقش خاتم فتبارک الله احسن الخالقین کردند، آن یوسف زمانه در چاه هوا و اهل هوا نگذارند. و چون او را به حبل و اعتصموا بحبل الله بدان جذبت در میان الفت در آوردند، ندای یا بشرای هذا غلام بما رسید، از شادی مصر جان پر محبت او گشت.

اینک هلال دلها آمد پدید ناگههان ای هلال جویان «ربی و ربک الله»

چون یوسف، بر تخت توفنی مسلما و الحقنی بالصالحین نشین، تا انجم فلک پیشت فرو ریزند، و ملک سماویان عالم معرفت ترا سجود کنند «و خرواله سجدا». چون آدم ثانی گشتی، و به کسوت ملکوتی رسیدی، هان و هان تا دانۀ از تله شیطان مخوری، که در آن مرکز ذوالجلال کروبیان تو را خدمت کنند «اسجدوالآدم». درین مهبط سرای ندم چون آدم غم خوار هر دمی و صد ربنا ظلمنا و هر نفسی و هزار تبت لیک با مجلس یحب التوابین و یحب المتطهرین چون آدم و عیسی با فلق صبح اول تلقین گیری، و مطایای نام کبریا که مهاد عرایس ملکوت کشند غبار احدیتشان به جان پذیری، شاهد مشاهد واسجد واقترب شو، تا هلال جلال جان را در مقام مراقبت ترانی کنی. چه کنی این گلخن دیو را که به هر گوشه صد هزاران غول جان گدازند. روی فرا جهان غیب آر که در آستان آن جهان همۀ انبیاء و اولیاء مدهوشاند.

هان که عالم گرفت دیو سپیدخیز و تدبیر رخش رستم کن

بر رای آن بزرگوار پوشیده نماندکه در وقت حضور کرمان این سرو چمن و شمع انجمن به طرف میدان موالات به چشم خوش بدیدم، آن نهان بر نهان را بجان و دل بخریدم. مرغی که صید دل ماست، هم در چمن ماگرید، صد هزار قطرات دعاء محبت در آن مجلس از دیدهها ریزد:

دانی که چرا زنند آن طبلک باز تا گم شده را به راه باز آرد باز

دانی که نظر ایشان اکسیر اعظم است چون ابریز احمر از آتش محبت بر آوردند، آن عروس زمانه راه را در شاه ذوالجلال لایزالی در آوردند. مبارک باد این قدم و این دم. فاستقم کما امرت و لاتتبع الهوی. انا فتحنالک فتحا مبینا لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ماتاخر، و یتم نعمته علیک، و یهدیک صراطا مستقیما، و ینصرک الله نصرا عزیزا.

بدان بحب بین یدی نجویکم صدقة و کلمات منقوش اقلام میمونه، که نجوم زاهر لآلی بیضا مشک آگین به معانی مملو اسرار از آنها مسرت نمود و دعاها گفته شد. احسن الله مئواک و طیب ماواک، و ارشدک الی مقاصد امناء الطریقه و ادلاءالحقیقة، اکرمک بالاستقامة فی الطاعة، و الهمک علوم المعرفة، حتی تکون من الشاهدین المشهودین المقربین، بمنه وجوده و سعة رحمة، و سلم تسلیما کثیرا دایما جسیما. و صلی الله علی خیر خلقه محمد و آله و عترته و صحبه الطاهرین.

و له فی اشعاره قدس الله روحه العزیز

هر شب که سر به طارم خضرا برآورمگرد از قمام عرش به غوغا بر آورم
در گاه صبح زمزمهای چون کنم ز شوق فریادها ز گلشن حورا برآورم
چون ارغوان صبح بر آید ز شاخ شرقخوناب دل زدیده چو صهبا برآورم
گر عندلیب جان خموش آورم به بانگآواز درد بلبل گویا بر آورم
جان از قرار کون بر آوردهام به عشقپای نهاد از گل دنیا برآورم
گلبامها عشق زنم هر شبی به چرخشور ازکنار قلعۀ مینا برآورم
آمد زمان آنکه از ین خانه دژمآرامگاه جان سوی بالا برآورم
در خواب کشف رفتهام اصحاب کهف وارناگه سر ازخمار مناجا برآورم
از عشق شور و فتنه بر انگیزم از جهانوانگه در بساط محاکا برآورم
اندر علوم معرفتم صدزبان بودوانگه به سر جمله معما برآورم
چون مست عشق او شدم اندر جهان عشق رخش کیان به دامن هیجا برآورم
غرقه شدم به بحر جلال ازل چنانکز دم هزار لؤلؤ لالا برآورم
بارستمان عشق به صحرای ذوالجلالنعره زنان نفس به محابا برآورم
درحلقۀ محاورت عشق اگر شومهر لحظه سر بسر بمحارا برآورم
هر شب که سوی عالم معنی شوم نهان اول قدم به تارک جوزا برآورم
چون سیلها دیده فشانم زخون دلدریای خون ز صخرۀ صما برآورم
چون از شراب قرب دنا مست گشتهاماقدام جان به سوی تدلی برآورم
گردم زنی ز نفحت روح وصال حقبوی هزار گلبن بویا برآورم
جلباب چرخ کهنه شود هر شبی ز نومن از صفاء آه مطرا برآورم
ساغر کشان شوم سوی صحرای لم یزلبس لشکر قدم سوی صحرا برآورم
پیدا شود هلال جلالش به ناگهانچون نوخوهان همیشه من آوا برآورم
از خم صبغةالله جان را کنم به رنگوانگه به رنگ جامه مصفا برآورم
خنیاگران عرش بگریانم آن شبیکز شوق نالههای سویدا برآورم
بس پردهها بسوزم اندر حجاب غیبچون از نهاد آتش سودا برآورم
آن صبحدم که آدم از آن «برآورید»آن دم ز سر نکتۀ اسما بر آورم
چون شربت شراب وصالش مرا بود آشوب چین وخلخ و یغما بر آورم
دامن کشان ز شوق به قاف اندرون شومو زتاب درد عزلت عنقا برآورم
چون روح قدس هم نفسم شد در آسمانشاید که بانگ رمز مسیحا برآورم
چون در سئوال ارنی مست آمدم ز شوقبس آه گرم از آتش موسی برآورم
در خانه قلندر یکتا زنم قماروانگه هزار داود به عذرا برآورم
غواص بحر علم لدنی شدم ز لطفلؤلؤی معرفت خضر آسا برآورم
چون در قدم سفر کنم از لاوهو رومازلا هزار منزل عمیا برآورم
رخت خزانۀ ملکوتی ز خاکدانسوی سرای عالم اسرا برآورم
چون در بحار وصفش صد غوطه خوردهامدُرهّای سِّر هو به تمنّا برآورم
چون جان به نور قدرت او متصف شدستنبود عجب که صد ید بیضا برآورم
چون روح را جنان ز عشق آمد و ز عشقهر لحظه جان به عرش معلا بر آورم
گر طفل دینۀ عدمم غم مخور به من من طفل دینه در ره فردا برآورم
ا زمنتها زنند دم آنها که عارفندمن وصل در طریقۀ مبدأ برآورم
حسن و جمال آینۀ جان ما شدستبس آینه ز صورت زیبا برآورم
آمد زمان آنکه مطایای معرفتپر بار شوق و عشق به عقبا بر آورم
دامن کشان شوم سوی حضرت به راه قدسدست طرب به سایۀ طوبی برآورم
چون دیده گشت پر ز جمال وجلال دوستآنگه ز هر دو کون تبرا برآورم

وله ایضا روح الله روحه العزیز

بیا تا دست از این عالم بداریمبیا تا پای دل از گل برآریم
بیا تا بند گردون بگسلانیمبیا تا کار دنیا ها سرآریم
بیا تا بردباری پیشه گیریمبیا تا تخم نیکوئی بکاریم
بیا تا از دل و جان در غم یارچو ابر نوبهاری خون بباریم
بیا تا در بساط حسن جانانبهر دم صد هزاران جان نثاریم
بیا تا در بساط کم زنانشزهر چه آن کمترست خود را کم آریم
بیاتا در بلا و امتحانش چو شیران شکاری پای داریم
بیا تا هر دو عالم پیس عشقش به عشق اندر کم از ذره شماریم
بیا تا در مرادش بی مرادیگزینیم و بهانه در نیاریم
بیا تا پیش امرش همچو مردانسراندازی کنیم و سرنخاریم
شراب الفت دردش کشیدیمدم اندر دم هنوز اندرخماریم
به دار الضرب عشق او چو اکسیرعیار هر عیاریرا عیاریم
چو دل غارت شد اندر شوق عشقشبیا تا در غمانش جان سپاریم
در آن مجلس که گوهر ها فشانندبیا تا ما دل پر غم بیاریم
بیا تا در ره آورد وصالشبرای نو رهی جان را نوآریم
شباهنگ فلک خود نیک داندکه ماهر شب به لیل اندر نهاریم
همه مرغان عالم نو برانندبدان ای جان که ما مرغان پاریم
همه بیکار میگردند ازین کاربه جان جان که ما خود عین کاریم
درین میدان سفلی گاه ناوردبه مرکبهای ربانی سواریم
در اقلیم معارف مرکب عشق به گِرد نقطۀ وحدت مداریم
در آن مجلس که مردان وصالندو رای دست مجلس از کباریم
ز مقطع های کون و آفرینشدر آن میدان چو بینی بر کناریم
چو طوفان قدم سیلاب رانددر آن طوفان وحدت پای داریم
میان لشکر عشاق حضرت زاخیار همه عالم خیاریم
نگارستان بستان ازل راچو بینی از نگارستان نگاریم

وله ایضا قدس الله روحه العزیز

منم که مطلع صبح ازل جنان منستمنم که خازن سر قدم روان منست
هوای عالم علوی مطار روح منستنشان خاتم ملک ابد به جان منست
بیان عقل کل اندر مراتب جبروتهر آنچه گوید یک نکته از بیان منست
خمیر مایۀ اسرار درخزانۀ عشق از آن جهان سراسیمه در جنان منست
ز بحر علم لدنی و رمزهای خضرهزار چشمه از آن بحر دردهان منست
درین زمانه منم هم قران قطب و خضر از آنکه قطب درین علم هم قرآن منست
نهان خانۀ غیب از سرادق اعلیبیانهای معانیش در زبان منست
سرسران جهان در حدیقۀ معنی به نعت مهروارادت بر آستان منست
کمر که دهر ندارد ز ملک جاویداندرین جهان فریبنده بر میان منست
ز صنع گلشن قدس و نگارخانۀ انسهزار گونه گل عشق در جنان منست
در آن هوا که جناح ملک فرو بنددهزار رشتۀ علوی زکهکشان منست
ز لاله زار تجلی هزار رنگ بدیعبروی چون گل و گلزار ارغوان منست
به جان من که در اقلیم هفتمین مرکزعروس روح مقدس ز عاشقان منست
ز نامور دل من در عوالم اسرارجواهر ملکوتی ز بحر و کان منست
هزار جعبۀ پر تیر نالۀ سحریزغیرت ازلی جمله در کمان منست

و له ایضا قدس الله روحه العزیز

یوسف مصری و دست از عشق تو ببریدهاندشاهد عصری و عشقت را به جان بخریدهاند
نرگس رعنات جانا در بساتین قدمشاهدان ذوالجلالی در ازل ورزیدهاند
چون رخ زیبای تو دیدند عشاق جهان از برای وصلت از هردو جهان ببریدهاند
عاشقان خورشید عزت در رخ تو یافتندالحق آن خورشید در روی تو شاهد دیدهاند
مفلسان دهر پیما از برای روی تو هر زمان دریای خون از دیده‌ها پیمیدهاند
سالکان انس وخلوت در مجالس های وصلازفراق رویت ای جان دم به دم پرسیدهاند
بالغان عقل در بازار اسرار بقاءاز کمال شوق رویت همچومن شوریدهاند
صد هزاران خلعت حسن وجلال از وصف او هر زمان از دست رضوان ازل پوشیدهاند

وله ایضا نور الله قبره و قدس روحه العزیز

بناگه جان جانم در بر افتاددلم از آفرینش برتر افتاد
معین گشت کار عشق و توحیدچو اقدام قدم والاتر افتاد
من از بحر قدم ساغر کشیدمندانم مر ترا این باور افتاد
یه صحو اندر حقیقت راه میروچو دل از شور مستی بر درافتاد
به قاموس قدم صد غوطه خوردمبه دستم از صدف این گوهر افتاد
سپاه صبح چون درتاخت ناگاهجهان اندر جهان پرزیور افتاد
چوتیغ آفتاب از شرق برجستهمه روی زمین برخنجر افتاد
هزاران بیضۀ کافور در صبحز شادروان شب در اختر افتاد
ز هر دو کون دامن در کشیدممرا در فقر فخری خوشتر افتاد
هزاران مهتران اندر ولایتبر من این زمان مر کهتر افتاد

و له ایضا روح الله روحه

چون فروشد زورق از دریای اخضر نیم شبشد جهان مانندۀ دریای عنبر نیم شب
سر نهادند از تحیر خلق بر بالین خوابمن زخواب غافلان برداشتم سر نیم شب
بارگاه عشق را چون دیدم از اغیار پاکحجرۀ خاص ملک را کوفتم در نیم شب
در گشادندم که تنها بودم و دل سوختهطالب و عاشق چو ابراهیم آزر نیم شب
چون درون در شدم دیدم جهانی را چو خودچشمها پر اشک و رخ پر گوهر و زر نیم شب
صد هزاران موسی و عیسی و ابراهیم و نوحبر سر از خاک تحیر کرده افسر نیم شب
ای بسا سر قدم کاندر سحر گه میزنندازعیون عاشقان در سر آن سر نیم شب

وله ایضا قدس الله روحه العزیز

تا دولت وصل بر نظامست مراکار همه آفاق به کامست مرا
تا می ز لب یار به جامست مراراه ازل و ابد دو گامست مرا

وله

تا سایۀ مشک بر گل انداختهای بس دل که ز درد عشق بگداختهای
تا غالیه بر گل و سمن ساختهایاز جان ودلم صبر بپرداختهای

وله

چشم از رخ خوبت آفتابی داردحسن از قبل روی توتابی دارد
مسکین دل شوریدۀ سر گشتۀ مناز تاب سر زلف تو تابی دارد

وله

دل در هوس رخ چو باغ ارمتخون گشت ز بس که خورد خوناب غمت
جانی دارم فدای خاک قدمتاز پای در آمده ز دست ستمت

وله ایضا

سودای تو بگرفت سر آستینم کج کرد بجملگی همه راستیم
دیوانه همی خواستی ای دوست مرادیوانه شدم چنانکه میخواستیم

وله ایضا

گرتاب در آن زلف نگون اندازی زهاد ز صومعه برون اندازی
ور عکس جمال خود بروم اندازیبتها به سجود سر نگون اندازی

وله ایضا

ای بر سر بازار تو جانها همه لاشکز دست سر زلف تو سر ها همه فاش
لعل لبت آورد ز عشاق دمار تا خود چکند عارض گلرنگ تو باش

وله فی المثنویات

ای قدیمی که در جلال قدم نبود ذات تو قرین عدم
قدس ذات ترا نهایت نیستعز وصف ترا بدایت نیست
ای مهیمن به عزت جبروتوی مقدس به قدرت ملکوت
ای عیان عیان به وصف صفات وی نهان نهان به عزت ذات
نه جلال ترا عدیلی هستنه به عزت ترا بدیلی هست
علما عاجزاند زین معنی حکما واله اند زین دعوی
صد هزار هزار دل خون شدصد هزاران دودیده جیحون شد
هیچ کس را نهاد و نیرو نههیچ کس را دو قطره در جو نه
نبود عقل را درین ره گامنا در اقلیم عشق او را نام
عقل راه عبودیت رفته وحده لاشریک له گفته
عقل از شرع نکته آموزدوانگه اندر کمال حق سوزد
عز ذاتش زوهم بیرونستنتوان گفت غیر او چو نست
نفس تزویر بند نقش خیالنرسد درجلیل جل جلال
عقل را عقل ازو وایمان زوروح را روح ازو و ایقان زو
عقل کل خانه زاد او دانش نفس کل حرف حرف او خوانش
عقل ازو سر آن جهان گیردجان ازو جان جاودان گیرد
واهب عقل و معرفت او دانبودن کون و مرتبت زودان

فی مدح الشیخ قدس الله روحه

به حرمت دل آگاه شیخ روزبهانبه حق چهرۀ چون ماه شیخ روزبهان
که روز حشر بود همنشین حضرت شیخهر آنکه میسپرد راه شیخ روزبهان
شنیدهام که خروشی به عالم افتادی ز آههای سحرگاه شیخ روزبهان
شود مراددلش حاصل آنکه از سر صدق گذار کرد به درگاه شیخ روزبهان
به ذکرشیخ زبان «شرف» مشرف شدزعزو مرتبت وجاه شیخ روزبهان