شیخ کبیر روزبهان را، قدس الله روحه العزیز، دو پسر بوده و سه دختر. اماپسران یکی شیخ شهاب الدین محمد و یکی دیگر شیخ فخرالدین احمد. شیخ شهاب الدین محمد مردی متعبد محقق بود. و هم در حیات شیخ کبیر روزبهان به جوار حق پیوست.
اما شیخ فخر الدین احمد غزارت فضل داشت و متفنن و متبحر بود، تذکیری به غایت خوب فرمودی. واز جمله فضایل او یکی آن بود که «وجیز» در فقه که خواجه امام حجة الاسلام سلطان علماء الاعلام محمد غزالی قدس الله روحه، ساخته استماع افتاد که آن را به نظم آورده است. و له اشعار بالعربیة و الفارسیة.
و از جملۀ کمال ذات او یکی آنست که شیخ کبیر روزبهان، قدس الله روحه، روزی در میان اصحاب گفت: که روزبهان را در احمد پوشانیدند. شیخ فخرالدین احمد فرمود: که مرا در فرزندم روزبهان پوشانیدند. و احوال شیخ الاسلام، قدس الله روحه، روشنتر از آن که به شرحی حاجت افتاد که قریب العهدست، و بیشتر اهل زمان شرف حضور مبارکش یافتهاند. و شصت سال خلق را به خدای خواند، چه بر سر سجاده و چه بربالای منبر. و چندین هزار مرید در اطراف عالم دارد. و سالها در خدمت استادان معتبر مثل مولانا قاضی القضاة الاعظم مجدالملة والدین [اسمعیل] الفالی، قدس الله روحه، و مولانا معظم صفی الملة والدین ابوالخیر، روح الله روحه، تحصیل فرموده.
و اگر فواید که از وی منقولست در مجلس و در تذکیر نوشتهاند ایراد کرده شود، به تطویل انجامد. و او را خطب و اشعار بسیار است متداول در میان خلق. اما قضیهای چند که از معتبران استماع افتاد و این ضعیف به رأی العین مشاهده کرد، در باب کرامت و فضایل وجود مبارکش، در قلم آورده میشود. تا طایفۀ عوام و خواص را از آن بهرهای بود.
از جملۀ کرامات او یکی این بود که در آن سال که باران نیامده بود و خلایق همه متاسف بودند، چنانکه طریقه سنت بود، خلق سه روز به روزه بودند، و به عزم استسقاء بیرون رفتند. چون از نماز و خطبه فارغ شدند، از خدمت شیخ الاسلام استدعا کردند، تا دعائی کند. چون بر سر منبر رفت، قطعاً اثر ابر در روی هوا نبود. شیخ آغاز وعظ فرمود، و خلق را به تبدیل اخلاق و اعمال تحریص فرمود. و در سخن گرم شد، و سخن به جایی رسانید که شور در خلایق افتاد. و بعد از آن آغاز دعا کرد، بقدر سپری ابر در روی هوا ظاهر شد، و منتشر میگشت. ناگاه درگرمی دعا فرمود که از منبر فرو نیایم تا باران بفرستی. چون شیخ این بفرمود، ما را تعجبی عظیم ظاهر گشت. در آن روز برادر بزرگوارم شیخ شیوخ الاسلام جلال الملة والدین [محمد]، ادامه الله برکته، برپایۀ منبر نشسته، واین ضعیف در خدمت وی نشسته . چون شیخ الاسلام این سخن بفرمود تغییری در ما ظاهر شد به طریق تعجب با یک دیگر گفتیم: این چه حالتست؟ این قضیهای آسمانیست، و شیخ وعده کرد، تا چون بود، بلی حدیث«لواقسم علی الله لابره» نصب العین ما گشت، و شیخ دعا میفرمود، و ابر در یکدیگر می پیوست.تا به جایی رسید که باران باریدن گرفت، تا چنانکه جامه ها تر شد و همچنان میبارید تا یک شبانه روز، و خلق شهر به یک بار مرید شدند. و این قضیه اندر شیراز معروف و مشهور است.
حکایت- از جملۀ حکام که در شیراز حکم کردند یکی امیربولغان بودکه چندین سال کفر ورزیده و در بیداء ضلالت سرگردان. روزی به شکار رفته بود، با یکی از اعیان شهر گفت: شیخ صدر الدین روزبهان کیست و کجا مینشیند؟ آن بزرگ ذکر فضایل شیخ الاسلام تقریر فرمود. چون به شهر آمد، خواهان آن شد که شیخ الاسلام را زیارت کند. ازو پرسیدند حال چیست، و این زیارت شیخ الاسلام از کجا افتاد؟ گفت: سه شب است تا هر سه شب به خواب میبینم که پیری بر من میآید، و مرا دعوت بدین مسلمانی میکند. اول به طریق نصیحت گفت، شب دوم به طریق تخویف گفت: نه میگویم که مسلمان شو، و اگر نه دمار از روزگارت بر آورم. پرسیدم که این پیر چه کسی است؟ مرا گفتند: این پیر صدرالدین روزبهانست. حال بدین طریق گذشت. اکنون میخواهم که به خدمت وی رسم، و شرف خدمش دریابم، و مسلمان شوم، نواب او و صدور عهد استدعا از خدمت شیخ کردند که اگر چه معهود نیست که شیخ بر هر کس روداما، از آنجا که اخلاق شیخ الاسلام است و نیز سبب دعوت اسلام: سزد که به مبارکی شیخ تشریف فرماید، و او را به بیند. چون به حد مبالغه رسید، شیخ تقبل فرمود، و جمع مریدان و اصحاب در خدمتش بودند، و به خانۀ او رفت. و در خانۀ سلغر شاه مینشست و چون شیخ را از دور بدید، عظیم متغیر گشت گفت: این پیر است که مرا در خواب دعوت به اسلام کرد. شیخ در اندرون رفت، فرمود: السلام علی من اتبع الهدی، امیر بلغان استقبال کرد، و زیارت شیخ دریافت. شیخ پیش از آنکه امیر سخن گوید، یا ترجمان حکایتی کند، فرمود: اسلم میباید آورد، و کلمه میباید گفت، و بعد از آن حکایت میباید کرد. شیخ تلقین کلمه کرد، و امیر مسلمان شد. بعد از آن نثارها کردند، و بندگان آوردند، و در قدم وی انداختند، و ایشان را آزاد کردند. آنگاه امیر بولغان خواب در خدمت شیخ بگفت. شیخ فرمود: امیر را بگوئید تا دعایی بر خود و بر ما کند که دعای او در محل قبول افتد که معصومست. و آیت قل للذین کفرواان ینتهوایغفرلهم ما قد سلف تقریر فرمود، و مراجعت کرد. روز دیگر امیر بولغان به خانقاه آمد و ترجمان باز داشت. گفت: به واسطه وجود مبارک شیخ حق تعالی ما را هدایت بخشید کسان من نیز میباید که همه در راه آیند. شیخ دعاء فرمود، هفتاد کافر مسلمان شدند. و بعد از آن دکانی چند بر اولاد و اسباط شیخ وقف کرد.
حکایت- شیخ الاسلام رحمةالله علیه روزی به تذکیر مشغول بود، در مقصورۀ مسجد عتیق. و یک ران عبارت را در زیر ران اشارت آورده بود و خلقی بسیار حاضر، و از ارباب قلوب جمعی مستمع. چون در سخن گرم شد. در باب حقیقت نکتهای چند غریب بیان فرمود. پس مقریان را اشارت کرد که بر خوانید. بعد از آن این بیت فرمود:
مقریان پردهای دلاویز نغمهای شور انگیز آغاز کردند. فاختهای بر کنار قندیل به زنجیر که از سقف آویخته است نشسته بود. ناگاه شیخ قراء و مجلسیان را فرمود: خاموش گردید. همه خاموشن شدند. شیخ روی بافاخته کرد، و گفت ما از آن خود گفتیم، نوبت تست فاخته بی توقف یک دو بار بانگ بکرد. غریو در مجلسیان افتاد، و جامهها چاک کردند، و خلقی نوبت کردند، و مرید گشتند. و این قصه نیز در شیراز از قضا مشهور است.
حکایت- روزی شخصی به خدمت امام بزرگوار شیخ شمس الدین صفی کرمانی رفت، گفت میخواهم که از اولیای خدای یکی به من نمائی، تا او را زیارت کنم. شیخ شمس الدین گفت که: روز سه شنبه بیا تا باز تو نمایم. روز سه شنبه آن شخص گفت به وعده به خدمت شیخ رفتم. گفت: برخیز تا به فلان محله رویم به سر فلان پل. اول کسی که در سر پول در گذر آید، او از جملۀ اولیاء است من در خدمتش بودیم، و میرفتیم. ناگاه بر سر آن پل رسید، بایستاد، و لحظهای توقف کرد، و خلوت بود. ناگاه شیخ الاسلام صدرالدین روزبهان دیدم که از سر پل درگذر آمد. شیخ شمس الدین صفی او را سلام کرد، و معانقه کردند. مرا گفت ای فلان بیا و زیارت کن، که به مقصود رسیدی، که این از جملۀ اولیاء است من. در قدمش اوفتادم، و زیارت وی کردم، و مرید گشتم. و السلام.
حکایت- روزی شیخ الاسلام رحمةالله علیه در مسجد سنقر تذکیر میفرمود، و خلق را تبدیل اعمال راه مینمود. و جمعی از مریدان استدعاء از خدمت شیخ کردند تا تبرکی از برای حافظان طلب کنند. شیخ اجازت فرمود. چنانکه عادت باشد هر کس از مریدان تبرکی میدادند، و خرقهای میانداختند. خواجه ای معتبر از دور در صحن مسجد نشسته بود ناگاه شیخ الاسلام را نظر بروی افتاد، گفت: آن خواجه را بگوئید، تا دستار سر بیندازد. آن خواجه چند دینار زر بداد، شیخ دگر باره فرمود بگوئید: تا دستار بیندازد. خواجه دستاری معیری نیکو داشت نینداخت. شیخ سوم نوبت فرمود بگوئید: تا دستار بیندازد. آن خواجه دستار از سر بر گرفت، و بینداخت. عقربی از میان دستار او بیرون آمد و خلق را تعجبی عظیم پیدا شد، و فریاد از خلق برآمد، و آن خواجه بیامد در قدم شیخ افتاد، و از زمرۀ مریدان شد.
حکایت- عزیزی هست از کازرون که مدتی تا در شیرازاست، و چند وقت او را داعیه بود تا خرقه از خدمت شیخ بستاند، و متردد خاطر بود، تا چگونه از خدمت شیخ استدعاء کند. تا شبی در خواب دید که در سر تربت شیخ مرشد سلطان الاولیا ابواسحق کازرونی قدس الله روحه، بود. آن عزیز گفت: در خاطر من آمد که این ساعت استدعاء خرقه از خدمت شیخ کنم. به خدمتش رفتم، ومقراض بر سر من براند، و کلاهی برد هندو باری بر سر من نهاد، من از غایت بشاشت و ذوقی که روی نموده بود از خواب بیدار شدم، و طاقت آن نداشتم که صبر کنم. چون نماز صبح بگزاردم، به خدمت شیخ آمدم گریه بر من افتاده بود، قطعاً سخن نمیتوانستم گفت. چون سلام به خدمت شیخ کردم، گفت: «و علیک السلام» ای فلان: حکایت تو گوئی یا من. کلاه دوشینه میخواهی؟ چون این از خدمت شیخ بشنیدم، بیقرار شدم، و فریاد در نهاد من افتاد، بعد از آن به اندرون رفت و کلاهی برد هندو باری بیاورد و برسر من نهاد. و مقراض بر سر من براند. گوییا همان کلاه بود که در خواب بر سر من نهاده بود. و مرید خدمتش گشتم، و نیز ارادت من یکی هزار شد.
حکایت- از حکام شیراز امیری بود که او را امیرجلال الدین ابوبکر خواجه میگفتند، استدعاء کرد که شیخ الاسلام را به خانه برد. و چند بزرگان به شفاعت برانگیخت. فی الجمله شیخ تقبل فرمود. امیر جلال الدین ابوبکر خواجه آن چنانکه عادت امرا باشد، انواع نعمت ترتیب کرد. و قوالی حاضر کرد. و شیخ با همۀ مریدان و فرزندان و اصحاب خانۀ خود برد. و از صدقی که داشت آن روز جمعیتی خوش دست بداد و ذوقی عظیم روی نمود. بعد از آن چون از طعام خوردن فارغ شدند، امیر جلال الدین ابوبکر خواجه روی با فرزندان شیخ و اصحاب کرد، گفت: حکایتی دارم. اگر اجازه فرمایند، تا بگویم اصحاب گفتند بگوی. گفت: در آن چند روز شیخ در مسجد بدرین ختنی تذکیر میفرمود، و خلایق را به تبدیل اخلاق و اعمال و خیرات و مبرات و صدقات تحریص میفرمود. مرا نیز در خاطر آمد که من نیز خیری کنم. چون آن در دل بگذارنیدم، با آن که از دور در منظرهای نشسته بودم و گوش میکردم، شیخ روی سوی من کرد، گفت: هر چیزی که در خاطر آوردی آن را زود به عمل میباید آوردن. این بگفت و باز سر سخن رفت. دیگر باره در خاطر داعی بگذشت که این شیخ صاحب کرامت است، مصلحت آنست که شیخ را دعوتی سازم، و خلعتی در وی پوشانم چون این معنی در خاطر بگذرانیدم، دیگر باره شیخ روی به من کرد و فرمود: ما نیز بخوردیم و بپوشیم. این بگفت و روی دیگر باره روی باز مجلسیان کرد و فریاد در نهاد من افتاد. و از آن روز باز مرا در خاطر بر آن بود، که این فتوح دست دهد. چون حق تعالی این توفیق ما را ارزانی فرمود، و خانۀ بنده را مشرف گردانید، اجازت فرمایند تا آن خلعت که خود قبول فرموده به بندگی شیخ آورم. اصحاب گفتند: بیاور. پس صوفی دوختۀ لطیف و قصبی خوب بیاورد، و در خدمت شیخ بنهاد. شیخ دو تایی صوف در پوشید و قصب بر سر نهاد، بعد ازآن عذر خدمت شیخ میخواست که از بهر خدای مراباین بیادبی عفو فرمای. که این قضیتی است که خاص کرامات شیخ بود، که این داعی مشاهده کرد، نه آنکه دیگری شنید. پس شیخ وی را دعاء کرد و باز خانقاه مراجعت فرمود، آن جامه و دستار فرزندان را داد.
و اگر ذکر مناقب و فضایل وجود شریفش ایراد کرده شود، کتاب مطول گردد و بیشتر ائمه و سادات و مشایخ شیراز او را یافتهاند، و به وعظ مبارک او حاضر شدهاند، و صدق معامله و نیازمندی او دربارۀ عزیزان یافته، به تخصیص در ولاء اهل بیت. و فرزندان و مریدان را پیوسته تحریص فرمودی به محبت اهل بیت، و از جمله روز عاشورا بر در مشهد مقدسه ام کلثوم رضی الله عنها، مجتبی معظم عزالملة و الدین، رحمة الله علیه، حاضر میشد، و اهل شیراز متوجه آن مزار متبر که میشوند، استدعاء از خدمت شیخ الاسلام کردی تا وعظ فرمودی. سالی به قاعده تذکیر میفرمود. و نیز مناقب آل یاسین بیان میکرد. قطعهای انشاء کرد و آخر آن قطعه این بود که وی فرمود:
و عمر عزیزش به هشتاد رسید و در شب بیست و هفتم ماه مبارک رمضان سنۀ خمس و ثمانین و ستمائة به جوار حق تعالی رسید.
مؤلف این کتاب در مدح شیخ گوید: