قرآن کریمبه زبان فارسی

باب هفتم در ذکر وفات شیخ و کراماتی که بعد از وفات وی در سر تربت وی یافته‌اند

تحفة اهل العرفان — شرف‌الدین ابراهیم بن روزبهان ثانی

وفات مبارکش در محرم سنه ست و ستمائة بوده است.

از معتبران استماع افتاد که چون وفاتش نزدیک رسید هفت روز و هفت شب هیچ تناول نفرمود. برقعی بر روی مبارکش انداخته بودند. چون هفت شبانروز بگذشت، جد این ضعیف شیخ فخرالدین احمد که فرزند وی بود به خدمتش رفت، برقع از روی مبارکش برانداخت، شیخ چشم مبارک باز کرد. شیخ فخرالدین گفت: هفت شبانروز گذشت تاهیچ تناول نفرمودی. شیخ فرمود: من شاهد الله حق مشاهدته کیف یا کل و کیف یشرب. چون فرزندان و مریدان آثار رحلت بشناختند، گفتند: شیخ از مامی روی و ما را به که رها میکنی؟ شیخ فرمود: به صورت از پیش شما میروم و در معنی با شما همراهم. و هر کس که قصد شما کند، من به معنی او را مقهور کنم.از شما که فرزندانید هر که را مهمی روی نماید به سرتربت من آید، و در برابر قبر من از طرف قبله نزدیک من بنشیند و هم چنانکه در حال حیات با من میگوید، چون درگذرم در روی گاه من با من بگوید، تا از حضرت عزت درخواهم و کار او برآید.

مؤلف این کتاب گوید: الحق این معنی را مشاهده کردیم، و به کرات و مرات این تجربه افتاد ، و چنان بود که شیخ فرمود.

هم در آن وقت جمع مریدان و ملازمان به خدمتش شتافتند که: شیخ و مقتدای ماتویی، و آهنگ سراچۀ بقا خواهی کرد. اگر ما را مهمی روی نماید، طریق آن چه سازیم و یر که رویم؟ شیخ گفت: هر که را مهمّی روی نماید باید که ازین چاه رباط آب برگیرد و وضویی بسازد، و دو رکعت نماز در بالین من، و دو رکعت در پائین که بگذارد، من شفیع او باشم، و کارش برآورم، که با روزبهان و عده چنین کردهاند که هر کس که بعد از وفات تو به سر تربت تو آید وبه صدق زیارت تو کند، او را به تو ببخشیم.

چون آخر کار نزدیک شد، ارباب شریعت اجازت تفسیر و تذکیر و غیره طلبیدند، و اصحاب طریقت اجازت ادارت زنییل واجراء مقراض طلب کردند. به حسب استعداد هر یک مامول ایشان مبذول میفرمود.

چون ماه محرم در آمد از دارفناء بدار بقاء رحلت کرد.

از جهت مدفن مبارک دربارگاه رباط از طرف جنوب خانهای بود و مدفن آنجا اشارت کرده بودند. اما در آخر عمر از آن بگردانید. آنجا که این ساعت قبر مبارک اوست دکانی بود بالای آن گشوده، و هیچ سقف نبود. فرمود که: مرا آنجا بنهید، که رسول خدای بارها آنجا دیدهام. پس چون درگذشت، آنجا قبر فرو بردند، و خلق شهر به یک بار آهنگ رباط کردند چون بر وی نماز کردند، او را برگرفتند، تا دفن کنند.

آنکس که در قبر رفت تا شیخ در قبر نهد، ازو منقولست که گفت: انبوهی تمام بود. و کسان اتابک خلق میراندند. گفت: چون شیخ را برگرفتم دور باشی بر سر من آمد، چنانکه عظیم متالم شدم. گفتم سرم شکسته شد، و همین ساعت جامۀ شیخ ملطح گردد. شیخ را بنهادم. گوئیا کسی شیخ را از دست من در ربود، و هیبتی عظیم در من اثر کرد، و زود بیرون آمدم. و تا در قبر بودم، هیچ خون، از سرم نیامد. چون بیرون آمدم، خون ریزان شد. پس دانستم که اثر کرامات شیخ بود. و به برکت شیخ آن جراحت مندمل شد و به صحت مبدل گشت.

حکایت- و از جملۀ عزیزان این شهر حافظی بود که او را ابوطاهر می‌خواندند. این حکایت پسر او ابوبکربن طاهر گفت: پدرم هم درس شیخ بود. مدتهای مدید در خدمت شیخ درس خوانده بود. گفت چون شیخ در پرده رفت، ما را عظیم خستگی ظاهر شد. و پیوسته به زیارت میرفتیم شبی گوئیا مرا الزام کردند، برخاستم و به سر تربت شیخ آمدم، و درس قرآن آغاز کردم. چون عشری بخواندم، از قبر شیخ آوازی شیندم که: عشری دیگر میخواند. مدتی بدین طریق بود. روزی این حکایت با کسی بگفتم. بیامدم بعد از آن قرائت نشنیدم. والسلام.

حکایت- هم برین طریق مرید همسایۀ رباط بود که او را ابوبکر حامد گفتندی، پیری با برکت بود. گفت: اندر رباط بر سر تربت شیخ قدس الله روحه شبی سورة الانعام میخواندم. لفظی غلط بر زبانم رفت. از قبر شیخ فخرالدین احمد که ضجیع سخیست آوازی شنیدم که غلط باز دهان من داد. و السلام.

حکایت- چنین استماع دارم از خدمت پدر بزرگوارم فرمود که: روزی بر سر روضۀ شیخ، قدس الله روحه العزیز، نشسته بودم، و جمعی عزیزان حاضر، ناگاه دو درویش خرقه پوش از در رباط در آمدند، چنانکه ایشان را نظر بر قبر مبارک شیخ افتاد به گریه در آمدند، و ذوقی عظیم ایشان را پیدا شد، چنانکه اثر ذوق ایشان در ما پدید آمد. و ساعتی در آن بودند. چون از آن باز آمدند، ایشان را پرسش کردیم، و استفسار نمودیم، از آن ذوق. گفتند ما از مریدان شیخ بهاءالدین یزدی ایم که او از جمله مریدان شیخ روزبهانست. ما را در خاطر آمد که به شیراز رویم و مزارهای متبرک دریابیم، و زیارت شیخ روزبهان کنیم، به خدمت شیخ رفتیم، و از خدمتش اجازت خواستیم. ما را اجازت فرمود، گفت: به شرط آن که اگر شما را این فتوح دست دهد، و به شیراز روید، و مزار متبرک را زیارت کنید، از هیچ کس مپرسید که مزار شیخ روزبهان کدامست گفتیم: چگونه دانیم؟ شیخ بهاءالدین یزدی فرمود: قبر مبارک او را خاصیتی است که چون نظر بر آن اندازند، دل دگرگون گردد، و روحی در روح پیدا شود. ما آمدیم، و مزارهای متبرک زیارت کردیم، و آن نشان که شیخ بهاءالدین ما را داده بود، آنجایکه یافتیم و السلام.

حکایت- نقل است از خدمت شیخ بزرگوار و یگانۀ روزگار خواجه عزالدین مودود که گفت: چون شیخ من شیخ روزبهان از دارفنا باز دار بقا رحلت فرمود، شبی داعیۀ زیارت شیخ در خاطرم پیدا گشت. برخاستم و آهنگ رباط شیخ کردم. چون به در رباط شیخ رسیدم، روشنائی تمام دیدم که ظاهر شد. من با گوشهای ایستادم. گفتم: تا ایشان در گذرند. دو درویش رنگ پوش دیدم، که آن روشنایی خود از چهره ایشان بود، و با ایشان شمعی و مشعلی نبود، و در اندرون رباط رفتند. من بر اثر ایشان برفتم. در رباط بسته یافتم، و ایشان در اندرون بودند. زمانی نیک توقف کردم. دیگر باره همان نور ظاهر شد. همان دو درویش را دیدم که از رباط بیرون آمدند. من بر در رباط رفتم، و در را همچنان بسته یافتم. پس دانستم که از اولیاء بودند.

حکایت- چنین نقل است از خدمت سلطان النقبآء و السادة تاج الملة جعفر، ادام الله برکته، که گفت: مرا مهمی بود، در خاطرم آمد که زیارت شیخ روز بهان دریابم. چون بر رباط آمدم، رباط را خالی یافتم. دو رکعت نماز در پائین شیخ بگزاردم، و مددی از روح شیخ طلب کردم. چون از زیارت فارغ شدم، مراجعت کردم چون به دهلیز رباط رسیدم، آوازی به هیبت بشنیدم که دنیا از ما می خواهی ! من عظیم متغیر شدم. مدتهای مدید ازین حالت گذشت، هر وقت که بدان مقام رسم هیبتی بیابم. والسلام.

حکایت- چنین استماع افتاد از خدمت مولانا معظم قطب الملة و الدین محمد خلف صدق مولانا سعید صفی الدین ابوالخیر که گفت: یکی از فرزندان من را رمدی پیدا شد، چنانکه طاقت ازو ساقط شد. چون شب در آمد، عظیم متالم بودم، از آن معنی کوفته خاطر شدم. چون پاسی از شب بگذشت، در خاطرم آمد که به خدمت شیخ روزبهان روم و استمداد از خدمتش طلب کنم، تا این زحمت زایل گردد. برخاستم، و آهنگ رباط شیخ کردم. چون به در رباط رسیدم: از شب بسیار گذشته بود، و در رباط بسته بود از شبکه زیارت کردم، و دست بر خاک شبکه مالیدم و بر آستانه. و همچنان با دست خاک آلود به خانه رفتم، و دست بر چشم طفل مالیدم. در حال آرام گرفت، و روز دیگر روی به صحت نهاد، وآن زحمت ازو زایل شد.

حکایت- شیخ مرحوم مشرف الدین مصلح المعروف بسعدی گفت: روزی به زیارت شیخ کبیر روزبهان رفتم. دو رکعت نماز در سر قبر وی بگذاردم، و بعد از آن به زیارت مشغول شدم، نزدیک قبر شیخ قراضه ای یافتم. روی با فرزندان شیخ کردم، و گفتم: شیخ مرا فتوح بخشد صورت و معنی. و شیخ زادگان لطفی چند بفرمودند. به عنقریب صاحب سعید شهید صاحب دیوان ما را تبرکی چند بفرستاد، چنانچه خانقاهی در قلعه قندز بساخت، و بر آن وقفی چند کرد، و آن از برکت شیخ بود.

حکایت- عزیزی از شهر که وقفۀ عرفات یافته است] گفت: در آن وقت که از سفر بادیه باز می گشتم، به طرف ارمنستان افتادم. پرسیدم که: آنجا خانقاه درویشان کجاست؟ گفتند: خانقاه شیخ ابراهیم ارمنی. چون به آن جایگاه رفتم، به خدمت شیخ ابراهیم رسیدم. مرا اعزاز و اکرام بسیار فرمود. بعد از آن فرمود: از کجائی؟ گفتم: از زمین پارس- گفت: چکار کنی؟ گفتم: کسب کارم. گفت اثر خرقه بر تو می بینم، از کدام خانقاه خرقه پوشیده ای؟ گفتم: از فرزندان شیخ روزبهان. چو نام روزبهان بشنید ! برپای خاست، و مرا ترحیب تمام کرد، گفت: اول برو و آن قبر را زیارت کن. من برخاستم و قبر را زیارت کردم. چون باز آمدم، از خدمتش پرسیدم که: این قبر از آن کیست، که مرا زیارت فرمودی؟ گفت: بدان و آگه باش که: این عاشقی است از عشاق شیخ روزبهان. گفتم چه کسی بود، و حال چگونه بود؟ گفت: مردی بود که هشتاد سال در کفر و ضلالت بسر برده بود. شبی از خواب در آمد، فریاد کنان، و می گفت: شیخ روزبهان. رفیقان از وی پرسیدند که: این چه فریاد و آشوب است در نهاده ای و این نام کیست که برزبان می رانی؟ گفت: دوش در خواب چنان دیدم که پیری بس نورانی در آمد، و مرا باسلام دعوت کرد، و به دست او مسلمان شدم. پرسیدم چه کسی است؟ گفتند: شیخ روزبهان است از شیراز. من نام او ازین جهت میبرم. کافران چون حال چنان دیدند، او را تخویف کردند. که ازین بگرد. و اگر نه، تو را هلاک کنیم. پس چندانکه تهدیداش کردند، او کلمه برزبان میراند و نام شیخ روزبهان میگفت. چون دیدند که فایده نکند، برگرفتند وی را، و در دریا انداختند. آن شخص حکایت کرد که، چون مرا در دریا انداختند، از چشم ایشان غایب شدم، شخصی را دیدم که بیامده، و مرا از آنجا خلاص داد. این قبر آن عزیز است که تو زیارت او کردی. والسلام.

حکایت- روزی در رباط اندر خدمت شیخ الاسلام نشسته بودم، شخصی از در رباط در آمد، و زیارت شیخ کرد، و به خدمت شیخ الاسلام آمد و دست بوس کرد، و ارادتی بسیار بنمود، و تواضعی بی حد کرد و برفت. از خدمت شیخ پرسیدم که این چه کسی است، و سبب این همه تواضع از چیست؟ شیخ الاسلام فرمود: این خواجهای معتبرست، و او را نظام الدین رضوان خوانند، و او را با خدمت شیخ حالی عجب افتاد. پس از خدمتش استفسار کردم که حال چون بود؟ گفت: روز وی بر من آمد، گفت: حال آنست که عمل دولت خانۀکیش کردهام مدتی مدید. و اتابک ابوبکر سر آن دارد که مرا مصادره کند، میگوید: در دیوان وزارت یا در دیوان استیفاء شروع نمای، تا بدان بهانه مرا زحمت نماید، و من عملی بیعهد میخواهم. طریق این چه بود؟ من گفتم: از آن ما نصیحتی و دعائی بود. برخیز، و چنانکه شیخ فرموده است از آب چاه رباط وضوئی بساز، چنانکه آمده است، و دو رکعت نماز در بالین شیخ بگزار و دو رکعت در پائین، بعد از آن خدمت شیخ همت بخواه. او گفت: چنان کنم. بعد از روز دیگر بیامد خرم و شادان، و ارادتها نمود، و گفت: ترتیبی که شیخ فرمود عظیم مؤثر بود. دی شب به رباط آمدم. و چنانچه فرموده بودی از آب چاه رباط وضو ساختم، و در بالین و پائین تربت نماز کردم، و با خدمت شیخ گفتم: میخواهم که اتابک ابوبکر محرری دیوان به من نفویض کند. سحر گاه جمعه بود که از رباط شیخ بیرون رفتم. دو پرده دار را دیدم که از خدمت اتابک بیامدند، و گفتند: اتابک ترا میخواند. من متغیر شدم که چگونه بود. و رعبی عظیم در دل من پدید آمد. بلی وثوقی تمام به حضرت شیخ داشتم. برخاستم، و به خدمت اتابک رفتم به لشکر گاه چنانکه دست بوس کردم، مرا گفت: رضوان درخاطرم آمده است که محرری دیوان به تو دهم. برو و محرر دیوان باش، و حساب و حساب را ضبط کن. چون اتابک این بفرمود، مرا معاملۀ شیخ در خاطر آمد، و از دست بخواستم رفتن. خود را نگاه داشتم. و اگر نه، فریاد در نهادم افتاده بود. چگونه چاکر خدمت شیخ نباشم تا زنده باشم خاک این آستانه بوسه دهم.

حکایت- شبی از شبهای جمعه چنانکه معهود است در سر روضۀ شیخ قدس الله روحه، به ختم قرآن کردن مشغول بودیم، و این واقعه بعد از وفات پدرم بود. چون از قرآن خواندن فارغ شدیم به نماز خفتن گزاردن مشغول گشتیم. عزیزی که وقفۀ عرفات و طواف کعبه یافته، بین القبرین ایستاده بود: میان قبر شیخ روزبهان و پدرم شیخ الاسلام. و برادر بزرگوارم فخرالملةوالدین به امامت مشغول بود، و عظیم مرق و خوش میخواند. ناگاه در میان قرائت آن عزیز که در میان قبرین ایستاده بود، از پای درافتاد. بعد از لحظهای برخاست و نماز تمام بگزارد. چون از نماز فارغ شد، از آن عزیز پرسیدم که حال چون بود؟ گفت: چون به نماز مشغول بودم، درخاطرم آمد که شریف موضعی است که ایستادهام: ازین طرف شیخ کبیر روزبهان، و از آن طرف شیخ الاسلام درین تفکر بودم، رباط را ندیدم. خودرا در میان درگاه کعبه و ناودان زرین که آن را ملتزم خوانند دیدم، بیفتادم. چون شیخ فخرالدین الله اکبر گفت: با هوش آمدم. و بیشتر اکابر چون به زیارت شیخ حاضر شوند، بین القبرین نماز کنند و حاجت طلبند، و از آنجا اثرها یافتهاند.

مؤلف این کتاب چنین گوید: که پدرم شیخ الاسلام، اگر چه بر دوام بر سر تربت شیخ بودی، بلی در روزهای سه شنبه بیشتر اوقات اقامت در رباط ساختی و عبادت کردی، به تخصیص بین الصلواتین. روزی از خدمتش سئوال کردم که روز سه شنبه بیشتر اوقات اقامت در رباط فرمودی به کثرت عبادت در سر تربت شیخ، موجب چیست؟ جواب فرمود که: روزی یکی از مشایخ کبار یافتم و استمداد همتی از وی میکردم. چنین فرمود که: روزی مرا مهمی روی نمود، وبه مزارهای متبرک میرفتم، و خلوت میآوردم، هیچ گشایشی پیدا نمیشد. روزی هاتفی از غیب گفت: ای فلانی اگر میخواهی که کارت برآید، روز سه شنبه به زیارت شیخ روزبهان رو، و بر سر تربت او سورة الصف برخوان، و هر حاجتی که داری بخواه، که حاجتت برآید. این ضعیف چون این حکایت بشنید از خدمت پدرم، در ماه رمضان روز سه شنبه نقل این حکایت رفت بر سر منبر. از آن سال باز خلق رغبت مینمایند و از پیشین تا نماز دیگر در سر روضۀ شیخ حاضر میشوند، و به قرآن خواندن و دیگر عبادت کردن مشغول میشوند. و آن را اثری عظیم است. و از معتبران شنیدم که به هر مهمی آمدند حق جل و علا آن را کفایت کرد.

عزیزی از عزیزان شهر در خواب دید شبی از شبهای سه شنبه که از آسمان طبقی چند به زمین میآورند: سر پوشهای لطیف بر سر آن انداخته، پرسید که: این طبقها کجا میبرند؟ جواب آمد که: به رباط شیخ روزبهان میبرند از بهر حاجتمندان که روز سه شنبه آنجا حاضر میشوند. و علی الحقیقة هر نوبت که میگذرد اثرهای خیر ظاهر میگردد.