قرآن کریم
أَ

واژه‌های قرآنی — همزه مفتوح

۱۵۶۴ واژه با معنای فارسی
ردیفواژه قرآنیمعنای فارسی
۱ءَابَاءپدران - اجداد - والدین("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.)
۲ءَابَاءَکُمْپدرانتان- اجدادتان - والدینتان("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.)
۳ءَابَاءَنَاپدرانمان - اجدادمان - والدینمان("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.)
۴ءَابَاءَهُمْپدرانشان - اجدادشان - والدینشان("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.)
۵ءَابَاءَهُمُپدرانشان - اجدادشان - والدینشان(در اصل ءَابَاءَهُمْ بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است."ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. در اصل ءَابَاؤُهُمْ بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.)
۶ءَابَاءِيپدرانم - اجدادم - والدینم("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.)
۷ءَابَاؤُکُمْپدرانتان- اجدادتان - والدینتان - پدر و اجداد مذکرتان("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.)
۸ءَابَاؤُکُمُپدرانتان- اجدادتان - والدینتان(در اصل ءَابَاؤُکُمْ بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است."ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. در اصل ءَابَاؤُکُمْ بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.)
۹ءَابَاؤُنَاپدرانمان- اجدادمان - والدینمان("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.)
۱۰ءَابَاؤُهُمْپدرانشان- اجدادشان - والدینشان("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.)
۱۱ءَابَائِکَپدرانت- اجدادت - والدینت("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.)
۱۲ءَابَائِهِنَّپدران آن زنان("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.)
۱۳ءَاتِبده
۱۴ءَاتَاکَبه تو داده
۱۵ءَاتَاکُمْبه شما داده
۱۶ءَاتَاکُمُبه شما داده (در اصل ءَاتَاکُمْ بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است)
۱۷ءَاتَانَابه ما داد
۱۸ءَاتَانِيَبه من داد
۱۹ءَاتَاهُبه او داد
۲۰ءَاتَاهَابه او داد(مؤنث)
۲۱ءَاتَاهُمبه آنها داد
۲۲ءَاتَاهُمُبه آنها داد(حرف میم به دلیل رسیدن به حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۲۳ءَاتَاهُمَابه آن دو داد
۲۴ءَاتَتْداد(مؤنث)
۲۵ءَاتِنَابه ما بده
۲۶ءَاتُواْبدهيد
۲۷ءَاتَوُاْدادند ( در اصل "ءَاتَوْاْ"بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد در عباراتي نظير"ءَاتَوُاْ ٱلزَّکَوٰةَ " حرف واو حرکت ضمه گرفته است)
۲۸ءَاتَوْاْدادند("وَٱلَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا ءَاتَوْاْ وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَىٰ رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ: همچنین کسانی که آنچه دادند را می دهند(عطا و بخشش از کارهای معمول زندگی آنهاست و همان عطا و بخششی که در گذشته انجام می دادند را در حال و آینده نیز ادامه می دهند) با این وجود قلبهایشان ترسان است از این جهت که آنان به سوی پروردگارشان بازگشت کننده اند(با اینکه هر کار خیری از دستشان بر می آمده انجام داده اند باز هم از پروردگارشان شرمسارند و کرده ی خود را "ران ملخی نزد سلیمان بردن" می دانند همان گونه که امام علی علیه السلام با این همه حسناتش لحظه دیدار با پروردگار تعالی را این گونه توصیف می نماید: "بر محضر آن کریم شرفیاب شدم بدون زاد و توشه ای از حسنات و قلب سلیم(پاک و بی عیب) زیرا حمل زاد و توشه به هنگام شرفیاب شدن در محضر آن کریم زشت ترین چیز است(وقتی به محضر پروردگار کریم وارد می شوی چشم امیدت به کرم او باشد نه به زاد وتوشه ات از حسنات چون هر خیری انجام داده باشی در برابر عظمت او هیچ است)"(معنای این شعر از حضرت که با دست خود بر روی قبر سلمان رحمت الله علیه نوشت: "وفدت علی الکریم بغیر زاد من الحسنات والقلب السلیم***و حمل زاد اقبح کل شیء اذا کان الوفود علی الکریم")".
در اکثر ترجمه ها به دلیل عدم توجه به این نکته که فعل "ءَاتَوْاْ: دادند" ماضی مجهول یا مضارع نیست این آیه به صورت صحیح ترجمه نشده است)
۲۹ءَاتُونِيبه من بدهيد
۳۰ءَاتَوْهُبه او دادند
۳۱ءَاتُوهُمبه آنان بدهيد
۳۲ءَاتُوهُنَّبه آن زنان بدهيد
۳۳ءَاتِهِمْبه آنان بده
۳۴ءَاتَيداد
۳۵ءَاتِيرو آورنده ها - آینده ها("إِن کُلُّ مَن فِي ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلْأَرْضِ إِلَّا ءَاتِي ٱلرَّحْمَـٰنِ عَبْدًا: هر کس در آسمانها و زمین است، جز اين نیست که رو آورنده های رحمانند(رحمان از نامهای اختصاصی پروردگار تعالی به معنی همیشه مهربان با همگان) به صورت بنده ای(برای همه حتی آن کس که از کبر و غرور ادعای خدایی می کند یا منکر وجود پروردگار است، روزی می رسد که از سر بندگی رو به درگاه الهی می آورد و در حالی که به یقین رسیده خیر و صلاحش فقط به دست اوست، حاجتش را تنها از او می طلبد از جمله همانهایی که آنان را فرزند خدا می نامیدند. در واقع حضرت مسیح و عزیر علی نبینا و علیهما السلام و فرشتگان مقرّب، افتخارشان بندگی پروردگار است و هرگز از بنده ی او بودن ابایی ندارند و طبق آیه شریفه ۱۷۲ از سوره مبارکه نساء آنها در نقش گرفتن این عقیده باطل تأثیری نداشتند بلکه اعتقاد به خدایی آنها نتیجه غلوّ و زیاده روی پیروان افراطی ایشان بوده است. کلمه "ءَاتِي" در اصل "ءَاتِينَ" بوده که چون در عبارت "ءَاتِي ٱلرَّحْمَـٰنِ " مضاف واقع شده، نون آن حذف گردیده است ولی در برخی ترجمه ها این کلمه به صورت فعل ترجمه شده که صحیح نیست چون در این صورت باید کلمه "ٱلرَّحْمَـٰن" فتحه می گرفت در حالی که چون مضاف الیه بوده کسره گرفته است)")
۳۶ءَاتَيْتَدادي
۳۷ءَاتِيَةٌآمدني (مؤنث)
۳۸ءَاتَيْتُکَبه تو دادم
۳۹ءَاتَيْتُکُمبه شما دادم
۴۰ءَاتَيْتُمْداديد("وَإِنْ أَرَدتُّمْ أَن تَسْتَرْضِعُواْ أَوْلَادَکُمْ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْکُمْ إِذَا سَلَّمْتُم مَّا ءَاتَيْتُم بِـٱلْمَعْرُوفِ: و اگر خواستید که براي شير دادن اجير کنيد(دايه بگيريد) پس گناهي بر شما نيست هنگامي که آنچه را دادید به صورت معروف(شناخته شده و مردم پسند) بپردازيد(با احترام و به طور کامل اجرتش را به او تقدیم کنید)")
۴۱ءَاتَيْتُمُداديد(در اصل ءَاتَيْتُمْ بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است)
۴۲ءَاتَيْتُمُوهُنَّبه آن زنان داديد
۴۳ءَاتَيْتَنَابه ما دادي
۴۴ءَاتَيْتَنِيبه من دادي
۴۵ءَاتَيْتَهُنَّبه آن زنان دادي
۴۶ءَاتِيکَ بـِنزد تو مي آورم
۴۷ءَاتِيکُم بـِنزد شما بیاورم
۴۸ءَاتِينَبدهيد(مؤنث)
۴۹ءَاتَيْنَاداديم
۵۰ءَاتَيْنَاکَبه تو داديم
۵۱ءَاتَيْنَاکُمبه شما داديم
۵۲ءَاتَيْنَاهُبه او داديم
۵۳ءَاتَيْنَاهَاآن را داديم
۵۴ءَاتَيْنَاهُمْبه آنها داديم(ءَاتَيْنَاهُمْ بِـ: نزد آنان آوردیم)
۵۵ءَاتَيْنَاهُمُبه آنها داديم (در اصل "ءَاتَيْنَاهُمْ" بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است)
۵۶ءَاتَيْنَاهُمَابه آن دو داديم
۵۷ءَاتِيَنَّهُمقطعاً نزدشان می آیم
۵۸ءَاتِيهِرو آورنده های او(در اصل "ءَاتِينَ" بوده که چون مضاف واقع شده، نون آن حذف گردیده است. "وَکُلُّهُمْ ءَاتِيهِ يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ فَرْدًا: و همه آنها روی آورنده های اویند روز قیامت به صورتی فردی(این آیه مثانی و جفت آیه شریفه ۹۳ از سوره مبارکه مریم است در آنجا فرمود که برای همه حتی آن کس که از کبر و غرور ادعای خدایی می کند یا منکر وجود پروردگار است، روزی می رسد که از سر بندگی به درگاه الهی رو می آورد و در حالی که به یقین رسیده خیر و صلاحش فقط به دست اوست، حاجتش را تنها از او می طلبد و در اینجا می فرماید آن روز، روز قیامت است و هرکسی به تنهایی در برابر پروردگارش محشور می شود و خبری از پیروان و لشکریانی که اطراف برخی را در این دنیا گرفته بودند و همین موضوع باعث شده بود که تکبر کنند و از بندگی پروردگار سر باز زنند، نیست در این آیه کلمه "ءَاتِي" می تواند فعل باشد ولی از آنجا که این آیه تکمیل کننده آیه ۹۳ می باشد، بهتر است باز هم آن را مضاف بگیریم(در اصل "ءَاتِينَ" بوده که چون مضاف واقع شده، نون آن حذف گردیده است))
۵۹ءَاتِيهِمْمي آيد نزد ايشان
۶۰ءَاثَارِاثرها - ردپاها
۶۱ءَاثَارِهِمْرد پايشان - دنبالشان- اثراتشان
۶۲ءَاثَارِهِمَارد پاي آن دو
۶۳ءَاثَرَبرگزيد - ترجيح داد(ايثار به معناي اختيار و انتخاب چيزي بر غير آن است)
۶۴ءَاثَرَکَتورا برگزید و ترجيح داد - تو را برتري داد(ايثار به معناي اختيار و انتخاب چيزي بر غير آن است)
۶۵ءَاثِمٌگناهکار
۶۶ءَاثِمِينَگناهکاران
۶۷ءَاخِذٌگيرنده(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۶۸ءَاخِذِينَگيرنده ها(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۶۹ءَاخِذِيهِگيرنده هاي آن (در عبارت "وَلَسْتُم بِئَاخِذِيهِ " در اصل "ءَاخِذِينَ" بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است. کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۷۰ءَاخِرانتها - پايان
۷۱ءَاخَرديگري - بعدي
۷۲ءَاخَرَانِدونفر ديگر
۷۳ءَاخِرَةِانتها - پايان-آخرت(عالمی که پس از سپری شدن و پایان عمر انسان در عالم دنیا(نزدیکتر) برای او آشکار می گردد)
۷۴ءَاخِرِنَانفر آخِر ما- آیندگان ما
۷۵ءَاخَرُونَديگران
۷۶ءَاخِرَهُانتهايش
۷۷ءَاخَرِينَديگران - گروه ديگر("ثُمَّ أَغْرَقْنَا ٱلْئَاخَرِينَ(شعراء۶۶): سپس آن گروه دیگر را غرق نمودیم(وقتی آخرین بنی اسرائیلی از دریا گذشت، آخرین فرعونی وارد دریا شد، آنگاه آبی که به شکل دو کوه عظیم در دو طرف معبر بالا رفته بود به یکباره بر سر فرعون و لشکریانش کوبیده شد و آنها را به هلاکت رساند. به فرموده امام باقر علیه السلام وقتی فرعونیان به دریای شکافته شده رسیدند اطرافیان فرعون به او گفتند: "از آنچه می بینی شگفت زده نشده ای؟" فرعون گفت: "من چنین کرده‌ام، گذر نمایید و راهِ خود را در آن ادامه دهید". توجیه نمودن و بر حقیقت سرپوش گذاشتن توسط انسانهای لجوج و متکبر مخصوصًا طاغوتها و دیکتاتورها حد و مرزی ندارد و همین خود بزرگ بینی و تکبر عاقبت بلای جانشان خواهد شد)")
۷۸ءَاخِرِينَآيندگان("وَٱجْعَل لِّي لِسَانَ صِدْقٍ فِي ٱلْئَاخِرِينَ(شعراء۸۴): و برای من زبان صدق و راستی(لسان صدقی) در میان آیندگان قرار ده(در این آیه دعای دیگری از حضرت ابراهیم علیه السلام را ذکر می کند که بنا به روایتی از امام رضا علیه السلام در مورد عبارت "جَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِیا: و برای آنها زبان صدق و راستی(لسان صدقی) قرار دادیم به شکلی همیشه و بسیار برتر و والاتر" در سوره مبارکه مریم آیه شریفه ،۵۰ گزارشی از اجابت همان دعاست و به فرموده امام رضا علیه السلام کلمه "علی" در این آیه، همان نام امام علی علیه السلام است. "لِسَانَ صِدْق: زبان صدق و راستی" برای حضرت ابراهیم علیه السلام کنایه ای برای دو معناست که به صورت همزمان هر دو معنی در این آیه صحیح می باشد و با یک تیر چند نشان زدن در قرآن کریم بسیار رایج
است یکی اینکه در آینده کسی باشد که در مورد او راست بگوید، نسبتی ناروا به او ندهد و او را با همان صفات که در قرآن کریم برای آن حضرت نقل شده یاد کند(صدّیق، نبی، امام، صالح، مصطفی، حنیف، مسلِم، حلیم، اوّاه، منیب، امة قانت، مجتبی، رشد یافته، هدایت شده، صاحب قلب سلیم، محسن، وفادار، اسوة حسنة) معنای دوم لسان صدق برای ایشان، این است که کسی همان سخن هدایتگر حضرت ابراهیم علیه السلام را بدون کم و کاست برای آیندگان تکرار کند. واضح است که بهترین مصداقِ "لسان صدق" برای آن حضرت در آیندگان، پیامبران بعد از او و ائمه اطهار علیهم السلامند. امام علی علیه السلام می فرمایند: "لسان صدقی که پروردگار برای شخصی در میان مردم قرار دهد بهتر است از مالی که از آن بخورند و وارثش گردند")")
۷۹ءَادَمنام يکي از پيامبران الهي (علی نبینا و علیه السلام) و پدر همه انسانهایی که هم اکنون در زمین ساکنند(امام صادق علیه السلام فرمودند: "آدم، از این رو آدم نامیده شد که پروردگار تعالی او را از ادیم(ظاهر و خاک سطح زمین) خلق کرد". غیر از این مورد سه دلیل دیگر هم برای این نامگذاری ذکر شده است: ۱- چون پوست او گندمگون بوده(آدم) ۲- چون او از در آمیخته شدن عناصر گوناگون و نیروهای مختلف آفریده شده است(اَدمَه: الفت و اختلاط) ۳- چون او از دمیده شدن روح الهی عطر آگین شده است(اِدام: آنچه غذا را خوشبو گرداند. برخی با استناد به نظریه تکامل داروین ادعا می کنند که شرح خلقت انسان در قرآن کریم، با علم تناقض دارد مثلاً در نظریه داروین مطرح می گردد که اجداد انسانهای امروزی، میمونهایی بوده اند که بنا به شرایط محیطی به تدریج با جهش ژنی، تکامل یافته و طی حدود ۴ میلیون سال به شکل امروزی در آمده اند. این افراد تصور نموده اند که نظریه داروین یک اصل بدیهی علمی است در حالی که دانشمندان مطرح بسیاری این نظریه را
قبول ندارند از جمله فرانسیس کریک یکی از کاشفان مارپیچ مضاعف DNA و برنده جایزه نوبل فیزیولوژی، در کتاب خود عنوان می کند که واحدهای سازنده حیات باید نتیجه چیزی فراتر از جهشهای تصادفی باشد" همچنین می گوید: "یک مرد صادق که از همه دانش موجود تا کنون آگاهی دارد تنها می تواند بگوید که در برخی موارد منشأ حیات بیشتر به یک معجزه شبیه است" در ادامه می گوید: "در جهان علمی این بیان معادل کفر است(با این سخن بسیاری مرا متهم به نادانی می کنند) ولی من بر این باورم که چیزی فراتر از تکامل تصادفی منجر به وجود ما شده است". علاوه بر این در زنجیره تکاملی که معتقدان به نظریه تکامل داروین برای سیر تکامل میمون تا انسان بر اساس فسیلهای یافت شده، فرض نموده اند به قول خودشان یک "حلقه گمشده" موجود است یعنی از یک مرحله به بعد از لحاظ فیزیکی بین اسکلت انسان امروزی و آخرین فسیل زنجیره ی تکامل یک جهش مشاهده می گردد. از جهت خردمندی نیز از حدود پنجاه هزار سال پیش، چنین جهشی مشاهده می گردد و ساخته های دست بشر شکل بسیار پیچیده تری به خود می گیرد و او را از حیوانات متمایز می کند که در منابع علمی، "جهش بزرگ به جلو(Great Leap Forward)" نامیده می شود)
۸۰ءَاذَانگوشها
۸۱ءَاذَانِنَاگوشهاي ما
۸۲ءَاذَانِهِمْگوشهايشان
۸۳ءَاذَنَاجازه بدهم
۸۴ءَاذَنَّاکَما به تو اعلام مي کنيم
۸۵ءَاذَنتُکُمْبه شما اعلام کردم
۸۶ءَاذَوْاْاذيت کردند
۸۷ءَاذُوهُمَاآن دو نفر را شکنجه دهيد-آن دو نفر را اذيت کنيد
۸۸ءَاذَيْتُمُونَاآزارمان داديد
۸۹ءَازَرَنام عموي حضرت ابراهيم (عليه وعلي نبينا السلام) (البته در عبارت "وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِأَبِيهِ ءَازَرَ " از این جهت کلمه أب (به معني پدر) در مورد او به کار رفته که این کلمه منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۹۰ءَازَرَهُآن را کمک کرد (از مصدر ايزار به معناي اعانت و ياري)
۹۱ءَازِفَةِنزديک - از اوصاف روز قيامت (کلمه آزفه از اوصاف روز قيامت و به معناي نزديک است و اين معنا يعني نزديک بودن قيامت در آيه "انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا : یقیناً آنان آن را دور می بینند و ما آن را نزدیک می بینیم"نيز آمده است)
۹۲ءَاسَفُونَابسیار خشم و اندوه ما را برانگیختند("اسف" در اصل به معنای فوران خون دل و میل شدید به انتقام است که به صورت خشم یا اندوهی بزرگ جلوه می کند. در عبارت "فَلَمَّا ءَاسَفُونَا ٱنتَقَمْنَا مِنْهُمْ: پس وقتی بسیار خشم و اندوه ما را برانگیختند از آنها انتقام گرفتیم"، "خشم و اندوه" در مورد پروردگار چون یک تغییر به حساب می آید، اتفاق نمی افتد ولی پروردگار، خشم و اندوه اولیای الهی مانند پیامبران و اهل بیت علیهم السلام را معادل خشم و اندوه خود می گیرد که نتیجه اش عذاب و انتقام الهی است)
۹۳ءَاسِنٍبدبو و متعفن
۹۴ءَاسَیٰاندوهگين شوم-تأسف بخورم
۹۵ءَاصَالِعصرها - غروبها - سر شبها (کلمه آصال جمع اُصُل است و اُصُل هم جمع اصيل است ، پس آصال جمع الجمع و ریشه اش کلمه اصل است و از اين جهت اين ساعت را آصال گفته ‏اند که گوئي ريشه و مبدأ شب است)
۹۶ءَافَاقِافق ها - دور تا دور جهان-گرداگرد جهان(جمع افق به معنی خط مرزبین آسمان و زمین که دایره ای بزرگ به مرکزِ شخص بیننده می شود)
۹۷ءَافِلِينَغروب کنندگان
۹۸ءَاکِلُونَخورندگان
۹۹ءَاکِلِينَخورندگان
۱۰۰ءَالَخاندان - فرزندان(برخي "ءَالَ" را تغيير يافته کلمه "اهل" مي دانند و اهل یک چیز کسانی هستند که امثال يک خانه، سرزمین، رابطه خویشاوندی یا دین مشترک آنها را در یک مجموعه گرد هم آورده است. کلمه اهل از کلماتي است که در مذکر و مؤنث فرقي نمي‏کند و همچنين در مفرد و جمع تغيير شکل نمي‏دهد، هم به يک نفر مي‏گويند اهل فلاني و هم به چند نفر و البته استعمالش مخصوص به مورد انسان است، بچه‏هاي يک حيوان را هيچگاه اهل آن حيوان نمي گويند)
۱۰۱ءَالْئَانَآيا در اين لحظه-آيا الآن
۱۰۲ءَالَاءِنعمتها (کلمه آلاء جمع "أَلي" و "إلي" و به معناي نعمت است)
۱۰۳ءَالَافٍهزاران
۱۰۴ءَالذَّکَرَيْنِآيا دو نر
۱۰۵ءَاللَّهُآيا خدا (الله: واجب الوجودي (کسی که حتماً باید باشد و نبودنش غیر ممکن است) که همه ي خوبيها را دارد و هيچ بدي در او نيست لذا عقول بشر در شناسائي او حيران و سرگردان است وفقط اوست که شايسته پرستش است. لفظ جلاله ي الله اصلش" ٱلْ إله "بوده، که همزه دومي در اثر کثرت استعمال حذف شده و بصورت الله در آمده است و کلمه "إله "يا است،مي باشد (وقتي مي‏گويند اله الرجل و ياله، معنايش اين است که فلاني عبادت و پرستش کرد)يا از ماده ي " وله " به معني تحير و سرگرداني و کلمه نامبرده بر وزن فِعال به معناي مفعول ( مالوه) است، همچنان که کتاب به معناي مکتوب ( نوشته شده) مي‏باشد . و اگر خداي را"إله "گفته‏اند، چون مالوه و معبود است و يا به دلیل آن است که عقول بشر در شناسائي او حيران و سرگردان است .کلمه "الله"، علم و اسم خاص خدا (آفريننده ي همه چيز)است و بر کسي يا چيز ديگري تعلق نمي گيرد)
۱۰۶ءَالِهَةَخدايان - معبودان (از ماده ألـَهَ به معناي پرستش)
۱۰۷ءَالِهَةًخداياني - معبودانی (از ماده ألـَهَ به معناي پرستش)
۱۰۸ءَالِهَتَکَخدايان تو- معبودان تو (از ماده ألـَهَ به معناي پرستش)
۱۰۹ءَالِهَتِکُمْخدايان شما- معبودان شما (از ماده ألـَهَ به معناي پرستش)
۱۱۰ءَالِهَتِنَاخدايان ما - معبودان ما(از ماده ألـَهَ به معناي پرستش)
۱۱۱ءَالِهَتُهُمُخدايانشان - معبودانشان(در اصل ءَالِهَتُهُمْ بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است. از ماده ألـَهَ به معناي پرستش)
۱۱۲ءَالِهَتِيخدايانم - معبودانم(از ماده ألـَهَ به معناي پرستش)
۱۱۳ءَامُرَنَّهُمْحتماً به آنان امر مي کنم - حتماً به آنان دستور مي دهم
۱۱۴ءَامِرُونَامر کنندگان
۱۱۵ءَامُرُهُبه او امر مي کنم
۱۱۶ءَامَنَايمان آورد (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است".)
۱۱۷ءَامِنْايمان بياور(ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است".)
۱۱۸ءَامَنَّاايمان آورديم (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است".)
۱۱۹ءَامِناًامن
۱۲۰ءَامَنتُايمان آوردم (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است".)
۱۲۱ءَامَنَتْايمان آورد(مؤنث) (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است".)
۱۲۲ءَامِنَةًامن (مؤنث)
۱۲۳ءَامَنتُمْايمان آورديد (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است".)
۱۲۴ءَامَنُکُمْشما را امین شمارم( عبارت"هَلْ ءَامَنُکُمْ عَلَيْهِ: آیا شما را بر او امین شمارم" یعنی : آیا به شما اطمینان کنم و او را به شما بسپارم)
۱۲۵ءَامَنُواْايمان آوردند (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است". جملاتی نظیر "يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ" در اصل به این معنی است: "خطابم با کسانی است که ایمان آوردند" که معادل است با "ای کسانی که ایمان آورديد")
۱۲۶ءَامِنُواْايمان بياوريد (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است".)
۱۲۷ءَامِنُونَايمنان- آنان که در امنيتند
۱۲۸ءَامَنَهُمايمنشان کرد
۱۲۹ءَامِنِينَايمنان- آنان که در امنيتند - امنیت یافتگان
۱۳۰ءَامِّينَپويندگان - رهپويان -قاصدان(آنان که قصد عزيمت به جايي کرده اند)
۱۳۱ءَانَلحظه
۱۳۲ءَانَاءَاوقات - ساعات (جمع کلمه انو است که به معناي وقت است)
۱۳۳ءَانَسَانس گرفت - ديد (از مصدر ايناس، به معناي ديدن و به چشم خوردن چيزي است)
۱۳۴ءَانَسْتُدیدم و به آن انس گرفته و دلخوش شدم - ديدم (از مصدر ايناس، به معناي ديدن و به چشم خوردن چيزي است)
۱۳۵ءَانَسْتُمانس گرفتيد - ديديد - يافتيد(از مصدر ايناس، به معناي ديدن و به چشم خوردن چيزي است)
۱۳۶ءَانِفاًچند لحظه قبل -هم اکنون
۱۳۷ءَانِيَةٍفوق العاده داغ - بسيار داغ - در نهایت درجه حرارت
۱۳۸ءَاوَاکُمْشما را جا داد (محترمانه) - شما را مأوا داد(از ماده ايواء به معناي نزديک به خود کردن و کسي را در کنار خود نشاندن است)
۱۳۹ءَاوَوْاْمحترمانه جا دادند (از ماده ايواء به معناي نزديک به خود کردن و کسي را در کنار خود نشاندن است)
۱۴۰ءَاوَیٰمحترمانه جا داد (از ماده ايواء به معناي نزديک به خود کردن و کسي را در کنار خود نشاندن است، عبارت "ءَاوَىٰ إِلَيْهِ أَخَاهُ" یعنی محترمانه برادرش را در کنار خود جا داد)
۱۴۱ءَاوِي إِلَيٰمنضم مي شوم - در کنارِ ... قرار بگيرم (از مصدر ماوي و ترکيبش با الي به معني منضم شدن به چيزي يا درکنار آن قرار گرفتن، مي باشد. عبارت "سَئَاوِي إِلَيٰ جَبَلٍ " يعني به زودي در کنار کوه قرار مي گيرم)
۱۴۲ءَاوَيْنَاهُمَامحترمانه آن دو را جا داديم(از ماده ايواء به معناي نزديک به خود کردن و کسي را در کنار خود نشاندن است)
۱۴۳ءَايَاتآيه ها - نشانه ها (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است)
۱۴۴ءَايَاتِکَآيه هاي تو - نشانه هاي تو (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است)
۱۴۵ءَايَاتِنَاآيه هاي ما - نشانه هاي ما (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است)
۱۴۶ءَايَاتِهِآيه هايش - نشانه هايش (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است)
۱۴۷ءَايَاتِهَاآيه هايش - نشانه هايش (مؤنث) (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است)
۱۴۸ءَايَاتِيآيه هاي من - نشانه هاي من (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است)
۱۴۹ءَايَةَآيه - نشانه (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است- در برخی آیات معنی معجزه می دهد از آنجا که معجزه نشانه ای برای اثبات راستی گفتار پیامبران است مانند عبارت "وَيَقُولُ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَيْهِ ءَايَةٌ مِّن رَّبِّهِ: ")
۱۵۰ءَايَتُکَنشانه ي تو (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است)
۱۵۱ءَايَتَيْندو نشانه (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است)
۱۵۲ئَاتٍآینده - رسنده(إِنَّ مَا تُوعَدُونَ لَئَاتٍ وَمَا أَنتُم بِمُعْجِزِينَ(انعام۱۳۴):سوگند که به یقین آنچه وعده داده می شوید، آینده و رسنده(استفاده از اسم فاعل به جای فعل، تأکید دیگری بر وقوع وعده الهی است در واقع به جای اینکه بگوید "می آید" فرموده "آینده" است یعنی آن قدر آمدنش حتمی است که تو آن را آمده فرض کن) است(مثلًا قیامت حتمًا اتفاق می افتد) و شما عاجز کننده نیستید(نمی توانید مانع انجام کاری شوید که پروردگار می خواهد، انجام شود)")
۱۵۳الراز حروف مقطعه قرآن کریم(در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده که معناي الر اين است كه انا الله الرؤف، منم خداي رؤوف . در روايت ديگري از حضرت آمده است که اين حروف اجزايي از اسم اعظم خدا هستند و رسول اکرم صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم وائمه اطهار عليهم السلام مي‏توانند آنها را تركيب نموده، اسم اعظم را درست كنند، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب مي‏شود البته بیشتر از همه به این واقعیت اشاره دارد که قرآنی با این عظمت و زیبایی از همین حروف الفبایی که در دسترس شما نیز هست درست شده و اگر معتقدید که این قرآن کلام خدا نیست شما هم همین حروف را به کار گیرید و مانند قرآن را بیاورید
از طرفی غیر معمولی بودن چنین کلمه ای باعث جلب توجه مخاطب به ادامه کلام می گردد همچنین حروف مقطعه مشابه در ابتدای برخی از سوره ها به نوعی آنها را در دسته ای مشترک قرار می دهد مفهوم دیگر این است که اگر می خواهی مقصود اصلی قرآن کریم را بفهمی باید به تک تک حروف آن با دقّت توجه کنی البته مانعی برای صحت همزمان تمام این معانی نیست که با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است روابط ریاضی که برای این حروف نقل شده دارای تناقض می باشد و پس از بررسی مشخص می گردد که برای همه سوره ها صادق نیست که هم بی اعتمادی می آورد و هم باعث انحراف از غرض اصلی که همان توجه به معانی آیات است، می شود مثل اینکه هواپیمایی که وسیله پرواز است را تبدیل به انباری کنند)
۱۵۴الماز حروف مقطعه قرآن کریم(در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده که الم معنايش " انا الله الملک " است . يعني منم خداوند سلطان و اما الم كه در اول سوره آل عمران است معنايش انا الله المجيد است، يعني منم خداي مجيد.در روايت ديگري از حضرت آمده است که اين حروف اجزايي از اسم اعظم خدا هستند و رسول اکرم صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم وائمه اطهار عليهم السلام مي‏توانند آنها را تركيب نموده، اسم اعظم را درست كنند، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب مي‏شود البته بیشتر از همه به این واقعیت اشاره دارد که قرآنی با این عظمت و زیبایی از همین حروف الفبایی که در دسترس شما نیز هست درست شده و اگر معتقدید که این قرآن کلام خدا نیست شما هم همین حروف را به کار گیرید و مانند قرآن را بیاورید
از طرفی غیر معمولی بودن چنین کلمه ای باعث جلب توجه مخاطب به ادامه کلام می گردد همچنین حروف مقطعه مشابه در ابتدای برخی از سوره ها به نوعی آنها را در دسته ای مشترک قرار می دهد مفهوم دیگر این است که اگر می خواهی مقصود اصلی قرآن کریم را بفهمی باید به تک تک حروف آن با دقّت توجه کنی البته مانعی برای صحت همزمان تمام این معانی نیست که با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است روابط ریاضی که برای این حروف نقل شده دارای تناقض می باشد و پس از بررسی مشخص می گردد که برای همه سوره ها صادق نیست که هم بی اعتمادی می آورد و هم باعث انحراف از غرض اصلی که همان توجه به معانی آیات است، می شود مثل اینکه هواپیمایی که وسیله پرواز است را تبدیل به انباری کنند)
۱۵۵المراز حروف مقطعه قرآن کریم(در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده که معناي المر اين است كه منم خداي محيي و مميت و رزاق .در روايت ديگري از حضرت آمده است که اين حروف اجزايي از اسم اعظم خدا هستند و رسول اکرم صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم وائمه اطهار عليهم السلام مي‏توانند آنها را تركيب نموده، اسم اعظم را درست كنند، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب مي‏شود البته بیشتر از همه به این واقعیت اشاره دارد که قرآنی با این عظمت و زیبایی از همین حروف الفبایی که در دسترس شما نیز هست درست شده و اگر معتقدید که این قرآن کلام خدا نیست شما هم همین حروف را به کار گیرید و مانند قرآن را بیاورید
از طرفی غیر معمولی بودن چنین کلمه ای باعث جلب توجه مخاطب به ادامه کلام می گردد همچنین حروف مقطعه مشابه در ابتدای برخی از سوره ها به نوعی آنها را در دسته ای مشترک قرار می دهد مفهوم دیگر این است که اگر می خواهی مقصود اصلی قرآن کریم را بفهمی باید به تک تک حروف آن با دقّت توجه کنی البته مانعی برای صحت همزمان تمام این معانی نیست که با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است روابط ریاضی که برای این حروف نقل شده دارای تناقض می باشد و پس از بررسی مشخص می گردد که برای همه سوره ها صادق نیست که هم بی اعتمادی می آورد و هم باعث انحراف از غرض اصلی که همان توجه به معانی آیات است، می شود مثل اینکه هواپیمایی که وسیله پرواز است را تبدیل به انباری کنند)
۱۵۶المصاز حروف مقطعه قرآن کریم(در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده که معناي المص انا الله المقتدر الصادق است يعني منم خداي مقتدر صادق. در روايت ديگري از حضرت آمده است که اين حروف اجزايي از اسم اعظم خدا هستند و رسول اکرم صلي‏ الله‏ عليه‏ و آله ‏و سلّم وائمه اطهار عليهم السلام مي‏توانند آنها را تركيب نموده، اسم اعظم را درست كنند، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب مي‏شود البته بیشتر از همه به این واقعیت اشاره دارد که قرآنی با این عظمت و زیبایی از همین حروف الفبایی که در دسترس شما نیز هست درست شده و اگر معتقدید که این قرآن کلام خدا نیست شما هم همین حروف را به کار گیرید و مانند قرآن را بیاورید
از طرفی غیر معمولی بودن چنین کلمه ای باعث جلب توجه مخاطب به ادامه کلام می گردد همچنین حروف مقطعه مشابه در ابتدای برخی از سوره ها به نوعی آنها را در دسته ای مشترک قرار می دهد مفهوم دیگر این است که اگر می خواهی مقصود اصلی قرآن کریم را بفهمی باید به تک تک حروف آن با دقّت توجه کنی البته مانعی برای صحت همزمان تمام این معانی نیست که با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است روابط ریاضی که برای این حروف نقل شده دارای تناقض می باشد و پس از بررسی مشخص می گردد که برای همه سوره ها صادق نیست که هم بی اعتمادی می آورد و هم باعث انحراف از غرض اصلی که همان توجه به معانی آیات است، می شود مثل اینکه هواپیمایی که وسیله پرواز است را تبدیل به انباری کنند)
۱۵۷أَآيا (حرف (أَ)وقتي به کلمات اضافه مي شود غالباً معني (آيا)مي دهد اما يکي از مواردي که معني آن متفاوت است در غالبي است که جهت بيان تساوي دو مورد استفاده مي شود(تسويه): "إ ِنَّ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ (بقره۶):بي ترديد کساني که کفر ورزيدند(فرامين و نعمتهاي پروردگار را در زندگي خود ناديده گرفته اند)، بر آنان مساوي است که آنان را(از عواقب اين غفلت) بترساني يا نترسانده و نترساني،(چون در هر دو صورت) ايمان نمي آورند" همچنین در آیه شریفه ۱۹۳ از سوره مبارکه اعراف: "سَوَاءٌ عَلَيْکُمْ أَدَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنتُمْ صَامِتُونَ: بر شما مساوی است که آنان را دعوت کنید یا اینکه شما ساکتها باشید(صدا زدن یا نزدنشان فرقی نمی کند". در قرآنهای رسم الخط عربی گاهی به این "ءَ" شکل هم نوشته شده است مثل آیه شریفه ۷۲ از سوره مبارکه هود: "ءَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ: آیا فرزند آورم در حالی که من پیرزنی هستم")
۱۵۸أَءَالِهَتُنَاآيا خدايان ما
۱۵۹أَؤُنَبِّئُکُمآيا باخبرتان کنم
۱۶۰أَئِذَاآيا وقتيکه
۱۶۱أَئِفْکاًآيا دروغ (افک: هرچه ازصورت صحيحش منحرف شده مثل بهتان و دروغ)
۱۶۲أَئِمَّةپيشوايان - امامان(جمع امام. منظور از امام هر طائفه همان اشخاصي هستند که مردم هر طائفه به آنها اقتداء و در راه حق و يا باطل از آنها پيروي مي‏کنند و در قرآن کريم هر دو پیشوا و مقتداء امام نامیده شده اند و امامت جامعه، حق کسی دانسته شده که پروردگار سبحان او را در هر زماني براي هدايت اهل آن زمان برگزيده است، حال چه اينکه پيغمبر باشد مانند ابراهيم و محمد صلوات الله عليهما و يا غير پيغمبر، ضمن اینکه به کتاب آسمانی نیز که مبنای هدایت است، در قرآن، "امام" گفته می شود: "وَمِن قَبْلِهِ کِتَابُ مُوسَىٰ إِمَاماً وَرَحْمَةً " و همچنین به راه اصلی: "إِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِينٍ". از طرفی با توجه به عبارت "لَا يَنَالُ عَهْدِي ٱلظَّالِمِينَ" معلوم می شود مقام امامت همه مردم مقامی است که پروردگار متعال آن را جز به معصوم نمی دهد. "وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى ٱلنَّارِ وَيَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ لَا يُنصَرُونَ(قصص۴۱): و آنان را امامان و پیشوایانی قرار دادیم که به سوی آن آتش(آتش جهنم) دعوت می کنند و روز قیامت یاری نمی شوند(همزمان دو معنای صحیح از آیه برداشت می شود و با یک تیر
چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است. یکی اینکه فرعون و لشکریانش در دسته ائمه گمراهی که به سوی آتش جهنم دعوت می کنند قرار دادیم(اگر "أَئِمَّةً" را منصوب به نزع خافض بگیریم) دیگر اینکه آنان به عنوان پیشوایانی که به سوی آتش جهنم دعوت می کنند قرار دادیم یعنی رسم و رسوم بدی را پایه گذاری کردند که هنوز هم باعث گمراهی مردم می شوند(اگر "أَئِمَّةً" را مفعول لاجله بگیریم). به فرموده امام صادق علیه السلام، ائمه در قرآن کریم به دو دسته نیک و بد تقسیم می شوند که این آیه شریفه به ائمه فاجر اشاره دارد و آیه شریفه ۷۳ سوره مبارکه انبیاء مربوط به پیشوایان نیکی است)")
۱۶۳أَئِنآيا اگر
۱۶۴أَئِنَّآيا يقيناً
۱۶۵أَئِنَّاآيا يقيناً ما
۱۶۶أَئِنَّکَآيا يقيناً تو
۱۶۷أَئِنَّکُمْآيا يقيناً شما
۱۶۸أَأُلْقِيَآيا القاء شده (القاء به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد)
۱۶۹أَأُنزِلَآيا نازل شده
۱۷۰أَإِلَـٰهٌآيا معبودي
۱۷۱أَإِنَّاآيا يقيناً ما
۱۷۲أَإِنَّکَآيا يقيناً تو
۱۷۳أَبِـٱللَّهِآيا به خدا
۱۷۴أَبّاًعلف و چريدنيها - چراگاه
۱۷۵أَباًپدري (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۱۷۶أَبَابِيلجماعت‏هايي متفرق و دسته دسته (کلمه ابابيل به معناي جماعت‏هايي متفرق و دسته دسته است و معناي آيه شریفه "وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبَابِيلَ " اين است که : خداي تعالي جماعت‏هاي متفرقي از مرغان را بر بالاي سر آنان فرستاد)
۱۷۷أَبَارِيقَظرفهاي آب (اباريق که جمع ابريق است و به معناي ظرفي است که هم دسته دارد و هم لوله و در فارسي به آن آفتابه مي‏گويند . و بعضي گفته‏اند : ابريق به معناي ظرفي است که تنها لوله داشته باشد و کلمه کاس همان کاسه فارسي است . بعضي از مفسرين در پاسخ اين سؤال که چرا در آیه شریفه "بِأَکْوَابٍ وَأَبَارِيقَ وَکَأْسٍ مِّن مَّعِينٍ " اکواب و اباريق را جمع آورد ، و"کأس" را مفرد ، گفته‏اند : جهتش اين است که کلمه کاس تنها در موردي بر ظرف اطلاق مي‏شود که پر باشد و کاسه خالي را کاس نمي‏گويند)
۱۷۸أَبَاکُمْپدرتان (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۱۷۹أَبَانَاپدر ما (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۱۸۰أَبَاهُپدرش (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۱۸۱أَبَاهُمْپدر آنها (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۱۸۲أَبَتِای پدرعزیزم- ای پدر جانم(کلمه "أَبَتِ" معادل "أَبِي" است ومورد استفاده آن هنگامی است که این کلمه منادا واقع شود و در غیر این صورت استفاده نمی گردد. کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۱۸۳أَبْتَرُبي دنباله - اجاق کور (کلمه أبتر به معناي اجاق کور است و کسي که چنين زخم زباني به آن جناب زده بود عاص بن وائل بوده که برای سوزاندن دل پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی تنها پسرش ابراهیم در گذشت این سخن را به وی گفت)
۱۸۴أَبْتَغِيبجويم
۱۸۵أَبْحُردرياها
۱۸۶أَبَداًهميشه
۱۸۷أَبْرَارنيکان (کلمه ابرار جمع کلمه بَرّ است و کلمه بَرّ صفت مشبهه از مصدر بِرّ است ، که به معناي احسان است و اين معنا در مورد کسي صادق است که عمل خود را نيکو بسازد و از نيکو ساختن آن هيچ نفعي که عايد خودش بگردد در نظر نگرفته باشد ، نه جزايي که در مقابل عملش به او بدهند و نه حتي تشکري که از او کنند و تنها برای رضای خداوند کار خیر را انجام می دهد و سختیهایش را به جان می خرد.
لذا ابرار کساني هستند که عمل خير را به خاطر ايمان به خدا و رسول او و روز جزا انجام مي‏دهند ، چون ايمانشان ايمان رشد و بصيرت است ، يعني خود را بنده و مملوک پروردگار خود مي‏دانند و معتقدند که خلق و امرشان به دست او است و خودشان مالک نفع و ضرري براي خود نيستند ، قهرا معتقدند که نبايد اراده کنند مگر چيزي را که پروردگارشان اراده کرده و انجام ندهند مگر عملي را که او بپسندد ، در نتيجه اراده او را بر اراده خودشان مقدم مي‏دارند و براي خشنودي او عمل مي‏کنند ، هر چند که به ضرر خودشان تمام شود ، بر آن ضرر و ناسازگاري با ميل دروني خود صبر مي‏کنند و زحمت اطاعت او را تحمل نموده ، آنچه مي‏کنند به خاطر خشنودي او مي‏کنند و در نتيجه در مرحله عمل عبوديت را خالص براي خدا مي‏سازند .
اين صفات همان صفاتي است که پروردگار متعال أبرار را با آن توصيف کرده است. کلمه بِرّ در اصل به معناي باز بودن دست و پاي آدمي در کار خير مي‏باشد، دراصل با کلمه "بَرّ" به معناي خشکي يکي است و چون اولين تصوري که از خشکي‏ها و بيابانها به ذهن مي‏رسد، وسعت و فراخناي آن است . لذا کلمه "بِرّ " را از آن گرفتند تا در مورد توسع در فعل خير استعمال کنند . و منظوراز فعل خير اعم از فعل قلب(از قبيل اعتقاد حق و نيت طاهره) و فعل بدن (از قبيل انفاق در راه خدا و ساير اعمال صالح)است)
۱۸۸أَبْرَصَکسي که دچار برص شده و پيسي ( که يک بيماري پوستي است) گرفته
۱۸۹أَبْرَمُواْپافشاري کردند (از ابرام به معناي محکم کردن عهد و نشکستن آن است)
۱۹۰أَبَشَرٌآيا بشري
۱۹۱أَبْشِرُواْبشارت باد شما را(در اصل به معنی "بشارت دهید" می باشد که منظور از آن این است که ما به شما این خبر خوش را می دهیم و شما می توانید با خوشحالی آن را جار بزنید و به اطلاع دیگران برسانید)
۱۹۲أَبْصَارُچشمها - بیناییها
۱۹۳أَبْصَارَکُمْچشمهايتان - بیناییهایتان
۱۹۴أَبْصَارُنَاچشمهاي ما - بیناییهای ما
۱۹۵أَبْصَارُهَاچشمهاي آن (مؤنث) - بیناییهای آن
۱۹۶أَبْصَارَهُمْچشمهاي آنها (مذکر) - بیناییهای آنها
۱۹۷أَبْصَارِهِنَّچشمهاي آنها (مؤنث)- بیناییهای آنها
۱۹۸أَبْصَرَدارای بصیرت و بینایی شد(از معانی که باب افعال به ریشه فعل اضافه می کند، دارای چیزی شدن است)
۱۹۹أَبْصِرْدارای بصیرت و بینایی شو(از معانی که باب افعال به ریشه فعل اضافه می کند، دارای چیزی شدن است)
۲۰۰أَبْصِرْ بِـچقدربينا و دارای بصیرت(در جمله "أَسْمِعْ بِهِمْ وَأَبْصِرْ"به قرينه لفظي "بهم"حذف شده ومعني جمله "چه شنوا و چه بينايند" مي شود. از معانی که باب افعال به ریشه فعل اضافه می کند، دارای چیزی شدن است)
۲۰۱أَبْصَرْنَادارای بصیرت و بینایی شدیم(از معانی که باب افعال به ریشه فعل اضافه می کند، دارای چیزی شدن است)
۲۰۲أَبْصِرْهُمْدر مورد آنها دارای بصیرت و بینایی شو(حقیقت و باطن آنها را ببین. از معانی که باب افعال به ریشه فعل اضافه می کند، دارای چیزی شدن است)
۲۰۳أَبَعَثَآيا مبعوث کرد (بعث: برانگیختن، برپاداشتن چيزي و آن را به طرفي حرکت دادن)
۲۰۴أَبْغِيبجويم (عبارت "قُلْ أَغَيْرَ ٱللَّهِ أَبْغِي رَبّاً " یعنی: آیا غیر از الله، پروردگار دیگری بجویم و او را ارباب خود کنم )
۲۰۵أَبْغِيکُمْبرايتان بجويم - برايتان طلب کنم
۲۰۶أَبَقَگريخت (از اباق به معناي فرار کردن عبد از مولايش مي‏باشد)
۲۰۷أَبْقَيٰباقي تر
۲۰۸أَبْکَاراًسالم و دست نخورده ها
۲۰۹أَبْکَمُلال مادر زاد ("أبکم " کسي است که از شکم مادر، لال به دنيا آيد، نه چيزي بفهمد و نه بتواند بفهماند، بعضي گفته‏اند ابکم، آن کسي است که نتواند سخن گويد. از آنجا که معمولاً لال مادرزاد در اصل کر مادرزاد بوده معنای کر بودن هم در آن مستتر است)
۲۱۰أَبْکَىٰگریاند("و اين که او همان است که می خنداند(به دلیل اشاره به واقعيت حتمی به صورت مضارع ترجمه شده است) و می گرياند(جامعه انسانی همان گونه که محتاج جشن و شادی است بی خيالی و بی غمی نسبت به آينده يا غم و اندوه ديگران نيز در آن ناپسند است. پس هم خنده و شادي لازم است و هم گريه و غم ولي از ميان اين دو، پروردگار متعال، بنده هايش را بيشتر خندان و شاد مي خواهد براي همين در اين آيه خنداندن را جلوتر از گرياندن آورده است. گرچه بي غمي و بي خيالي را هم دوست ندارد: "إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلْفَرِحِينَ(قصص۷۶): به يقين الله هميشه شادمانها را دوست ندارد. امام صادق عليه السلام(خطاب به کسي که در پاسخ حضرت که پرسيده بودند "چقدر با يکديگر شوخي مي کنيد؟" گفته بود: "اندک") مي فرمايند: "اين گونه نباشيد(که کم شوخي کنيد) زيرا در حقيقت شوخي کردن از خوش اخلاقي است سوگند که به يقين با آن برادرت را شاد مي گرداني و سوگند که رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم بسيار اين گونه بود که با شخص به قصد شاد کردنش شوخي مي نمود"))
۲۱۱أَبْلُغُدست يابم
۲۱۲أَبْلَغْتُکُمْبه شما رساندم
۲۱۳أَبْلَغُواْابلاغ کردند
۲۱۴أَبْلِغْهُاو را برسان
۲۱۵أَبْنَاءپسران
۲۱۶أَبْنَاءَکُمْپسرانتان
۲۱۷أَبْنَاءَنَاپسران ما
۲۱۸أَبْنَاءَهُمْپسران آن (مردان)
۲۱۹أَبناؤُکُمْپسران شما
۲۲۰أَبْنَائِکُمُپسران شما (در اصل "أَبْنَائِکُمْ"بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است)
۲۲۱أَبْنَائِنَاپسران ما
۲۲۲أَبْنَائِهِنَّپسران آن (زنان)
۲۲۳أَبَوْاْابا کردند - مضايقه کردند - خودداری کردند - امتناع کرد
۲۲۴أَبْوَابدرها
۲۲۵أَبْوَابِهَادرهايش(مؤنث)
۲۲۶أَبَوَاهُپدر ومادرش(از کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. چون گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد در کلمه " أَبَوَاهُ" نیز پدر به نمایندگی از مادر به صورت تثنیه در آمده است(دوتایی شده))
۲۲۷أَبُوکِپدر تو(اي زن) (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۲۲۸أَبُونَاپدر ما (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۲۲۹أَبُوهُمپدرشان (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۲۳۰أَبُوهُمَاپدر آن دو (مرد) (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۲۳۱أَبَوَيْکَدو پدرت (ابراهيم واسحاق که پدر و پدر بزرگ حضرت يعقوب بودند) (در اصل "أَبَوَيْنَ" بوده که چون مضاف واقع شده حرف نون آن حذف گردیده است، کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۲۳۲أَبَوَيْکُمپدر ومادرتان (منظور حضرت آدم و حضرت حوا علي نبينا و عليهما السلام هستند) (در اصل "أَبَوَيْنَ" بوده که چون مضاف واقع شده حرف نون آن حذف گردیده است،از کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۲۳۳أَبَوَيْهِپدر ومادرش (در اصل "أَبَوَيْن" بوده که چون مضاف واقع شده حرف نون آن حذف گردیده است، ازکلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. همچنین کلمه أُم به معني مادر است ولي منحصر به مادری که فرزند را زاییده نيست و به ديگران که شباهتهايي با مادر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي پرستاری، تربيت يا شیردادن دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والدة"، معمولاً به مادری که فرزند را زاییده، اطلاق مي گردد. چون گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد در کلمه " أَبَوَيْهِ" نیز پدر به نمایندگی از مادر به صورت تثنیه درآمده است(دوتایی شده))
۲۳۴أَبَىٰابا کرد - امتناع کرد - خودداری کرد - مضايقه کرد
۲۳۵أَبِيپدرم (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۲۳۶أَبِي لَهَبفرزند عبد المطلب و عموي رسول خدا صلي ‏الله‏ عليه‏ وآله‏ وسلّم که در سوره مبارکه مسد مورد لعن و نفرین قرار گرفته و وعده مرگ قریب الوقوع او در این سوره یکی از پیشگویی های قرآن کریم است که به حقیقت پیوست. وی به همراه همسرش بسیار با رسول خدا صلي ‏الله‏ عليه‏ وآله‏ وسلّم دشمني مي‏کرد و در تکذيب گفته‏ها و دعوت او و نبوتش و نیز آزار و اذيت ایشان اصرار مي‏ورزيد و در اين راه از هيچ گفته و عملي فروگذار نمي‏کرد و او همان کسي بود که وقتي رسول خدا صلي ‏الله‏ عليه‏ وآله‏ وسلّم او و ساير خویشاوندان نزدیکش را (عشيره اقربين) براي اولين بار دعوت کرد ، با کمال بي‏شرمي در پاسخ ایشان گفت: "تباً لک:خسران و هلاکت بر تو باد" و اين سوره نازل شد و گفتار او را به خودش رد کرد که خسران و هلاکت بر او باد. نام اصلی او به قولی عبد العزی بوده که خداوند متعال به جای آوردن اسمش که حاوی یک معنای باطل می باشد، از کنیه او استفاده کرده است ضمن اینکه به این طریق اشاره ی ظزیفی به انتساب او به آتش جهنم نیز نموده است چون "لهب" به معنی شعله آتش است.
۲۳۷أَبْيَضُسفيد
۲۳۸أَبِيکُمْپدر شما (در اصل همان "اباکم" می باشد که چون در عبارت "وَجْهُ أَبِيکُمْ " مضاف الیه شده، مجرور گشته است کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۲۳۹أَبَيْنَابا کردند (مؤنث)
۲۴۰أَبِينَاپدرمان (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۲۴۱أَبِيهِپدرش (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۲۴۲أَبِيهِمْپدرشان(آن مردان) (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد)
۲۴۳أَتَاکَبه تو رسيده است - نزدت آمده است
۲۴۴أَتَاکُمْبه شما رسيد - نزدتان آمد- به سراغتان آمد
۲۴۵أَتَانَانزد ما آمد - به ما رسید- به سراغ ما آمد
۲۴۶أَتَاهَانزد ش(مؤنث) آمد - به سراغش آمد
۲۴۷أَتَاهُمُنزد شان(مذکر) آمد(در اصل "أَتَاهُمْ"بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است)
۲۴۸أَتَاهُمْنزد شان(مذکر) آمد
۲۴۹أَتَأْتُونَآيا رو مي آوريد
۲۵۰أَتَأْخُذُونَهُآيا آن را ميگيريد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۲۵۱أَتَأْمُرُونَآيا امر مي کنيد
۲۵۲أَتَّبِعُپيروي مي کنم
۲۵۳أَتْبَعَتعقيب کرد - پی گیری کرد
۲۵۴أَتَّبِعُکَبه دنبال توبيايم
۲۵۵أَتْبَعْنَادر پي فرستاديم - به دنبال ... روانه کردیم("ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا کُلَّ مَا جَاءَ أُمَّةً رَّسُولُهَا کَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُم بَعْضًا وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ فَبُعْدًا لِّقَوْمٍ لَّا يُؤْمِنُونَ: سپس رسولانمان را به صورت پي درپي و پشت سرهم و متواتر و یکی پس از دیگری فرستادیم هر بار که نزد امّتی رسولش آمد تکذیبش کردند(او را دروغگو شمردند) در نتیجه ما بعضی از آنها را به دنبال بعضی روانه کردیم(آنها را نیز به سمت همان سرنوشتی بردیم که نصیب امتهای پیشینی شد که آنها نیز پیامبرشان را تکذیب کرده بودند و هشدارهایش را در مورد انجام گناهان باور نمی کردند) و آنها را احادیث و خبرهای تازه ای قرار دادیم(ماجرای هلاکت و عذابشان زبان به زبان میان مردم هم عصرشان و آیندگان پخش گردید. حدیث در اصل یعنی ناپيدايي که پيدا شود یا هر فعل یا سخن تازه بی سابقه یا کم سابقه به همین جهت به خبری که تازگی داشته باشد نیز حدیث می گویند) زیرا دوربودنی عظیم است(از رحمت خاص الهی. نکره آوردن "بُعْدًا" معنای عظمت را اضافه می کند) برای قومی که ایمان نمی آورند(یقین
پیدا نمی کنند که خیر و صلاحشان در عمل به دستورات الهی است. همان طور که هر وسیله ای که از آن به درستی و مطابق سفارش سازنده اش استفاده نشود به سمت خرابی میل می کند و عاقبت نابود می شود انسانی که مطابق دستورات خالقش عمل نکند نیز عاقبت هلاکت و نابودی نصیبش می گردد یکی از معانی حرف اضافه "فَـ"، "زیرا" است(رجوع کنید به لغتنامه قرآنی سلام))")
۲۵۶أَتْبَعْنَاهُمدر پي آنها فرستاديم("وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِي هَـٰذِهِ ٱلدُّنْيَا لَعْنَةً وَيَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ هُم مِّنَ ٱلْمَقْبُوحِينَ(قصص۴۲): همچنین در پي آنها(ائمه و پیشوایانی که مردم را به سوی جهنّم دعوت می کنند) لعنتی عظیم را فرستادیم بنابراین آنها روز قیامت از زشت رویانند(گرچه این ائمه کفر روزگاری را با محبوبیت میان پیروان خود سپری کردند ولی بالاخره پروردگار تعالی در همین دنیا هم پرده از باطن پلیدشان بر می دارد به شکلی که پس از مرگ، لعنت پروردگار، فرشتگان و همه مردم بدرقه راهشان می شود(در آیات شریفه ۱۶۱ سوره مبارکه بقره و ۸۷ سوره مبارکه آل عمران به این لعنت همگانی اشاره شده است) بنابراین روز قیامت، اثری از آن محبوبیت دنیا برایشان باقی نمانده و آبرویی ندارند علاوه بر این که باطن زشت افراد در آن روز در شکل صورتهایشان نمود پیدا می کند و روسیاهیشان عیان می گردد)")
۲۵۷أَتْبَعُوهُمدر پي آنها فرستادند
۲۵۸أَتَّبِعْهُتا از آن پيروي کنم
۲۵۹أَتْبَعَهُآن را تعقیب کرد
۲۶۰أَتْبَعَهُمْآنان را تعقیب کرد
۲۶۱أَتَبْنُونَآيا بنا مي کنيد
۲۶۲أَتَتْ بِـآورد("فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهَا تَحْمِلُهُ قَالُواْ يَا مَرْيَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَيْئًا فَرِيًّا(مریم۲۷): سپس او را نزد قومش آورد در حالی که حملش می کرد(عیسی علیه السلام را در بغل گرفته بود) گفتند: "ای مریم، سوگند که چه چیز نوظهور و عظیمی آوردی"(به قول فارسی زبانان، عجب سکه ای زدی. اصل کلمه "فَری" به معنی قطع و شکافتن است در واقع با به کار بردن این کلمه می گویند این بچه ای که بغل گرفته ای و معلوم نیست پدرش کیست جریان معمول و مشهور تو را که به پاکی و طهارت شهرت داشتی، شکافته و بیرون زده است)")
۲۶۳أَتَتَّخِذُآيا مي گيري
۲۶۴أَتَتَّخِذُنَاآيا ما را گرفته اي
۲۶۵أَتُتْرَکُونَآيا رها مي شويد
۲۶۶أَتَتْکَآمد به سوي تو
۲۶۷أَتَتْکُمُبه سوي شما آمد (در اصل "أَتَتْکُمْ"بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد، حرف میم حرکت گرفته است)
۲۶۸أَتَتْهُمْآمد بسويشان
۲۶۹أَتُجَادِلُونَنِيآيا با من مجادله ميکنيد (مجادله: اصرار در بحث و پافشاري کردن در يک مساله براي اثبات برتری رأي و نظر خود نسبت به طرف مقابل)
۲۷۰أَتَجْعَلُآيا قرار ميدهي (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۲۷۱أَتُحَاجُّونَنَاآيا با ما چانه زني مي کنيد - آیا با ما بگو مگو می کنید - آیا برای ما دلیل می آورید
۲۷۲أَتُحَاجُّونِّيآيا با من چانه زني مي کنيد - آیا با من بگو مگو می کنید - آیا برای من دلیل می آورید
۲۷۳أَتُحَدِّثُونَهُمآيا برايشان ميگوييد (ازحدیث به معنای سخن و در اصل ناپيدايي که پيدا شود یا هر فعل یا سخن تازه بی سابقه یا کم سابقه به همین جهت به خبری که تازگی داشته باشد نیز حدیث می گویند)
۲۷۴أَتَّخِذُبگيرم
۲۷۵أَتَّخَذْتُمْآيآ گرفته ايد
۲۷۶أَتَّخِذَنَّحتماً مي گيرم
۲۷۷أَتَّخَذْنَاهُمْآيا آنان را گرفتيم
۲۷۸أَتَخْشَوْنَهُمْآيا ازآنان مي ترسيد (ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند)
۲۷۹أَتَدْعُونَآيا مي خوانيد (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۲۸۰أَتَذَرُآيا رها مي کني (کاري به او نداري)
۲۸۱أَتْرَابٌهمسانان -اقران (همسران بهشتي همتاي شوهران خويشند، نه از جهت سن با آنان اختلاف دارند و نه از جهت جمال .ممکن هم هست مراد از اقران اين باشد که مثل شوهران خويشند، هر قدر شوهران نور و بهائشان بيشتر شود، از حسن و جمال همسران بهشتيشان نيزبيشتر مي‏گردد)
۲۸۲أَتْرَفْنَاهُمبهره مندشان کرديم - در ناز و نعمت غرقشان نمودیم(از ماده اتراف است، که به معناي زياده روي در لذت بردن از نعمتها یا همان عیاشی و خوشگذرانی است)
۲۸۳أَتُرِيدُآيا مي خواهي
۲۸۴أَتُرِيدُونَآيا مي خواهيد
۲۸۵أَتَسْتَبْدِلُونَآيا عوض مي کنيد
۲۸۶أَتَصْبِرُونَآيا صبر مي کنيد (کلمه صبر به طور کلي به معناي حبس و نگهداري نفس است در برابر عمل به قوانین عقلی و شرعی و تحمل سختیهایی که عمل به این مقررات دارد و يا ترک چيزهايي که عقل و شرع دوری از آن را لازم می دانند. در آیه شریفه ۲۴ از سوره مبارکه رعد آمده است که دلیل اصلی بهشتی شدن نیکان، صبر کردن آنهاست و صبر بر سه قسم است صبر در برابر سختیها و مصیبتهای دنیا و در نتیجه ناشکری نکردن، صبر و تحمل رنج و سختیهای اطاعت و عبادت پروردگار و صبر و خودداری در برابر گناهان وسوسه انگیز که با جلوه گری انسان را به سوی خود می خوانند)
۲۸۷أَتَعْبُدُونَآيا مي پرستيد (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۲۸۸أَتَعْجَبِينَآيا تعجب مي کني؟(عجب و تعجب به معناي اين است که امري که سببش براي انسان معلوم نيست بر نفس آدمي هجوم آورد و انسان به شکلی ناگهاني با آن روبرو شود)
۲۸۹أَتَعِدَانِنِيآياشما دونفر مرا مي ترسانيد
۲۹۰أَتَعْلَمُونَآيا مي دانيد (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۲۹۱أَتُعَلِّمُونَآيا مي خواهيد آگاه کنيد (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۲۹۲أَتَعْلَمُونَآيا مي دانيد (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۲۹۳أَتْقَاکُمْباتقواترين شما (کلمه تقوي به معناي آن است که انسان خود را از آنچه مي‏ترسد در محفظه‏اي قرار دهد .
از آنجا که تقوی مخالف فجور است تقوی معادل اجتناب از فجور و دوري از هر عملي است که با کمال نفس منافات داشته باشد که در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهي به عبارت دیگر تقوا معادل با اطاعت از فرمان الهی، پرهيز از آن چه پروردگار متعال حرام نموده و مداومت بر ياد اوست)
۲۹۴أَتَقْتُلُونَآيا مي کشيد
۲۹۵أَتْقَنَمحکم ومطمئن ساخته
۲۹۶أَتقُولُونَآيا مي گوييد
۲۹۷أَتْقَيٰبا تقوا تر (کلمه تقوي به معناي آن است که انسان خود را از آنچه مي‏ترسد در محفظه‏اي قرار دهد .
از آنجا که تقوی مخالف فجور است تقوی معادل اجتناب از فجور و دوري از هر عملي است که با کمال نفس منافات داشته باشد که در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهي به عبارت دیگر تقوا معادل با اطاعت از فرمان الهی، پرهيز از آن چه پروردگار متعال حرام نموده و مداومت بر ياد اوست)
۲۹۸أَتْلُتا تلاوت کنم (چون جواب شرط براي جمله قبلي بوده جزم گرفته و واوش حذف شده.تلاوت همانطور که برخواندن الفاظ اطلاق مي‏شود، بر القاء معاني آن الفاظ نيز اطلاق مي‏گردد و القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد. از امام صادق (عليه‏السلام) روايت شده که در مورد عبارت "الذين آتيناهم الکتاب يتلونه حق تلاوته" فرمودند : "آيات آنرا شمرده شمرده مي‏خوانند و در معناي آن تدبر نموده، به احکامش عمل ميکنند و به وعده‏هايش اميد مي‏بندند و از تهديدهايش مي‏هراسند و از داستانهايش عبرت مي‏گيرند، اوامرش را به کار بسته، نواهيش را اجتناب مي‏کنند و بخدا سوگند، معناي حق تلاوت اين است، نه اينکه تنها آياتش را حفظ کنند و حروفش را درس بگيرند و سوره‏هايش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره ده‏يکش چند آيه و پنج‏يکش چند است . و بسيار کساني که حروف آن را کاملا از مخرج اداء ميکنند، ولي حدود آن را ضايع ميگذارند، بلکه تلاوت به معناي تدبر در آيات آن و عمل به احکام آنست،
همچنانکه خداي تعالي فرموده :"کتاب أنزلناه اليک مبارک، ليدبروا آياته"، کتابي است مبارک که بتو نازل کرديم، تا در آياتش تدبر کنند."و درجای دیگر فرمودند: يعني وقتي به آيات راجع به بهشت و دوزخش ميرسند مي‏ايستند و فکر ميکنند." بار دیگر حضرت در مورد این آیه فرمودند: "اينان که قرآن را به حق تلاوتش تلاوت ميکنند، امامان امتند")
۲۹۹أَتْلُوَکه تلاوت کنم (تلاوت همانطور که برخواندن الفاظ اطلاق مي‏شود، بر القاء معاني آن الفاظ نيز اطلاق مي‏گردد و القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد. از امام صادق (عليه‏السلام) روايت شده که در مورد عبارت "الذين آتيناهم الکتاب يتلونه حق تلاوته" فرمودند : "آيات آنرا شمرده شمرده مي‏خوانند و در معناي آن تدبر نموده، به احکامش عمل ميکنند و به وعده‏هايش اميد مي‏بندند و از تهديدهايش مي‏هراسند و از داستانهايش عبرت مي‏گيرند، اوامرش را به کار بسته، نواهيش را اجتناب مي‏کنند و بخدا سوگند، معناي حق تلاوت اين است، نه اينکه تنها آياتش را حفظ کنند و حروفش را درس بگيرند و سوره‏هايش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره ده‏يکش چند آيه و پنج‏يکش چند است . و بسيار کساني که حروف آن را کاملا از مخرج اداء ميکنند، ولي حدود آن را ضايع ميگذارند، بلکه تلاوت به معناي تدبر در آيات آن و عمل به احکام آنست،
همچنانکه خداي تعالي فرموده :"کتاب أنزلناه اليک مبارک، ليدبروا آياته"، کتابي است مبارک که بتو نازل کرديم، تا در آياتش تدبر کنند."و درجای دیگر فرمودند: يعني وقتي به آيات راجع به بهشت و دوزخش ميرسند مي‏ايستند و فکر ميکنند." بار دیگر حضرت در مورد این آیه فرمودند: "اينان که قرآن را به حق تلاوتش تلاوت ميکنند، امامان امتند")
۳۰۰أَتُمِدُّونَنِآيا مرا کمک و مدد مي دهيد(مخفف "أَتُمِدُّونَنِي")
۳۰۱أَتْمِمْتمام کن(به کمال برسان)
۳۰۲أَتْمَمْتُتمام کردم
۳۰۳أَتْمَمْتَتمام کردی
۳۰۴أَتْمَمْنَاهَاتمامش کرديم
۳۰۵أَتِمُّواْتمام کنيد(به کمال برسانيد)- کامل کنید
۳۰۶أَتَمَّهَاآن را تمام کرد(به کمال رسانيد)
۳۰۷أَتَمَّهُنَّآنها را تمام کرد
۳۰۸أَتُنَبِّئُونَآيا آگاه مي کنيد
۳۰۹أَتَنْهَانَاآيا نهيمان مي کني
۳۱۰أَتَوْاْگذر کردند-آمدند
۳۱۱أَتَوَاصَوْاْآيا يکديگر را سفارش کردند (کلمه وصيت به معناي اين است که عملي را به ديگري پيشنهاد کني، پيشنهادي که همراه با پند و اندرز باشد)
۳۱۲أَتُوبُباز مي گردم
۳۱۳أَتَوْکَپيش تو آمدند
۳۱۴أَتَوَکَّؤُاْتکيه مي کنم
۳۱۵أَتَوْهُنزد او آمدند("وَيَوْمَ يُنفَخُ فِي ٱلصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِي ٱلسَّمَاوَاتِ وَمَن فِي ٱلْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ ٱللَّهُ وَکُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِينَ(نمل۸۷): و روزی که در آن صور(آن صور معروف) دمیده شود(ینفَخُ: دمیده می شود، نفخ به معنای دمیدن هوا در داخل جسمی است بوسیله دهان یا وسیله ای دیگر البته این معنای لغوی نفخ است ولی آن را بطور کنایه در تاثیر گذاشتن در چیزی و یا القاء امر غیر محسوسی در آن چیز استعمال می کنند. صُور: بوق، به شاخی که درون آن را خالی کرده اند، می گویند که با دمیدن در آن صدایی بلند و پر طنین ایجاد می گردد که از آن صدا برای اعلان همگانی یک خبر استفاده می کردند. "نفخ صور": دمیدن در صور(بوق)، بنا به آیات قرآن کریم وقتی پروردگار تعالی اراده نماید تا قیامت برپا شود نوعی ارتعاش، فرکانس یا صدا در دو نوبت در کل جهان منتشر می گردد شگفت انگیز اینکه مدلی که هم اکنون دانشمندان برای شکل کلی جهان پس از انفجار بزرگ(Big Bang) ترسیم می کنند، Horn-Shaped Universe نامیده می شود یعنی جهان بوق یا شاخی شکل پس دمیدن در بوق یعنی انتشار آن صدا و فرکانس در تمامی جهان. در نوبت اول "نفخ صور" با همین
صدا، همه موجودات می میرند به قسمی که جز پروردگار حیّ و قیوم کسی زنده نمی ماند. سپس دوباره در صور دمیده می شود و این بار علاوه بر کسانی که به تازگی مرده اند، آنان که در گذشته مرده اند نیز دوباره زنده شده و محشور می شوند یعنی فرشتگان همه آنها را در محلی برای حسابرسی جمع می کنند) پس بلافاصله هر کس در آسمانهاست و هر کس در زمین است دچار ترس و وحشتی عظیم می شوند مگر کسی که الله بخواهد(در دو آیه بعد می فرماید که پروردگار تعالی ایمن بودن از آن ترس و وحشت عظیم را برای نیکوکارانی کار نیکشان را تباه ننموده و آن را با خود به آخرت آورده اند، اراده نموده است) البته همگی نزد او متواضعانه می آیند(درست است که نیکوکاران از ترس و وحشت عظیم قیامت در امانند ولی همانها هم با تواضع در محضر او حاضر می شوند. فعل ماضی به دلیل اشاره به واقعیت حتمی در آینده به صورت مضارع ترجمه می شود)")
۳۱۶أَتَهْتَدِيآيا آن زن هدايت را می پذیرد(اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۳۱۷أَتُهْلِکُنَاآيا مارا هلاک مي کني
۳۱۸أَتَیٰآمد
۳۱۹أَتَیآمد - در آورد( در اصل همان "أَتَیٰ" که به دلیل رسیدن به همزه وصل صدای کشیده "آ" در آن به صدای کوتاه فتحه تبدیل شده است. در عبارت "فَأَتَى ٱللَّهُ بُنْيَانَهُم مِّنَ ٱلْقَوَاعِدِ " در اصل بِبُنْيَانِهُم بوده که با حذف "بِـ"، "بُنْيَانَهُم " نیز منصوب به نزع خافض شده است.گاهی حرف اضافه حذف گرديده و به جاي آن کلمه بعد از حرف اضافه محذوف منصوب مي گردد البته بايد در ترجمه معادل آن حرف اضافه را بياوريم .کلمه "بُنْيَانَ " اصطلاحاً منصوب به نزع خافض است. "قَدْ مَکَرَ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَأَتَى ٱللَّهُ بُنْيَانَهُم مِّنَ ٱلْقَوَاعِدِ فَخَرَّ عَلَيْهِمُ ٱلسَّقْفُ مِن فَوْقِهِمْ : چه بسیار کسانی که از قبل از آنها بودند نیز مکر و نیرنگ کردند و نقشه کشیدند با وجود این الله بنیانشان را از اساس و ریشه در آورد(مکر و نقشه آنها را از جهت مراقبتی که برای به ثمر نشستنش کرده بودند به ستونی تشبیه نموده که برای ثبات بیشترش پایه اش را از زیر زمین پی ریزی کرده و بالا آورده اند ولی باز هم پروردگار آن ستون را ریشه کن کرده و فرو می ریزد و با ریختن ستونها سقف بنای عظیم مکر و حیله شان را بر سر خودشان خراب می کند کنایه از اینکه مکرشان را سبب نابودی خودشان می گرداند)")
۳۲۰أَتَيٰ بِـآورد - در آورد(در عبارت "فَأَتَى ٱللَّهُ بُنْيَانَهُم مِّنَ ٱلْقَوَاعِدِ " در اصل بِبُنْيَانِهُم بوده که با حذف "بِـ"، "بُنْيَانَهُم " نیز منصوب به نزع خافض شده است.گاهی حرف اضافه حذف گرديده و به جاي آن کلمه بعد از حرف اضافه محذوف منصوب مي گردد البته بايد در ترجمه معادل آن حرف اضافه را بياوريم .کلمه "بُنْيَانَ " اصطلاحاً منصوب به نزع خافض است. "قَدْ مَکَرَ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَأَتَى ٱللَّهُ بُنْيَانَهُم مِّنَ ٱلْقَوَاعِدِ فَخَرَّ عَلَيْهِمُ ٱلسَّقْفُ مِن فَوْقِهِمْ : چه بسیار کسانی که از قبل از آنها بودند نیز مکر و نیرنگ کردند و نقشه کشیدند با وجود این الله بنیانشان را از اساس و ریشه در آورد(مکر و نقشه آنها را از جهت مراقبتی که برای به ثمر نشستنش کرده بودند به ستونی تشبیه نموده که برای ثبات بیشترش پایه اش را از زیر زمین پی ریزی کرده و بالا آورده اند ولی باز هم پروردگار آن ستون را ریشه کن کرده و فرو می ریزد و با ریختن ستونها سقف بنای عظیم مکر و حیله شان را بر سر خودشان خراب می کند کنایه از اینکه مکرشان را سبب نابودی خودشان می گرداند)")
۳۲۱أَتَيَاآن دو رسيدند(آمدند)
۳۲۲أَتَيْتَ بـِبياوري
۳۲۳أَتَيْنَ بـِآن زن بياورد
۳۲۴أَتَيْنَاآمديم
۳۲۵أَتَيْنَا بِـبياوريم
۳۲۶أَتَيْنَاکَ بِـنزد تو آوردیم
۳۲۷أَتَيْنَاهُم بِـنزدشان آوردیم
۳۲۸أَثَابَکُمْبه شما جزا(پاداش) داد
۳۲۹أَثَابَهُمْبه آنها جزا(پاداش) داد
۳۳۰أَثَاثاًاثاثيه
۳۳۱أَثَارَةٍدليلي
۳۳۲أَثَارُواْزير ورو کردند
۳۳۳أَثَاماًسزا-مجازات - کيفر سخت
۳۳۴أَثْخَنتُمُوهُمْبسيار آنها را کشتيد- برآنها غلبه کرديد - آنان را از قدرت و توان انداختيد (کلمه اثخان به معناي بسيار کشتن و غلبه و قهر بر دشمن است . کلمه ثِخَن به معني غلظت و بي رحمي است و اثخان کسي به معني بازداشتن و مانع حرکت وجنبش او شدن است مثلاً با کشتن او . در عبارت "مَا کَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَکُونَ لَهُ أَسْرَيٰ حَتَّيٰ يُثْخِنَ فِي ٱلْأَرْضِ: سزاوار نیست که پیامبر برایش اسیرانی باشد تا اینکه در زمین استحکام یابد" منظور از اثخان رسول(صلی الله علیه و آله و سلّم) در زمین این است که دینش در بین مردم مانند چیزی که از شدت غلیظی منجمد شده، ثابت و پابرجا شود بعد از رقیقی و روانی که همراه با خطر نابودی بود. در این آیه اشاره به این موضوع دارد که تا وقتی حکومت پیامبران پابرجا نشده به دنبال اسیر گرفتن نباشند چون آزاد کردنش در برابر گرفتن فدیه، انگیزه او و طائفه اش را برای مقابله با مسلمانان و جبران ضرر مالی که به آنها رسیده، را بیشتر می کند و در نهایت، ادامه این کار باعث نابودی حکومت نوپای آنان می شود ولی وقتی که حکومت دینی استحکام یافت به قسمی که آزاد کردن اسرا ضرری نداشت از دشمن اسیر بگیرند و اسیران را در قبال گرفتن فدیه آزاد کنند)
۳۳۵أَثَرِاثر-جاي پا
۳۳۶أَثَرْنَزير ورو کردند- برپا نمودند
۳۳۷أَثَرِياثر و نشانه ی من("قَالَ هُمْ أُوْلَاءِ عَلَىٰ أَثَرِي وَعَجِلْتُ إِلَيْکَ رَبِّ لِتَرْضَىٰ: (حضرت موسی علیه السلام) گفت: آنان خودشان بر اثر و نشانه من هستند(در این مدت که من در کوه طور هستم خودشان از سفارشات و نحوه ی عملکرد من در میانشان دنباله روی می کنند و حضور بیشتر من در میان آنها ضرورتی نداشت) و شتاب نمودم به سوی تو تا راضی شوی(به این علت زودتر از قومم جدا شدم و به کوه سینا آمدم که شدت اشتیاقم را به مناجات با تو نشان دهم و آن گونه باشم که تو می پسندی. در انتخاب نوع عبادت، انسان باید به دنبال این باشد که در هر زمان و مکانی کدام عبادت بیشتر مورد رضای پروردگار تعالی است همان گونه که در آیه شریفه ۱۹ از سوره مبارکه نمل آمده است که: "رَبِّ أَوْزِعْنِي ... أَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ: ای پروردگار من مرا وادار کن که کار صالحی را انجام دهم که آن را می پسندی"
و باید بسیار مراقب بود که انتخاب نوع عبادت بر اساس سلیقه شخصی خودمان نباشد مثل کسی که چون زیارت رفتن را بسیار دوست دارد مرتبًا برای این کار هزینه می کند در حالی که اطرافیان فقیری دارد که محتاج کمک مالی او هستند و قطعًا پروردگار تعالی برآوردن نیاز آن نیازمندان را در آن شرایط بیشتر می پسندد در اینجا هم پروردگار تعالی به موسی علیه السلام گوشزد می کند که گرچه مناجات با من برایت شیرینتر است ولی نزد من، اینکه در میان قومت بیشتر می ماندی و وضعیت اعتقادی آنها را تثبیت می کردی تا به گوساله پرستی روی نمی آوردند، پسندیده تر بود. در اغلب ترجمه و تفسیرها این آیات این گونه معنا شده اند که موسی علیه السلام به همراه هفتاد نفر از برگزیدگان قوم به سمت کوه سینا برای دریافت کتاب آسمانی حرکت کرده بود و در بین راه به دلیل عجله ای که در رسیدن به میقات با پروردگارش داشت، از آنها جدا شد جمله "وَمَا أَعْجَلَکَ عَن قَوْمِکَ يَا مُوسَىٰ" را این گونه ترجمه نموده اند که چرا از قوم خودت جلو افتادی. با مراجعه به آیات دیگر قرآن کریم در این مورد، به دلائل ذیل این برداشت صحیح نیست اولاً ماجرای آن هفتاد نفر مربوط به درخواست شنیدن سخن پروردگار توسط بنی اسرائیل است که بعدًا با زیاده طلبی به درخواست دیدن افزایش یافت که به تجلی نور الهی
بر کوه و انهدامش و مردن آن هفتاد نفر و بیهوش شدن موسی انجامید که بعد با دعای موسی آنان دوباره زنده شدند به میان قوم برگشتند و سفر موسی علیه السلام با این هفتاد نفر ربطی به موضوع نزول تورات پس از چهل شب مناجات موسی با پروردگارش در کوه سینا ندارد چون واضح است که موسی هرچه قدر هم که از قومش جلو افتاده باشد بسیار دور از ذهن است که این فاصله زمانی به اندازه چهل شبانه روز برسد از طرفی از عبارت "حَتَّىٰ يَرْجِعَ إِلَيْنَا مُوسَىٰ: (دست از گوساله پرستی بر نمی داریم)تا اینکه موسی به سوی ما بر گردد" در آیه شریفه ۹۱ از همین سوره مبارکه معلوم می شود که قوم موسی در این سفر همراه او نبودند همچنین از این آیات بر می آید که تبدیل سی روز به چهل روز زمینه ساز ایجاد شک و تردید در میان بنی اسرائیل و در واقع همان امتحان الهی شد که اگر آنها با موسی علیه السلام همراه بودند دیگر چنین شک و تردیدی معنا نداشت. از طرفی ربط آیه بعد به دو آیه قبل نیز مبهم می شود که دلیلی دیگر بر عدم صحت این برداشتها است)"."قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَکَ مِن بَعْدِکَ وَأَضَلَّهُمُ ٱلسَّامِرِيُّ: (پروردگار تعالی)گفت: "ولی با این وجود(با اینکه خیالت از بابت
گمراه نشدن قومت راحت بود) واقعیت این است که ما به سختی قوم تو را از بعد تو آزمایش نمودیم و سامری گمراهشان نمود"(امام صادق علیه السلام فرمودند: "موسی گفت: " ای پروردگار من، چه کسی صدا و آواز گوساله به آن بت داد؟" پس پروردگار فرمود: "من، ای موسی، صدای گوساله به آن دادم" پس موسی گفت: " إِنْ هِیَ إِلَّا فِتْنَتُکَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِی مَنْ تَشاءُ: این آزمایش توست که با آن هر که را بخواهی گمراه می کنی و هر که را بخواهی هدایت می نمایی". در هر امتحانی طراح سؤال برای گزینه های غلط هم جذابیت و کششی قرار می دهد تا آن کس که تلاش کافی برای گذراندن امتحان نکرده به سمت آن گزینه های غلط کشیده شود. وقتی قومی مانند قوم بنی اسرائیل پس از دیدن این همه معجزه باز هم گمراهی را می پسندند پروردگار متعال هم، بهانه لازم را به دستشان می دهد و گوساله سامری را با صدایی برایشان جذاب تر هم می کند: "چندین چراغ دارد و بیراهه می رود***بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش(سعدی)")")
۳۳۸أَثْقَالًابارهاي سنگين
۳۳۹أَثْقَالَکُمْبارهاي سنگينتان
۳۴۰أَثْقَالَهَابارهاي سنگينش
۳۴۱أَثْقَالَهُمْبارهاي سنگينشان
۳۴۲أَثْقَلَتآن زن سنگين شد
۳۴۳أَثْلٍنام گياهي بي ميوه(طرفاء)
۳۴۴أَثُمَّآيا بعد از
۳۴۵أَثْمَرَميوه داد
۳۴۶أَثِيمٍهمیشه وبسیار گناه پيشه - همیشه وبسیار گناهکار
۳۴۷أَجِئْتَنَاآیا به سراغ ما آمده اي؟("قَالَ أَجِئْتَنَا لِتُخْرِجَنَا مِنْ أَرْضِنَا بِسِحْرِکَ يَا مُوسَىٰ: (فرعون)گفت: "آیا به سراغ ما آمده ای تا با سحر و جادویت ما را از سرزمینمان بیرون کنی، ای موسی"(این شیوه قدیمی حاکمان ستمگر است که وقتی می خواهند مخالفشان را سرکوب کنند با تبلیغات دروغین بقیه افراد جامعه را نیز علیه آن مخالف بشورانند در اینجا هم برای اینکه مردم را مقابل موسی علیه السلام قرار دهد، جار می زند که ای مردم این جادوگر آمده تا این سرزمین حاصلخیز را از شما بگیرد تا بدین وسیله از نیروی مردم علیه خودشان استفاده کند تا کسی را که برای نجاتشان آمده سرکوب کنند در زمان ما هم بسیار پیش می آید که با نسبت دادن القابی از قبیل منافق، کافر، عوامل بیگانه و ... به شخصی که واقعًا خیر خواه مردم است توسط خود آن مردم او را سرکوب کنند
به دلیل اهمیت این موضوع و تذکر دادن انسانها به این حیله حاکمان ستمگر بدین جهت که آلت دست آنها قرار نگیرند در شش آیه بعد مجددًا این مفهوم تکرار شده است با این تفاوت که در آن آیه نقل می گردد که فرعون برای شوراندن مردم علیه حضرت موسی علیه السلام، علاوه بر دوست داشتن سرزمین، موضوع حمایت از دین و آیین را هم به میان می کشد و به عبارت دیگر با حیله و نیرنگ از مذهب علیه مذهب استفاده می کند نظیر این مطلب در برخورد حاکمان ستمگر با سایر پیامبران نیز در قرآن کریم آمده است) ")
۳۴۸أَجَاءَهَااورا برد - او را کشانيد
۳۴۹أَجَبْتُمُجواب داديد
۳۵۰أَجِدُيافتم
۳۵۱أَجْدَاثِقبرها
۳۵۲أَجْدَرُسزاوارتر
۳۵۳أَجِدَنَّحتماً مي يابم
۳۵۴أَجْرپاداش - اجر - مزد(کلمه اجر به معناي جزايي است که در مقابل عملي قرار گيرد و عايد صاحب عمل شود و فرق بين اجر با اجرت اين است که : اجرت تنها در پاداش‏هاي دنيايي به کار مي‏رود ولي کلمه اجر هم در پاداشهايي دنيايي استعمال مي‏شود و هم آخرتي. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد. اجر کریم آن اجری است که به هر کس عطا شود آن قدر عظیم و بزرگ است که فراتر از تصورش، احتیاجش را بر طرف و بقایش را تأمین می کند و همانگونه که در آیه شریفه ۱۷ از سوره سجده مبارکه آمده است نه چشمی آن را دیده و نه گوشی وصفش را شنیده است: " فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِی لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْینٍ جَزَاءً بِمَا کَانُواْ یعْمَلُونَ: پس هیچ کس نمی داند چه چیز برایشان از روشنی چشمها مخفی شده است جزائی به آنچه عمل می کردند")
۳۵۵أَجْرَمْنَامرتکب جرم شديم(کلمه جرم به طوري که راغب در مفرداتش گفته در اصل به معناي چيدن ميوه از درخت است و باب افعال آن يعني أجرم به معناي صاحب جرم شدن است، ولي به عنوان استعاره در هر کار ناپسند استعمال شده، پس کلمه جرم - به ضمه یا فتحه جيم، به معناي اکتساب و كسب كردن مکروه و زشتی است و اکتساب مکروه و زشتي به معناي معصيت و گناه است. بنابراین در مورد کلمه مجرم، گناهان و زشتیها به درختی تشبیه شده اند که فرد مجرم از میوه آن درخت چیده است پس مجرم کسی است که گناه و زشتی را کسب نموده است)
۳۵۶أَجْرَمُواْمرتکب جرم شدند(کلمه جرم به طوري که راغب در مفرداتش گفته در اصل به معناي چيدن ميوه از درخت است و باب افعال آن يعني أجرم به معناي صاحب جرم شدن است، ولي به عنوان استعاره در هر کار ناپسند استعمال شده، پس کلمه جرم - به ضمه یا فتحه جيم، به معناي اکتساب و كسب كردن مکروه و زشتی است و اکتساب مکروه و زشتي به معناي معصيت و گناه است. بنابراین در مورد کلمه مجرم، گناهان و زشتیها به درختی تشبیه شده اند که فرد مجرم از میوه آن درخت چیده است پس مجرم کسی است که گناه و زشتی را کسب نموده است)
۳۵۷أَجْرُهُپاداشش(آن مرد)(کلمه اجر به معناي جزايي است که در مقابل عملي قرار گيرد و عايد صاحب عمل شود و فرق بين اجر با اجرت اين است که : اجرت تنها در پاداش‏هاي دنيايي به کار مي‏رود ولي کلمه اجر هم در پاداشهايي دنيايي استعمال مي‏شود و هم آخرتي. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۳۵۸أَجِرْهُپناهش بده
۳۵۹أَجْرَهَاپاداشش(آن زن)(کلمه اجر به معناي جزايي است که در مقابل عملي قرار گيرد و عايد صاحب عمل شود و فرق بين اجر با اجرت اين است که : اجرت تنها در پاداش‏هاي دنيايي به کار مي‏رود ولي کلمه اجر هم در پاداشهايي دنيايي استعمال مي‏شود و هم آخرتي. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۳۶۰أَجْرَهُمپاداش آنها(کلمه اجر به معناي جزايي است که در مقابل عملي قرار گيرد و عايد صاحب عمل شود و فرق بين اجر با اجرت اين است که : اجرت تنها در پاداش‏هاي دنيايي به کار مي‏رود ولي کلمه اجر هم در پاداشهايي دنيايي استعمال مي‏شود و هم آخرتي. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۳۶۱أَجْرِيَپاداش من(کلمه اجر به معناي جزايي است که در مقابل عملي قرار گيرد و عايد صاحب عمل شود و فرق بين اجر با اجرت اين است که : اجرت تنها در پاداش‏هاي دنيايي به کار مي‏رود ولي کلمه اجر هم در پاداشهايي دنيايي استعمال مي‏شود و هم آخرتي. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش‏ استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد)
۳۶۲أَجَزِعْنَاکه بي تابي کنيم(حرف (أَ)وقتي به کلمات اضافه مي شود غالباً معني (آيا)مي دهد اما يکي از مواردي که معني آن متفاوت است در غالبي است که جهت بيان تساوي دو مورد استفاده مي شود(تسويه) مانند: "سَوَاءٌ عَلَيْنَا أَجَزِعْنَا أَمْ صَبَرْنَا: بر ما مساوی است که جزع و بی تابی کنیم یا اینکه صبر کنیم")
۳۶۳أَجْسَامُهُمْبدنهايشان
۳۶۴أَجْعَلْتا قرار دهم (جزمش به دليل اين است که براي جمله قبلي جواب شرط شده است. جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۳۶۵أَجَعَلَآيا قرار داده
۳۶۶أَجَعَلْتُمْآيا قرار داديد
۳۶۷أَجَعَلْنَاآيا قرار داديم
۳۶۸أَجْعَلَنَّکَحتماً تو را قرار مي دهم (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۳۶۹أَجَلموعد - مدت مقرر-مدت مقررِ مشخص و قطعی شده(کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي مي‏گردد، گاهي هم به مجموع زمانِ دين می گویند، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است. در عبارت "ثُمَّ قَضَىٰ أَجَلًا وَأَجَلٌ مُّسمًّى عِندَهُ : سپس حکم صادر نمود بر مدت مقرری و مدت مقررِ نامگذاری و مشخص و قطعی شده ای نزدش" به دونوع تعیین وقت نمودن، توسط پروردگار برای هر پیشامدی در عالم از جمله مدت عمر هر انسان، اشاره می کند که یکی از آنها که آن را با "أَجَلًا" مشخص نموده و دیگری را با عبارت "َأَجَلٌ مُّسمًّى". پروردگار تعالی برای هر پیشامدی از جمله مرگ اجل یا زمان معینی قرار داده و معادله این اجل را خودش تعیین نموده است. این معادله محدوده ی تغییرات مشخصی دارد که به آن "اجل مسمّی" گفته می شود و حداکثر و حداقل آن را تعیین می کند و تغییرات در این محدوده با اجازه ی او، به عملکرد مخلوقاتش مرتبط است، مثلًا با انجام کار خیر یا رعایت بهداشت و مراقبت از خود، زمان مرگ خود را به تأخیر می اندازند یا با گناهی اجل خود را نزدیک می کنند. البته این تغییرات(که در قرآن "أَجَلًا" نامیده شده) از محدوده ای که "اجل مسمی"، تعیین می کند، بیرون نیست)
۳۷۰أَجْلِبه دليل (عبارت "مِنْ أَجْلِ ذَالِکَ" یعنی : از آن سبب)
۳۷۱أَجْلِبْفرياد و صيحه بزن
۳۷۲أَجَّلْتَموعد تعيين کردي (کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي مي‏گردد، گاهي هم اطلاق مي‏شود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است)
۳۷۳أَجَلَنَاموعد ما (کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي مي‏گردد، گاهي هم اطلاق مي‏شود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است)
۳۷۴أَجَلَهُموعد او(آن مرد) (کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي مي‏گردد، گاهي هم اطلاق مي‏شود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است)
۳۷۵أَجَلَهَاموعد او(آن زن) (کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي مي‏گردد، گاهي هم اطلاق مي‏شود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است)
۳۷۶أَجَلُهُمْموعد آنها(مذکر) (کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي مي‏گردد، گاهي هم اطلاق مي‏شود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است)
۳۷۷أَجَلَهُنَّموعد آنها(مؤنث) (کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي مي‏گردد، گاهي هم اطلاق مي‏شود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است)
۳۷۸أَجَلَيْنِدو موعد- دو وقت معين (کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي مي‏گردد، گاهي هم اطلاق مي‏شود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است)
۳۷۹أَجْمَعُواْجمع کردند - همکاری و همفکری کردند(اجماع گروهی از مردم در مورد یک کار شامل همکاری بدنی به همراه همفکری در آن کار می باشد. عبارت "أَجْمَعُواْ أَمْرَهُمْ: تصمیم و امرشان را جمع کردند" یعنی: "تصمیمشان یکی شد")
۳۸۰أَجْمِعُواْجمع کنيد
۳۸۱أَجْمَعُونَهمگي - به صورت دسته جمعی
۳۸۲أَجْمَعِينَهمگي
۳۸۳أَجِنَّةٌجنين ها(دراصل از جَنَّ به معني استتارونهان شدن)
۳۸۴أَجْنِحَةٍبالها
۳۸۵أَجِيبُواْپاسخ دهيد
۳۸۶أَحَادِيثَسرگذشتها (جمع حدیث به معنی ناپيدايي که پيدا شود یا هر فعل یا سخن تازه بی سابقه یا کم سابقه به همین جهت به خبری که تازگی داشته باشد نیز حدیث می گویند)
۳۸۷أَحَاطَاحاطه کرد
۳۸۸أَحَاطَتْاحاطه کرد
۳۸۹أَحَبَّمحبوبتر
۳۹۰أَحِبَّاؤُهُدوستان
۳۹۱أَحْبَارعلماي يهود - پيشوايان يهود (ربانيون : فقهاي يهود)
۳۹۲أَحْبَارَهُمْپيشوايانشان (احبار:علماي يهود - پيشوايان يهود)
۳۹۳أَحْبَبْتَدوست داري
۳۹۴أَحْبَبْتُدوست دارم
۳۹۵أَحْبَطَحبط ونابود کرد(حبط به معني باطل شدن وبي تأثير شدن عمل است به قولي اصلش از حَبَط به معني پرخوري حيوان است به نحوي که موجب آزارياهلاکش شود)
۳۹۶أَحْتَنِکَنَّقطعاً افسارزده ومهار مي کنم -حتماً ریشه کن می کنم (کلمه احتناک به معناي قطع شدن از ريشه است و وقتي گفته مي‏شود : "احتنک فلان ما عند فلان من مال او علم : فلاني آنچه مال يا علم نزد فلان کس بود همه را احتناک کرد" معنايش اين است که جستجو نموده تا دينار آخرش را از او گرفت و يا وقتي گفته مي‏شود : "احتنک الجراد المزرع : ملخ زراعت را احتناک کرد" معنايش اين است که تا دانه آخرش را خورد .
بعضي گفته‏اند اصل اين کلمه از حنک است ، وقتي گفته مي‏شود : "حنک الدابة بحبلها " معنايش اين است که ريسماني به گردن حيوان بست و او را کشيد و ظاهرا معناي آخري معناي اصلي احتناک است ، چون احتناک خود به معناي افسار کردن است و معناي عبارت "... لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلَّا قَلِيلًا " اين است که ابليس بعد از آنکه سرپيچي کرد دچار غضب الهي شد و گفت : پروردگارا اين بود آن کس که مرا به سجده کردن بر وي مامور نمودي ؟ و چون انجام ندادم از درگاه خودت دورم ساختي ؟ سوگند که اگر تا روز قيامت که مدت عمر بشر در زمين است مرا مهلت دهي فرد فرد ذريه او را افسار مي‏کنم مگر اندکي را که بندگان مخلص تواند)
۳۹۷أَحَدآن يکي که امکان ندارد دومی داشته باشد - يكتا (کلمه احد صفتي است که از ماده وحدت گرفته شده، همچنان که کلمه واحد نيز وصفي از اين ماده است،ولي بين احد و واحد فرق است، "احد" آن يكي است كه دومي ندارد چه در ذهن و چه در خارج از ذهن يعني عقلاً دومي براي آن متصور نيست به خلاف کلمه واحد كه يا دومي دارد يا مي توانست داشته باشد. مثالي که بتواند تا اندازه‏اي اين فرق را روشن سازد اين است که : وقتي مي‏گويي احدي از قوم نزد من نيامده، در حقيقت، هم آمدن يک نفر را نفي کرده‏اي و هم دو نفر و سه نفر به بالا را، اما اگر بگويي : واحدي از قوم نزد من نيامده تنها و تنها آمدن يک نفر را نفي کرده‏اي و منافات ندارد که چند نفرشان نزدت آمده باشند .يکي از بيانات لطيف مولانا امير المؤمنين (عليه‏السلام) در همين باب است که در بعضي از خطبه‏هايش که در باره توحيد خداي عز و جل ايراد فرموده چنين آمده : کل مسمي بالوحدة غيره قليل يعني هر چيزي غير خداي تعالي، وقتي به صفت وحدت و يكي بودن توصيف شود، اين توصيف بر قلت و کمي آن دلالت دارد، به خلاف خداي تعالي که يکي بودنش از کمي و اندکي نيست)
کسی – احدی(مانند: " لَا أُشْرِکُ بِرَبِّي أَحَدًا: به پروردگارم احدی را شريک نمي سازم ")
۳۹۸أَحَدَ عَشَرَيازده
۳۹۹أَحَدَکُمْيکي از شما
۴۰۰أَحَدَکُمُيکي از شما (در اصل "أَحَدَکُمْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است)
۴۰۱أَحَدُکُمَایکی از شما دو نفر
۴۰۲أَحَدَنَايکي از ما
۴۰۳أَحَدَهُمُيکي از آنها (در اصل "أَحَدَهُمْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است)
۴۰۴أَحَدِهِميکي از آنها
۴۰۵أَحَدِهِمَايکي از آن دو
۴۰۶أَحْرَصَحريص تر-حريص ترين
۴۰۷أَحْزَابَحزبها - گروه ها (کلمه احزاب جمع حزب است و حزب به معناي گروهي است که رأي و نظريه‏شان از ديگران جدا است)
۴۰۸أَحَسَّاحساس کرد
۴۰۹أَحَسِبَآيا حساب کرده - آیا پنداشته
۴۱۰أَحْسَنَکار نیکو کرده است - درست و نیکو عمل نمود- نیکو نمود - شاد نمود - زیبا کرد- نیکوترین(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند. "ثُمَّ ءَاتَيْنَا مُوسَى ٱلْکِتَابَ تَمَاماً عَلَى ٱلَّذِي أَحْسَنَ: سپس ما به موسی کتاب را به شکلی تمام و کامل دادیم بر مبنای کسی که درست و نیکو عمل نمود(احکام الهی و سفارشات او که در آیات قبل به آن اشاره شد در دین همه پیامبران موجود بود ولی در عمل به آن احکام بین پیروان ادیان اختلاف افتاده بود که در تورات دستورالعمل صحیح اجرای آن احکام به شکلی کامل بیان شد). "لِيَجْزِيَهُمُ ٱللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُواْ وَيَزِيدَهُم مِّن فَضْلِهِ وَٱللَّهُ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ: تا الله به صورت بهترین آنچه عمل کردند، به آنان پاداش دهد(عبارت "لِیجْزِیهُمُ ٱللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُواْ" نشانه ای است
از کرم و بخشش بی انتهای الهی فرض کنیم معلمی ده امتحان از دانش آموزش گرفته و آن دانش آموز تنها در یکی از امتحانات بیست گرفته است آنگاه معلم بگوید هر ده امتحانت را بیست می دهم پروردگار متعال نیز وقتی می خواهد به بندگانش پاداش بدهد تمام اعمالشان را به اندازه بهترین عملشان پاداش می دهد مثلًا پاداش بهترین نمازش را به همه نمازهایی که خوانده عطا می کند) و حتی از فضلش(فضل بخششی است كه به دلیل استحقاق فرد مورد بخشش قرار گرفته، صورت نمی گیرد بلكه از زیادی كَرَم شخص بخشنده است) به آنها می افزاید(حتی از پاداش بهترین عملشان نیز بیشتر به آنان عطا می کند) زیرا الله هر که را بخواهد، بی حساب روزی می دهد")
۴۱۱أَحْسَنُنيکوتر - نيکوترين - شادی آورترین -زیباترین(در عبارت "ٱلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ"، مانند عبارت "ٱلَّتِي هِيَ أَحْسَنُ" کلمه "طریقة: طریقت، روش و آیین"( وَأَلَّوِ ٱسْتَقَامُواْ عَلَى ٱلطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُم مَّاءً غَدَقًا(سوره مبارکه جن آیه شریفه ۱۶): و اینکه اگر بر آن طریقت استقامت کنند سوگند که آبی بسیار به آنان می نوشانیم) به قرینه معنایی حذف گردیده است این ترکیبات جمعًا هشت بار در قرآن کریم تکرار شده است. حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند)
۴۱۲أَحْسِننيکي کن - شاد کن - زیبا نما(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند)
۴۱۳أَحْسَنتُمْنيکي کرديد - شاد کردید - زیبا نمودید(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند)
۴۱۴أَحْسِنُواْنيکي کنيد - شاد کنید - زیبا نمائید(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند)
۴۱۵أَحْسَنُواْنيکي کردند - شاد کردند - زیبا نمودند(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند)
۴۱۶أَحْسَنَهُنيکوترينش - شادی آورترينش - زيباترينش(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند)
۴۱۷أَحْسَنِهَانيکوترينش - شادی آورترينش - زيباترينش(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند)
۴۱۸أَحَسُّواْاحساس کردند
۴۱۹أَحْصَاهُآن(مذکر) را به حساب آورد(حصاة در اصل به معنای سنگریزه است و احصاء از آن جهت به معنای شمارش به کار رفته که اعراب برای شمارش از سنگریزه استفاده می کردند)
۴۲۰أَحْصَاهَاآن(مونث) را به حساب آورد(حصاة در اصل به معنای سنگریزه است و احصاء از آن جهت به معنای شمارش به کار رفته که اعراب برای شمارش از سنگریزه استفاده می کردند)
۴۲۱أَحْصَاهُمْآنها(مذکر) را به حساب آورد(حصاة در اصل به معنای سنگریزه است و احصاء از آن جهت به معنای شمارش به کار رفته که اعراب برای شمارش از سنگریزه استفاده می کردند)
۴۲۲أَحْصَنَتْپاسداري کرد - ممانعت کرد (در اصل از احصان به معني مانع شدن، درعبارت"قُرًي مُّحَصَّنَةٍ " منطقه اي كه با قلعه اي محكم احاطه شده وحفاظت مي شود)
۴۲۳أَحْصُواْشمارش کنيد(حصاة در اصل به معنای سنگریزه است و احصاء از آن جهت به معنای شمارش به کار رفته که اعراب برای شمارش از سنگریزه استفاده می کردند)
۴۲۴أَحْصَىٰشمرد - شمارش کرد(حصاة در اصل به معنای سنگریزه است و احصاء از آن جهت به معنای شمارش به کار رفته که اعراب برای شمارش از سنگریزه استفاده می کردند)
۴۲۵أَحْصَيْنَاهُبه حسابش آورديم(حصاة در اصل به معنای سنگریزه است و احصاء از آن جهت به معنای شمارش به کار رفته که اعراب برای شمارش از سنگریزه استفاده می کردند)
۴۲۶أَحْضَرَتْحاضر کرده
۴۲۷أَحَطتُاحاطه يافتم
۴۲۸أَحَطْنَااحاطه داشتيم
۴۲۹أَحَقُّسزاوارتر- راست تر- حقّ تر
۴۳۰أَحَقٌّآیا حق است؟
۴۳۱أَحْقَاباًزمانهاي بسيار و روزگاران طولاني که آغاز و پایان آن مشخص نباشد .
۴۳۲أَحقافتپه ها وريگزارها-نام بياباني بوده بين عمان و سرزمين مهره- سرزمین قوم عاد("به نوشته اندرو ریپینAndrew Rippin)) استاد مطالعات اسلامی دانشگاه ویکتوریای کانادا و یکی از برجسته ترین خاورشناسان معاصر، سرزمین قوم عاد، شهر مدفون‌شده ای به نام اوبار(Ubar) در کشور عمان است نام دیگر این شهر، ارم(Iram) می باشد که در آیه شریفه ۷ از سوره مبارکه فجر نیز به این نام اشاره شده است. بقایای این شهر نیز در مسیر کاروانهای تجاری که به سمت غرب عربستان می رفتند، قرار داشت")
۴۳۳أَحْکَممحکم ترين(جمله "أأَنتَ أَحْکَمُ ٱلْحَاکِمِينَ: تو محکم ترين حاکمانی" يعني حکم تو معتبرين حکم است بدون هیچ نقصی و به یقین حکم تو اجرا می شود)
۴۳۴أَحْکُمُحکم مي کنم (حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا،علم به معارف حقه الهيه و کشف حقايقي که در پرده غيب است و از نظر عادي پنهان است مي‏باشد درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً ")
۴۳۵أَحَلَّحلال کرد-گره گشود (از "حِلّ" که در اصل به معناي باز کردن گره است)
۴۳۶أَحْلَامچيزهايي که در خواب مي بينند(جمع حُلم يا حُلُم به معني آنچه که شخص خوابيده در خواب خود مي‏بيند و بعيد نيست که اصل در معناي آن تصوراتي باشد که انسان از داخل نفس خود بدون واسطه حواس ظاهري دارد،عقل را هم حلم مي‏نامند، چون عقل عبارت است از استقامت تفکر و از این رو حد بلوغ و رشد را نیز حلم مي‏نامند و در قرآن هم فرموده : و اذا بلغ الاطفال منکم الحلم - وقتي اطفال شما به حد حلم رسيدند يعني زمان بلوغ و حد بلوغ عقل از طرفي "حِلم " که به معناي حوصله و ضد کم تحملي است چون حوصله ناشي از استقامت فکر وعقل است اين کاربرد را پيدا کرده است)
۴۳۷أَحْلَامُهُمعقلهايشان - چيزهايي که در خواب و خيال خود ديده اند(جمع حُلم يا حُلُم به معني آنچه که شخص خوابيده در خواب خود مي‏بيند و بعيد نيست که اصل در معناي آن تصوراتي باشد که انسان از داخل نفس خود بدون واسطه حواس ظاهري دارد،عقل را هم حلم مي‏نامند، چون عقل عبارت است از استقامت تفکر و از این رو حد بلوغ و رشد را نیز حلم مي‏نامند و در قرآن هم فرموده : و اذا بلغ الاطفال منکم الحلم - وقتي اطفال شما به حد حلم رسيدند يعني زمان بلوغ و حد بلوغ عقل از طرفي "حِلم " که به معناي حوصله و ضد کم تحملي است چون حوصله ناشي از استقامت فکر وعقل است اين کاربرد را پيدا کرده است)
۴۳۸أَحْلَلْنَاحلال کرديم (از "حِلّ" که در اصل به معناي باز کردن گره است)
۴۳۹أَحَلَّنَاما را منزل داد (از "حِلّ" که در اصل به معناي باز کردن گره است که در این مورد به باز شدن گره بار و اسباب و اثاثیه برای منزل گرفتن اشاره دارد)
۴۴۰أَحَلُّواْمنزل دادند (از "حِلّ" که در اصل به معناي باز کردن گره است که در این مورد به باز شدن گره بار و اسباب و اثاثیه برای منزل گرفتن اشاره دارد)
۴۴۱أَحْمَالِبارها (أُوْلَاتُ ٱلْأَحْمَالِ: زنان باردار)
۴۴۲أَحْمَدُستوده تر -از نامهای رسول اکرم(صلي الله عليه وآله)
۴۴۳أَحْمِلُحمل مي کنم
۴۴۴أَحْمِلُکُمْ عَلَيْهِشما را بر آن حمل کنم - شما را بر آن سوار کنم
۴۴۵أَحْوَيٰتيره متمايل به سياهي
۴۴۶أَحْيَازنده کرد
۴۴۷أَحْيَاءزنده ها("أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْيَاءٍ وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ(نحل۲۱): آن معبودانی که به جای پروردگار می پرستند و اطاعتشان می کنند) مردگانی هستند جدا و بیگانه از زندگان(نه تنها دلهایشان به نور ایمان به پروردگار حیات و زندگی نگرفته بلکه به دلیل تنفر و دوریشان از اهل ایمان امیدی به هدایت آنها توسط مؤمنان هم نیست یا اینکه بتی بی جان هستند که ممکن هم نیست جاندار گردند")
۴۴۸أَحْيَاکُمْشما را زنده کرد
۴۴۹أَحْيَاهَازنده اش کرد
۴۵۰أَحْيَاهُمْزنده شان کرد
۴۵۱أَحْيَيْتَنَامارازنده کردي
۴۵۲أَحْيَيْنَازنده کرديم
۴۵۳أَحْيَيْنَاهُزنده اش کرديم
۴۵۴أَحْيَيْنَاهَازنده اش کرديم
۴۵۵أَخبرادر
۴۵۶أَخَابرادر
۴۵۷أَخَافُمي ترسم("خوف" انتظار ضرر و شرّی است که باعث می گردد برای جلوگیری از آن شرّ و ضرر انسان دست به کاری بزند و "خشیت" اضطرابی است که در نتیجه این خوف و ترس در دل واقع می گردد به همین دلیل در پیامبران خوف ایجاد می گردد ولی در مورد کسی غیر از پروردگار تعالی خشیت ندارند زیرا به علم و قدرت برتر پشتیبان خود یعنی پروردگارشان ایمان دارند: "لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا ٱللَّهَ: از بیم و ترس شرّ احدی در دلشان اضطراب ایجاد نمی شود")
۴۵۸أَخَانَابرادرمان
۴۵۹أَخَاهُبرادرش
۴۶۰أَخَاهُمْبرادرشان("وَإِلَىٰ عَادٍ أَخَاهُمْ هُودًا قَالَ يَا قَوْمِ ٱعْبُدُواْ ٱللَّهَ مَا لَکُم مِّنْ إِلَـٰهٍ غَيْرُهُ أَفَلَا تَتَّقُونَ(اعراف۶۵): و به سوی عاد، برادرشان هود(در قرآن کریم از این جهت که نسل تمام انسانهای کنونی به حضرت آدم و حوا علیهما السلام می رسد(خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا: شما را از یک شخص آفرید و از آن همسرش را خلق نمود(طبق روایات از همان گلی که آدم را خلق نمود همسرش را هم آفرید و برای همین هم بسیار به هم وابسته هستند))، همه آنها به نوعی با هم خواهر و برادرند)، گفت : "ای قوم من، الله را عبادت کنید هیچ معبودی غیر از او برای شما نیست آیا پس تقوا پیشه نمی کنید(تقوا: اطاعت از فرمان الهی و پرهیز از آن چه حرام نموده و مداومت و محافظت بر یاد او)")
۴۶۱أَخْبَارَکُمْاخبارشما
۴۶۲أَخْبَارَهَااخبارش
۴۶۳أَخْبَتُواْتواضع مي کنند(کلمه خبت به معناي زمين مطمئن و محکم است و وقتي گفته مي‏شود : أخبت الرجل معنايش اين است که تصميم گرفت به زميني محکم برود و يا در آن زمين پياده شد و به تدريج در معناي نرمي و تواضع استعمال شده که در آيه واخبتوا الي ربهم به همين معنا آمده و نيز در جمله و بشر المخبتين به معناي تواضع آمده، مي‏فرمايد افراد متواضع را که استکباري از عبادت خدا ندارند بشارت بده و نيز در جمله فتخبت له قلوبهم يعني دلهايشان براي او نرم و خاشع مي‏گردد و بنابر اين، منظور از اخبات مؤمنين به سوي خدا، این است که در برابر پروردگار سر تعظیم فرو می آورند و با یاد او اطمينان و آرامش پیدا می کنند و دلهايشان به سوي متمایل می شود)
۴۶۴أَخْدَانٍدوستان و رفيقان (جمع خدن که برای مذکر و مؤنث و مفرد و جمع یکسان است و جمع بستن آن در اینجا نشانه کثرت دوستان و رفیقان می باشد.به نظر برخی مفسرين در عبارت "مُحْصَنَاتٍ غَيْرَ مُسَافِحَاتٍ وَلَا مُتَّخِذَاتِ أَخْدَانٍ"منظور از سفاح، زناي علني و مراد از گرفتن دوست، زناي پنهاني است.مسافحات به معناي زناني است که علنا زنا مي‏دهند و يار و دوست مي‏گيرند و آن زني هم که تنها يک دوست دارد جزء متخذات اخدان است و مردم جاهليت چنين بودند که زناي علني را حرام و زناي پنهاني را حلال مي‏دانستند و مي‏گفتند زناي علني از لئامت و پستي است و اما آنچه پنهاني انجام شود هيچ اشکالي ندارد )
۴۶۵أَخَذَگرفت- برداشت(مذکر)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۶۶أَخْذُگرفتن(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۶۷أَخْذَةگرفتن(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۶۸أَخَذَتْگرفت(مؤنث)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۶۹أَخَذْتُگرفتم(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۷۰أَخَذَتِگرفت(مؤنث) (در اصل "أَخَذَتْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف تا حرکت گرفته است)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۷۱أَخَذَتْکُمُگرفت آنها را(در اصل "أَخَذَتْکُمْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۷۲أَخَذْتُمْگرفتيد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۷۳أَخَذَتْهُاورا گرفت(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۷۴أَخَذْتُهَااورا گرفتم(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۷۵أَخَذَتْهُمْآنان را گرفت(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۷۶أَخَذَتْهُمُآنان را گرفت(در اصل "أَخَذَتْهُمْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۷۷أَخَذْتُهُمْآنان را گرفتم(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۷۸أَخَذْنَگرفتند(مؤنث)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۷۹أَخَذْنَاگرفتيم(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است. عبارت "قَدْ أَخَذْنَا أَمْرَنَا مِن قَبْلُ" یعنی "خوب شد کارمان را قبل از این به دست گرفتیم(اگر اختیارمان را به پیامبر داده بودیم ما هم گرفتار عواقب ناگوار این شکست می شدیم))
۴۸۰أَخَذْنَاهُاورا گرفتيم(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۸۱أَخَذْنَاهُمآنان را گرفتيم(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۸۲أَخْذَهُگرفتن او(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۸۳أَخَذَهُاوراگرفت(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۸۴أَخْذِهِمُگرفتنشان(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده مي‏شود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است)
۴۸۵أَخَذَهُمُآنان راگرفت(در اصل "أَخَذَهُمْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است)
۴۸۶أَخَّرَبه تأخير انداخت
۴۸۷أَخَّرَتْبه تأخير انداخت
۴۸۸أَخَّرْتَنِمرا مهلت دهي
۴۸۹أَخَّرْتَنَابه ما مهلت دهي
۴۹۰أَخَّرْتَنِيبه من مهلت دهي
۴۹۱أَخْرَجَخارج کرد
۴۹۲أَخْرِجْخارج کن
۴۹۳أَخْرَجَتِخارج کرد(در اصل "أَخْرَجَتْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف تا حرکت گرفته است)
۴۹۴أَخْرَجَتْخارج کرد
۴۹۵أَخْرَجَتْکَتو را خارج کرد
۴۹۶أَخْرَجَکَتورا خارج کرد
۴۹۷أَخْرَجَکُمشما را خارج کرد
۴۹۸أَخْرَجْنَاخارج کرديم
۴۹۹أَخْرِجْنَاخارجمان کن
۵۰۰أَخْرَجْنَاهُمخارجشان کرديم - آنان را بیرون کشیدیم("فَأَخْرَجْنَاهُم مِّن جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ(شعراء۵۷): با این وجود(با وجود این سخنان فرعون که خود را در موضع قدرت مطلق می دید) آنان را از باغهایی انبوه و چشمه هایی نگفتنی بیرون کشیدیم(جَنَّات: باغهایی که در آنها انبوه درختان مانع دیدن زمین از نمای بالا می شوند. در اینجا نکره آوردن کلمات "جَنَّاتٍ" و "عُيُونٍ" به وضعیت عالی قصرهای آنها اشاره دارد که فوق تصور بود)")
۵۰۱أَخْرَجَنِيخارجم کرد
۵۰۲أَخْرِجْنِيخارجم کن
۵۰۳أَخْرِجُواْخارج کنيد
۵۰۴أَخْرَجُوکُمخارجتان کردند
۵۰۵أَخْرِجُوهُمخارجشان کنيد
۵۰۶أَخْرَجَهُخارجش کرد
۵۰۷أَخْرَجَهُمَاآن دو را خارج کرد
۵۰۸أَخَرَقْتَهَاآيا آن را سوراخ کردي
۵۰۹أَخَّرْنَاتأخير بيندازيم
۵۱۰أَخِّرْنَامهلتمان ده
۵۱۱أَخْزَيٰرسوا کننده تر ( خِزْیْ : خواري و هر پستي ديگري است که آدمي از آن شرم داشته باشد)
۵۱۲أَخْزَيْتَهُخوارش کردي ( خِزْیْ : خواري و هر پستي ديگري است که آدمي از آن شرم داشته باشد)
۵۱۳أَخْسَرُونَزيانکارترينهای سرمایه از کف داده(کلمه خسر يا خسران به معني از دست دادن سرمايه است، يا همه ‏اش و يا بعضي از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همین گونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد)
۵۱۴أَخْسَرِينَزيانکارترينهای سرمایه از کف داده - زیانکارترینهای سرمایه باخته(کلمه خسر يا خسران به معني از دست دادن سرمايه است، يا همه ‏اش و يا بعضي از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همین گونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد)
۵۱۵أَخْضَرسبز
۵۱۶أَخْطَأْتُمخطا کرديد
۵۱۷أَخْطَأْنَاخطا کرديم
۵۱۸أَخْفَيٰمخفي تر- مخفی کرد("وَإِن تَجْهَرْ بِـٱلْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ ٱلسِّرَّ وَأَخْفَىٰ: و اگر آن سخن(دعا و درخواست خود) را با صدای بسيار بلند بگويي در صورتی است که به یقین او(رحمان(باهمگان همیشه مهربان) که صاحب همه چیز است) هر سرّ(سرّ مطلبي است که در دل پنهان کرده و نخواهند ديگران از آن خبردار شوند) و مخفی تر(از سرّ) را می داند(وقتی دعایت را با صدای بلند می گویی اگر توجه کنی که پروردگار نه تنها از خواسته درونیت خبر دارد بلکه چیزی را که برایت مفید است و از آن خبر نداری تا طلبش کنی را هم می داند، به عبارت دیگر خودت هم نمی دانی که آن را هم می خواهی، می فهمی که کار درستی نکرده ای که با صدای بلند دعا نموده ای همچنین به فرموده امام باقر علیه السلام "أَخْفَىٰ: مخفی تر" چیزی است که می دانستی ولی فراموشش کرده ای
از طرفی اگر "أَخْفَىٰ: مخفی کرد" را فعل بگیریم معنی آیه این می شود که حکمتش این گونه بوده که در این دنیا ما چیزی به اسم سرّ و نهان داشته باشیم و گرنه می توانست همه نیات و افکارمان را آشکار کند و در این صورت معنای جمله "وَأَخْفَىٰ" می شود: "در حالی که مخفی کرد" و بدیهی است کسی که خودش چیزی را مخفی کرده بهتر از دیگران از آن خبر داشته باشد البته به طور همزمان هر دو معنی هم صحیح است نمونه دیگری از با یک تیر چند نشان زدن در قرآن کریم. الف و لام کلمه "ٱلسِّرَّ"، باعث شده که "هر سرّ"، ترجمه شود)")
۵۱۹أَخْفَيْتُمْمخفي کرديد
۵۲۰أَخِلَّاءُدوستان ( جمع کلمه خليل به معنی دوست بسيار نزديک که از نظر مصداق، خصوصي‏تر از کلمه صديق است . چون دو نفر دوست همين که در دوستي و رفاقت صادق باشند، کلمه صديق بر آن دو صادق است، ولي به اين مقدار آن دو را خليل نمي گويند، بلکه وقتي يکي از آن دو را خليل ديگري مي‏نامند، که حوائج خود را جز به او نگويد، چون خلّة که اصل این کلمه می باشد به معناي فقر و حاجت است)
۵۲۱أَخْلَدَبراي هميشه ماند ( عبارت "أَخْلَدَ إِلَي ٱلْأَرْضِ " يعني :به زمين چسبيد. خلود به معناي برائت و دوري هر چيز از در معرض فساد بودن و باقي ماندنش بر صفت و حالتي است که دارد، عرب هر چيزي را که زود فاسد نمي‏شود با کلمه خلود وصف مي‏کند، مثلا سنگ‏هاي يک پايه را که اسم اصليش اثافي است، خوالد مي‏خوانند،با اينکه يک پايه جاویدان و همیشگی نیست و اين تعبير به خاطر اين است که سنگ مذکور سنگ محکمي است که دير از بين مي‏رود)
۵۲۲أَخْلَدَهُجاودانه اش مي کند (خلود به معناي برائت و دوري هر چيز از در معرض فساد بودن و باقي ماندنش بر صفت و حالتي است که دارد، عرب هر چيزي را که زود فاسد نمي‏شود با کلمه خلود وصف مي‏کند، مثلا سنگ‏هاي يک پايه را که اسم اصليش اثافي است، خوالد مي‏خوانند،با اينکه يک پايه جاویدان و همیشگی نیست و اين تعبير به خاطر اين است که سنگ مذکور سنگ محکمي است که دير از بين مي‏رود)
۵۲۳أَخْلَصْنَاهُمخالص وپاکشان کرديم
۵۲۴أَخْلَصُواْخالص کنيد
۵۲۵أَخْلَفْتُکُمْبا شما خلف وعده کردم
۵۲۶أَخْلَفْتُمخلف وعده کرديد
۵۲۷أَخْلَفُواْخلف (وعده) کردند
۵۲۸أَخْلُقُخلق مي کنم (خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است)
۵۲۹أَخَوَاتُکُمْخواهرانتان
۵۳۰أَخَوَاتِهِنَّخواهران آنها
۵۳۱أَخْوَالِکُمْدایی هایتان
۵۳۲أَخُوکَبرادرت
۵۳۳أَخُوهُبرادرش
۵۳۴أَخُوهُمْبرادرشان("إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَلَا تَتَّقُونَ(شعراء۱۰۶): هنگامی که برادرشان نوح(در قرآن کریم از این جهت که نسل تمام انسانهای کنونی به حضرت آدم و حوا علیهما السلام می رسد(خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا: شما را از یک شخص آفرید و از آن همسرش را خلق نمود(طبق روایات از همان گلی که آدم را خلق نمود همسرش را هم آفرید و برای همین هم بسیار به هم وابسته هستند))، همه آنها به نوعی با هم خواهر و برادرند) به آنان گفت: "آیا تقوا پیشه نمی کنید؟(تقوا: اطاعت از فرمان الهی و پرهیز از آن چه حرام نموده و مداومت و محافظت بر یاد او)")
۵۳۵أَخَوَيْکُمْدو برادر شما (در اصل "أَخَوَيْن" بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گردیده است)
۵۳۶أَخِيبرادرم
۵۳۷أَخْيَارِبرگزيدگان - بهترینها (اصل در معناي کلمه خير همانا انتخاب است و اگر ما چيزي را خير مي‏ناميم، بدان جهت است که آنرا با غير آن مقايسه مي‏کنيم و يکي از آن دو را انتخاب نموده و مي‏گوئيم اين خير است و معلوم است از بين چند چيز ما آنرا انتخاب مي‏کنيم که هدف و مقصد ما را تامين کند)
۵۳۸أَخِيکَبرادرش
۵۳۹أَخِيهِبرادرش
۵۴۰أَدَاءٌپرداختن
۵۴۱أَدْبَارَپشت ها
۵۴۲أَدْبَارِکُمْپشتهايتان- گذشته تان
۵۴۳أَدْبَارِهَاپشتهايش- گذشته اش
۵۴۴أَدْبَارِهِمپشتهايشان- گذشته شان("وَلَّوْاْ عَلَىٰ أَدْبَارِهِمْ نُفُورًا: بر مبنای گذشته شان(به دلیل گناهان بسیاری که در گذشته انجام داده بودند مانند فرد مریضی که به دلیل بیماری طعم دلپذیر غذا برایش تنفر آور شده، قلبهای زنگار گرفته آنها نیز از شنیدن آیات قرآن متنفر است) پشت کردند با حالت تنفر همیشگی و بسیار")
۵۴۵أَدْبَرَپشت کرد -رو برگرداند
۵۴۶أَدْخِلْداخل کن
۵۴۷أَدْخِلْنَاماراداخل کن
۵۴۸أَدْخَلْنَاهُاوراداخل کرديم
۵۴۹أَدْخَلْنَاهُمآنهاراداخل کرديم
۵۵۰أَدْخِلْنِيمن راداخل کن
۵۵۱أَدْخِلُواْداخل شويد
۵۵۲أَدْخِلْهُمْآنها را داخل کن
۵۵۳أَدْرَکَهُبه او رسيد(آنچه درتعقيب او بود، از "درک" به معنی رسيدن و پيوستن چیزی به آنچه در تعقیب آن بوده است)
۵۵۴أَدْرِيمي دانم (در جمله "إِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ أَم بَعِيدٌ ": من نمي دانم ..)
۵۵۵أَدْعُواْمي خوانم - دعوت می کنم(دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۵۵۶أَدَعَوْتُمُوهُمْکه آنها را دعوت کنيد (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است. حرف (أَ)وقتي به کلمات اضافه مي شود غالباً معني (آيا)مي دهد اما يکي از مواردي که معني آن متفاوت است در غالبي است که جهت بيان تساوي دو مورد استفاده مي شود(تسويه):إِنَّ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ (بقره۶):کسانيکه کافر شدند بر ايشان يکسان است چه ايشان را اندرز بکني و چه اندرز نکني همچنین در آیه شریفه ۱۹۳ از سوره مبارکه اعراف سَوَاءٌ عَلَيْکُمْ أَدَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنتُمْ صَامِتُونَ: بر شما مساوی است که آنان را دعوت کنید یا اینکه شما ساکتها باشید)
۵۵۷أَدْعُوکُمْشمارامي خوانم (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۵۵۸أَدْعِيَاءَکُمْپسر خوانده هايتان
۵۵۹أَدْعِيَائِهِمْپسر خوانده هايشان
۵۶۰أَدُلُّکَراهنماييت کنم
۵۶۱أَدُلُّکُمْراهنماييتان کنم
۵۶۲أَدْلَیٰدلو (نوعي سطل) را از چاه بيرون کشيد
۵۶۳أَدْنَيٰنزديکتر(در عبارت"يَأْخُذُونَ عَرَضَ هَـٰذَا ٱلْأَدْنَىٰ" اگر با ضمیر مذکر "هذا "به آن اشاره فرموده و حال آنکه جا داشت با ضمير مؤنث "هذه "به آن اشاره شود(چون "ادنی" مؤنث است) براي تحقير آن است، گويا خواسته است با تجاهل کردن(خود را به بی خبری زدن) در حق آن برساند که دنيا آن قدر بي‏ارزش و غير قابل اعتنا است که هيچ خصوصيت و صفت مرغوبي که جلب نظر کند ندارد از جمله مؤنث یا مذکر بودنش نیز اهمیت ندارد)
۵۶۴أَدُّواْبسپاريد
۵۶۵أَدْهَيٰبلائي عظيم تر (أدهي اسم تفضيل از دهاء است و دهاء عبارت است از بلاي عظيم و سختي که راهي براي نجات از آن نباشد ، پس ادهي به معناي بلايي است عظيم‏تر)
۵۶۶أَذَ ٰلِکَآيا آن
۵۶۷أَذَاعُواْ بِهِمنتشرش سازند
۵۶۸أَذَاقَهَابه آن چشاند
۵۶۹أَذَاقَهُمبه آنان چشاند
۵۷۰أَذَانٌاعلام همگاني
۵۷۱أَذَاهُمْآزارشان
۵۷۲أَذْبَحُکَتو را سر می برم (کلمه نحر به معناي سر بريدن شتر به آن نحو خاص است ، همچنان که کلمه ذبح به معناي سر بريدن ساير جانداران است)
۵۷۳أَذْبَحَنَّهُحتماً او را سر می برم (کلمه نحر به معناي سر بريدن شتر به آن نحو خاص است ، همچنان که کلمه ذبح به معناي سر بريدن ساير جانداران است)
۵۷۴أَذْقَانِچانه ها("قُلْ ءَامِنُواْ بِهِ أَوْ لَا تُؤْمِنُواْ إِنَّ ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّدًا: بگو: "شما به آن ایمان بیاورید یا ایمان نیاورید به یقین کسانی که آن علم(علم به آیات الهی) از قبلش(علم به سایر کتب آسمانی قبل از قرآن کریم) به آنها داده شد وقتی بر آنان تلاوت شود سجده کنان تا به چانه ها بر خاک می افتند(این که فرموده است چانه بر خاک می سایند اشاره دارد به اینکه به جای اینکه با آین و آن به چانه زنی بپردازند تا اثبات کنند که از آنها برترند این چانه ها را در برابر عظمت پروردگار و حقانیت سخن او بر زمین می سایند حال که پروردگار متعال هر مختال فخوری را دوست نمی دارد(إِنَّ ٱللَّهَ لَا یحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ: به یقین الله هر کسی را که در خیالش خود را بزرگ می پندارد و بسیار فخر فروشی و تکبر می کند را دوست ندارد) بگذار تا این چانه به زمین آید تا ابزار تکبر و فخرفروشی نگردد)")
۵۷۵أَذَقْنَابچشانيم (کلمه ذوق که فعل اذقنا از آن گرفته شده به معناي آن است که چيزي را براي اينکه بفهمي چه طعمي دارد در دهان بگذاري و اگر پروردگار متعال درعبارت "وَلَئِنْ أَذَقْنَا ٱلْإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ إِنَّهُ لَيَؤُوسٌ کَفُورٌ" حلال کردن لذات را براي انسانها اذاقه و چشاندن خوانده براي اين است که بفهماند لذات دنيا مانند طعم غذاها ناپايدار است و به سرعت از بين مي‏رود)
۵۷۶أَذَقْنَاکَبه توبچشانيم (کلمه ذوق - که فعل اذقنا از آن گرفته شده - به معناي آن است که چيزي را براي اينکه بفهمي چه طعمي دارد در دهان بگذاري . و اگر پروردگار متعال درعبارت "وَلَئِنْ أَذَقْنَا ٱلْإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ إِنَّهُ لَيَؤُوسٌ کَفُورٌ" حلال کردن لذات را براي انسانها اذاقه و چشاندن خوانده براي اين است که بفهماند لذات دنيا مانند طعم غذاها ناپايدار است و به سرعت از بين مي‏رود)
۵۷۷أَذَقْنَاهُبه اوبچشانيم (کلمه ذوق - که فعل اذقنا از آن گرفته شده - به معناي آن است که چيزي را براي اينکه بفهمي چه طعمي دارد در دهان بگذاري . و اگر پروردگار متعال درعبارت "وَلَئِنْ أَذَقْنَا ٱلْإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ إِنَّهُ لَيَؤُوسٌ کَفُورٌ" حلال کردن لذات را براي انسانها اذاقه و چشاندن خوانده براي اين است که بفهماند لذات دنيا مانند طعم غذاها ناپايدار است و به سرعت از بين مي‏رود)
۵۷۸أَذْکُرْکُمْتا يادتان کنم ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۵۷۹أَذْکُرَهُکه آن را به یاد بیاورم - که یادش کنم( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است)
۵۸۰أَذَلَّذليل تر - خوار تر - پست تر(کلمه ذلت است مخالف عزّت که در اصل لغت به معناي چيزي است که دست‏يابي بدان آسان است، حال چه دستيابي محقق و چه فرضي، در قرآن کريم آمده : ضربت عليهم الذلة و المسکنة و نيز آمده : و اخفض لهما جناح الذل و نيز فرموده : اذلة علي المؤمنين)
۵۸۱أَذِلَّةفروتنان-ذليلان-کسانی که دستیابی به آنها آسان است (کلمه ذلت است مخالف عزّت که در اصل لغت به معناي چيزي است که دست‏يابي بدان آسان است، حال چه دستيابي محقق و چه فرضي، در قرآن کريم آمده : ضربت عليهم الذلة و المسکنة و نيز آمده : و اخفض لهما جناح الذل و نيز فرموده : اذلة علي المؤمنين. "ٱرْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لَّا قِبَلَ لَهُم بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِّنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ(نمل۳۷): به سوی آنان برگرد سوگند که به یقین طولی نمی کشد لشکری وصف ناپذیر برایشان می آوریم که برای آنها در برابر آن طاقت رویارویی نیست و سوگند که به یقین از آن(سرزمین) به صورت ذلیلان(ذلیلانه) اخراجشان می کنیم در حالی که تن به پستی دادگانند و زیر دست بودن خود را پذیرفته اند")
۵۸۲أَذَلِّينَخوارترينها (کلمه ذلت است مخالف عزّت که در اصل لغت به معناي چيزي است که دست‏يابي بدان آسان است، حال چه دستيابي محقق و چه فرضي، در قرآن کريم آمده : ضربت عليهم الذلة و المسکنة و نيز آمده : و اخفض لهما جناح الذل و نيز فرموده : اذلة علي المؤمنين)
۵۸۳أَذِّناعلام کن
۵۸۴أَذَّنَاعلام کرد
۵۸۵أَذِنَاجازه داد
۵۸۶أَذِنَتْاجازه داد (در آیات شریفه ۲ و ۵ سوره مبارکه انشقاق از اجازه دادن آسمان و زمین در مورد شکافته و کشیده شدن به پروردگارشان سخن به میان آمده است. خداوند متعال که لطف و رحمتش بی انتهاست آن قدر به مخلوق خود احترام می گذارد که برای حکم و فرمان جدید از او اجازه می گیرد همانطور که در روایت داریم هنگام قبض روح مؤمن از او اجازه می گیرند البته آسمان و زمین نیز که عاشق پروردگارشان هستند با تمام وجود فرمان خداوند را اجرا می کنند)
۵۸۷أَذِنتَاجازه دادي
۵۸۸أَذْهَبَبُرد
۵۸۹أَذْهَبْتُمْاز دست داديد
۵۹۰أَذَىٰاذیت - آزار
۵۹۱أَذًيآزاري (آزار کوچکی، گاهی نکره آوردن یک کلمه برای اشاره به کوچکی آن است البته در عبارت"أَذًى کَثِيراً" این چنین نیست و فقط به نکره و ناشناخته بودنش اشاره دارد)
۵۹۲أَرَائِکِتختها("مُتَّکِئِينَ فِيهَا عَلَى ٱلْأَرَائِکِ: تکیه دهندگانند در آن(بهشت) بر آن تختها(تختهای بهشتی، علت معرفه آوردن آن تختها با اینکه در میان زمینیان ناشناخته اند این است که به دلیل کیفیت فوق تصور و منحصر به فردشان، در عالم بالا برای همگان شناخته شده اند))
۵۹۳أَرَادَخواست - اراده کرد - تصمیم گرفت
۵۹۴أَرَادَاآن دو خواستند - آن دو اراده کردند - آن دو تصمیم گرفتند
۵۹۵أَرَادَنِيبراي من بخواهد - برای من اراده کند
۵۹۶أَرَادُواْخواستند - اراده کردند - تصمیم گرفتند
۵۹۷أَرَاذِلُنَافرومايگان ما
۵۹۸أَرَاغِبٌ أَنتَ عَنْآيا تو رو گرداني از(رغبت به معني ميل و اشتياق که با اضافه شدن "عَن "معني اش "اعراض و نفرت" شده است)
۵۹۹أَرَاکَتورا مي بينم(در عبارت "إِنِّي أَرَاکَ وَقَوْمَکَ فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ ") - به تونماياند (در عبارت"لِتَحْکُمَ بَيْنَ ٱلنَّاسِ بِمَا أَرَاکَ ٱللَّهُ")
۶۰۰أَرَاکُمبه شما نماياند
۶۰۱أَرَاکَهُمْايشان را به تونماياند
۶۰۲أَرَانِيخودم را مي بينم
۶۰۳أَرَاهُنشانش داد
۶۰۴أَرَأَيْتَآيا ديدي(خبر داري)؟ -خبرم بده- آیا یادت هست؟ - آیا به خاطر داری؟("قَالَ أَرَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنَا إِلَى ٱلصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ ٱلْحُوتَ وَمَا أَنسَانِيهُ إِلَّا ٱلشَّيْطَانُ أَنْ أَذْکُرَهُ وَٱتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي ٱلْبَحْرِ عَجَبًا: گفت: "آیا به خاطر داری وقتی را که به آن صخره پناه برديم(معلوم می شود که به دلیل وزش باد شدید یا رگبار باران به صخره ای پناه برده بودند) پس در نتیجه من به کلی آن ماهی را فراموش کردم(پس از زنده شدن ماهی و پریدن و ناپدید شدنش در آب، طوفانی رخ می دهد که مجبور می شوند به صخره ای پناه ببرند و همین موضوع باعث می شود جوان همراه موسی(علیهما السلام) فراموش کند که ماجرای ماهی را برای او که بنا به روایتی در آن زمان خواب بوده، تعریف کند) و مرا به فراموش کردن آن که یادش کنم وا نداشت مگر شیطان در حالی که به شکلی عجیب و خارق العاده راهش را در دریا گرفت و رفت( و معلوم بود که این موضوع برای ما که در جستجوی خضر علیه السلام بودیم علامت و نشانه ای است)")
۶۰۵أَرَأَيْتَکَبا تو هستم مرا خبر بده(ضمير " ک" براي جلب توجه مخاطب است)
۶۰۶أَرَأَيْتَکُمْبا شما هستم به من خبر دهيد(در اصل "به من خبر بده" می باشد ولی در عبارت "أَرَأَيْتَکُمْ إِنْ أَتَاکُمْ عَذَابُ ٱللَّهِ "چون جمله با فعل شروع شده مفرد آمده است و ضمير " کم " براي جلب توجه مخاطب است)
۶۰۷أَرَأَيْتُمبه من خبر دهيد
۶۰۸أَرْبَابٌارباب -مالکان تدبیر کننده- پروردگاران - پرورش دهندگان(جمع ربّ، و کلمه رب به معناي مالکِ مدبّر یا صاحبی که امور مربوط به آن چه دارد را در جهت رشد و کمال او تدبیر می کند و به پیش می برد، می باشد)
۶۰۹أَرْبَعچهار
۶۱۰أَرْبَعَةچهار(چون به عنوان صفت برای مؤنث یا مؤنث مجازی آمده است ة تأنیث گرفته)
۶۱۱أَرْبَعِينَچهل
۶۱۲أَرْبَىٰبيشتراز جهت مالی - ثروتمندتر(از"ربا" به معني زياد و افزون شدن مال و اصطلاحاً به سودِ وام و قرضی می گویند که قرض دهنده در هنگام قرض دادن، به شخص مقروض تکلیف کند که افزون بر اصل پول، مبلغی نیز به عنوان سود آن بپردازد حتی اگر از کاری که با آن وام انجام داده، سودی نبرده باشد و چنانچه پولی را به کسی قرض بدهند به این قصد که در سود کاری که قرض گیرنده با آن پول انجام می دهد، شریک باشند(به نسبت سهمی که در آن شراکت داشته اند)، ربا محسوب نمی شود)
۶۱۳أَرْجَائِهَاپيرامون آن
۶۱۴أَرْجِعُبرگردم
۶۱۵أَرْجُلپاها
۶۱۶أَرْجُلَکُمْپاهايتان
۶۱۷أَرْجُلِهِمپاهايشان
۶۱۸أَرْجُلِهِنَّپاهايشان(آن زنان)
۶۱۹أَرْجُمَنَّکَحتماً تو را سنگسارمي کنم (در برخی تفاسیر و ترجمه ها مجازات زن شوهر دار و مرد زن داری که زنا کرده اند را "سنگسار" نوشته اند که سند قرآنی ندارد و بعید است که جایی که قرآن، حکم تازیانه را در مورد زنا حتی با مشخص نمودن تعدادش بیان نموده، از ذکر موضوع سنگسار که دارای اهمیت بیشتری است، صرفنظر و آن را موکول به روایات کند جدای از اینکه در سوره مبارکه نساء آیه شریفه ۲۵ مجازات کنیز را نصف زن شوهر دار آزاد تعیین نموده که بدیهی است اگر حکم او سنگسار بود، نصف شدن این مجازات، معنی نمی دهد همچنین به صورت معرفه و شناخته شده آوردن "ٱلْعَذَابَ" در عبارت "وَيَدْرَأُ عَنْهَا ٱلْعَذَابَ: و از آن زن(همان زن شوهر دار) همان عذاب(همان عذاب صد ضربه شلاقی که در چهار آیه قبل به آن اشاره شد) را دفع می کند" در آیه شریفه شش از سوره مبارکه نور که رجوعش به همان عذاب صد ضربه شلاق در آیه شریفه دو از همان سوره است، نشان می دهد که بر مبنای آیات قرآن کریم تفاوتی بین حکم زنای شخص همسر دار و بدون همسر نیست. علاوه بر این در آیاتی که مجازات زنا را بیان نموده جملات حالت عمومی دارد و موردی را جدا نکرده است و به فرموده خود معصومین علیهم السلام نباید به روایت مخالف با قرآن اعتنا نمود)
۶۲۰أَرْجِهْاورا نگهدار- اورا مهلت بده(از ماده ارجاء به معناي تاخير انداختن است. در عبارت "قَالُواْ أَرْجِهْ وَأَخَاهُ وَأَرْسِلْ فِي ٱلْمَدَائِنِ حَاشِرِينَ" منظور اين است که :موسي و برادرش را مهلت بده و درباره آنان به سياست و شکنجه، عجله و شتاب مکن و بفرست ساحران را جمع کنند تا با سحر خود با موسي مقابله کنند.هاء در آن هاء سکت است و جزء کلمه نمي باشد وتنها براي حفظ حرکت حرف آخر اضافه شده است)
۶۲۱أَرْحَامرحِمها (رحم در اصل به معناي محل نشو و نماي جنين در شکم مادران مي‏باشد بعدها در معناي قرابت و خويشاوندي استعمال شد، چون خويشاوندان همه در اينکه از يک رحم خارج شده‏اند مشترکند پس کلمه رحم به معناي نزديک و ارحام به معناي نزديکان انسان نيز استفاده مي شود)
۶۲۲أَرْحَامَکُمْرحمهايتان-رابطه خويشاونديتان (رحم در اصل به معناي محل نشو و نماي جنين در شکم مادران مي‏باشد بعدها در معناي قرابت و خويشاوندي استعمال شد، چون خويشاوندان همه در اينکه از يک رحم خارج شده‏اند مشترکند پس کلمه رحم به معناي نزديک و ارحام به معناي نزديکان انسان نيز استفاده مي شود)
۶۲۳أَرْحَامِهِنَّرحِمهايشان (رحم در اصل به معناي محل نشو و نماي جنين در شکم مادران مي‏باشد بعدها در معناي قرابت و خويشاوندي استعمال شد، چون خويشاوندان همه در اينکه از يک رحم خارج شده‏اند مشترکند پس کلمه رحم به معناي نزديک و ارحام به معناي نزديکان انسان نيز استفاده مي شود)
۶۲۴أَرْحَمُرحيم تر -رحيم ترين - رحم کننده ترین(رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مي‏آيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد)
۶۲۵أَرْدَاکُمْهلاکتان کرد
۶۲۶أَرَدتُّخواستم
۶۲۷أَرَدتُّمْخواستید
۶۲۸أَرَدْنَخواست(آن زن)
۶۲۹أَرَدْنَاخواستیم
۶۳۰أَرَدْنَاهُآن را اراده کردیم
۶۳۱أَرْذَلِپست تر -پست ترين
۶۳۲أَرْذَلُونَپست ترينها
۶۳۳أَرْسَاهَاريشه دارش کرد - استوارش کرد("و الجبال أرساها: و همچنین کوهها را(از زمین خارج نمود) به شکلی که استوارش کرد(با مراجعه به نقشه سوابق زلزله در روی کره زمین مشاهده می کنیم که مناطق کوهستانی زلزله خیز ترند به عنوان مثال یکی از کمربندهای زلزله خیز دقیقًا بر روی رشته کوههای راکی و آند قرار دارد و همین مسأله باعث شده است تا برخی تصور کنند که امثال این آیه با واقعیتهای علمی تناقض و اختلاف دارد ولی با مراجعه به مقالات علمی در این خصوص در می یابیم که کوهها در واقع زمین لرزه های بزرگ را به تعداد زیادی زمین لرزه کوچک تجزیه می کنند به زبان ساده تر کوهها شدت زلزله ها را کاهش می دهند و نه تعداد آنها را و به این ترتیب زمین را برای ما انسانها سکونت پذیر می نمایند علاوه بر این کوهها مانند منابع آب شیرین مرتفعی هستند که ۶۰ تا ۸۰ درصد آب مورد نیاز ساکنان زمین را تأمین می کنند و ارتفاع آنها انرژی جنبشی لازم برای جاری شدن نهرها و آبیاری نقاط مختلف زمین را فراهم می کند و همین مسیرهای آب، راههایی را در بین کوهها برای تردد انسانها فراهم می کند)")
۶۳۴أَرْسَلَفرستاد
۶۳۵أَرْسِلْبفرست - رسالت بده("وَيَضِيقُ صَدْرِي وَلَا يَنطَلِقُ لِسَانِي فَأَرْسِلْ إِلَىٰ هَارُونَ(شعراء۱۳): در نتیجه(تکذیب کردنِ فرعونیان) سینه ام تنگ می شود(دچار هیجان و غضب می شوم) و زبانم روان نمی گردد(از روایات و آیات دیگر قرآن کریم برداشت می گردد که حضرت موسی علیه السلام دارای لکنت زبانی بود که به هنگام هیجان و غضب، تشدید می گردید و همین بهانه ای می شد تا بجای گوش دادن به سخن ایشان، به مسخره کردن بپردازند) پس حال که این گونه است به هارون رسالت بده(تا در اجرای این رسالتی که به من واگذار نمودی مرا یاری کند. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به هنگام حرکت به سمت تبوک، چون از احتمال توطئه منافقان خبر داشت، به علی علیه السلام امر نمود که به عنوان جانشین او در مدینه بماند منافقان شایعه کردند که چون از علی خوشش نمی آمده او را با خود نبرده که پیامبر برای خنثی نمودن این شایعه فرمود: "یا علی تو نسبت به من منزلتی مانند هارون نسبت به موسی داری مگر اینکه بعد از من دیگر پیامبری نیست". این حدیث در منابع شیعه و سنی به "حدیث منزلت" معروف است. مرحوم بحرانی در غایة المرام آن را به صد طریق از اهل سنت و هفتاد طریق از منابع شیعه نقل نموده است)")
۶۳۶أَرْسَلَتْ(آن زن)فرستاد
۶۳۷أَرْسَلْتَفرستادي
۶۳۸أَرْسَلنَافرستاديم
۶۳۹أَرْسَلْنَاکَتورا فرستاديم
۶۴۰أَرْسَلْنَاهُاورا فرستاديم
۶۴۱أَرْسَلُواْفرستادند
۶۴۲أَرْسِلُونِمرا بفرستيد (مخفف"أَرْسِلُونِي")
۶۴۳أَرْسِلْهُاورا بفرست
۶۴۴أَرْضُزمين - سرزمین( مثلاً در عبارت "لَقَدْ عَلِمْتُم مَّا جِئْنَا لِنُفْسِدَ فِي ٱلْأَرْضِ: " منظور سرزمین مصر است)
۶۴۵أَرْضَعَتْشير داده (از رضاعة که در اصل به معناي مکيدن پستان به منظور نوشيدن شير از آن است)
۶۴۶أَرْضَعْنَشير دادند (از رضاعة که در اصل به معناي مکيدن پستان به منظور نوشيدن شير از آن است)
۶۴۷أَرْضَعْنَکُمْشما را شير دادند (از رضاعة که در اصل به معناي مکيدن پستان به منظور نوشيدن شير از آن است)
۶۴۸أَرْضِعِيهِشيرش بده (از رضاعة که در اصل به معناي مکيدن پستان به منظور نوشيدن شير از آن است)
۶۴۹أَرْضِکُمْسرزمينتان
۶۵۰أَرْضِنَاسرزمين ما
۶۵۱أَرْضَهُمْسرزمين آنها
۶۵۲أَرْضِيزمين من
۶۵۳أَرَضِيتُمآيا راضي شديد("أَرَضِيتُم بِـٱلْحَيَاةِ ٱلدُّنْيَا مِنَ ٱلْئَاخِرَةِ" یعنی :آیا از میان زندگی دنیا و آخرت به زندگی دنیا راضی شدید)
۶۵۴أَرْکَسَهُمسرنگونشان کرد - به جای اوّلشان باز گرداند(از رکس به معنای وارونه شدن و سر و ته شدن چیزی به شکلی که سرش پایین قرار گیرد و پایش در بالا همچنین به برگشت به وضعیت اولیه چیزی نیز گفته می شود. "فَمَا لَکُمْ فِي ٱلْمُنَافِقِينَ فِئَتَيْنِ وَٱللَّهُ أَرْکَسَهُم بِمَا کَسَبُواْ أَتُرِيدُونَ أَن تَهْدُواْ مَنْ أَضَلَّ ٱللَّهُ وَمَن يُضْلِلِ ٱللَّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا: شما را چه شده که درباره منافقین دو گروه شده اید؟ و الله آنان را به دلیل آن چه کسب کردند، سرنگون کرده است(هرچه بیشتر پیش می روند به بدبختی خود می افزایند) و به جای اوّلشان(همان کفرشان) بازگردانده آیا می خواهید کسی را که الله گمراهش کرده، هدایت کنید؟ و هر کس را الله گمراهش کند پس هرگز برای او راهی نخواهی یافت(منافقان، نیت شومشان که همان تسلط بر منابع مالی جامعه و دریغ نمودن ضروریات زندگی
مردم از آنها است(یمنعون الماعون) را پشت ظاهری دینی و مذهبی پنهان می کنند و این آیه از مسلمانانی که فریب این ظاهر مردم فریب را می خورند و به طرفداری از آن منافقان می پردازند یا اینکه پس از بر ملا شدن باطن پلیدشان، صحبت از دادن فرصت دوباره به آنان، می کنند، گله می کند. اینکه می فرماید پروردگار آنان را گمراه کرده، این گمراهی نوعی مجازات در برابر کردار ریاکارانه آنان است که لذت یاد خود را از آنان گرفته و گرنه اگر دست از این کارشان بردارند بازهم پروردگار مهربان توبه آنان را می پذیرد و راه راست را به آنان نشان می دهد)")
۶۵۵أَرِنَانشانمان بده
۶۵۶أَرِنِينشانم بده
۶۵۷أَرُونِينشانم بدهيد
۶۵۸أَرَهْطِيآيا قوم وعشيره ام
۶۵۹أَرَيٰمي بينم
۶۶۰أَرَيْنَاکَبه تو نشان داديم
۶۶۱أَرَيْنَاکَهُمْبه تو نشانشان داديم
۶۶۲أَرَيْنَاهُنشانش داديم
۶۶۳أَزّاًجنبانيدن شدید - تحريک شدید("أَلَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا ٱلشَّيَاطِينَ عَلَى ٱلْکَافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا: آیا ندیده و نمی بینی که ما شیاطین را بر سر کافرین(آنان که فرامین و نعمتهای الهی را نادیده گرفته اند) می فرستیم تا به شدت تحریکشان کنند(آنان را به سمت مقاصد پلید خود به شدت حرکت دهند و به عبارت دیگر ابزار دست آن شیاطین شوند) تحریک کردنی نگفتنی(در واقع وجود شیطان نیز بر خلاف خواست پروردگار نبوده است زیرا خودش، شیطان را وسیله جدا کردن بندگان خالصش از بندگان دنیا قرار داده تا آنها را جدا کند و در مقام قرب خود و در بهشت برین جایشان دهد. در واقع شیطان مثل سگ دربان خانه پروردگار، دوستِ صاحبخانه را راه می دهد و دشمنش را از خانه ی او دور می سازد و به عبارت دیگر در جلسه امتحان دنیا شیاطین از وسایل امتحان گیری هستند. امام صادق علیه السلام فرمودند:" شما با شیطان مانند مرد غریبی که از دست سگ چوپان به صاحب او پناه می‌برد، باشید. هرگاه سگ چوپان به مرد غریبی حمله می‌کند و می‌خواهد او را گاز بگیرد مرد غریب به صاحب سگ پناه می‌برد(فایده خلقت شیطان این است که به دوستان و پناه آورندگان به پروردگار کاری ندارد و مانع دشمنان و جدا افتادگان از او می شود و اینگونه آنها را از هم سوا می کند))")
۶۶۴أَزَاغَمنحرف کرد - کج کرد(از "زيغ" به معنی انحراف از استقامت و راست بودن وبه معناي بيرون شدن از راه حق و ميل به طرف بيراهه و باطل است)
۶۶۵أَزْرِيپشت من("ٱشْدُدْ بِهِ أَزْرِي: (ادامه دعاهای موسی علیه السلام:)"و پشتم را به او(هارون علیه السلام) سخت و محکم کن"(مرا از حمایت و پشتیبانی او برخوردار کن)"
۶۶۶أَزِفَتنزديک شد - وقتش رسيد
۶۶۷أَزْکَىٰپاکتر
۶۶۸أَزْلَامترکه چوبهايي که وسيله نوعي قمار بوده (کلمه أَزْلَامُ به معناي ترکه چوبهائي است که در ايام جاهليت وسيله نوعي قمار و شرط بندی بوده به این شکل که شتر یا حیوانی دیگر را به بیست و هشت قسمت مساوی تقسیم می کردند سپس با ده ترکه چوب که با نامهای فذ، توأم، مسبل، نافس، حلس، رقيب، معلي، سفيح، منيح، وغد نامگذاری شده بودند، گوشت آن حیوان را سهم بندی می نمودند که هفت تیر چوبی اول به ترتیب از یک قسمت تا هفت قسمت از آن بیست و هشت قسمت، نصیب داشت و سه چوبه آخر آن نه تنها نصيبي نداشته بلکه دارندگان آن سه چوب بایستی قیمت حیوان را هم پرداخت می کردند. خصوصیت اصلی این نوع تقسیم کردن شانسی و اتفاقی بودن آن بوده است. قمار و شرط بندی از آن جهت که موجب تعطیل شدن کار و تلاش و تولید و خدمات در جامعه و در نتیجه فلج شدن آن می شود، در قرآن کریم حرام شده است ولی مسابقه گذاشتن و تعیین جایزه برای کارهایی که فایده ای در جهت پرورش و کمال انسانها داشته باشد از جهت روحی از قبیل مسابقات علمی یا از جهت جسمی مثل مسابقات ورزشی، پسندیده است همانگونه که پروردگار متعال نیز برای نیکوکاران، برکات و جوائز دنیوی و بهشتی را قرار داده است)
۶۶۹أَزْلَفْنَانزديک کرديم
۶۷۰أَزَلَّهُمَاآن دو را لغزاند(انداخت)
۶۷۱أَزْوَاجهمسران-زوجها- گروهها (در عبارت "لَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْکَ إِلَىٰ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْهُمْ" مقصود از " ازواج"، مردان و زنان و يا اصناف مردم است ، مانند صنف بت‏پرستان و صنف يهود و صنف نصاري و صنف مجوس)
۶۷۲أَزْوَاجِکَهمسرانت
۶۷۳أَزْوَاجُکُمْهمسران شما-همسنخان شما
۶۷۴أَزْوَاجِنَاهمسران ما
۶۷۵أَزْوَاجَهُهمسران او
۶۷۶أَزْوَاجُهُمهمسرانشان-همسنخان آنها
۶۷۷أَزْوَاجَهُنَّشوهرانشان
۶۷۸أَزِيدَکه زياد کنم
۶۷۹أَزِيدَنَّکُمْحتما افزونتان دهم
۶۸۰أَسَاءَبد کرد (از"سوء" به معني حادثه و يا عملي که زشتي و بدي را با خود همراه دارد و به همين جهت اغلب به امور و مصائبي که آدمي را بد حال مي‏کند نيز گفته می شود، نظير آيه : و ما اصابک من سيئة فمن نفسک هيچ مصيبتي بتو نمي‏رسد مگر از ناحيه خودت)
۶۸۱أَسَاءُواْبد کردند (از"سوء" به معني حادثه و يا عملي که زشتي و بدي را با خود همراه دارد و به همين جهت اغلب به امور و مصائبي که آدمي را بد حال مي‏کند نيز گفته می شود، نظير آيه : و ما اصابک من سيئة فمن نفسک هيچ مصيبتي بتو نمي‏رسد مگر از ناحيه خودت)
۶۸۲أَسَاطِيرُافسانه ها - خبرهاي نوشته شده (کلمه اساطير جمع اسطوره است، که به معناي خبر نوشته شده است)
۶۸۳أَسَاوِرَدستبند ها(اساور جمع اسورة می باشد که عربی شده ی کلمه فارسی "دستواره" است و دستواره به معنی دستبندی است که با آن دست را تزئین می کنند)
۶۸۴أَسَأْتُمْبد کرديد - بدی کردید(از"سوء" به معني حادثه و يا عملي که زشتي و بدي را با خود همراه دارد و به همين جهت اغلب به امور و مصائبي که آدمي را بد حال مي‏کند نيز گفته می شود، نظير آيه : و ما اصابک من سيئة فمن نفسک هيچ مصيبتي بتو نمي‏رسد مگر از ناحيه خودت)
۶۸۵أَسْأَلَکَکه از تو بخواهم (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت)
۶۸۶أَسْبَابَسببها (کلمه اسباب به معناي پله‏ها و راههايي است که به وسيله آن به آسمانها صعود مي‏کنند و ممکن است مراد از ارتقاء اسباب در عبارت "فَلْيَرْتَقُواْ فِي ٱلْأَسْبَابِ"حيله‏ها و وسيله‏هايي باشد که به خيال خود با تمسك به آنها از خداوند بي نياز مي گردند)
۶۸۷أَسْبَاطِفرزندان -نوه ها- قبیله ها(اسباط جمع سبط به معناي پسر زاده و يا دختر زاده است و ليکن در بني اسرائيل به معناي قوم خاصي بوده، سبط در اصطلاح ايشان به منزله قبيله در نزد عرب است)
۶۸۸أَسْبَغَکامل کرد - سنگ تمام گذاشت - توسعه داد(کلمه اسباغ به معناي سنگ تمام گذاشتن و نيز توسعه دادن است)
۶۸۹أَسْتَجِبْتا اجابت کنم (جزمش به دلیل جواب شرط واقع شدن برای جمله پیش از خود است)
۶۹۰أَسْتَخْلِصْهُتااورا محرم (خويش) کنم-(براي خودم)خالصش کنم (جزمش به دلیل جواب شرط واقع شدن برای جمله پیش از خود است)
۶۹۱أَسْتَغْفِرُبا اصرار طلب آمرزش مي کنم
۶۹۲أَسْتَغْفَرْتَکه استغفار کني - که با اصرار طلب آمرزش کنی
۶۹۳أَسْتَغْفِرَنَّحتماً با اصرار آمرزش می طلبم
۶۹۴أَسْتَکْبَرْتَآيا تکبر کردي
۶۹۵أَسْجُدُسجده کنم (ءَأَسْجُدُ: آیا سجده کنم)
۶۹۶أَسْجُدُسجده کنم
۶۹۷أَسْجُدَکه سجده کنم
۶۹۸أَسْحَارِسحرها - جادوها
۶۹۹أَسِحْرٌآيا سحر (است)
۷۰۰أَسْخَطَبه خشم مي آورد
۷۰۱أَسْرِ بِـشبانه حرکت بده
۷۰۲أَسَرَّپنهان داشت سرّ و راز نمود("وَإِذْ أَسَرَّ ٱلنَّبِيُّ إِلَىٰ بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِيثًا...(تحریم۳): و هنگامی که پیامبر نزد بعضی از همسرانش سخنی را سرّ و راز نمود(سخنی را به برخی از همسرانش گفت و به آنها فرمود که این سخن را مانند رازی پنهان بدارند)")
۷۰۳أَسْرَرْتُپنهان داشتم
۷۰۴أَسْرَعُسريعتر - سريعترين
۷۰۵أَسْرَفَزياده روي کرد - اسراف کرد (اسراف به معنی بیرون شدن از حد اعتدال در هر عمل است و گناه از آن جهت اسراف خوانده شده است که هر لذتی یک محدوده حلال دارد و پس از عبور از آن محدوده و مرز به حرام تبدیل می شود مثلًا لذت خوردن و آشامیدن تا وقتی از رزق و روزی حلال باشد، گناه نیست امّا همین خوردن و آشامیدن اگر از مال دزدی یا خوردنیها و آشامیدنیهای حرام باشد، چون از محدوده فرمانبری پروردگار خارج شده، گناه محسوب می شود)
۷۰۶أَسْرَفُواْزياده روي کردند - اسراف کردند (اسراف به معنی بیرون شدن از حد اعتدال در هر عمل است و گناه از آن جهت اسراف خوانده شده است که هر لذتی یک محدوده حلال دارد و پس از عبور از آن محدوده و مرز به حرام تبدیل می شود مثلًا لذت خوردن و آشامیدن تا وقتی از رزق و روزی حلال باشد، گناه نیست امّا همین خوردن و آشامیدن اگر از مال دزدی یا خوردنیها و آشامیدنیهای حرام باشد، چون از محدوده فرمانبری پروردگار خارج شده، گناه محسوب می شود)
۷۰۷أَسَرُّواْپنهان کردند
۷۰۸أَسِرُّواْپنهان کنيد
۷۰۹أَسَرُّوهُپنهانش کردند
۷۱۰أَسَرَّهَاپنهانش کرد
۷۱۱أَسْرَهُمْپيوند اعضاي مختلف و به هم پيوستن آنان
۷۱۲أَسْرَىٰاسیران
۷۱۳أَسْرَىٰشبانه حرکت داد( در عبارت"سُبْحَانَ ٱلَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا ...")
۷۱۴أَسَّسَبنا نهاد- بنيان گذاشت- تأسیس نمود
۷۱۵أَسَفاًاز شدت خشم و اندوه("اسف" در اصل به معنای فوران خون دل و میل شدید به انتقام است که به صورت خشم یا اندوهی بزرگ جلوه می کند)
۷۱۶أَسِفاًاندوهگين - خشمناک و غمدیده ای که خشم و اندوه برای لحظه ای رهایش نمی کند("اسف" در اصل به معنای فوران خون دل و میل شدید به انتقام است که به صورت خشم یا اندوهی بزرگ جلوه می کند- وزن فَعِل از اوزان صفت مشبهه است)
۷۱۷أَسْفَاراًکتابها (جمع سِفر، کلمه سَفر - به فتح سين و سکون فاء - به معناي پرده‏برداري است که البته در خصوص اعيان استعمال مي‏شود، مانند سفر عمامه يعني برداشتن عمامه از سر و سفر خمار يعني برداشتن نقاب از صورت و سِفر - به کسر سين و سکون فاء - به معناي کتابي است که از حقائق پرده برمي‏دارد)
۷۱۸أَسْفَارِنَاسفرهاي ما
۷۱۹أَسْفَرَروشن وآشکار گشت
۷۲۰أَسْفَلَپايينتر-پايينترين
۷۲۱أَسْفَلِينَپايينترينها
۷۲۲أَسَفَىٰدریغ (يَا أَسَفَىٰ : ای دریغ)
۷۲۳أَسْقِطْبينداز
۷۲۴أَسْقَيْنَاکُمبه شما نوشانديم
۷۲۵أَسْقَيْنَاکُمُوهُشما را به آن سيراب کرديم
۷۲۶أَسْقَيْنَاهُمبه آنان نوشانديم
۷۲۷أَسْکَنَّاهُساکنش کرديم-نگهش داشتيم
۷۲۸أَسْکَنتُسکونت دادم
۷۲۹أَسْکِنُوهُنَّآن زنان راسکونت دهيد
۷۳۰أَسْلِحَتِکُمْاسلحه شما
۷۳۱أَسْلِحَتَهُمْاسلحه آنها
۷۳۲أَسْلَفَتْگذراند-پيش فرستاد
۷۳۳أَسْلَفْتُمْگذرانديد-پيش فرستاديد
۷۳۴أَسْلَمَتسلیم کرد - اسلام آورد(مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد)
۷۳۵أَسْلِمْتسليم کن-اسلام بياور(مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد)
۷۳۶أَسْلَمَاآن دو تسليم کردند(کار خود را به پروردگار واگذار نموده و تسلیم او کردند و همان را خواستند که او می خواهد و همان کاری را کردند که او می پسندد)
۷۳۷أَسْلَمْتُتسلیم کردم-اسلام آوردم(مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد)
۷۳۸أَسْلَمْتُمْاسلام مي آوريد(مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد)
۷۳۹أَسْلَمْنَاتسليم کرديم-اسلام آورديم(مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد)
۷۴۰أَسْلَمُواْتسليم کردند-اسلام آوردند(مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد)
۷۴۱أَسْلِمُواْتسليم کنيد-اسلام آورديد(مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد)
۷۴۲أَسَلْنَاروان و جاری کردیم (کلمه اسلنا از مصدر اساله است که باب افعال از سيلان به معناي جريان است)
۷۴۳أَسْمَاءاسمها ("اسم" به لفظ دلالت کننده بر چيزي يا اوصاف آن چيز که نشانه اي براي آن شده اند، مي گويند .اصل اين کلمه از ماده "سمه" اشتقاق يافته و سمه به معناي داغ و علامتي است که بر گوسفندان مي‏زدند، تا مشخص شود کدام يک مال کدام شخص است و ممکن است از"سُمُوّ" به معناي بلندي، مشتق شده باشد. پس در عبارت "وَجَعَلُواْ لِلَّهِ شُرَکَاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ" می خواهد بگوید که این شریکانی که برای پروردگار تصور می کنید مگر چه ویژگی داشته اند و چه کاری از آنها بر می آمده که آنها را شریک پروردگار دانسته اید)
۷۴۴أَسْمَائِهِاسمهايش ("اسم" به لفظ دلالت کننده بر چيزي يا اوصاف آن چيز که نشانه اي براي آن شده اند، مي گويند .اصل اين کلمه از ماده "سمه" اشتقاق يافته و سمه به معناي داغ و علامتي است که بر گوسفندان مي‏زدند، تا مشخص شود کدام يک مال کدام شخص است و ممکن است از"سُمُوّ" به معناي بلندي، مشتق شده باشد. پس در عبارت "وَجَعَلُواْ لِلَّهِ شُرَکَاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ" می خواهد بگوید که این شریکانی که برای پروردگار تصور می کنید مگر چه ویژگی داشته اند و چه کاری از آنها بر می آمده که آنها را شریک پروردگار دانسته اید)
۷۴۵أَسْمَائِهِمْاسمهايشان ("اسم" به لفظ دلالت کننده بر چيزي يا اوصاف آن چيز که نشانه اي براي آن شده اند، مي گويند .اصل اين کلمه از ماده "سمه" اشتقاق يافته و سمه به معناي داغ و علامتي است که بر گوسفندان مي‏زدند، تا مشخص شود کدام يک مال کدام شخص است و ممکن است از"سُمُوّ" به معناي بلندي، مشتق شده باشد. پس در عبارت "وَجَعَلُواْ لِلَّهِ شُرَکَاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ" می خواهد بگوید که این شریکانی که برای پروردگار تصور می کنید مگر چه ویژگی داشته اند و چه کاری از آنها بر می آمده که آنها را شریک پروردگار دانسته اید)
۷۴۶أَسْمِعْبشنو(کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۷۴۷أَسْمَعُمي شنوم (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۷۴۸أَسْمِعْ بِـچه شنوا (در جمله "أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ " کلمه "بِهِ " بعد از "أَسْمِعْ" به قرينه لفظي حذف شده است)
۷۴۹أَسْمَعَهُمْبه آنها شنواند (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن)
۷۵۰أَسْوَاقِبازارها
۷۵۱أَسْوَأَبدتر -بدترين
۷۵۲أَسْوَدِسياه
۷۵۳أَسْوِرَةٌدستبند (بعضی گفته اند کلمه اساور جمع اسورة و اسورة هم جمع سِواراست که دستبند زنان را گويند
ولي راغب گفته اسورة فارسي است و اصل آن دستواره است)
۷۵۴أَسِيراًاسير
۷۵۵أَشَاءُبخواهم
۷۵۶أَشَارَتْاشاره کرد
۷۵۷أَشْتَاتاًجداجدا - متفرّق - برخی
۷۵۸أَشِحَّةًبخيل-حريص (جمع شحيح)
۷۵۹أَشَدَّشديد تر
۷۶۰أَشِدَّاءُجمع شديد(سخت و محکم)
۷۶۱أَشُدَّکُمْقوا ونيروهايتان(سن بلوغتان)
۷۶۲أَشُدَّهُقوا ونيروهايش(سن بلوغش، در عباراتی نظیر "لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ: وقتی به قوا و نیروهایش رسید" اشاره به یک محدوده سنی از هجده سالگی تا چهل سالگی دارد که قوا و تواناییهای انسان به کمال و حد اکثر خود می رسد، در قرآن کریم وقتی این جمله درباره حضرت یوسف گفته می شود، از آنجایی که جمله هیچ قید محدود کننده ای ندارد همان ابتدای این محدوده سنی یعنی هجده سالگی ایشان منظور است و هنگامی که در عبارت "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَٱسْتَوَىٰ: و هنگامی که به قوا و نیروهایش رسید و استقرار یافت" این جمله در مورد حضرت موسی به کار می رود از کلمه "ٱسْتَوَىٰ" معلوم می گردد که منظور اواسط این محدوده یعنی سی سالگی است و در عبارت "حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً: تا اینکه به قوا و نیروهایش رسید و به چهل سال رسید" مستقیماً به انتهای آن محدوده یعنی چهل سالگی اشاره می کند)
۷۶۳أَشُدَّهُمَاقوا ونيروهاي آن دو(سن بلوغ آن دو)
۷۶۴أَشِرخودپسند-طاغي
۷۶۵أَشْرَارِاشرار
۷۶۶أَشْرَاطُهَاشرطهايش
۷۶۷أَشْرَقَتِروشن گشت - نورانی شد
۷۶۸أَشْرَکَشريک قرارداد(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۷۶۹أَشْرَکْتَشريک قراردادي(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۷۷۰أَشْرَکْتُمشريک قرارداديد(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۷۷۱أَشْرَکْتُمُونِشریکم کردید(مخفف "أَشْرَکْتُمُونِي". اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۷۷۲أَشْرَکُواْشريک قراردادند(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۷۷۳أَشْرِکْهُشريکش کن
۷۷۴أَشْعَارِهَاموهای آن(درآیه شریفه ۸۰ سوره مبارکه نحل چون به کلمه "انعام" بر می گردد ضمیر مؤنث مفرد آمده ولی "موهای آنان" ترجمه می شود زیرا براي جمع مکسر ضميروفعل به صورت مؤنث مي آيد و از طرفی چون انعام از صاحبان عقل (ذوی العقول) حساب نمی شود ضمیرش مفرد آورده شده است)
۷۷۵أَشْفَقْتُمْترسيديد (اشفاق به معناي نوعي ترس است . اشفاق عنايتي است که با خوف آميخته باشد، چون مشفق کسي را گويند که مشفق عليه را دوست مي‏دارد و مي‏ترسد بلايي به سر او آيد، اين حالت را که مي‏ترسد محبوبش در معرض آسيبي واقع شود اشفاق گويند و در قرآن فرموده : و هم من الساعة مشفقون . و اين کلمه هر جا با حرف من متعدي شود، معناي ترس در آن روشن‏تر مي‏شود و چون با حرف في متعدي شود، معناي عنايت در آن روشن‏تر مي‏شود و ازهر دو نمونه‏اش در قرآن هست، اولي مانند"وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مُشْفِقُونَ مِنْهَا "و دومي مانند انا کنا قبل في اهلنا مشفقين)
۷۷۶أَشْفَقْنَترسيدند (اشفاق به معناي نوعي ترس است . اشفاق عنايتي است که با خوف آميخته باشد، چون مشفق کسي را گويند که مشفق عليه را دوست مي‏دارد و مي‏ترسد بلايي به سر او آيد، اين حالت را که مي‏ترسد محبوبش در معرض آسيبي واقع شود اشفاق گويند و در قرآن فرموده : و هم من الساعة مشفقون . و اين کلمه هر جا با حرف من متعدي شود، معناي ترس در آن روشن‏تر مي‏شود و چون با حرف في متعدي شود، معناي عنايت در آن روشن‏تر مي‏شود و ازهر دو نمونه‏اش در قرآن هست، اولي مانند"وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مُشْفِقُونَ مِنْهَا "و دومي مانند انا کنا قبل في اهلنا مشفقين)
۷۷۷أَشُقَّکه سخت بگيرم
۷۷۸أَشَقُّسخت تر
۷۷۹أَشْقَاهَاشقي ترينش -بدبخت وروسياهترينش
۷۸۰أَشْقَىٰشقي تر -بدبخت وروسياهتر
۷۸۱أَشْکُرَکه شکر کنم (شکر به معناي آن است که نعمتی که به تو داده اند را در همان راهی استفاده کنی که مورد رضای دهنده نعمت می باشد و همچنین ستایش و ثناي او بگويي در قبال نعمتهایی که به تو ارزاني داشته است شکر نعمتهای الهی در واقع استفاده از آن نعمتها در راه رضای پروردگار است و حمد و ستایش او در برابر آن نعمتها و عبادت و فرمانبری از او)
۷۸۲أَشْکُرُشُکر مي کنم (شکر به معناي آن است که نعمتی که به تو داده اند را در همان راهی استفاده کنی که مورد رضای دهنده نعمت می باشد و همچنین ستایش و ثناي او بگويي در قبال نعمتهایی که به تو ارزاني داشته است شکر نعمتهای الهی در واقع استفاده از آن نعمتها در راه رضای پروردگار است و حمد و ستایش او در برابر آن نعمتها و عبادت و فرمانبری از او)
۷۸۳أَشْکُواْشکايت مي کنم
۷۸۴أَشْهَادُگواهان
۷۸۵أَشَهِدُواْآيا شاهد بودند
۷۸۶أَشْهِدُوْاْگواه گيريد
۷۸۷أَشْهَدَهُمْآنان را گواه گرفت
۷۸۸أَشْهُرماه ها
۷۸۹أَشْيَاءَچيزها
۷۹۰أَشْيَاءَهُمْاجناسشان
۷۹۱أَشْيَاعَکُمْهم کيشان شما - نظايرشما
۷۹۲أَشْيَاعِهِمهم کيشانشان - نظايرآنها
۷۹۳أَصَابَرسيد - اصابت کرد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۷۹۴أَصَابَتْبرسد - اصابت کند (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۷۹۵أَصَابَتْکُمبه شما برسد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۷۹۶أَصَابَتْهُبه آن برسد-به آن اصابت کند(مؤنث)(کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۷۹۷أَصَابَتْهُمبه آنها برسد-به آنها اصابت کند(مؤنث)(کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۷۹۸أَصْابِعَهُمْانگشتانشان
۷۹۹أَصَابَکَبه تو رسيد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۸۰۰أَصَابَکُمْبه شما رسيد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه
۸۰۱أَصَابَهُبه آن رسيد-به آن اصابت کرد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۸۰۲أَصَابَهَابه آن(مؤنث)رسيد-به آن(مؤنث) اصابت کرد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۸۰۳أَصَابَهُمْبه آنها رسید-به آنها اصابت کرد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۸۰۴أَصْبُمشتاقانه و شتابان و دیوانه وار متمایل می شوم(صبا ، يصبو ، صبوا و صبوة به معناي از جا کنده شدن از شدت اشتياق است که آدمي را وادار به کارهاي سبک و کودکانه مي‏کند)
۸۰۵أَصَبْتُمرسانديد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۸۰۶أَصْبَحَصبح کرد-(حالتي نو)برايش اتفاق افتاد-داخل صبح شد- به یکباره گشت("فَأَصْبَحَ هَشِيمًا تَذْرُوهُ ٱلرِّيَاحُ : سپس به صورت کاه خشک و ريزريز شده در آمد که بادها آن را به هرسو پراکنده کند". "وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَىٰ فَارِغًا: این(گرفتن صندوق حاوی موسی علیه السلام توسط فرعونیان از آب) در حالی بود که به یکباره دل مادر موسی خالی گشت")
۸۰۷أَصْبَحَتْصبح کرد-(حالتي نو)برايش اتفاق افتاد-داخل صبح شد
۸۰۸أَصْبَحْتُمصبح کرديد-(حالتي نو)برايتان اتفاق افتاد-داخل صبح شديد
۸۰۹أَصْبَحُواْصبح کردند-(حالتي نو)برايشان اتفاق افتاد-داخل صبح شدند
۸۱۰أَصْبَرَهُمْآنان را صبور کرده("أُوْلَـٰئِکَ ٱلَّذِينَ ٱشْتَرَوُاْ ٱلضَّلَالَةَ بِـٱلْهُدَىٰ وَٱلْعَذَابَ بِـٱلْمَغْفِرَةِ فَمَا أَصْبَرَهُمْ عَلَى ٱلنَّارِ: تو شاهد باش(بر این گفته پروردگار) آنان کساني هستند که آن گمراهي(سر از جهنم در آوردن) را خريدند به بهاي آن هدايت(هدایت توسط کتاب الهی) و آن عذاب(زبانه کشیدن آتش از درون شکمهایشان و سخن نگفتن پروردگار با آنان) را به بهاي آن مغفرت(مغفرت پروردگار بسیار و همیشه آمرزنده و مهربان)، پس چقدر بر آتش صبورشان کرده است(حقيقت اين خوردن مال حرامي را که با کتمان و پنهان نمودن و تحريف آيات الهي به دست مي آورند، مانند خوردن آتش است ولي شيطان با آنان کاري کرده که حرارت اين آتش را حس نمي کنند))
۸۱۱أَصَبْنَاهُم بِـبه ايشان مي رسانيم (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثه‏اي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير مي‏شود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد)
۸۱۲أَصْحَابُهمنشينان -ياران- رفيقان - مصاحبان -همراهان-اهل - صاحبان
۸۱۳أَصْحَابِهِمْهمنشينانشان -يارانشان- رفيقانشان - مصاحبانشان -همراهانشان
۸۱۴أَصَّدَّقَتا صدقه دهم (صدقة به معناي خرج کردن مال است در راه خدا، که يکي از مصاديق آن زکات واجب است)
۸۱۵أَصْدَقُراستگو تر
۸۱۶أَصَدَقْتَآيا راست گفتي
۸۱۷أَصَرُّواْاصرار ورزيدند
۸۱۸أَصْطَفَيبرگزيده
۸۱۹أَصْغَرَکوچکتر
۸۲۰أَصْفَادِغل و زنجیر- قيد وبند(کلمه مقرَّنين از ماده تقرين است که به معناي جمع نمودن و قرین کردن چيزي است با چیزی دیگری از همان جنس و عبارت "مُّقَرَّنِينَ فِي ٱلْأَصْفَادِ "يعني اسيراني که با غل و زنجير کنار هم قرار داده شده اند و"غُل" قيد و طوقي است که با آن دست و پاي مجرم را به گردنش مي‏بندند تا خواري و ذلت او را بنمايانند)
۸۲۱أَصْفَاکُمبراي شما انتخاب کرد
۸۲۲أَصْلاصل - ريشه
۸۲۳أَصْلَابِکُمْنسل شما- پشتهایتان، کمرهایتان(در سوره مبارکه طارق آيات شريفه ۵ تا ۷ آمده است که: "پس انسان بايد بنگرد که از چه چيز آفريده شده است؟از آبی جهنده *آفريده شده است که از بین کمر و استخوانهای سینه بیرون می آید"
بسیاری با نگاهی ناقص به یافته های علمی و عنوان کردن این موضوع که "منشأ نطفه انسان بیضه مرد(محل تولید اسپرم) و تخمدان زن (محل تولید تخمک) می باشد که هیچکدام ربطی به کمر و قفسه سینه ندارند"به خیال خام خود مدعی شده اند در قرآن کریم عیب و ایراد پیدا کرده اند امّا نگاهی کاملتر همراه با استناد به یافته های جدیدتر علمی اعجاز قرآن را نمایان می سازد. پس از رسیدن به سن بلوغ تنها مغز استخوان‌هایی همانند مهره‌ها، جناغ سینه و دنده‌ها که همان اسکلت محوری خوانده می‌شوند (صلب و ترائب) عمل خونسازی را انجام می‌دهند ضمن اینکه اغلب سلولهای بنیادی پس از بلوغ در این ناحیه تولید می شود اما این چه ربطی به تولید اسپرم و تخمک دارد.
واضح است که منشأ هر ساخت و سازی در بدن انسان، خون می باشد زیرا خون، اکسیژن و دیگر مواد اولیه مورد نیاز هر ساخت و سازی را در اعضای مختلف تأمین می کند گرچه موضوع به همین جا ختم نمی شود.
بر اساس گزارشی که متن کامل آن در نشریه Science درج شده است، محققان ژاپني براي اولين بار در جهان توانستند با استفاده از سلول هاي خون انسان، سلول هاي نابالغ تخمك را توليد كنند و در حال تلاش برای توليد سلول هاي تخمك بالغ با قابليت توليد مثل می باشند همچنین با استفاده از فرآيند مشابه در پی تولید سلول هاي اسپرم انسان از خون هستند.
*اصطلاح آب جهنده علاوه بر منی به خون نیز می تواند اشاره داشته باشد.
۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که منشأ نطفه انسان بین کمر و استخوانهای سینه است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟)
۸۲۴أَصَلَاتُکَآيا نماز تو
۸۲۵أَصْلِحْاصلاح کن
۸۲۶أَصْلَحَاصلاح کرد
۸۲۷أَصْلَحَاآن دو اصلاح کنند
۸۲۸أَصْلَحْنَااصلاح کرديم
۸۲۹أَصْلَحُواْاصلاح کنند
۸۳۰أَصْلِحُواْاصلاح کنيد
۸۳۱أَصْلُهَااصلش-ريشه اش
۸۳۲أَصَمِّکر- ناشنوا
۸۳۳أَصَمَّهُمْآنان را کــَرساخت
۸۳۴أَصْنَامبتها - معشوقان و دلبران زیبارو(کلمه صنم به معناي جثه و مجسمه‏اي است که آن را از فلز و يا چوب يا غير آن به شکل مخصوصي بسازند ، تا به خيال بت‏پرستان صفاتي که در معبود معيني هست در اين مجسمه که نمايانگر آن معبود است نشان داده باشند. در عبارت "وَٱجْنُبْنِي وَبَنِيَّ أَن نَّعْبُدَ ٱلْأَصْنَامَ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِيراً مِّنَ ٱلنَّاسِ: مرا و فرزندان مرا دور و برکنار دار از این که بتها را بپرستیم. ای پرورش دهنده من، به یقین آنها(اصنام) بسیاری از مردم را گمراه نمودند" اصنام جمع صنم است که هم به معنی بت می باشد و هم به معنی معشوق و دلبر زیبا رو و اینکه گمراه کردن را به اصنام نسبت داده از همین جهت است که چه بسیار از این زیبارویان با دلبریهایشان باعث گمراهی مردم شده اند یا با زیبایی و دلبری چهره ها یا دلبری مال و ثروت و مقامشان)
۸۳۵أَصْنَامَکُمبتهاي شما (کلمه صنم به معناي جثه و مجسمه‏اي است که آن را از فلز و يا چوب يا غير آن به شکل مخصوصي بسازند ، تا به خيال بت‏پرستان صفاتي که در معبود معيني هست در اين مجسمه که نمايانگر آن معبود است نشان داده باشند. "وَتَـٱللَّهِ لَأَکِيدَنَّ أَصْنَامَکُم بَعْدَ أَن تُوَلُّواْ مُدْبِرِينَ: بنابراین به الله قسم، سوگند که به یقین در مورد بتهای شما نقشه می کشم(به فارسی محاوره ای: "یک آشی برای بتهای شما بپزم که رویش یک وجب روغن باشد") بعد از آن که پشت کنان روی بگردانید(طوری بروید که برای مدتی به پشت سرتان برنگردید کنایه از اینکه به آنها سر نزنید. ظاهرًا مردم آن منطقه مراسمی داشته اند که همگی حتی کارگزاران بتخانه، در روز مراسم، شهر را ترک می کردند. اصنام جمع صنم است که هم به معنی بت می باشد و هم به معنی معشوق و دلبر زیبا رو و انتخاب این کلمه از این جهت است که علاوه بر بتها، بسیاری از زیبارویان نیز با دلبریهایشان باعث گمراهی مردم شده اند یا با زیبایی و دلبری چهره ها یا دلبری مال و ثروت و مقامشان)")
۸۳۶أَصْوَاتُصوتها
۸۳۷أَصْوَاتَکُمْصداهايتان
۸۳۸أَصْوَاتَهُمْصداهايشان
۸۳۹أَصْوَافِهَاپشمهايش
۸۴۰أَصِيلًاعصر - غروب - سر شب (ریشه اش کلمه اصل است و از این جهت این ساعت را اصیل گفته اند که گوئی ریشه و مبدأ شب است)
۸۴۱أَضَاءَروشن کند
۸۴۲أَضَاءَتْروشن کند
۸۴۳أَضَاعُواْضايع کردند - تباه نمودند (از ضياع است و ضياع هر چيزي به معناي فساد و يا از بين رفتن آن است ، از اين جهت که آنطور که بايد ، سرپرستي نشود ، مثلا وقتي گفته مي‏شود: "فلان اضاع المال" یعنی: "فلاني مال را ضايع کرد به عبارت دیگر با سوء تدبيرش آن را محافظت نکرد و از دست داد و در جايي مصرف کرد که نبايد مي‏کرد")
۸۴۴أَضْحَکَخنداند ("و اين که او همان است که می خنداند(به دلیل اشاره به واقعيت حتمی به صورت مضارع ترجمه شده است) و می گرياند(جامعه انسانی همان گونه که محتاج جشن و شادی است بی خيالی و بی غمی نسبت به آينده يا غم و اندوه ديگران نيز در آن ناپسند است. پس هم خنده و شادي لازم است و هم گريه و غم ولي از ميان اين دو، پروردگار متعال، بنده هايش را بيشتر خندان و شاد مي خواهد براي همين در اين آيه خنداندن را جلوتر از گرياندن آورده است. گرچه بي غمي و بي خيالي را هم دوست ندارد: "إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلْفَرِحِينَ(قصص۷۶): به يقين الله هميشه شادمانها را دوست ندارد. امام صادق عليه السلام(خطاب به کسي که در پاسخ حضرت که پرسيده بودند "چقدر با يکديگر شوخي مي کنيد؟" گفته بود: "اندک") مي فرمايند: "اين گونه نباشيد(که کم شوخي کنيد) زيرا در حقيقت شوخي کردن از خوش اخلاقي است سوگند که به يقين با آن برادرت را شاد مي گرداني و سوگند که رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم بسيار اين گونه بود که با شخص به قصد شاد کردنش شوخي مي نمود"))
۸۴۵أَضْطَرُّهُناچارش مي کنم
۸۴۶أَضْعَافاًچندين وچند برابر (مثلا مي‏گويند عدد دو ضعف عدد يک و عدد چهار دو ضعف آن است . و گاهي هم آن را به معناي چيزي مي‏دانند که به انضمام چيز ديگري باعث تکرار شود، مانند واحد که به انضمام واحدي ديگر عدد يک را تکرار مي‏کنند و به اين اعتبار عدد يک را ضعف و عدد دو را ضعفان مي‏خوانند و همچنين عدد دو را که زوج است زوجين مي‏گويند)
۸۴۷أَضْعَفُضعيف تر
۸۴۸أَضْغَاثُجمع ضغث که معناي يک دسته ريحان و يا علف و يا شاخه درخت است ودر عبارت"أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ " خوابهاي پريشان را که حقايقش روشن نيست به دسته‏هايي از چوب و يا ريحان تشبيه کرده چون خواب پادشاه مصر به نظر ايشان يک دسته خاطرات غير مربوط به هم بوده . واين که آن را جمع آورده از اين جهت بوده که مدعي شدند که خواب پادشاه صورتي در هم و بر هم از رؤياهاي مختلفي است که هر کدام براي خود تعبير جداگانه‏اي داشته و چون يک يک آنها مشخص نيست و با هم مخلوط شده لذا وقوف به تعبير آنها براي تعبير کننده دشوار گشته است.
۸۴۹أَضْغَانَکُمْکينه هاي شدیدتان (جمع ضِغن یا ضُغن به معناي کينه شديد است)
۸۵۰أَضْغَانَهُمْکينه هاي شدیدشان (جمع ضِغن یا ضُغن به معناي کينه شديد است)
۸۵۱أَضَلَّگمراه کرد("وَأَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَمَا هَدَىٰ: و فرعون قومش را گمراه نمود و هدايت نکرد(فرعون خود را رهبر دینی مردم معرفی می نمود و می گفت: "وَمَا أَهْدِيکُمْ إِلَّا سَبِيلَ ٱلرَّشَادِ: و شما را هدایت نمی کنم مگر به راه یافتن رشد و نجات و هدایت و حق و حقیقت و سعادت همیشگی(غافر ۲۹)" و این آیه پاسخی به همان سخن اوست. در طول تاریخ کم نبوده اند کسانی که ادعای هدایت و رهبری مردم را داشته اند ولی در واقع آنان را به گمراهی کشانده اند برای همین انسان باید در گزینش رهبر خود بسیار دقت نماید امام صادق عليه السلام در همین خصوص مي فرمايند:"و امّا آن کس از فقها(فقيه: کسي که هميشه و بسيار مي فهمد و بر اساس آنچه فهميده است، عمل مي کند) که پاسدار نفس خويش است وحافظ دينش، مخالف هواي نفسش و مطيع امر مولايش، اوست که عوام(مردم عادي) وظيفه دارند از او تقليد کنند". امام علي عليه السلام مي فرمايند:"به يقين بدترينِ مردم نزد پروردگار، پيشواي ستمگري است که خود گمراه است و به واسطة او مردم هم گمراه مي شوند")")
۸۵۲أَضَلُّگمراه تر- گم کننده تر("وَمَن کَانَ فِي هَـٰذِهِ أَعْمَىٰ فَهُوَ فِي ٱلْئَاخِرَةِ أَعْمَىٰ وَأَضَلُّ سَبِيلًا: و هر کس در این(دنیا) کور است(چشم دلش حقیقت را نمی بیند) پس در نتیجه او در آخرت کورتر و گم کننده تر است از جهت راه(در پیدا کردن راه بهشت و سعادت از همه ناتوانتر است و در جهنم می ماند. کسی که در این دنیا با این هم نشانه پروردگار متعال باز هم مشغول خودپرستی و بت پرستی بود و و چشم دلش از دیدن نور آسمانها و زمین که همان پروردگار متعال است عاجز بود در آخرت کوریش بیشتر نمود پیدا کرده و به جای طی کردن مسیر بهشت سر از جهنم در می آورد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: هر کس قرآن را بخواند و به آن عمل نکرده و نکند پروردگار عزّوجل روز قیامت او را کور محشور می کند آنگاه می گوید: "ای پروردگار من برای چه مرا کور محشور کردی در حالی که به خوبی بینا بودم(چرا در خلقت دوباره وضعیت بینایی ام مثل گذشته نیست؟)؟" (پروردگار)می گوید: "این گونه است که آیات ما نزد تو آمد پس بی درنگ فراموششان کردی و اینچنین امروز فراموش شدی"، آنگاه به او امر می شود: "به سمت جهنم")")
۸۵۳أَضِلُّگمراه مي شوم
۸۵۴أَضَلَّانَاآن دوگمراهمان کردند
۸۵۵أَضْلَلْتُمْگمراه کرديد
۸۵۶أَضْلَلْنَگمراه کرده اند
۸۵۷أَضَلَّنَاگمراهمان کرد - منحرفمان کرد
۸۵۸أَضَلَّنِيگمراهم کرد - منحرفم کرد
۸۵۹أَضَلُّواْگمراه کردند - منحرف کردند
۸۶۰أَضَلُّونَاگمراهمان کردند - منحرمان کردند
۸۶۱أَضَلَّهُگمراهش کرد
۸۶۲أَضَلَّهُمُگمراهشان کرد
۸۶۳أَطَاعَاطاعت کرد
۸۶۴أَطَاعُونَااطاعتمان کردند
۸۶۵أَطَاعُوهُاطاعتش کردند
۸۶۶أَطْرَافَاطراف -پيرامون - سمتهای نگاه - چشم اندازها("فَـٱصْبِرْ عَلَىٰ مَا يَقُولُونَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ ٱلشَّمْسِ وَقَبْلَ غُرُوبِهَا وَمِنْ ءَانَاءِ ٱللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَأَطْرَافَ ٱلنَّهَارِ لَعَلَّکَ تَرْضَىٰ:
پس حال که این گونه است بر آنچه می گویند صبر کن(اشاره دارد به آیه قبل که می فرمود پروردگار تعالی اراده کرده تا به ظالمان و گناهکاران مهلت دهد و موعد عذاب هر ظالمی مشخص است به عبارت دیگر به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و هر مؤمنی که این آیه را می خواند و در برابر حقگویی اش طعنه ها و زخم زبانها می شنود، دلداری می دهد که عذاب آن طعنه زنندگان در موعد مقرری که پروردگار حکیم قرار داده حتمًا واقع خواهد شد و آنان جزای گفتار خود را خواهند دید) و تسبيح گو به کمک حمد پروردگارت(تسبیح گفتن به کمک حمد مانند: "پروردگار نه تنها نادان نیست بلکه همیشه و بی اندازه نسبت به همه چیز داناست" به عبارت دیگر هم زمان با نفی عیب، کمال و خوبی متضاد آن را هم به او نسبت می دهند. در اینجا این نکته را هم می رساند که ممکن است که در ذهن انسانی که می خواهد در راه بندگی و اطاعت از پروردگار قدم بردارد و دیگران به همین دلیل او را آزار می دهند، خطور کند که چرا پروردگار این ظالمان را بلافاصله مجازات نمی کند، و این تسبیح به او یادآوری می کند که خیر و صلاح در همان است که پروردگار حکیم اراده نموده است و این چنین قلبش آرام می گیرد)
قبل از طلوع خورشید و قبل از غروبش و از ساعات شب همچنین تسبیح گو و اطراف و چشم اندازهای روز(از جمع بستن اطراف همزمان دو برداشت صحیح می شود چون روشنایی روز از حداقل شروع شده به حداکثر می رسد و سپس دوباره به حداقلی دیگر می رسد پس روز حداقل سه طرف دارد(چون موقعیتهای مختلف خورشید مسیری منحنی(قسمتی از یک بیضی)دارد، این نقاط بیشتر هم می شود) و اگر در آیه شریفه ۱۱۴ از سوره مبارکه هود فرموده است "دو طرف روز" منظور ابتدا و انتهای آن بوده است. همچنین "اطراف" را می توان جمع "طَرْف" به معنی "سمت نگاه" گرفت در این صورت معنای آیه این می شود که به هر چشم اندازی در روز نگاه کردی تسبیح پروردگارت را بگو به همین دلیل امام کاظم علیه السلام فرموده اند: "هیچ چیزی نیست که دو چشمت آن را ببیند مگر اینکه در آن موعظه و اندرزی است" پس معنی عبارت این می شود که هم در ساعات مختلف روز تسبیح پروردگارت بگو و هم در روز چشمت به هر چیزی افتاد تسبیح پروردگارت را بگو البته همزمان هر دو معنی صحیح است و با یک تیر چند نشان زدن رسم معمول قرآن کریم است.
اینکه فعل "سَبِّحْ: تسبیح گو" را تکرار نموده برای تأکید بر تسبیح در شب و تسبیح دائمی است همان گونه که در آیه شریفه ۶ از سوره مبارکه مزمل به آن را "أَشَدُّ وَطْئَاً وَأَقْوَمُ قِيلًا: شديدترين از نظر قدم نهادن و استوارترين از نظر گفتار" نامید) تا راضی شوی(وقتی تسبیح پروردگار و مرور آیات الهی ذکر دائمی روز و شب انسان گردد بنا به آیات قبل دیگر مرتکب ظلم نمی شود و در نتیجه به هدف و مقصودش رسیده و راضی می شود از طرفی وقتی حمد و تسبیح پروردگار در اثر همان تکرار بر دلش نشست مطمئن می گردد که پروردگارش همه خوبیها را دارد و هیچ عیبی در او نیست پس در نتیجه به هر تقدیری که آن رحمان رحیم(با همگان همیشه و بی اندازه مهربان) برای او اراده کند، راضی می شود. به فرموده امام باقر علیه السلام منظور از "مِنْ ءَانَاءِ ٱللَّيْلِ" نماز شب است)
۸۶۷أَطْرَافِهَاپيرامون آن(عبارت "أَنَّا نَأْتِي ٱلْأَرْضَ نَنقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَا " يعني: آیا نظر نکرده و نمی کنند که ما به سراغ زمین می آییم و آن را می کاهیم از اطرافش(پرداختن به زمين و کم نمودن از اطراف آن ، کنايه است از کشتن و هلاک کردن اهل آن. بنا به روایتهایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امام سجاد و امام صادق علیهم السلام منظور از این آیه مرگ انسانهای برگزیده و علماء است و به فرموده امام علی علیه السلام به معنی کلی هلاک اقوام گذشته است. امام سجاد علیه السلام فرمودند: "يک آيه از قرآن، کشته شدن و سرعت مرگ در ما(اهل بيت) را برايم گوارا مي‏سازد و آن آيه "اولم يروا انا ناتي الارض ننقصها من اطرافها" است، که مراد از نقص اطراف ، مرگ علما است و از آن برمي ‏آيد که پروردگار تعالي هر وقت نظري به زمين بيفکند، اهل دنيا و ماده ‏پرستان را با مرگ علما عذاب و علما را با بردن به درگاه خود به عاليترين لذات متنعم مي‏سازد))
۸۶۸أَطَعْتُماطاعت کرديد
۸۶۹أَطَعْتُمُوهُمْاطاعتشان کرديد
۸۷۰أَطْعِمُواْغذا بدهيد
۸۷۱أَطْعَمَهُغذايش داد
۸۷۲أَطْعَمَهُمغذايشان داد
۸۷۳أَطِعْنَشما زنان اطاعت کنيد
۸۷۴أَطَعْنَااطاعت کرديم
۸۷۵أَطَعْنَکُمْاز شما اطاعت کردند
۸۷۶أَطْغَيٰطاغي تر (طغيان : به عدالت و انصاف رفتار نکردن)
۸۷۷أَطْفَالُبچه ها
۸۷۸أَطْفَأَهَاخاموشش کرد (کلمه اطفاء به معناي خاموش کردن آتش و يا نور است در عبارت "يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُواْ نُورَ ٱللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ " که فرموده : با دهن‏هايشان مي خواهند نور خدا را خاموش کنند براي اين است که معمولا چراغ را با دهن خاموش مي‏کنند از طرفي اين خواسته و هدفشان را مضحک دانسته، چون دهن‏ها تنها حريف خاموش کردن چراغ‏ها و نورهاي ضعيفند، نه نورهاي بزرگ همچون آفتاب و نورهاي بزرگتر از آن .مثل اينکه کسي بخواهد با فوت کردن خورشيد را خاموش کند)
۸۷۹أَطَّلَعَآيا آگاهي يافته
۸۸۰أَطَّلِعُآگاهي يابم - اطلاع پيدا کنم
۸۸۱أَطَّلِعَکه اطلاع پيدا کنم
۸۸۲أَطْمَعُطمع دارم
۸۸۳أَطْوَاراًشکلهاي گوناگون
۸۸۴أَطْهَرُپاکيزه تر
۸۸۵أَطِيعُواْاطاعت کنيد
۸۸۶أَطِيعُونِاز من اطاعت کنيد (مخفف "أَطِيعُونِي")
۸۸۷أَظْفَرَکُمْشما را پیروز و مسلط کرد
۸۸۸أَظْلَمستمکارتر(ظلم عبارت از رفتاري است ناشايسته و نا به جا در قبال چيزي يا کسي،يا قرار دادن چيزي در غير از جايي که شايسته آن است . از این رو نافرماني و ناشکری پروردگار متعال را از جهت اين که مستحق عبادت و اطاعت و شکر گزاری است و همچنين مخالفت تکليف را ظلم مي‏شمارند اگر چه اين مخالفت از روي سهو ، فراموشي، جهل یا ناتوانی صادر شده باشد. عبارت "وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ..." نه بار در قرآن کریم تکرار شده است و نشان می دهد که مرتکب این موارد، ظالم ترین افرادند: "کسانی که مانع این شوند که در مساجد یاد پروردگار کنند و از آنها برای منافع دنیوی خود استفاده می کنند و در نتیجه باعث تنفر مردم از مساجد می شوند و در جهت خرابی آنها می کوشند، کسانی که گواهی و شهادتی که مربوط به الله است و از آن خبر دارند را پنهان می کنند یا به عبارت دیگر چیزی از حقیقت و دین یا سخن پروردگار را که از آن خبر دارند، از ترس غیر از پروردگار یا برای منافع دنیوی پنهان می کنند، کسانی که به دروغ سخنی را به پروردگار نسبت داده اند مثلًا چیزی را که حرام نیست، حرام کرده اند یا برعکس یا آنچه واقعًا سخن پروردگار بوده را تکذیب کرده اند و یا به دروغ ادعا
می کنند به آنها وحی و الهام می شود و کسانی که با وجود اینکه آیات الهی را به آنها یادآوری می کنند از آنها رو برگردانده و فراموش کرده اند که روز قیامتی هست که باید در آن جوابگوی کردار خود باشند" و چکیده تمام این موارد این جمله است که: "ستمکارترین فرد کسی است که با وجود آگاهی از دین الهی با دروغ و به قصد فریب مردم و سوء استفاده از آنها، دینی جعلی را به پیکر جامعه تزریق کند". به این دلیل چنین فردی ستمکارترین است که اصلی ترین عامل سعادت دنیا و آخرت مردم یعنی دین واقعی را بوسیله "دروغ" از آنها گرفته و به جای آب حیات به آنان زهرِ ممات خورانده است و متأسفانه در اغلب موارد مردم زیان دیده به جای جستجوی دین حقیقی، ریشه مشکلاتشان را به طور کلی در دین دیده آن را عامل تخدیر خود دانسته و از آن متنفر می گردند و بدین ترتیب بدبختی دنیا و آخرت را شامل خود و نسلشان می گردانند )
۸۸۹أَظْلَمَتاریک کرد(چون منشأ نور از بالا است از عبارت " أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ: بر آنان تاریک کند " استفاده نموده است)
۸۹۰أَظُنُّگمان مي کنم
۸۹۱أَظُنُّکَگمان مي کنم که تو- می پندارم که تو
۸۹۲أَظُنُّهُگمان مي کنم که او- می پندارم که او
۸۹۳أَظْهَرَهُبه او نماياند
۸۹۴أَعَانَهُياريش کرده
۸۹۵أَعْبُدَکه پرستش کنم (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۸۹۶أَعْبُدُمي پرستم (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۸۹۷أَعْتَدَتْمهيا و آماده کرد
۸۹۸أَعْتَدْنَامهيا و آماده کرديم
۸۹۹أَعْتَزِلُکُمْاز شما کناره مي گيرم
۹۰۰أَعْثَرْنَاآگاه نموديم(اصل در ماده عثر به معناي سقوط است . وقتي مي‏گويند فلان عثر معنايش اين است که فلاني افتاد ، ولي مجازا در مورد کسي هم که به مطلبي اطلاع پيدا مي‏کند بدون اينکه در پي آن باشد، به کار می برد و مي‏گويند : عثرت علي کذا يعني به فلان مطلب اطلاع يافتم)
۹۰۱أَعْجَازُتنه ها -ريشه ها
۹۰۲أَعْجَبَبه شگفت در آيد (عجب و تعجب به معناي اين است که امري که سببش براي انسان معلوم نيست بر نفس آدمي هجوم آورد و انسان به شکلی ناگهاني با آن روبرو شود)
۹۰۳أَعْجَبَتْکُمْشما را به شگفت آورد- شما را دلخوش کرده بود(عجب و تعجب به معناي اين است که امري که سببش براي انسان معلوم نيست بر نفس آدمي هجوم آورد و انسان به شکلی ناگهاني با آن روبرو شود. کلمه اعجاب به معناي خوشحال کردن و عُجب به معناي خوشحال شدن از ديدن امري نادر و بي سابقه است)
۹۰۴أَعْجَبَکَتورا به شگفت آورد (عجب و تعجب به معناي اين است که امري که سببش براي انسان معلوم نيست بر نفس آدمي هجوم آورد و انسان به شکلی ناگهاني با آن روبرو شود)
۹۰۵أَعْجَبَکُمْشما را به شگفت آورد (عجب و تعجب به معناي اين است که امري که سببش براي انسان معلوم نيست بر نفس آدمي هجوم آورد و انسان به شکلی ناگهاني با آن روبرو شود)
۹۰۶أَعَجَزْتُآيا عاجز بودم
۹۰۷أَعَجِلْتُمْآيا پيش افتاديد(عجله کرديد)
۹۰۸أَعْجَلَکَباعث عجله ی تو شد("وَمَا أَعْجَلَکَ عَن قَوْمِکَ يَا مُوسَىٰ: و چه چیزی باعث شد در جدا شدن از قومت عجله کنی(چرا بیشتر در بینشان نماندی تا مطمئن شوی اگر برای این چهل روز میقات ترکشان کنی گمراه نمی شوند". "قَالَ هُمْ أُوْلَاءِ عَلَىٰ أَثَرِي وَعَجِلْتُ إِلَيْکَ رَبِّ لِتَرْضَىٰ: (حضرت موسی علیه السلام) گفت: آنان خودشان بر اثر و نشانه من هستند(در این مدت که من در کوه طور هستم خودشان از سفارشات و نحوه ی عملکرد من در میانشان دنباله روی می کنند و حضور بیشتر من در میان آنها ضرورتی نداشت) و شتاب نمودم به سوی تو تا راضی شوی(به این علت زودتر از قومم جدا شدم و به کوه سینا آمدم که شدت اشتیاقم را به مناجات با تو نشان دهم و آن گونه باشم که تو می پسندی. در انتخاب نوع عبادت، انسان باید به دنبال این باشد که در هر زمان و مکانی کدام عبادت بیشتر مورد رضای پروردگار تعالی است همان گونه که در آیه شریفه ۱۹ از سوره مبارکه نمل آمده است که: "رَبِّ أَوْزِعْنِي ... أَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ: ای پروردگار من مرا وادار کن که کار صالحی را انجام دهم که آن را می پسندی"
و باید بسیار مراقب بود که انتخاب نوع عبادت بر اساس سلیقه شخصی خودمان نباشد مثل کسی که چون زیارت رفتن را بسیار دوست دارد مرتبًا برای این کار هزینه می کند در حالی که اطرافیان فقیری دارد که محتاج کمک مالی او هستند و قطعًا پروردگار تعالی برآوردن نیاز آن نیازمندان را در آن شرایط بیشتر می پسندد در اینجا هم پروردگار تعالی به موسی علیه السلام گوشزد می کند که گرچه مناجات با من برایت شیرینتر است ولی نزد من، اینکه در میان قومت بیشتر می ماندی و وضعیت اعتقادی آنها را تثبیت می کردی تا به گوساله پرستی روی نمی آوردند، پسندیده تر بود. در اغلب ترجمه و تفسیرها این آیات این گونه معنا شده اند که موسی علیه السلام به همراه هفتاد نفر از برگزیدگان قوم به سمت کوه سینا برای دریافت کتاب آسمانی حرکت کرده بود و در بین راه به دلیل عجله ای که در رسیدن به میقات با پروردگارش داشت، از آنها جدا شد جمله "وَمَا أَعْجَلَکَ عَن قَوْمِکَ يَا مُوسَىٰ" را این گونه ترجمه نموده اند که چرا از قوم خودت جلو افتادی. با مراجعه به آیات دیگر قرآن کریم در این مورد، به دلائل ذیل این برداشت صحیح نیست اولاً ماجرای آن هفتاد نفر مربوط به درخواست شنیدن سخن پروردگار توسط بنی اسرائیل است که بعدًا با زیاده طلبی به درخواست دیدن افزایش یافت که به تجلی نور الهی
بر کوه و انهدامش و مردن آن هفتاد نفر و بیهوش شدن موسی انجامید که بعد با دعای موسی آنان دوباره زنده شدند به میان قوم برگشتند و سفر موسی علیه السلام با این هفتاد نفر ربطی به موضوع نزول تورات پس از چهل شب مناجات موسی با پروردگارش در کوه سینا ندارد چون واضح است که موسی هرچه قدر هم که از قومش جلو افتاده باشد بسیار دور از ذهن است که این فاصله زمانی به اندازه چهل شبانه روز برسد از طرفی از عبارت "حَتَّىٰ يَرْجِعَ إِلَيْنَا مُوسَىٰ: (دست از گوساله پرستی بر نمی داریم)تا اینکه موسی به سوی ما بر گردد" در آیه شریفه ۹۱ از همین سوره مبارکه معلوم می شود که قوم موسی در این سفر همراه او نبودند همچنین از این آیات بر می آید که تبدیل سی روز به چهل روز زمینه ساز ایجاد شک و تردید در میان بنی اسرائیل و در واقع همان امتحان الهی شد که اگر آنها با موسی علیه السلام همراه بودند دیگر چنین شک و تردیدی معنا نداشت. از طرفی ربط آیه بعد به دو آیه قبل نیز مبهم می شود که دلیلی دیگر بر عدم صحت این برداشتها است)"."قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَکَ مِن بَعْدِکَ وَأَضَلَّهُمُ ٱلسَّامِرِيُّ: (پروردگار تعالی)گفت: "ولی با این وجود(با اینکه خیالت از بابت
گمراه نشدن قومت راحت بود) واقعیت این است که ما به سختی قوم تو را از بعد تو آزمایش نمودیم و سامری گمراهشان نمود"(امام صادق علیه السلام فرمودند: "موسی گفت: " ای پروردگار من، چه کسی صدا و آواز گوساله به آن بت داد؟" پس پروردگار فرمود: "من، ای موسی، صدای گوساله به آن دادم" پس موسی گفت: " إِنْ هِیَ إِلَّا فِتْنَتُکَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِی مَنْ تَشاءُ: این آزمایش توست که با آن هر که را بخواهی گمراه می کنی و هر که را بخواهی هدایت می نمایی". در هر امتحانی طراح سؤال برای گزینه های غلط هم جذابیت و کششی قرار می دهد تا آن کس که تلاش کافی برای گذراندن امتحان نکرده به سمت آن گزینه های غلط کشیده شود. وقتی قومی مانند قوم بنی اسرائیل پس از دیدن این همه معجزه باز هم گمراهی را می پسندند پروردگار متعال هم، بهانه لازم را به دستشان می دهد و گوساله سامری را با صدایی برایشان جذاب تر هم می کند: "چندین چراغ دارد و بیراهه می رود***بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش(سعدی)")")
۹۰۹أَعْجَمِيّکسي که سخن گفتنش غير عربي و غير بليغ است، چه اينکه اصلا عرب نباشد، يا آنکه عرب باشد ولي لکنتي در زبانش باشد -کسي که نمي تواند درست صحبت کند - غیر عربی - نا مفهوم(عجم به معناي غير عرب است و عجمي کسي را گويند که به غير عرب منسوب باشد و اعجم کسي را گويند که زبانش لکنت باشد، حال چه عرب باشد و چه غير عرب و از اين باب، عرب الکن را اعجم مي‏گويند، که او نيز مانند يک فرد غير عرب خوب نمي ‏تواند عربي سخن گويد. "وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ ٱلَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَـٰذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِين:
و سوگند که به یقین می دانیم که آنان می گویند: "جز این نیست که آن را بشری به او می آموزد زبان کسی که به او این نسبت نادرست را می رسانند اعجمی(غیر عربی یا عربی همراه با لکنت و عدم تسلط) است در حالی که این زبان عربی مبینی(واضح و بدون ابهام) است(می گفتند غلامی رومی یا سلمان فارسی که کتابهای آسمانی پیشین را خوانده و از پیروان پیامبر شده بود این سخنان را به او می آموزد که می فرماید چطور ممکن است کسی که خودش به زبان عربی مسلط نیست و آن را با لکنت ادا می کند بتواند چنین سخنانی بگوید که حتی ادیبان و شاعران عرب از گفتن مثل آن عاجزند)")
۹۱۰أَعْجَمِينَغير عربها(جمع اعجمي :کسي که سخن گفتنش غير عربي و غير بليغ است، چه اينکه اصلا عرب نباشد، يا آنکه عرب باشد ولي لکنتي در زبانش باشد -کسي که نمي تواند درست صحبت کند)
۹۱۱أَعَدَّآماده نمود
۹۱۲أَعْدَاءدشمنان
۹۱۳أَعْدَائِکُمْدشمنان شما
۹۱۴أَعْدِلَتا عادلانه رفتار کنم (کلمه عدل به معناي حد وسط در بين افراط و تفريط است)
۹۱۵أَعِدُّواْآماده کنيد
۹۱۶أَعَدُّواْآماده کردند
۹۱۷أَعْرَابِباديه نشينها - بیابانگردان(کلمه اعراب در اصل جمع عرب است، ولي در عبارت "ٱلْأَعْرَابُ أَشَدُّ کُفْراً وَنِفَاقاً " اسم شده براي عربهاي باديه‏ نشين و صحرا گرد. اینکه در سوره مبارکه توبه آیه شریفه ۹۷ می فرماید بیابانگردان و کسانی که از اجتماعات بزرگ بشری دورند، کفر و نفاقشان شدیدتر است از جهت این است که به طور معمول امکانات یادگیری قرآن کریم، برای آنها کمتر است البته استثناء هم دارد که در دو آیه بعد به آن اشاره می کند. امام صادق علیه السلام فرمودند:"بر شما واجب است که به دنبال فهمیدن دین الهی باشید و اعرابی(بیابانگرد) نباشید پس به یقین اینگونه است که کسی که به دنبال فهمیدن دین الهی نباشد پروردگار در روز قیانت به او نظر نمی کند و برای او عملش را پاک نمی گرداند")
۹۱۸أَعرافبه قسمت‏هاي بالاي حجاب و تل هاي شني می گویند و اصلش از عرف به معني يال اسب و تاج خروس و قسمت بالاي هر چيزي است. اين کلمه به هر معنا که استعمال شود، معناي علو و بلندي در آن هست. اهل اعراف مشرف بر جميع مردم از بهشتيان و دوزخيانند، معلوم مي‏شود که منظور از اعراف قسمت‏هاي بالاي حجابي است که حائل بين دوزخ و بهشت است، به طوري که اعرافيان در آنجا، هم دوزخيان را مي‏بينند و هم بهشتيان. امام علی علیه السلام در مورد عبارت"علي الاعراف رجال يعرفون کلا بسيماهم" فرمودند: "اعراف مائيم که یاران خود را به سيمايشان مي‏شناسيم. اعراف مائيم که کسي پروردگار را جز از راه ما نمي‏تواند بشناسد، اعراف مائيم که در قيامت بين بهشت و دوزخ مي‏ايستيم و کسي داخل بهشت نمي‏شود مگر اينکه ما او را شناخته، او نيز ما را بشناسد و در آتش داخل نمي‏شود مگر کساني که ما را نشناسند و ما آنان را نشناسيم(منظور از شناختن و نشناختن در این روايت محبّت و بغض است)
۹۱۹أَعْرَجلــَنگ
۹۲۰أَعْرَضَصرف نظر کرد-روگرداند(کلمه عرض در مقابل طول است و در اصل در مورد اجسام به کار مي‏رفته، سپس در غير اجسام نيز استعمال شده و معناي اعرض اين است که عرض صورت خود را نشان داد کنایه از اینکه روي خود را برگردانيد و بی اعتنایی کرد )
۹۲۱أَعْرِضْصرف نظر کن-روگردان - بگذر(کلمه عرض در مقابل طول است و در اصل در مورد اجسام به کار مي‏رفته، سپس در غير اجسام نيز استعمال شده و معناي اعرض اين است که عرض صورت خود را نشان داد کنایه از اینکه روي خود را برگردانيد و بی اعتنایی کرد )
۹۲۲أَعْرَضْتُمْرو گردانديد (کلمه عرض در مقابل طول است و در اصل در مورد اجسام به کار مي‏رفته، سپس در غير اجسام نيز استعمال شده و معناي اعرض اين است که عرض صورت خود را نشان داد کنایه از اینکه روي خود را برگردانيد و بی اعتنایی کرد )
۹۲۳أَعْرَضُواْرو گرداندند (کلمه عرض در مقابل طول است و در اصل در مورد اجسام به کار مي‏رفته، سپس در غير اجسام نيز استعمال شده و معناي اعرض اين است که عرض صورت خود را نشان داد کنایه از اینکه روي خود را برگردانيد و بی اعتنایی کرد )
۹۲۴أَعْرِضُواْرو گردانيد (کلمه عرض در مقابل طول است و در اصل در مورد اجسام به کار مي‏رفته، سپس در غير اجسام نيز استعمال شده و معناي اعرض اين است که عرض صورت خود را نشان داد کنایه از اینکه روي خود را برگردانيد و بی اعتنایی کرد )
۹۲۵أَعَزّعزيزتر- سخت تر- دست نیافتنی تر(در جمله"أَنَاْ أَکْثَرُ مِنکَ مَالًا وَأَعَزُّ نَفَرًا: من از تو بیشترم از جهت مال و دست نیافتی تر هستم از نظر نفرات(کمتر کسی تعداد نفراتی که برایش کار می کنند چه از نظر تعداد فرزندان و چه از نظر تعداد کارگران، از من بیشتر است)": در اصل کلمه عزت به معناي نايابي و امتناع و دست نیافتنی بودن، است، وقتي مي‏گويند فلان چيز عزيز الوجود است، معنايش اين است که به آساني نمي‏توان بدان دست يافت و عزيز قوم به معناي کسي است که شکست دادنش و غلبه کردن بر او آسان نباشد، بخلاف ساير افراد قوم، که چنين نيستند، زيرا عزيز قوم در بين قوم خودش مقامي دارد . در نتيجه هر نيروئي که تک تک افراد دارند او داراي همه آنها است، ولي عکس قضيه چنين نيست، يعني تک تک افراد نيروي او را ندارند، اين معناي اصلي کلمه است، ليکن بعدها در مورد هر چيز دشواري نيز استعمالش کردند، مثلا گفتند : عزيز علي کذا يعني فلان حادثه بر من گران است.همچنان که در قرآن آمده : عزيز عليه ما عنتم ولی در مورد هر غلبه‏اي استعمال شده
مثلا گفته اند : چه کسی عزيز است کسي که غلبه کرد، دار و ندار مغلوب را غارت نمود، در قرآن هم در اين معنا استعمال شده، آنجا که فرموده : و عزني في الخطاب.در مقابل اين کلمه، کلمه ذلت است که در اصل لغت به معناي چيزي است که دست‏يابي بدان آسان است، حال چه دستيابي محقق و چه فرضي، در قرآن کريم آمده : ضربت عليهم الذلة و المسکنة و نيز آمده : و اخفض لهما جناح الذل و نيز فرموده : اذلة علي المؤمنين . و عزت يکي از لوازم ملک است، عزت مطلق هم از لوازم ملک مطلق است، پس غير خدا هر کس سهمي از ملک و عزت داشته باشد خداي تعالي به او ارزاني داشته و مردم و امتي هم که سهمي از عزت داشته باشند باز خدا به ايشان داده، پس عزت واقعی تنها و تنها از آن خدا است و اگر نزد غير خدا ديده شود نیز منشأ آن از خدا است. عزت در اصل به معنی دست نیافتنی بودن است و کسی که عزیز است یعنی دارای ویژگی می باشد که جایگزین برای او کمیاب یا نایاب است یا اینکه کسی قدرت و توانایی این را ندارد که جای او را بگیرد)
۹۲۶أَعِزَّةعزيزان- سرسختان- کسانی که به آساني نمي‏توان به آنها دست يافت و مغلوب نمی شوند و کوتاه نمی آیند (در اصل کلمه عزت به معناي نايابي و امتناع است، وقتي مي‏گويند فلان چيز عزيز الوجود است، معنايش اين است که به آساني نمي‏توان بدان دست يافت و عزيز قوم به معناي کسي است که شکست دادنش و غلبه کردن بر او آسان نباشد، بخلاف ساير افراد قوم، که چنين نيستند، زيرا عزيز قوم در بين قوم خودش مقامي دارد . در نتيجه هر نيروئي که تک تک افراد دارند او داراي همه آنها است، ولي عکس قضيه چنين نيست، يعني تک تک افراد نيروي او را ندارند، اين معناي اصلي کلمه است، ليکن بعدها در مورد هر چيز دشواري نيز استعمالش کردند، مثلا گفتند : عزيز علي کذا يعني فلان حادثه بر من گران است.همچنان که در قرآن آمده : عزيز عليه ما عنتم ولی در مورد هر غلبه‏اي استعمال شده مثلا گفته اند : چه کسی عزيز است کسي که غلبه کرد، دار و ندار مغلوب را غارت نمود، در قرآن هم در اين معنا استعمال شده، آنجا که فرموده : و عزني في الخطاب.در مقابل اين کلمه، کلمه ذلت است که در اصل لغت به معناي چيزي است که دست‏يابي بدان آسان است،
حال چه دستيابي محقق و چه فرضي، در قرآن کريم آمده : ضربت عليهم الذلة و المسکنة و نيز آمده : و اخفض لهما جناح الذل و نيز فرموده : اذلة علي المؤمنين . و عزت يکي از لوازم ملک است، عزت مطلق هم از لوازم ملک مطلق است، پس غير خدا هر کس سهمي از ملک و عزت داشته باشد خداي تعالي به او ارزاني داشته و مردم و امتي هم که سهمي از عزت داشته باشند باز خدا به ايشان داده، پس عزت واقعی تنها و تنها از آن خدا است و اگر نزد غير خدا ديده شود نیز منشأ آن از خدا است. عزت در اصل به معنی دست نیافتنی بودن است و کسی که عزیز است یعنی دارای ویژگی می باشد که جایگزین برای او کمیاب یا نایاب است یا اینکه کسی قدرت و توانایی این را ندارد که جای او را بگیرد)
۹۲۷أَعْصِرُمي فشرام (از ماده عصر است که به معناي روغن‏کشي و آب ‏گيري بوسيله فشار دادن است، مانند گرفتن آب انگور و خرما جهت شيره و امثال آن و گرفتن روغن زيتون و کنجد جهت خوردن و يا مصرف چراغ و امثال آن و ممکن است مراد از آن، دوشيدن باشد، يعني در آن سالهاي فراواني نعمت، از پستانهاي دامها شير مي‏دوشند و عبارت "إِنِّي أَرَانِي أَعْصِرُ خَمْراً " یعنی : ""به یقین من خودم را می بینم که برای شراب می فشارم(پی در پی در خواب می بینم که در حال فشردن انگور برای تهیه شراب هستم)")
۹۲۸أَعْطَيٰعطا کرد
۹۲۹أَعْطَيْنَاکَبه تو عطا کرديم(اینکه در آیه "إِنَّا أَعْطَيْنَاکَ ٱلْکَوْثَرَ" فعل "أَعْطَيْنَاکَ" به صورت صیغه جمع به کار رفته اشاره دارد به اینکه روش و سنت پروردگار متعال این گونه است که اراده و خواست خود را در عالم توسط اسباب و کارگزارانی به انجام می رساند و از سر لطف و شاکر بودنش با وجود اینکه خلقت آن اسباب و کارگزاران و تواناییهایشان را خودش به آنها داده در نتیجه می توانست خود را به تنهایی به عنوان فاعل آن کار معرفی کند یعنی بگوید: "من عطا کردم" می فرماید: "ما عطا کردیم")
۹۳۰أَعِظُکَبه تو پند مي دهم (موعظه و وعظ به معناي تذکر دادن به انجام عملي خير و ترساندن از عواقب ترک آن است، به بياني که دل شنونده را براي پذيرفتن آن تذکر نرم کنند. در عبارت "إِنِّي أَعِظُکَ أَن تَکُونَ مِنَ ٱلْجَاهِلِينَ" چون گاهي بعد از كلمه " أَنْ" فعل برعكس ظاهرش معني مي شود(چنین به استعمالی در جملاتی که از حرف "أن" در آنها استفاده شده، رواج دارد) این گونه معنی می شود که "یقین من تو را موعظه می کنم تا از جاهلان نباشی")
۹۳۱أَعِظُکُمشما را موعظه مي کنم (موعظه و وعظ به معناي تذکر دادن به انجام عملي خير و ترساندن از عواقب ترک آن است، به بياني که دل شنونده را براي پذيرفتن آن تذکر نرم کنند)
۹۳۲أَعْظَمُعظيمتر
۹۳۳أَعْقَابِکُمْگذشته هاي شما("اعقاب" جمع "عَقب" به معنای پاشنه است و برگشتن بر روی پاشنه کنایه از عقبگرد کردن و طی مسیر برعکس وضعیت قبل است)
۹۳۴أَعْقَابِنَاگذشته هاي ما("اعقاب" جمع "عَقب" به معنای پاشنه است و برگشتن بر روی پاشنه کنایه از عقبگرد کردن و طی مسیر برعکس وضعیت قبل است)
۹۳۵أَعْقَبَهُمْدر آنها باقي گذاشت
۹۳۶أَعْلَامِکوهها(در اصل به معنی علامتها و نشانه هاست ولی در دو موردی که در قرآن کریم آمده است به معنی کوهها می باشد از آن جهت که کوه آن قدر بزرگ است که برای هر منطقه از زمین به عنوان نشانه محسوب می شود مثلاً می گویند: "روستای پای آن کوه" که در آن روستا را با کوه نزدیک آن نشانه گذاری کرده اند.آیه "وَلَهُ ٱلْجَوَارِ ٱلْمُنشَئَاتُ فِي ٱلْبَحْرِ کَـٱلْأَعْلَامِ: و تنها براي اوست کشتی هايي که در دريا ايجاد شده و مانند کوههايند"*امروزه با جداسازي قسمتي از دريا و تخليه آب و تبديل آن به کارگاه، کشتيهاي غول پيکر ساخته و دوباره با راه دادن آب به آن قسمت، کشتي را وارد دريا مي کنند(در واقع کشتی در خود دريا ساخته می شود)، از آنجا که انسان و هرچه مي سازد ملک پروردگار است آيه هم به اين کشتيهاي ساخت بشر اشاره دارد هم به کوههاي عظيم يخي که از يخچالهاي طبيعي زمين جدا شده و در دريا شناور مي شوند(بزرگترين کوه يخي مشاهده شده، ۱۶۸ متر بيرون از آب و ۱۵۳۰ متر درون آب(جمعًا حدود ۱۷۰۰ متر) ارتفاع داشته است که کلمه کوه کاملاً برازنده آن مي باشد)
و همچنين با توجه به اين حديث از پيامبر که اهل بيت خود را به کشتي نوح تشبيه نمودند و لقب "اعلام الدين" که در دعاي ندبه از امام صادق عليه السلام به آنان داده شده است، اشاره به پيامبران و ائمه اطهار دارد که وجودشان نشانه و علامتي عظيم چون کوه است براي دين خالص و واقعي.
* در ترجمه های موجود "منشئات" را صفت "جوار" گرفته اند که صحیح نمی باشد چون اعرابشان متفاوت است و ترجمه صحیح این است که "ٱلْمُنشَئَاتُ فِي ٱلْبَحْرِ: ایجاد شده ها در دریا" را یک جمله وصفی مبتدا خبری برای "جوار" بگیریم پس خصوصیتی که این کشتیها را معرفه و شناخته شده کرده و از سایر کشتیها ممتاز می کند، این است که در خود دریا ساخته شده اند)
۹۳۷أَعْلَمداناترين - داناتر (کلمه علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۹۳۸أَعْلَمُمي دانم (کلمه علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است)
۹۳۹أَعْلَنتُآشکار کردم
۹۴۰أَعْلَنتُمْآشکار کرديد
۹۴۱أَعْلَوْنَبرترينها
۹۴۲أَعْلَيٰبرترين-برتر(در "قُلْنَا لَا تَخَفْ إِنَّکَ أَنتَ ٱلْأَعْلَىٰ: گفتیم : "نترس به یقین تو همان هستی که برتراست"، معنی برتر می دهد)
۹۴۳أَعْمَالکارها (فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۹۴۴أَعْمَالُکُمْاعمال شما(فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۹۴۵أَعْمَالُنَاکارهاي ما (فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۹۴۶أَعْمَالَهُمْکارهايشان (فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۹۴۷أَعْمَامِکُمْعموهايتان
۹۴۸أَعْمَلَتا عمل کنم (فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۹۴۹أَعْمَلُانجام مي دهم (فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد)
۹۵۰أَعْمَىٰکور- کورتر(مانند: "وَمَن کَانَ فِي هَـٰذِهِ أَعْمَىٰ فَهُوَ فِي ٱلْئَاخِرَةِ أَعْمَىٰ وَأَضَلُّ سَبِيلًا: و هر کس در این(دنیا) کور است(چشم دلش حقیقت را نمی بیند) پس در نتیجه او در آخرت کورتر است و گمراه تر است از جهت راه(در پیدا کردن راه بهشت و سعادت از همه ناتوانتر است و در جهنم می ماند. کسی که در این دنیا با این هم نشانه پروردگار متعال باز هم مشغول خودپرستی و بت پرستی بود و و چشم دلش از دیدن نور آسمانها و زمین که همان پروردگار متعال است عاجز بود در آخرت کوریش بیشتر نمود پیدا کرده و به جای طی کردن مسیر بهشت سر از جهنم در می آورد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: هر کس قرآن را بخواند و به آن عمل نکرده و نکند پروردگار عزّوجل روز قیامت او را کور محشور می کند آنگاه می گوید: "ای پروردگار من برای چه مرا کور محشور کردی در حالی که به خوبی بینا بودم(چرا در خلقت دوباره وضعیت بینایی ام مثل گذشته نیست؟)؟" (پروردگار)می گوید: "این گونه است که آیات ما نزد تو آمد پس بی درنگ فراموششان کردی و اینچنین امروز فراموش شدی"، آنگاه به او امر می شود: "به سمت جهنم")
کور کرد (در جمله "فَأَصَمَّهُمْ وَأَعْمَيٰ أَبْصَارَهُمْ: پس آنان را کر کرد و چشمهایشان را کور نمود")
۹۵۱أَعْنَابٍانگورها(جمع عنبه که هم به درخت انگور گفته می شود و هم به میوه ی آن)
۹۵۲أَعْنَاقِگردنها(در عبارت "فَـٱضْرِبُواْ فَوْقَ ٱلْأَعْنَاقِ وَٱضْرِبُواْ مِنْهُمْ کُلَّ بَنَانٍ"، "فَوْقَ ٱلْأَعْنَاقِ" استعاره است برای رؤسا و رهبران کفارهمانطور که در آیه شریفه ۱۲ از سوره مبارکه توبه آمده است که "فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ ٱلْکُفْرِ: پس پیشوایان و امامان کفر را بکشید" و کلمه "بنان: انگشتان" استعاره است برای پیروانِ رؤسا و رهبران کفار و منظور از آیه این است که ابتدا در جنگ هدفتان نابودی رؤسا و رهبران کفار باشد و بعد نابودی پیروان به دو دلیل یکی اینکه بسیاری از پیروان پس از نابودی رؤسا دست از ادامه راه آنان بر می دارند و بدین ترتیب اگر هم به اجبار جنگی پیش آمد، به سرعت خاتمه یافته و انسانهای کمتری کشته می شوند دیگر اینکه اگر هم پیروان راه پیشوایان کافر خود را ادامه دهند به دلیل اینکه رهبری خود را از دست داده اند دچار بی نظمی و به هم ریختگی شده و راحت تر شکست می خورند)
۹۵۳أَعْنَاقِهِمْگردنهايشان
۹۵۴أَعْنَتَکُمْشما را به رنج وزحمت انداخت
۹۵۵أَعِندَهُآيا نزد او
۹۵۶أَعُوذُپناه مي برم
۹۵۷أَعِيبَهَامعيوبش کنم
۹۵۸أَعْيُنٌچشمها
۹۵۹أَعْيُنِکُمْچشمهاي شما
۹۶۰أَعْيُنِنَاچشمهاي ما
۹۶۱أَعِينُونِيمرا ياري دهيد
۹۶۲أَعْيُنَهُمْچشمهايشان
۹۶۳أَعْيُنُهُنَّچشمهاي آن زنان
۹۶۴أَغْرَقْنَاغرق کرديم(کاوشگری به نام ران ویات "Ron Wyatt " بقایایی از لشکر فرعون را در کف خلیج عقبه در شمال دریای سرخ در جایی که عرض دریا به ۱۴ کیلومتر می رسد، پیدا نموده است که نشان می دهد دریایی که شکافته شد و بنی اسرائیل از آن عبور کردند، همان دریای سرخ است از آنجا که این کاوشگر در ترکیه امروزی، در دامنه کوهی به نام جودی داگی(Cudi Dayi)، بقایای کشتی حضرت نوح علی نبینا و علیه السلام را هم یافت و این اکتشاف دلیلی بر حقانیت قرآن کریم بود چون قرآن کریم نیز محل قرار گرفتن کشتی نوح را کوه جودی معرفی کرده است: "وَٱسْتَوَتْ عَلَى ٱلْجُودِيِّ : و (کشتی نوح) بر جودی قرار گرفت"(سوره مبارکه هود آیه شریفه ۴۴)، مجامع بین المللی فقط به این دلیل که تخصص اصلی "ران ویات" باستانشناسی نبوده (حرفه اصلی او پرستار بیهوشی بود)، کشفیات او را معتبر نمی دانند مثل اینکه بگویند چون حافظ دکترای ادبیات ندارد پس شعرش معتبر نیست)
۹۶۵أَغْرَقْنَاهُغرقش کرديم
۹۶۶أَغْرَقْنَاهُمْغرقشان کرديم
۹۶۷أَغْرَيْنَاملازم کردیم - چسباندیم (وقتي گفته مي‏شود : "غري بکذا" معنايش اين است که به فلان چيز چسبيد و ملازم آن شد و اصل اين کلمه از غراء است ، که به معناي سريش و سريشم و امثال آن است و چون گفته شود : "اغريت فلانا بکذا" یعنی من او را به فلان چيز چسباندم و عبارت "فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ ٱلْعَدَاوَةَ وَٱلْبَغْضَاءَ إِلَىٰ يَوْمِ ٱلْقِيَامَةِ " یعنی دشمنی و کینه را تا قیامت ملازم آنان کردیم گویی به آنان چسبیده و از آنان جداشدنی نیست)
۹۶۸أَغْشَيْنَاهُمْآنان را پوشانديم
۹۶۹أَغْطَشَتاریک کرد(اصلش از "أَغْطَش" به معنی کسی که بینایی اش ضعیف است می باشد)
۹۷۰أَغْفَلْنَاغافل کرديم
۹۷۱أَغْلَالَغل ها(کلمه اغلال جمع غُل است و"غُل" قيد و طوقي است که با آن دست و پاي مجرم را به گردنش مي‏بندند تا خواري و ذلت او را بنمايانند . اصل این کلمه به به معناي داخل شدن است). عبارت"أُوْلَـٰئِکَ ٱلْأَغْلَالُ فِي أَعْنَاقِهِمْ" کنایه ایست از این که آنها چنان گرفتار و شیفته لذات زودگذر دنیوی شده اند که گویی دنیا و خواهشهای نفسانی آنها را غل و زنجیر کرده اند و مانع رسیدنشان به سعادت ماندگار آخرت شده اند)
۹۷۲أَغْلِبَنَّحتماً غلبه می کنم - حتماً پیروز می شوم
۹۷۳أَغْنَاهُمُبي نيازشان کرد (در اصل "أَغْنَاهُمْ" بوده که حرف میم به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۹۷۴أَغْنَيٰبي نياز کرد
۹۷۵أَغْنِيَاءَتوانگران و ثروتمندان
۹۷۶أَغْوَيْتَنِيگمراهم کردي - از رسیدن به هدف و مقصود مرا باز داشتی(غوايت مخالف رشد و رشد رسيدن به هدف ومقصود است)
۹۷۷أَغْوَيْنَاگمراه کرديم - از رسیدن به هدف و مقصود باز داشتم(غوايت مخالف رشد و رشد رسيدن به هدف ومقصود است)
۹۷۸أَغْوَيْنَاکُمْشما را گمراه کرديم - از رسیدن به هدف و مقصود شما را باز داشتیم(غوايت مخالف رشد و رشد رسيدن به هدف ومقصود است)
۹۷۹أَغْوَيْنَاهُمْگمراهشان کرديم - از رسیدن به هدف و مقصود آنان را باز داشتیم(غوايت مخالف رشد و رشد رسيدن به هدف ومقصود است)
۹۸۰أَغَيْرَآيا غير از
۹۸۱أَفَـٱتَّخَذْتُمآيا پس گرفتيد
۹۸۲أَفْئِدَةُدلها-قلبها(جمع فؤاد به معني قلب و فهم است . در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟)
۹۸۳أَفْئِدَتُهُمدلهايشان (افئدة جمع فؤاد به معني قلب است . در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟
در جمله ی "افئدتهم هواء : دلهايشان خالي است"، در فارسی هم نظیرش به کار می رود مثلاً وقتی می گوییم: "فلانی توی دلش خالی شد" کنایه از این است که از ترس، قلبش شکافته شد و هرچه در آن بود بیرون ریخت)
۹۸۴أَفَاءَغنيمت داد - رجوع داد (مصدر افائه که فعل ماضي أفاء مشتق از آن است، به معناي ارجاع است، چون خود آن مصدر از مصدر ثلاثي مجرد في‏ء گرفته شده، که به معناي رجوع است، در تهذيب به سند خود از حلبي از امام صادق (عليه‏السلام) روايت آورده که فرمود : في‏ء در آيه شريفه ما افاء الله علي رسوله منهم فما اوجفتم عليه عبارت است از آن اموالي که بدون جنگ و خونريزي از دشمن گرفته شده باشد)
۹۸۵أَفَاضَکوچ کرد (از کلمه فيض به معني لبريز شدن بر اثر پري است، وقتي گفته مي‏شود فاض الاناء بما فيه معنايش اين است که ظرف از آنچه که در آن است لبريز شد)
۹۸۶أَفَاقَبيدار شد - به هوش آمد
۹۸۷أَفَّاکٍبسيار دروغ پرداز- بسيار دروغ گوی تهمت زننده(افک: هرچه ازصورت صحيحش منحرف شده مثل بهتان و دروغ)
۹۸۸أَفَأَصْفَاکُمْآيا پس شما را برگزيده
۹۸۹أَفَأَمِنَآيا پس ايمن شده
۹۹۰أَفَأَمِنتُمْآيا پس ايمن شده ايد
۹۹۱أَفَـأَمِنُواْآيا پس ايمن شده اند
۹۹۲أَفَأُنَبِّئُکُمآيا پس خبرتان دهم
۹۹۳أَفَأَنتَآيا پس تو
۹۹۴أَفَأَنتُمْآيا پس شما
۹۹۵أَفَإِنآيا پس اگر
۹۹۶أَفَبِـٱلْبَاطِلِآيا پس به باطل
۹۹۷أَفَبِعَذَابِنَاآيا پس به عذاب ما
۹۹۸أَفَبِنِعْمَةِآيا پس به نعمت (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۹۹۹أَفَبِهَذَاآيا پس به اين
۱۰۰۰أَفَتُؤْمِنُونَآيا ايمان مي آوريد (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است".)
۱۰۰۱أَفَتَأْتُونَآيا رومي کنيد
۱۰۰۲أَفَتَتَّخِذُونَهُآيا اورا مي گيريد
۱۰۰۳أَفْتَرَيٰآيا دروغ بسته(افتراء:نسبتي به دروغ دادن -کاري را به غير کننده اش نسبت دادن، از ریشه "ف ری" به معنی قطع و شکافتن است هم در جهت اصلاح مثل کار خیاط(معمولاً ثلاثی مجرد آن معنی اصلاح می دهد) و هم در جهت فساد مانند کسی که قصد تخریب چیزی را دارد. در کلمه "افتراء" به این دلیل از این ریشه معنی "نسبت دروغ دادن" برداشت می شود که شخص افتراء زننده واقعیت و حقیقت را قطعه قطعه می کند تا آن را وارونه جلوه دهد و از این طریق سخن دروغ خود را باورپذیر کند یا اینکه جامه ای از دروغ بریده و برتن حقیقت می کند تا آن را بپوشاند. کلمه "فَريَّآ: نوظهور و عظیم" نیز ازهمین ریشه است گویی آن واقعه عجیب، جریان معمولی و مشهور موضوعی را شکافته و بیرون زده است و برای همین بسیار به چشم می آید)
۱۰۰۴أَفَتَطْمَعُونَآيا طمع داريد
۱۰۰۵أَفَتَعْبُدُونَآيا مي پرستيد (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد)
۱۰۰۶أَفَتُمَارُونَهُآیا با او سرسختانه مجادله و ستيزه ميکنيد (از مرية که معنايش به پستان ماده شتر جهت دوشيدن شير دست کشيدن است و جدال را از اين روممارات خوانده‏اند که شخص مجادله کننده با کلام خود مي‏خواهد همه حرفهاي طرف خود را از او بدوشد و رد کند)
۱۰۰۷أَفْتِنَابه ما فتوا(نظر) بده (کلمه فتوا به معناي پاسخ دادن به حکمي است که تشخيص دليل آن براي ديگران مشکل باشد و چون گفته مي‏شود : من از فلاني استفتاء کردم و او به من چنين افتاء کرد معنايش اين است که من از او حکم شرع را پرسيدم و او حکم را برايم بيان کرد . و آنچه از موارد استعمال اين ماده لغوي فهميده مي‏شود اين است که معناي اين کلمه جواب دادن به امور مشکل است، البته نه هرجوابي بلکه جوابي که از خود شخص باشد و شخص آن جواب را با قابليتهاي خود بدست آورده باشد و به همين جهت است که مساله گو(بازگو کننده نظرات دیگران) را صاحب فتوا نمي‏خوانيم)
۱۰۰۸أَفْتُونِيبه من فتوا(نظر) بدهيد (کلمه فتوا به معناي پاسخ دادن به حکمي است که تشخيص دليل آن براي ديگران مشکل باشد و چون گفته مي‏شود : من از فلاني استفتاء کردم و او به من چنين افتاء کرد معنايش اين است که من از او حکم شرع را پرسيدم و او حکم را برايم بيان کرد . و آنچه از موارد استعمال اين ماده لغوي فهميده مي‏شود اين است که معناي اين کلمه جواب دادن به امور مشکل است، البته نه هرجوابي بلکه جوابي که از خود شخص باشد و شخص آن جواب را با قابليتهاي خود بدست آورده باشد و به همين جهت است که مساله گو(بازگو کننده نظرات دیگران) را صاحب فتوا نمي‏خوانيم)
۱۰۰۹أَفَتُهْلِکُنَاآيا پس ما را هلاک مي کني
۱۰۱۰أَفَحَسِبَآيا پس پنداشت
۱۰۱۱أَفَحَسِبْتُمْآيا پس پنداشتید
۱۰۱۲أَفَحُکْمَآيا پس حکم (حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا،علم به معارف حقه الهيه و کشف حقايقي که در پرده غيب است و از نظر عادي پنهان است مي‏باشد درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً ")
۱۰۱۳أَفَرَأَيْتَآيا پس ديدي(آیا پس دانستي- آیا پس خبردار شدی)
۱۰۱۴أَفَرَأَيْتُمآيا پس ديديد(آیا پس دانستيد- آیا پس خبردار شدید. "قَالَ أَفَرَأَيْتُم مَّا کُنتُمْ تَعْبُدُونَ(شعراء۷۵): (حضرت ابراهیم علیه السلام به بت پرستان)گفت: " آیا پس در نتیجه(نتیجه سخنان قبلی حضرت به آنها که آنان را متوجه ناتوانی و بی خاصیتی بتهایشان نموده بود) دیدید(آیا پس با خبر شدید از) آنچه می پرستیدید")
۱۰۱۵أَفْرِغْبريز-ظرف وجود مارا لبريز کن(در اصل به معنی "فلز آب شده اي را در قالب بريز" و هم ریشه با "مفرغ" است در عبارت " رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْراً" وجود ما به ظرف و قالبی تشبیه شده که از پروردگارمان می خواهیم آن را لبریز از صبر کند)
۱۰۱۶أَفَسِحْرٌآيا پس سحر(است)
۱۰۱۷أَفْسَدُوهَاتباهش کنند - فاسدش کنند
۱۰۱۸أَفْصَحُفصيحتر- شیواتر("وَأَخِي هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسَانًا فَأَرْسِلْهُ مَعِيَ رِدْءًا يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخَافُ أَن يُکَذِّبُونِ(قصص۳۴): و برادرم هارون او از جهت زبانی از من فصیحتر و شیواتر است(فصح به معنای پاک شدن هر چیز از آلودگی های مخصوص آن است و در اصل در مورد شیر پاک و خالص استفاده شده و سپس در مورد کلام و سخن به کار رفته است و به سخنی فصیح می گویند که حروفش به روشنی و درستی شنیده گردد و به صورتی روان و خارج از ابهام معنا را به مخاطب منتقل کند) حال که این گونه است او را به عنوان يار و پشتيبانی همراه من بفرست تا تصدیقم کند زیرا به یقین من می ترسم که تکذیبم کنند(از اشتراک روایات بر می آید که موسی علیه السلام در خردسالی چیزی داغ را به دهان برده و زبانش سوخته بود البته این ماجرا خیرش این بود که شک فرعون که مبادا این همان کودکی باشد که سلطنتش را نابود می کند، این گونه برطرف
شد و باور کرد که او کودکی معمولی است وگرنه او را می کشت. همین سوختگی باعث می شد که برخی از حروف را درست تلفظ نکند و این موضوع به هنگام هیجان و غضب، تشدید می گردید و بهانه ای می شد تا تکذیب کنندگان به جای گوش دادن به سخنش، به مسخره کردن بپردازند و به همین بهانه از پروردگار خواست تا هارون برادرش را هم به رسالت مأمور کند تا در این مواقع به جای او سخن بگوید البته چون در برادرش چنین لیاقتی می دید، برایش چنین درخواستی نمود . پس سفارش کسی را نمودن در صورت صحیح است که لیاقت انجام کار یا مسئولیتی را در او ببینند)")
۱۰۱۹أَفَضْتُمکوچ کرديد - سرازیر شدید(از کلمه فيض به معني لبريز شدن بر اثر پري است، وقتي گفته مي‏شود فاض الاناء بما فيه معنايش اين است که ظرف از آنچه که در آن است لبريز شد. "وَلَوْلَا فَضْلُ ٱللَّهِ عَلَيْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِي ٱلدُّنْيَا وَٱلْئَاخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِي مَا أَفَضْتُمْ فِيهِ عَذَابٌ عَظِيمٌ: و اگر فضل الهی(فضل بخششی است كه به دلیل استحقاق فرد مورد بخشش قرار گرفته، صورت نمی گیرد بلكه از زیادی كَرَم شخص بخشنده است) و رحمتش(رحمت، کمک و امدادی است که صاحب کمالی با دیدن نقص در دیگری به او در جهت رفع نقصش می کند) بر شما نبود سوگند که در مورد آنچه در آن سرازیر شدید(فعل "أَفَضْتُمْ" اصلش از کلمه فيض به معني لبريز شدن بر اثر پری است و با استفاده از این کلمه نشان میدهد اکثریت با باور کردن یا بازگو نمودن آن تهمت به یکباره به گناه آن آلوده شدند شبیه وقتی که ظرفی لبریز می شود و دیگر چیزی در آن استقرار نیافته و همه بیرون می ریزد) عذابی همواره و بسیار بزرگ و عظیم به شما می رسید(امّا فضل و رحمت الهی مانع از این شد که آن عذاب عظیمی که مستحقش بودید شاملتان شود)")
۱۰۲۰أَفْضَيٰرسيد -(به ديگري) تماس گرفت- چسبید(از مصدر افضاء ، به معناي اتصال به طور چسبيدن است و اصل آن يعني ثلاثي مجردش فضا است که به معناي وسعت است. در عبارت"وَقَدْ أَفْضَىٰ بَعْضُکُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ" به زندگی مشترک زن و شوهر اشاره می کند که به حدی به یکدیگر مرتبط و متصل هستند که گویی یک نفر می باشند)
۱۰۲۱أَفَطَالَ عَلَيْکُمُآيا پس به نظرتان طولاني آمد
۱۰۲۲أَفَعَصَيْتَآيا پس سرپيچي کردي - آیا پس عصیان نمودی (عصيان، در لغت به معناي تحت تاثير قرار نگرفتن و يا به سختي تحت تاثير قرار گرفتن است، مثلا وقتي گفته ميشود کسرته فعصي معنايش اين است که من آن چيزرا شکستم، ولي نشکست، يعني از عمل من متاثر نشد، پس عصيان به معناي متاثر نشدن است و عصيان امر و نهي هم به همين معنا است و اين هم در مخالفت دستورات واجب صادق است و هم در مورد به کار نبستن راهنماييهاي خير خواهانه)
۱۰۲۳أَفَعَيِينَاآيا پس خسته شديم از مصدر عي به معناي ناتواني و کسالتي است که بعد از انجام کاري و يا سخنراني عارض مي‏شود . وقتي مي‏گوييم : أعياني کذا و يا عييت بکذا معناي اولي اين است که فلان کار مرا خسته کرد و دومي اين است که من از فلان کار خسته شدم)
۱۰۲۴أَفَغَيْرَآيا پس غيراز
۱۰۲۵أَفَکُلَّمَاآيا پس هر گاه
۱۰۲۶أَفَلَغروب کرد
۱۰۲۷أَفَلَتْغروب کرد
۱۰۲۸أَفْلَحَرستگار کرد(موانع کمال را از سر راه خودش و دیگران بر داشت تا از هر بدبختی و شقاوتی رها گردند اصل در معنای کلمه فلاح، شکافتن است. یکی از خواص باب افعال متعدی کردن(مفعول دار) است بنابراین ترجمه این فعل به صورت رستگار شد، صحیح نمی باشد جدای از اینکه این فعل مجهول نیست)
۱۰۲۹أَفَمَا نَحْنُآيا پس نيستيم
۱۰۳۰أَفَمَنآيا پس آن کس که
۱۰۳۱أَفْنَانٍشاخه های تر و نرم - انواع (در عبارت"ذَوَاتَا أَفْنَانٍ"در خصوص کلمه افنان دو احتمال هست يکي اينکه جمع فن باشد که معناي نوع را مي‏دهد و معناي جمله اين است که : آن دو بهشت داراي انواعي از ميوه‏ها و ساير لذاتند . و يکي ديگر اينکه جمع فنن يعني شاخه تر و نرم باشد ، که در اين صورت معناي جمله اين مي‏شود که : آن دو بهشت داراي درختاني نرم هستند)
۱۰۳۲أَفَنَجْعَلُآيا پس قرار دهيم (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است)
۱۰۳۳أَفَنَضْرِبُآيا بزنيم
۱۰۳۴أَفْوَاجاًفوج ها-فوج فوج (فوج : جماعتي که به سرعت از جايي عبور کنند)
۱۰۳۵أَفْوَاهِکُمدهانهايتان
۱۰۳۶أَفْوَاهِهِمْدهانهايشان(در جمله "يقولون بافواههم ما ليس في قلوبهم " آوردن کلمه "افواه: دهانها" با اينکه انسان هميشه با دهان سخن مي‏گويد و ظاهراً احتياجي به آوردن اين کلمه نبود، براي اين است که تاکيد کند که سخني که گفتند از زبانشان تجاوز نکرد و ناشی از یک اعتقاد قلبی نبود)
۱۰۳۷أَفُوزَتا کامیاب مي شدم - تا پیروز می شدم وبه هدفم می رسیدم (فوز به معناي ظفر يافتن و رسيدن به هدف)
۱۰۳۸أَفَهُمْآيا ايشان
۱۰۳۹أَفِيآيا در
۱۰۴۰أَفِيضُواْکوچ کنيد (از کلمه فيض به معني لبريز شدن بر اثر پري است، وقتي گفته مي‏شود فاض الاناء بما فيه معنايش اين است که ظرف از آنچه که در آن است لبريز شد)
۱۰۴۱أَفِيضُواْ عَلَيْنَابرما بريزيد (از کلمه فيض به معني لبريز شدن بر اثر پري است، وقتي گفته مي‏شود فاض الاناء بما فيه معنايش اين است که ظرف از آنچه که در آن است لبريز شد)
۱۰۴۲أَقَامَبرپا داشت (هر جا کلمه قيام ذکر شود معناي معروف برخاستن به ذهن خطور مي‏کند که آن نيز به دو معنا است، يکي ايستادن و يکي قبول تصدي يک عمل)
۱۰۴۳أَقَامُواْبرپا داشتند (هر جا کلمه قيام ذکر شود معناي معروف برخاستن به ذهن خطور مي‏کند که آن نيز به دو معنا است، يکي ايستادن و يکي قبول تصدي يک عمل)
۱۰۴۴أَقَامَهُآن را به پا داشت - سرِپایش کردند(هر جا کلمه قيام ذکر شود معناي معروف برخاستن به ذهن خطور مي‏کند که آن نيز به دو معنا است، يکي ايستادن و يکي قبول تصدي يک عمل)
۱۰۴۵أَقَاوِيلِگفته ها
۱۰۴۶أَقْبَرَهُداخل قبرش کرد
۱۰۴۷أَقْبِلْجلو بيا
۱۰۴۸أَقْبَلَنزديک آمد
۱۰۴۹أَقْبَلَتِنزديک آمد ( دراصل "أَقْبَلَتْ "بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف " ت " حرکت گرفته است)
۱۰۵۰أَقْبَلْنَاآمديم
۱۰۵۱أَقْبَلُواْ إِلَيْهِبه سوي اوآمدند
۱۰۵۲أَقْبَلُواْ عَلَيْهِمرو به آنان کردند
۱۰۵۳أَقْتُلْتا بکشم
۱۰۵۴أَقَتَلْتَآيا کشتي
۱۰۵۵أَقْتُلَکَکه تو را بکشم
۱۰۵۶أَقْتُلَنَّکَحتماً تو را مي کشم
۱۰۵۷أَقْدَامَقدمها
۱۰۵۸أَقْدَامَکُمْقدمهايتان-پاهايتان
۱۰۵۹أَقْدَامِنَاقدمهايمان-پاهايمان
۱۰۶۰أَقْدَمُونَقديمي ترها
۱۰۶۱أَقْرَبُنزديکتر-نزديکترين
۱۰۶۲أَقْرَبُونَنزديکتر ها- خويشاوندان
۱۰۶۳أَقْرَبَهُمْنزديکترينشان
۱۰۶۴أَقْرَبِينَنزديکتر ها- خويشاوندان
۱۰۶۵أَقْرَرْتُمْاقرار کرديد
۱۰۶۶أَقْرَرْنَااقرار کرديم
۱۰۶۷أَقْرَضْتُمُقرض داديد
۱۰۶۸أَقْرَضُواْقرض دادند
۱۰۶۹أَقْرِضُواْقرض بدهيد
۱۰۷۰أَقَرِيبٌآيا نزديک است
۱۰۷۱أَقْسَطُعادلانه تر (اِقساط به معناي آن است که به هر کس، آن حقي را که مستحق است و آن سهمي را که دارد بدهند)
۱۰۷۲أَقْسِطُواْبه عدالت رفتار کنید - عدالت را گسترش دهید(اِقساط به معناي آن است که به هر کس، آن حقي را که مستحق است و آن سهمي را که دارد بدهند)
۱۰۷۳أَقْسَمْتُمقسم خورديد
۱۰۷۴أَقْسَمُواْقسم خوردند
۱۰۷۵أَقْصَيدورتر-آخرين نقطه
۱۰۷۶أَقْطَارِکرانه ها-قطرها
۱۰۷۷أَقْطَارِهَاکرانه هايش-هرطرفش
۱۰۷۸أَقْعُدَنَّحتماً مي نشينم
۱۰۷۹أَقْفَالُهَاقفلهايش
۱۰۸۰أَقَلَّکمتر
۱۰۸۱أَقْلَامٌقلمها
۱۰۸۲أَقْلَامَهُمْقلمهايشان - تيرهاي چوبيشان که مخصوص قرعه کشي بود (منظور از قَلَم که جمع آن اقلام است در عبارت "إِذْ يُلْقُونَ أَقْلَامَهُمْ أَيُّهُمْ يَکْفُلُ مَرْيَمَ" چوبه تيري است که به وسيله آن قرعه مي‏اندازند و آن را "سهم : تير" نيز مي‏نامند)
۱۰۸۳أَقَلَّتْبردارد
۱۰۸۴أَقْلِعِيریشه کن کن- دست نگهدار - بایست (قلع به معنی کندن چيزي است که سخت به چيز ديگر چسبيده و یا به معنی راه رفتنی مستحکم است شاید از این جهت که هر قدمی که در این حالت از روی زمین برداشته می شود همراه با آهستگی است گویی پای انسان به زمین محکم چسبیده و با اعمال نیرویی زیاد از زمین کنده می شود. در عبارت "يَا سَمَاءُ أَقْلِعِي " با استفاده از این کلمه این مفهوم را می رساند که ریزش آب از آسمان به هنگام طوفان نوح شباهت به باران نداشته بلکه بیشتر به یک سیل شبیه بوده که پروردگار به آسمان فرمان می دهد که جاری شدن این سیل را به یکباره ریشه کن کند نه به تدریج. شاهد این مدعا آیه شریفه یازده از سوره مبارکه قمر می باشد: "فَفَتَحْنَا أَبْوَابَ ٱلسَّمَاءِ بِمَاءٍ مُّنْهَمِرٍ: پس درهای آسمان را با آبی بسيار فراوان و ريزان گشودیم" فتح و گشودن درهای آسمان به آبي منهمر و روان، کنايه ‏اي است تمثيلي از شدت ريختن و جريان پیوسته آب، گويي باران در پشت آسمان انبار شده و نمي ‏توانسته پايين بريزد همين که درهای آسمان باز شده به شدت هر چه تمامتر فرو ريخته است)
۱۰۸۵أَقِمِبرپادار(در اصل ميم ساکن بوده که چون در کنار ساکن يا تشديد کلمه بعد قرار گرفته به آن کسره داده اند. "وَأَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ لِذِکْرِي: و نماز را به پا دار(هم نماز خود را به بهترین شکل بخوان و هم زمینه را برای نماز خواندن دیگران فراهم کن) برای یاد من(فایده اصلی نماز یاد کردن از پروردگار متعال است که باعث رشد و کمال انسان می گردد و هر نماز باعث تازگی و تزریق مجدد یاد پروردگار در زندگی روزمره می شود تا جایی که این یاد کردن دائمی شود مثل هر تپش قلب که باعث جریان دائمی خون در رگها می شود واقعیت نماز این است که با کسی سخن می گوییم که دیده نمی شود و سوای معنای بلند نماز، صِرف این سخن گفتن به ما تلقین می کند که همواره در محضر پروردگار با همگان همیشه و بی اندازه مهربانی هستیم که ما را می بیند، صدایمان را می شنود و حتی اگر سخن نگوییم از خواسته درونیمان خبر دارد و حتی خیری که از آن بی خبریم را هم به سوی ما نازل می فرماید)")
۱۰۸۶أَقِمْبرپادار- نگه دار
۱۰۸۷أَقَمْتَبرپا داشتي
۱۰۸۸أَقَمْتُمبه پاداشتيد
۱۰۸۹أَقِمْنَآن زنان بر پا داشتند
۱۰۹۰أَقْنَيٰسرمايه قابل ذخيره بخشيد(قنيه به معناي اموال ماندني از قبيل خانه و باغ و حيوان)
۱۰۹۱أَقْوَاتَهَاطعامها وخوراکيها - روزیهایش
۱۰۹۲أَقُولَکه بگويم
۱۰۹۳أَقُولُمي گويم
۱۰۹۴أَقْوَمُراست تر-استوارتر-پایدارتر(در عبارت "ٱلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ"، مانند عبارت "ٱلَّتِي هِيَ أَحْسَنُ" کلمه "طریقة: طریقت، روش و آیین"( وَأَلَّوِ ٱسْتَقَامُواْ عَلَى ٱلطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُم مَّاءً غَدَقًا(سوره مبارکه جن آیه شریفه ۱۶): و اینکه اگر بر آن طریقت استقامت کنند سوگند که آبی بسیار به آنان می نوشانیم) به قرینه معنایی حذف گردیده است این ترکیبات جمعًا هشت بار در قرآن کریم تکرار شده است)
۱۰۹۵أَقِيمُواْبه پاداريد - بزرگ بدارید و توجه و احترام کنید(امر به برپاداشتن نماز در عبارت "اقیموا الصلوة" یعنی هم نماز خود را به بهترین شکل بخوانی و هم زمینه را برای نماز خواندن دیگران فراهم کنی. در مورد عبارت" "وَأَقِيمُواْ وُجُوهَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ : و وجوه خود را در هر مسجد(محل و زمان سجده یا اطاعت پروردگار) بر پا بدارید(بزرگ بدارید و به آنها توجه کنید)" سجده غیر از آن معنی معروفش در قرآن کریم به معنی اطاعت پروردگار است برای همین در آیه شریفه ۱۸ از سوره مبارکه حج به این اشاره می کند که خورشید و ماه و ستارگان هم سجده می کنند و واضح است که سجده آنها یعنی اطاعت از امر پروردگار همچنین از آنجا که وجه هر چیز قسمتی از آن می باشد که بوسیله آن با دیگری روبرو می شود اگر در رو به پروردگار نمودن کل جامعه بشری را یک پیکر فرض کنیم معصومین علیه السلام به دلیل اینکه دائم رو به پروردگار دارند "وجوه" کل جامعه بشری هستند پس عبارت "وَأَقِيمُواْ وُجُوهَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ " اینگونه معنی می شود هر جا خواستید پروردگار را اطاعت نمایید، ببینید معصومین علیهم السلام در آن موضوع چگونه عمل نموده اند
در تایید این ترجمه از آیه روایتی در کتاب بحار الانوار از امام صادق علیه السلام نقل شده است که ایشان فرمودند: "وَ أَقِیمُوا وُجُوهَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ یعنی ائمّه")
۱۰۹۶أَکَابِرَبزرگان
۱۰۹۷أَکَادُنزدیک است (از افعال ناقصه یعنی معنی اش با فعل بعد از آن کامل می شود أَکَادُ أُخْفِيهَا : نزدیک است آن را مخفی کنم . در آیه ۱۵ سوره مبارکه طه بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام منظور این است که : نزديک است که وقت قيامت را از خودم هم پنهان بدارم . که البته کنایه از بسیار پنهان بودن آن دارد)
۱۰۹۸أَکَّالُونَبسيار خورندگان
۱۰۹۹أَکَانَآيا هست
۱۱۰۰أَکْبَرُبزرگتر-بزرگترين(بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام معنی "الله اکبر"، "الله بزرگتر از هر چیز است"، نمی باشد چون در این صورت خالی از شرک نیست چون برای غیر او، بزرگی قائل شده اند در حالی که غیر از پروردگار متعال، اصلاً چیزی بزرگی ندارد. همه بزرگی ها را او داده و هر وقت اراده کند، می گیرد بلکه "الله اکبر"، به این معنی است که "الله" از هر وصفی که در مورد او شود، بزرگتر است حتی وصف او توسط با جملات و کلماتی که سخن خود اوست چون بزرگی و عظمت بی انتهای او در قالب کلمات نمی گنجد. "إِنَّ ٱلصَّلَوٰةَ تَنْهَىٰ عَنِ ٱلْفَحْشَاءِ وَٱلْمُنکَرِ وَلَذِکْرُ ٱللَّهِ أَکْبَرُ(عنکبوت۴۵): به يقين نماز از فحشاء(زشتيهاي بزرگ) و زشتيها باز مي دارد و سوگند که ياد کردنِ الله، بزرگتر است(به فرموده امام باقر علیه السلام یعنی گرچه نمازگزار با نمازش ياد پروردگار خود کرده ولي پروردگار بيشتر به ياد بنده خود بوده است)")
۱۱۰۱أَکْبَرْنَهُاو را بزرگ شمردند
۱۱۰۲أَکْثَرزيادتر(عادت حکومتهای ظالم و فاسد است که هر از گاهی با فریب و رشوه، تجمعها و تظاهراتی ترتیب دهند و از شلوغی و کثرت جمعیت این را به اثبات برسانند که ما بر حقّیم در حالی که کافیست تا کلمه "أَکْثَر" را در قرآن کریم جستجو کنیم تا دریابیم در قرآن کریم شصت و شش بار به این واقعیت تلخ اشاره شده است که اکثر مردم نه ایمان می آورند و نه خیر وصلاحشان را می دانند و نه عقلشان را به کار می بندد و نه شاکر و مطیع پروردگار خویشند پس بر اساس قرآن کریم اغلب همرنگ اکثریت شدن نشانه حقانیت نیست و ضرب المثل "خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو" مورد استفاده اش، عمومی نمی باشد مثلًا اغلب در مورد طرز لباس پوشیدن درست است چون بهتر است انسان لباسش معمولی باشد تا انگشت نما نشود ولی در بسیاری از موارد این ضرب المثل درست نیست به عنوان مثال در جامعه امروز ما اکثرًا نماز نمی خوانند، دروغ می گویند و ظلم می کنند و همرنگی با اکثریت در این گونه موارد حاصلش، بدبختی و شقاوت دنیا و آخرت است)
۱۱۰۳أَکْثَرْتَاز حد گذراندي - زياد کردي
۱۱۰۴أَکْثَرَکُمْاکثر شما
۱۱۰۵أَکْثَرُواْزياد کردند - گستراندند
۱۱۰۶أَکْثَرُهُمُاکثرشان
۱۱۰۷أَکْدَيٰعطا و انفاقش را قطع کرد -بخل ورزيد(کلمه اکداء، مصدر فعل أکدي به معناي قطع اعطا و ترک انفاق است)
۱۱۰۸أَکَذَّبْتُمآيا تکذيب کرديد
۱۱۰۹أَکْرَمُگرامي تر- ارجمندتر
۱۱۱۰أَکْرَمَکُمْگرامي ترين شما - ارجمندترین
۱۱۱۱أَکْرَمَنِمرا گرامي داشته (مخفف : أَکْرَمَنِي)
۱۱۱۲أَکْرَمَهُاورا گرامي داشت
۱۱۱۳أَکْرِمِيگرامی بدار- تکریم کن
۱۱۱۴أَکْرَهْتَنَاما را با آن که نمی پسندیدیم وادار نمودی(اکراه: مجبور کردن کسي به پذيرش چيزي یا انجام کاری که ازآن بدش مي آيد)
۱۱۱۵أَکُفَّارُکُمْآيا کافران شما (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند بنابراین به کسی که بر نعمتها و فرامین الهی سرپوش گذاشته و آنها را نادیده گرفته نیز کافر می گویند)
۱۱۱۶أَکْفُرَتا کافر شوم (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند بنابراین به کسی که بر نعمتها و فرامین الهی سرپوش گذاشته و آنها را نادیده گرفته نیز کافر می گویند)
۱۱۱۷أَکْفُرُکفران مي کنم - ناسپاسي مي کنم
۱۱۱۸أَکَفَرْتَآيا کافر شدي (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند بنابراین به کسی که بر نعمتها و فرامین الهی سرپوش گذاشته و آنها را نادیده گرفته نیز کافر می گویند)
۱۱۱۹أَکَفَرْتُمآيا کافر شديد (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند بنابراین به کسی که بر نعمتها و فرامین الهی سرپوش گذاشته و آنها را نادیده گرفته نیز کافر می گویند)
۱۱۲۰أَکْفَرَهُاو را کافر و ناسپاس کرده است("قُتِلَ ٱلْإِنسَانُ مَا أَکْفَرَهُ: مرگ بر انسان چقدر(شیطان) او را کافر و ناسپاس کرده است، چه او را کافر و ناسپاس کرده است؟(بسته به اینکه "مَا" را "چقدر" یا "چه" معنا کنیم دو معنی می دهد که به صورت همزمان هر دو صحیحند و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است")
۱۱۲۱أَکْفِلْنِيهَاآن را تحت کفالت من قرار بده
۱۱۲۲أَکَلَخورد
۱۱۲۳أُکُلِخوردني
۱۱۲۴أَکْلًاخوردن
۱۱۲۵أَکَلَاآن دو خوردند
۱۱۲۶أَکَلُواْخوردند
۱۱۲۷أَکَلَهُاورا خورد
۱۱۲۸أَکْلِهِمُخوردنشان (در اصل "أَکْلِهِمْ" بوده که حرف میم به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۱۲۹أَکْلِهِمْخوردنشان
۱۱۳۰أَکْمَامِغلاف روي خوشه و ميوه ها (کلمه أکمام جمع کم است که به معناي غلاف و پوسته روي ميوه است)
۱۱۳۱أَکْمَامِهَاغلافهايش (کلمه أکمام جمع کم است که به معناي غلاف و پوسته روي ميوه است)
۱۱۳۲أَکْمَلْتُکامل کردم
۱۱۳۳أَکْمَهَکور مادرزاد (اکمه به معناي کسي است که از شکم مادر نابینا متولد شده باشد ، گاهي هم به کسي اطلاق مي‏شود که بینا بوده و سپس نابينا شده است یا عارضه کوریش به حدّی پیشرفت کرده که چشم‏هايش سفيد شده است)
۱۱۳۴أَکُنخواهم بود (جزمش به دلیل جواب شدن برای شرط قبل از خود است)
۱۱۳۵أَکْنَاناًپناهگاهها- پوششها(جمع "کنّ" به معناي چيزي است که با آن چيز ديگري پوشيده شود حتي پيراهن هم براي کسي که آن را مي‏پوشد "کن" است همچنین به ظرفي که چيزي در آن پنهان و محفوظ شود نیز "کِنّ" می گویند و مقصود از کنّ کوهها، غارها و دخمه‏هاي آن است)
۱۱۳۶أَکِنَّةًپرده ها-پوششها-سرپوشها (جمع "کنّ" به معناي چيزي است که با آن چيز ديگري پوشيده شود حتي پيراهن هم براي کسي که آن را مي‏پوشد کن است همچنین به ظرفي که چيزي در آن پنهان و محفوظ شود نیز "کِنّ" می گویند و مقصود از کنّ کوهها، غارها و دخمه‏هاي آن است)
۱۱۳۷أَکْنَنتُمْپنهان کردید ( در مورد واقعیت حتمی : پنهان کنید. (از "کنّ" به معناي چيزي است که با آن چيز ديگري پوشيده شود حتي پيراهن هم براي کسي که آن را مي‏پوشد کن است همچنین به ظرفي که چيزي در آن پنهان و محفوظ شود نیز "کِنّ" می گویند و مقصود از کنّ کوهها، غارها و دخمه‏هاي آن است)
۱۱۳۸أَکْوَابٍکوزه هاي بدون دسته - ظروف آب - جامها (اکواب جمع کوب، به معناي ظرف آب است، البته ظرفي که مانند ليوان نه دسته داشته باشد و نه لوله)
۱۱۳۹أَکُونَکه باشم
۱۱۴۰أَکُونَنَّحتماً باشم
۱۱۴۱أَکِيدُنقشه مي کشم -تدبير مي کنم(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است. جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است)
۱۱۴۲أَکِيدَنَّحتماً نقشه مي کشم (کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است. جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است. "وَتَـٱللَّهِ لَأَکِيدَنَّ أَصْنَامَکُم بَعْدَ أَن تُوَلُّواْ مُدْبِرِينَ: بنابراین به الله قسم، سوگند که به یقین در مورد بتهای شما نقشه می کشم(به فارسی محاوره ای: "یک آشی برای بتهای شما بپزم که رویش یک وجب روغن باشد") بعد از آن که پشت کنان روی بگردانید(طوری بروید که برای مدتی به پشت سرتان برنگردید کنایه از اینکه به آنها سر نزنید. ظاهرًا مردم آن منطقه مراسمی داشته اند که همگی حتی کارگزاران بتخانه، در روز مراسم، شهر را ترک می کردند. اصنام جمع صنم است که هم به معنی بت می باشد و هم به معنی معشوق و دلبر زیبا رو و انتخاب این کلمه از این جهت است که علاوه بر بتها، بسیاری از زیبارویان نیز با دلبریهایشان باعث گمراهی مردم شده اند یا با زیبایی و دلبری چهره ها یا دلبری مال و ثروت و مقامشان)")
۱۱۴۳أَكْفَرَهُاو را کفر پیشه کرده است - او را کافر و ناسپاس کرده است (مَا أَکْفَرَهُ : چه او را کافر و ناسپاس کرده است، کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند بنابراین به کسی که بر نعمتها و فرامین الهی سرپوش گذاشته و آنها را نادیده گرفته نیز کافر می گویند)
۱۱۴۴أَلَّاکه نه-که نيست
۱۱۴۵أَلَاآگاه باشيد - مراقب باشید
۱۱۴۶أَلْبَابِمغزها-عقلها (کلمه ألباب جمع لب است و لب در انسان‏ها به معناي عقل است ، چون عقل در آدمي مانند مغز گردو است نسبت به پوست آن و لذا در قرآن لب به همين معنا استعمال شده و گويا کلمه عقل به آن معنائي که امروزه معروف شده يکي از اسمهای نوظهور است ، که از راه غلبه استعمال اين معنا را به خود گرفته و به همين جهت کلمه عقل در قرآن نيامده و تنها افعال مشتق شده از آن در قرآن استعمال شده است ، مانند يعقلون)
۱۱۴۷أَلَتْنَاهُماز آنان کم نمي کنيم (کلمه ألتناهم از ماده لوت است که به معناي نقص است ، ماضي ثلاثي مجردش لات و باب افعالش ألات مي‏شود ، پس معناي عبارت "وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَٱتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُم بِإِيمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَمَا أَلَتْنَاهُم مِّنْ عَمَلِهِم مِّن شَيْءٍ "اين است که ما با الحاق ذريه مؤمنين به مؤمنين ، چيزي از عمل خود آنان ناقص نمي‏کنيم)
۱۱۴۸أَلْحَقْتُمملحق کرديد
۱۱۴۹أَلْحَقْنَاملحق کرديم
۱۱۵۰أَلْحِقْنِيملحقم کن
۱۱۵۱أَلِدُفرزند می آورم("ءَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ: آیا فرزند می آورم در حالی که من پیرزنی هستم")
۱۱۵۲أَلَدُّسرسخت تر- سرسخت ترين
۱۱۵۳أَلِرَبِّکَآيا براي پروردگارت (هست)
۱۱۵۴أَلْزَمْنَاهُملازم وهمراهش کرديم
۱۱۵۵أَلْزَمَهُمْملازم وهمراه آنان کرد
۱۱۵۶أَلَسْتُآيا نيستم (کلمه "ألَستُ" به معنی آیا نیستم و اصطلاح روز الست به ماجرای عالمی به نام "عالم ذر"اشاره دارد که ماجرای آن در آیه شریفه ۱۷۲ سوره مبارکه اعراف نقل شده است:
وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِي ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَىٰ شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَـٰذَا غَافِلِينَ ﴿۱۷۲﴾
(اعراف۱۷۲)- و هنگامی که پروردگارت از فرزندان آدم از صلبشان، نسلشان را گرفت و آنان را بر خودشان گواه گرفت (پروردگار نسل آدم را که در صلب او بودند احضار کرد و از آنان پرسید:)آيا من پرورش دهنده شما نيستم؟ گفتند: آری البته که هستی، گواهی داديم و اقرار کردیم که با خبریم تا روز قيامت نگوييد: ما از اين بی خبر بوديم.
بر طبق روایات بسیار در منابع شیعه و سني این آیه به ماجرای "عالم ذر" اشاره دارد و آن این است که پس از خلقت آدم خداوند نسلی که در آینده از او نشأت می گرفت را بیرون کشید و از آنان پرسید:" آیا من پروردگار شما نیستم؟" و همه آنها اقرار کردند که :" آری البته که هستی" و آنگاه فرشتگان و پروردگار متعال به آنها گفتن که ما این اقرا شما را شنیدیم تا روز قیامت از این که پروردگارتان کیست اظهار بی خبری نکنید. بر این اساس پروردگار متعال با تمام ما انسانها تکلم و صحبت نموده و گرچه از جزئیات آن زمان و مکان و واقعه چیزی به خاطر نداریم ولی اثر آن در نهاد و فطرتمان را حس می کنیم و برای همین است که از هر کسی بپرسی تو را چه کسی خلق کرده پاسخ قلبی او این است که پروردگار عالم مرا خلق نموده اگرچه برخی با زبان انکار کنند و بر همین اساس رسول الله صلي‏ الله ‏عليه ‏و آله ‏و سلّم فرمودند : "هر فرزندي بر طبق فطرت به دنيا مي‏آيد و مقصود از فطرت معرفت الهی است و اينکه او خالق و آفريدگار اوست)
۱۱۵۷أَلْسِنَةٍزبانها
۱۱۵۸أَلْسِنَتِکُمْزبانهایتان
۱۱۵۹أَلْسِنَتُکُمُزبانهايتان (در اصل "أَلْسِنَتِکُمْ" بوده که حرف میم به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۱۶۰أَلْسِنَتَهُمْزبانهايشان
۱۱۶۱أَلْسِنَتُهُمُزبانهايشان (در اصل "أَلْسِنَتَهُمْ" بوده که حرف میم به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۱۶۲أَلْفَهزار
۱۱۶۳أَلَّفَالفت داد-پيوند داد
۱۱۶۴أَلْفَافاًانبوه (جنات الفاف به معناي درختان أنبوه و در هم فرو رفته است . بعضي گفته‏اند : کلمه الفاف جمعي است که از ماده خودش مفرد ندارد)
۱۱۶۵أَلَّفَتْالفت داد-پيوند داد
۱۱۶۶أَلْفَوْاْيافتند
۱۱۶۷أَلْفَيَاآن دو يافتند
۱۱۶۸أَلْفَيْنِدوهزار
۱۱۶۹أَلْفَيْنَايافتيم
۱۱۷۰أَلْقِبينداز(" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد)
۱۱۷۱أَلْقَابِلقبها
۱۱۷۲أَلْقَاهُآن را انداخت (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد)
۱۱۷۳أَلْقَاهَاآن را انداخت (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد)
۱۱۷۴أَلْقَتْانداخت (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد)
۱۱۷۵أَلْقُواْبيندازيد (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد)
۱۱۷۶أَلْقَوْاْانداختند(" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد. "فَأَلْقَوْاْ إِلَيْهِمُ ٱلْقَوْلَ إِنَّکُمْ لَکَاذِبُونَ: "آن زمان آنان(شریکان) آن قول و گفتار را به سوی آنها می اندازند: "سوگند که به یقین شما دروغگویانید"(کنایه از اینکه تقصیر را به گردن خودشان می اندازند و می گویند تقصیر ما نبود که این پیروان با وجود معصیت پروردگار از ما اطاعت می کردند در واقع اینها چون به خیال خود دنبال منافع شخصیشان بودند اطراف ما می چرخیدند و در حقیقت ما را نمی پرستیدند بلکه گرفتار خود پرستی بودند)")
۱۱۷۷أَلْقَوُاْ ٱلسَّلَمَاز در تسليم درآيند(در اصل "أَلْقَوْاْ" بوده که حرف واو به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است. " القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد. "وَأَلْقَوْاْ إِلَى ٱللَّهِ يَوْمَئِذٍ ٱلسَّلَمَ: و در آن روز به سوی الله، آنچه نشانه تسلیم بودن است را می اندازند(کنایه از اینکه آنان که در دنیا در برابر پروردگار گردنکشی می کردند و با او سر جنگ داشتند در روز قیامت در برابر او سر تسلیم فرود می آورند مانند جنگجویی که می بیند از پس حریف بر نمی آید و سلاحش یا پارچه سفیدی را به نشانه تسلیم شدن به سوی او می اندازد)")
۱۱۷۸أَلْقُوهُاو را انداختند (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد)
۱۱۷۹أَلْقِهْبينداز(هاء در آن هاء سکت است و جزء کلمه نمي باشد وتنها براي حفظ حرکت حرف آخر اضافه شده است. "القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد)
۱۱۸۰أَلْقِهَاآن رابينداز(" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد)
۱۱۸۱أَلْقَىٰانداخت - افکند - طراحی کرد - طرحی به کار برد(" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد. استفاده از لفظ القاء در مورد خلقت کوهها به این اشاره دارد که پروردگار متعال که نقاش، طراح و خالق یگانه و بی نظیر جهان است، با طرح کوههای رنگارنگ به تابلوی زیبای زمین جلوه ای خاص داده است.
بَلِ ٱلْإِنسَانُ عَلَىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ وَلَوْ أَلْقَىٰ مَعَاذِيرَهُ: "بلکه انسان بر نفس خود همواره و بسیار بیناست هرچند که عذر و بهانه هایش را بتراشد و پوشش و پرده هایش را بیفکند(برای سرپوش گذاشتن بر حقیقت عذر و بهانه بیاورد یا آن را با پرده و پوشش دروغ مخفی کند)"، هر انسانی در اعماق وجودش به درستی و نادرستی کردار خود آگاه است منتها با عذر تراشی گناهان خود را توجیه و حقیقت را مخفی می نماید در اینجا نیز اشاره می کند به اینکه فرعون خودش بهتر از هر کسی می دانست که اینها معجزات الهی اند ولی علاقه اش به تاج و تخت و ریاست باعث می شد به اطرافیانش بگوید که این وقایع جادو هستند و موسی جادوگر)
۱۱۸۲أَلْقَیانداخت - افکند - طراحی کرد(همان "أَلْقَىٰ" است که به دلیل رسیدن به همزه وصل صدای کشیده "آ" در آخرش کوتاه و به فتحه تبدیل شده است: "قَالُواْ مَا أَخْلَفْنَا مَوْعِدَکَ بِمَلْکِنَا وَلَـٰکِنَّا حُمِّلْنَا أَوْزَارًا مِّن زِينَةِ ٱلْقَوْمِ فَقَذَفْنَاهَا فَکَذَالِکَ أَلْقَى ٱلسَّامِرِيُّ: (وقتی موسی علیه السلام از مردم گله نمود که حتی چهل روز نتوانستید بر عهد و پیمانتان با پروردگار تعالی صبر کنید)گفتند: "ما از زمان وعده تو به اختیار و اراده خودمان تخلف نکردیم بلکه بارهای سنگینی از زینت آن قوم(طلا و جواهراتی که از لشکر غرق شده فرعون به جا مانده بود) بر دوش ما گذاشته شده بود(از حمل این همه طلا که مجبور بودیم با خود به این طرف و آن طرف ببریم خسته شده بودیم) پس آن را انداختیم پس در نتیجه سامری چنین طرحی پیاده کرد(آن طلاها را دور ریختیم سامری هم برای آن که از این طلاها حیفش می آمد با آنها برای ما یک خدا ساخت. در تورات امروزی که یکی از نشانه های تحریفش نسبتهای ناروایی است که به پیامبران الهی داده است نامی از "سامری" برده نشده و ساخت گوساله طلایی را به حضرت هارون علیه السلام نسبت داده است)")
۱۱۸۳أَلْقَی ٱلسَّمْعَکاملًا گوش سپرد و تمام آن سخنان را بی کم و کاست شنید و پذیرفت(کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق مي‏شود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن. " القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد بنابراین القاء سمع یعنی تمرکز شنوایی برای شنیدن کامل و تمام و کمال یک سخن می باشد)
۱۱۸۴أَلْقِيَاشما دو نفر بيندازيد (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد)
۱۱۸۵أَلْقِيَاهُشما دو نفراورا بيندازيد (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد)
۱۱۸۶أَلْقَيْتُانداختم (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد)
۱۱۸۷أَلْقَيْنَاانداختيم - طرح زدیم(" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد. در عبارت "وَٱلْأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ: و زمین، آن را کشیدیم و در آن ثابتها و استواران را طرح زدیم"، القاء به معنی طرح و افکندن است و استفاده از لفظ القاء برای کوهها به این اشاره دارد که پروردگار متعال که نقاش، طراح و خالق یگانه و بی نظیر جهان است، با طرح کوههای رنگارنگ به تابلوی زیبای زمین جلوه ای خاص داده است)
۱۱۸۸أَلْقِيهِبيندازش(خطاب به مؤنث. " القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد)
۱۱۸۹أَلَم أَعْهَدْآيا عهد نبستم
۱۱۹۰أَلَم أَقُلآيا (مگر)نگفتم
۱۱۹۱أَلَن يَکْفِيَکُمْآيا اصلاً شما را کفايت نمي کند -آيا اصلاً براي شما بس نيست
۱۱۹۲أَلَنَّانرم کرديم("وَأَلَنَّا لَهُ ٱلْحَدِيدَ: و برای او(حضرت داوود علیه السلام) آهن را نرم نموديم(استخراج و ذوب فلزات و طریقه ساختن اشیاء فلزی را به او آموختیم)")
۱۱۹۳أَلَّوِکه اگر(در جمله "أَلَّوِ ٱسْتَقَامُواْ " در اصل "أَنْ لَوْ " بوده که نون در لام ادغام شده و واو ساکنش به دلیل تقارن با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۱۹۴أَلْوَاحلوحها-صفحه هاي نوشته
۱۱۹۵أَلْوَانِکُمْرنگهايتان
۱۱۹۶أَلْوَانُهُرنگهايش("وَمَا ذَرَأَ لَکُمْ فِي ٱلْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهُ: و آنچه در زمین برای شما خلق کرد و ظاهر نمود، رنگهایش مختلف است(شاید باور پذیر نباشد رنگهای غیر قابل شمارش و چشم نواز موجود در طبیعت تنها از ترکیب سه رنگ اصلی سبز، قرمز و آبیِ نور با نسبتهای متفاوت تشکیل شده اند. بازتابش نور سفید خورشید که ترکیب هر سه رنگ اصلی به نسبت مساویست از روی سطح بیرونی اجسام به نسبتهای مختلف، باعث می شود آنها را به رنگهای متفاوت ببینیم به این ترتیب که سطح آنها به شکلی است که از هر طیف مقداری را جذب کرده و بقیه را بازتابش می نماید. حالت دیگری که رنگ اشیاء را تشکیل می دهد مربوط به وضعیتی است که خود آن شیء، منبع نور باشد(اشیاء درخشان) که در آن حالت نیز هر رنگ، ترکیبی از همان سه رنگ اصلی است.
پروردگار متعال به این زیبایی با به کار گیری این رنگهای بی شمار به خلقتش جلوه ای دو چندان داده است چون او زیباست و زیبایی را دوست دارد و از طرفی جدا از برآورده کردن نیاز بندگانش می خواهد که آنها از تماشای نعمتهایش لذت بیشتری ببرند از طرفی هر رنگی علاوه بر زیبایی نشانه ایست برای رهنمون شدن انسانها به خواص و مواد تشکیل دهنده اشیاء به عنوان مثال از تجزیه رنگ نور دریافت شده از هر ستاره(طیف نگاری) می توان به عناصر موجود در آن پی برد))
۱۱۹۷أَلْوَانُهَارنگهايش
۱۱۹۸أَلْهَاکُمُشما را سرگرم کرده (در اصل "أَلْهَاکُمْ" بوده که حرف میم به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۱۹۹أَلَهُمْآيا براي آنها
۱۲۰۰أَلْهَمَهَابه او الهام کرد
۱۲۰۱أَلَيْسَآيا نيست
۱۲۰۲أَلِيمٌهمواره و بسیار دردناک - همیشه و بی اندازه دردناک(وزن فعیل هم صفت مشبهه است و هم صیغه مبالغه)
۱۲۰۳أَمْيا اينکه - یا شاید(وقتی احتمالات مختلف مربوط به یک موضوع را بیان می کنند میان بحث از حالتهای مختلف از "أَمْ" استفاده می کنند)
۱۲۰۴أَمِیا اینکه (در اصل "أَمْ" بوده که به دلیل تقارن با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است)
۱۲۰۵أَمَّاامّا
۱۲۰۶أَمَاتَميراند
۱۲۰۷أَمَاتَهُميراند اورا
۱۲۰۸أَمَّاذَايا چه ؟
۱۲۰۹أَمَّارَةٌبسيار امر کننده
۱۲۱۰أَمَامَهُمقابل وپيش روي او
۱۲۱۱أَمَانَاتامانتها("إِنَّ ٱللَّهَ يَأْمُرُکُمْ أَن تُؤَدُّواْ ٱلْأَمَانَاتِ إِلَىٰ أَهْلِهَا: به يقين الله به شما فرمان مي دهد که امانتها را به اهلش بازگردانيد(بنا به روايات امانتداري در اين آيه جنبه هاي مختلفي دارد و امانتداري فردي، تقسيم عادلانه ي ثروتهاي عمومي و انفال به عبارتي بيت المال توسط حاکميت، بين افراد جامعه و به کار گماردن شايسته ترين افراد در رأس امور مربوط به مردم و پذيرش ولايت ائمه معصومين عليهم السلام را شامل می شود. پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند:"هر کس از بين گروهي، کسي را به کاري گمارد در حالي که در بين آنان خداپسندتر از او نيز باشد در اين صورت قطعًا به پروردگار و رسولش و مؤمنين خيانت کرده است"")
۱۲۱۲أَمَانَاتِکُمْامانتهای شما
۱۲۱۳أَمَانَاتِهِمْامانتهای آنها
۱۲۱۴أَمَانَةَامانت
۱۲۱۵أَمَانَتَهُامانت او
۱۲۱۶أَمَانِيّاکاذيب و خرافات - آرزوها (کلمه "أماني" جمع امنيه است ، که به معناي اکاذيب است)
۱۲۱۷أَمَانِيِّکُمْاکاذيب و خرافات شما - آرزوهای شما (کلمه "أماني" جمع امنيه است ، که به معناي اکاذيب است)
۱۲۱۸أَمَانِيُّهُمْاکاذيب و خرافات آنان- آرزوهای آنان (کلمه "أماني" جمع امنيه است ، که به معناي اکاذيب است)
۱۲۱۹أَمَةٌکنيز
۱۲۲۰أَمْتًابلندي- مکان مرتفع("لَا تَرَىٰ فِيهَا عِوَجًا وَلَا أَمْتًا: در آن(زمین، که پس از وقوع زلزله قیامت که کوههایش به تل ریگی تبدیل شده) کمترین پستی و فرو رفتگی نمی بینی و نه کوچکترین بلندی و مکان مرتفعی( در اثر زلزله عظیم قیامت کوهها به تلّ ریگی بدل می شوند و سپس فرو می ریزند و این گونه روان می گردند در نتیجه بلندیهای زمین، پستیهایش را پر می کند و زمین به صورت صاف و یکدست در می آید)")
۱۲۲۱أَمْتِعَتِکُمْبار و بنه تان
۱۲۲۲أَمَتَّنَاما را ميراندي
۱۲۲۳أَمْثَالَمَثلها
۱۲۲۴أَمْثَالُکُمامثال شما
۱۲۲۵أَمْثَالِهَاامثالش
۱۲۲۶أَمْثَالَهُمْامثالشان
۱۲۲۷أَمْثَلُهُمْشبیه ترینشان("نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَقُولُونَ إِذْ يَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِيقَةً إِن لَّبِثْتُمْ إِلَّا يَوْمًا: ما داناتریم به آنچه می گویند وقتی که شبیه ترینشان از جهت راه و روش(کسی که در میان آنها کمترین انحراف را از راه مستقیم داشته) می گوید: "غیر از روزی ناقص نماندید"(با نکره آوردن "يَوْمًا" به این نکته اشاره می کند که آن یک روز هم بیست و چهار ساعت کامل نبوده بلکه بخشی از یک روز بوده است که در آیه شریفه ۴۶ از سوره مبارکه نازعات که جفت و مثانی این آیه محسوب می شود می فرماید که نیمه روشن(برای نیکان) یا نیمه تاریکی(برای بدکاران) از یک روز است همچنین در آیه شریفه ۴۵ از سوره مبارکه یونس با عبارت "ساعتی از روز"، از آن یاد می کند. مدت عمر انسان در این دنیا نسبت به حیات برزخی و آخرتی او آن قدر اندک است که در قرآن کریم از آن به عنوان "روزی" یا "نیمروزی" یا "ساعتی از روز" یاد شده است پس تنها با ساعتی تلاش و کوشش و تحمل سختیهای اندکش می توان به سعادت ابدی رسید ولی متأسفانه بیشتر انسانها برای به دست آوردن خوشیهای ظاهری این زندگی دنیای یک ساعته، زندگی و حیات ابدی خودشان را تباه می کنند)")
۱۲۲۸أَمَدمدت - زمان- زمان انقضاء(فرق بين زمان و أمد اين است که زمان عام است ولي أمد به معناي زمان خاصي است، أمد عبارت است از لحظه‏اي که عمر و مهلت چيزي به سر مي‏رسد، ولي زمان به هر قطعه ای از آغاز تا آخر عمر آن چیز می گویند. از تأمید به معنی بیان کردن غایت و حد. همچنين "أبد" به زمانی می گویند که ابتدا یا انتهایش نامحدود است ولی "أَمَد" مدت زمانی که ابتدا و انتهایش محدود است هر چند که مشخص نبوده و مجهول باشد)
۱۲۲۹أَمْدَدْنَاکُممدد و ياريتان داديم
۱۲۳۰أَمْدَدْنَاهُممدد و ياريشان داديم
۱۲۳۱أَمَدَّکُممدد و ياريتان کرد
۱۲۳۲أَمْرامر و فرمان- کار- شأن
۱۲۳۳أَمَرَامر کرد
۱۲۳۴أَمَرُّتلختر
۱۲۳۵أَمَرْتُکَبه تو امر کردم
۱۲۳۶أَمَرْتَنِيبه من امر کردي
۱۲۳۷أَمَرْتَهُمْبه ايشان امر کردي
۱۲۳۸أَمَرَکُمُامرتان کرد (در اصل "أَمْرُکُمْ" بوده که حرف میم به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
۱۲۳۹أَمْرُکُمْتصميمتان-کارتان(به طور کلی به هر کار، حالت، گفتار، نظر، رأی و تصمیم مهم و بزرگی، "أَمْر" یا "شَأْنٍ" می گویند)
۱۲۴۰أَمْرِنَاامرما- کارما- شأن ما(به طور کلی به هر کار، حالت، گفتار، نظر، رأی و تصمیم مهم و بزرگی، "أَمْر" یا "شَأْنٍ" می گویند)
۱۲۴۱أَمَرَنَاامرمان کرد
۱۲۴۲أَمَرْنَاامر کرديم
۱۲۴۳أَمَرُواْامر کردند
۱۲۴۴أَمْرِهِامرش- کارش- شأنش(به طور کلی به هر کار، حالت، گفتار، نظر، رأی و تصمیم مهم و بزرگی، "أَمْر" یا "شَأْنٍ" می گویند)
۱۲۴۵أَمْرَهَاامرش- کارش- شأنش(مؤنث)(به طور کلی به هر کار، حالت، گفتار، نظر، رأی و تصمیم مهم و بزرگی، "أَمْر" یا "شَأْنٍ" می گویند)
۱۲۴۶أَمْرَهُمتصميمشان-کارشان - امرشان-شأنشان(عبارت "أَجْمَعُواْ أَمْرَهُمْ: تصمیم و امرشان را جمع کردند" یعنی: "تصمیمشان یکی شد". به طور کلی به هر کار، حالت، گفتار، نظر، رأی و تصمیم مهم و بزرگی، "أَمْر" یا "شَأْنٍ" می گویند)
۱۲۴۷أَمْرُهُمْتصميمشان-کارشان - امرشان-شأنشان(به طور کلی به هر کار، حالت، گفتار، نظر، رأی و تصمیم مهم و بزرگی، "أَمْر" یا "شَأْنٍ" می گویند)
۱۲۴۸أَمَرَهُمْامرشان کرد
۱۲۴۹أَمْرِيامر من-تصميم من - کار من- شأن من(به طور کلی به هر کار، حالت، گفتار، نظر، رأی و تصمیم مهم و بزرگی، "أَمْر" یا "شَأْنٍ" می گویند)
۱۲۵۰أَمْسِديروز
۱۲۵۱أَمْسَکَخودداري کرد (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است)
۱۲۵۲أَمْسِکْ عَلَيْکَبراي خودت نگهدار(از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است)
۱۲۵۳أَمْسَکْتُمْخودداري کرديد (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است)
۱۲۵۴أَمْسَکْنَ عَلَيْکُمْبر مبنای (فرمان) شما نگه داشته اند (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است. در عبارت "فَکُلُواْ مِمَّا أَمْسَکْنَ عَلَيْکُمْ" اضافه نمودن کلمه "علیکم" این معنی را اضافه می کند که سگ ، شکار را براي صاحبش (پس از گفتن "بسم الله" توسط او قبل از رها نمودن سگ برای شکار) گرفته باشد نه براي خودش، پس اگر بدون فرمان صاحبش شکاري را صيد کرد ، در صورتي که صاحبش آن را مرده بيابد حلال نيست)
۱۲۵۵أَمْسِکُوهُنَّآن زنان را نگه داريد (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است)
۱۲۵۶أَمْسَکَهُمَاآن دو را نگه داشت (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است)
۱۲۵۷أَمْشَاجٍمختلط (کلمه أمشاج جمع کلمه مشيج و يا مَشَج يا مَشِج است که هر سه به معناي مخلوط و ممتزج است و اگر نطفه را به اين صفت معرفي کرده ، به اعتبار اجزاي مختلف آن و يا به اعتبار مخلوط شدن اسپرم و تخمک است)
۱۲۵۸أَمْضِيَبگذرانم - طي کنم
۱۲۵۹أَمْطِرْبباران - فرو ريز (غيث به معناي باران به موقع است که آمدنش نافع است، به خلاف کلمه مطر که هم به چنان باراني اطلاق مي‏شود و هم به بارانی که خسارت به جا گذارد)
۱۲۶۰أَمْطَرْنَابارانديم-فرو ريختيم (غيث به معناي باران به موقع است که آمدنش نافع است، به خلاف کلمه مطر که هم به چنان باراني اطلاق مي‏شود و هم به بارانی که خسارت به جا گذارد)
۱۲۶۱أَمْعَاءَهُمْروده هايشان
۱۲۶۲أَمْکَنَ مِنْهُمْبر آنان مسلط کرد (امکنه منه معنايش اين است که او را بر فلاني مسلط کرد و قدرت داد)
۱۲۶۳أَمَلآرزو- امید بستن
۱۲۶۴أَمْلَأَنَّحتماً پرمي کنم
۱۲۶۵أَمْلَىٰ لَهُمْمهلتشان داد
۱۲۶۶أَمْلَيْتُمهلت دادم
۱۲۶۷أَمِنَايمن شد
۱۲۶۸أَمْنُايمني - امنیت
۱۲۶۹أَمَّنيا چه کسي - يا کسي که(در جمله "أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ ءَانَاءَ ٱللَّيْلِ ")
۱۲۷۰أَمَنَةًايمنی و آسودگی
۱۲۷۱أَمِنتُکُمْبه شما اطمينان کردم- شما را امین شمردم
۱۲۷۲أَمِنتُمايمنيد
۱۲۷۳أَمِنُواْايمن شدند(أَفَـأَمِنُواْ:آيا پس ايمن شدند)
۱۲۷۴أَمْواتٌمرده ها("أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْيَاءٍ وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ(نحل۲۱): آن معبودانی که به جای پروردگار می پرستند و اطاعتشان می کنند) مردگانی هستند جدا و بیگانه از زندگان(نه تنها دلهایشان به نور ایمان به پروردگار حیات و زندگی نگرفته بلکه به دلیل تنفر و دوریشان از اهل ایمان امیدی به هدایت آنها توسط مؤمنان هم نیست یا اینکه بتی بی جان هستند که ممکن هم نیست جاندار گردند")
۱۲۷۵أَمْوَالٌمالها
۱۲۷۶أَمْوَالَکُماموال شما
۱۲۷۷أَمْوَالِنَااموالمان
۱۲۷۸أَمْوَالَهُممالهايشان
۱۲۷۹أَمُوتُمي ميرم
۱۲۸۰أَمْهِلْهُمْمهلتشان ده
۱۲۸۱أَمِينٌهمیشه و بسیار امانت دار- همیشه و بی اندازه امن(امر الهی برای تأثیر در عالم، تبدیل به موجودی به نام روح می شود که این روح با هر چیز یا هر کسی که اسباب اجرای حکم الهی است همراه می شود به عنوان مثال این روح پیامبران و ائمه اطهار علیهم السلام را در تبلیغ و حفظ دین الهی همراهی و یاری می کند و چون همراه و یاور جبرئیل یا فرشته وحی می شود در قرآن کریم "روح القدس" یا "روح الأمین"، نامیده می شود)
۱۲۸۲أَنْکه - اینکه -آن که - تا - به این منظور که- به دلیل اینکه - چون که(در عباراتی نظیر"وَمَا تَنقِمُ مِنَّا إِلَّا أَنْ ءَامَنَّا بِئَايَاتِ رَبِّنَا: از ما انتقام نمی گیری مگر به دلیل اینکه به آیات پروردگارمان ایمان آوردیم")
همین که("أَحَسِبَ ٱلنَّاسُ أَن يُتْرَکُواْ أَن يَقُولُواْ ءَامَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ(عنکبوت۲): آیا مردم حساب کرده و پنداشته اند همین که بگویند ایمان آوردیم، رها می شوند و آنان مورد آزمایش قرار نمی گیرند(هدف پروردگار تعالی از قرار دادن انسانها در زمین برگزاری امتحان برای آنهاست تا بر اساس نمره امتحانشان کیفیت حیات ابدی آنها در جهان دیگر مشخص گردد. پس امتحان شدن در دنیا اجتناب ناپذیر و دائمی است در واقع هر پیشامد کوچک و بزرگی در این دنیا برای ما یک سؤال امتحانی است.
در جلسه امتحان دنیا سؤالات به دو دسته کلی تقسیم می شوند: خوشیها و نا خوشیها(حسنات و سیئات) گاهی مشکلات و مصیبتها جنبه آزمایش دارند و هرکس ناشکری کند در این امتحان مردود شده و هرکس شاکر باشد و صبوری کند، و با توجه به مشگل گشای حقیقی یعنی پروردگار تعالی از او طلب یاری کند، پاداش برد. امام علی علیه السلام فرموده اند:" هر کس صبح کند در حالی که از مصیبتی که بر او نازل شده، شکایت دارد پس به یقین روزش را با شکایت از پروردگارش آغاز نموده است" و گاهی نعمتها و خوشیها امتحانی برای انسان هستند که اگر شکر نعمت کند و آن نعمت را در راه خیر و کمک به بندگان پروردگار به کار برد در امتحان قبول شده و اگر از آنها برای فخر فروشی و ظلم به دیگران بهره برد در امتحان مردود شده است و امتحان شدن با حسنات(خوشیها) البته سخت تر و مشکلتر استیکی از علل گرفتاریهایی که در زندگی انسان پیش می آید. به فرموده پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از مصادیق این آیه شریفه آزمایش مردم در مورد پذیرش یا عدم پذیرش ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است)")
۱۲۸۳أَنِکه (در اصل "أَنْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف نون حرکت گرفته است)
۱۲۸۴أَنَّکه -آنکه - به یقین که(حرف تأکيد)
۱۲۸۵أَنُؤْمِنُآيا ايمان بياوريم (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي مي‏گويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه ‌اش عمل است".)
۱۲۸۶أَنَاْمن(این کلمه به هنگام وقف "أَنا" و به هنگام وصل "أَنـَ" خوانده می شود به همین دلیل علامتی به شکل بیضی راست در قرآنهای با رسم الخط عربی بر روی الف آخر آن نهاده شده است(رجوع شود به کتاب "کتاب آموزش روخوانی قرآن کریم با استفاده از شعر و نقاشی" که به صورت رایگان می توانید آن را از آدرس ذیل دانلود کنید:http://https://mobin۱۱۰.blogfa.com/post/۱۴۴ ))
خودم(وقتی حضرت موسی علیه السلام آتشی دید که درخت سبزی را احاطه کرده بود(بدون آنکه آن را بسوزاند) از آن درخت صدای پروردگار را شنید که با او سخن می گفت: "إِنَّنِي أَنَاْ ٱللَّهُ ... : به یقین در واقع من خودم الله هستم(نه این جلوه ای که به صورت آتش و درخت و صدا می بینی من هستم و بس بلکه ظاهر و باطن و در واقع اصل هرچیز منم)")
۱۲۸۷أَنَّاکه به يقين ما- که بي ترديد ما - جز این نیست که ما - تنها مائیم که - حقیقت این است که ما("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود)
۱۲۸۸أَنَابَپي در پي بازگشت - پي در پي رجوع کرد ( کلمه انابه به معناي رجوع است . و انابه به سوي خدا به معناي بازگشت به سوي اوست به توبه و اخلاص عمل و اين کلمه از ماده نوب است که به معناي برگشتن پي در پي است. در عبارت "يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَابَ: به سویش هدایت می کند کسی که پي در پي بازگشت و رجوع کرد" اگر جمله " مَنْ أَنَابَ" را به عنوان فاعل برای فعل "يَهْدِي" بگیریم معنی جمله این می شود که هرکس مدام حواسش به فرامین الهی است و پیوسته دنبال کسب رضای الهی است مردم را به سوی پروردگار هدایت می کند و کسی که اسیر خودپرستی است مردم را به بیراهه می برد اما اگر جمله " مَنْ أَنَابَ" را به عنوان مفعول برای فعل "يَهْدِي" بگیریم معنی جمله این می شود که پروردگار کسی را که خودپرستی را کنار گذاشته و در تمام احوالش مراقب است که بر خلاف رضای الهی عمل نکند را به سوی خودش که همان نهایت سعادت و کمال است راهنمایی می کند. البته همزمان هر دو معنی صحیح است و با ظرافت و اختصاری زیبا با استفاده از کمترین کلمات هر دو معنی را رسانده است)
۱۲۸۹أَنَابُواْپي در پي بازگشتند - پي در پي رجوع کردند ( کلمه انابه به معناي رجوع است . و انابه به سوي خدا به معناي بازگشت به سوي اوست به توبه و اخلاص عمل و اين کلمه از ماده نوب است که به معناي برگشتن پي در پي است)
۱۲۹۰أَنَاسِيَّانسانها (جمع انسانها)
۱۲۹۱أَنَامِمردم(اعم از جن وانس و به قولي به معناي هر جنبنده‏اي است که روي زمين راه برود)
۱۲۹۲أَنَامِلَنوك انگشتان (جمع انمله)
۱۲۹۳أُنَبِّئُكُمْشما را خبر دهم
۱۲۹۴أَنبِئُونِيمرا خبر دهيد
۱۲۹۵أَنبِئْهُمخبرشان ده
۱۲۹۶أَنبَاءِخبرها
۱۲۹۷أَنبَائِکُمْاخبارتان
۱۲۹۸أَنبَائِهَااخبارش
۱۲۹۹أَنبَأَکَبه تو خبر داد
۱۳۰۰أَنبَأَهُمْخبرشان داد
۱۳۰۱أَنبَتَتْروياند(زرع و نجم عبارت است از آنچه از زمين مي‏رويد و مانند درخت ساقه ندارد و کلمه شجر عبارت است از آنچه که ساقه و شاخه دارد و کلمه نبات هر دو قسم روييدني را شامل مي‏شود)
۱۳۰۲أَنبَتَکُمرويانيد شما را (زرع و نجم عبارت است از آنچه از زمين مي‏رويد و مانند درخت ساقه ندارد و کلمه شجر عبارت است از آنچه که ساقه و شاخه دارد و کلمه نبات هر دو قسم روييدني را شامل مي‏شود. اینکه فرمود:"وَٱللَّهُ أَنبَتَکُم مِّنَ ٱلْأَرْضِ نَبَاتاً : و خدا شما را از زمين رويانيد، شاید منظور این باشد که منشأ تشکیل هر انسانی زمین است به این ترتیب که والدین او یا مستقیماً غذایشان از گیاهان بوده یا گوشت حیوانی را خورده اند که او از گیاهان تغذیه کرده است)
۱۳۰۳أَنبَتْنَارويانديم (زرع و نجم عبارت است از آنچه از زمين مي‏رويد و مانند درخت ساقه ندارد و کلمه شجر عبارت است از آنچه که ساقه و شاخه دارد و کلمه نبات هر دو قسم روييدني را شامل مي‏شود)
۱۳۰۴أَنبَتَهَاروياندش (زرع و نجم عبارت است از آنچه از زمين مي‏رويد و مانند درخت ساقه ندارد و کلمه شجر عبارت است از آنچه که ساقه و شاخه دارد و کلمه نبات هر دو قسم روييدني را شامل مي‏شود.عبارت "أَنبَتَهَا نَبَاتاً حَسَناً " یعنی مانند یک روییدنی نیکو او را رویاند(هم خودش به بهترین شکل نشو و نما پیدا کرد و هم ذریه و فرزندانی نیکو از او بوجود آمد))
۱۳۰۵أَنَبْنَاپي در پي برگشتيم-انابه کرديم - پي در پي رجوع کرديم ( کلمه انابه به معناي رجوع است . و انابه به سوي خدا به معناي بازگشت به سوي اوست به توبه و اخلاص عمل و اين کلمه از ماده نوب است که به معناي برگشتن پي در پي است)
۱۳۰۶أَنبياءپيامبران("رسول" به معنی فرستاده ای است که حامل پیامی بوده و آن پیام را به نرمی و ملایمت به مخاطبان انتقال می دهد و در قرآن کریم به هر حامل پیامی رسول گفته می شود از جمله در آیه شریفه ۵۰ از سوره مبارکه یوسف به حامل پیام پادشاه مصر برای حضرت یوسف علیه السلام هم، رسول گفته است و علاوه بر پیامبران به هر کسی که سخن پروردگار تعالی را در طول عمر شخصی به او می رساند همچنین به فرشتگان حامل پیامها و فرامین الهی نیز گفته شده است. کلمه نَبِی بر وزن فعیل از ماده نبأ(خبر) است و در اصل به معنی "همیشه و بسیار باخبر" می باشد و پیامبر را نبی نامیده بدین جهت که او به وسیله وحی الهی از عالم غیب خبردار شده همچنین کلمه "نبي" می تواند از "نبوة" به معناي "رفعت" باشد و پیامبران را به خاطر رفعت و بلندی مقامشان نبي خوانده ‏اند و هر دو معنا به صورت همزمان صحیح است و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است این کلمه در قرآن کریم فقط برای اشاره به پیامبران به کار رفته است، به عبارت دیگر انبیاء، انسانهایی هستند که از طریق وحی از دینی الهی باخبر شده و به تبلیغ آن در میان انسانها پرداخته اند بنابراین هر نبی، رسول هم هست ولی هر رسولی نبی نیست
این نتیجه ای است که از جستجوی تمام مشتقات رسول و نبی در قرآن کریم و نه از تعاریفی که در روایات از این دو کلمه آمده، حاصل می شود. متاسفانه استناد برخی به این روایات که به دلیل اختلافشان با قرآن کریم قابل اعتنا نیستند باعث پیدایش برداشتهای اشتباه از قرآن کریم شده که منشأ عقایدی انحرافی همچون عدم اعتقاد به خاتم الانبیاء بودن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و غیر بشر بودن انبیاء شده است)
۱۳۰۷أَنتَتو(مذکر)
۱۳۰۸أَنتُمْشما
۱۳۰۹أَنتُمَاشما دو نفر
۱۳۱۰أَنْجَاکُمنجاتتان داد
۱۳۱۱أَنْجَانَانجاتمان دهد
۱۳۱۲أَنْجَاهُنجاتش داد
۱۳۱۳أَنْجَاهُمْنجاتشان داد
۱۳۱۴أَنْجَيْتَنَانجاتمان دهي
۱۳۱۵أَنْجَيْنَانجات داديم
۱۳۱۶أَنْجَيْنَاکُمْنجاتتان داديم
۱۳۱۷أَنْجَيْنَاهُنجاتش داديم
۱۳۱۸أَنْجَيْنَاهُمْنجاتشان داديم
۱۳۱۹أَنَحْنُآيا ما
۱۳۲۰أَندَاداًهمتايان - هم ترازان(کلمه انداد ( جمع "نِد" به معنای مثل است)
۱۳۲۱أَنَدْعُواْآيا بخوانم (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عمومي‏تر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ مي‏شود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است)
۱۳۲۲أَنذَرَبیم داد - ترساند
۱۳۲۳أَنذِرْبيم ده-بترسان(در جمله "أَنذِرِ ٱلنَّاسَ " به دليل رسيدن دو ساکن به هم حرف "ر"کسره گرفته است)
۱۳۲۴أَنذَرْتُکُمْمي ترسانم شمارا
۱۳۲۵أَنذَرْتَهُمْآنان را بترساني (حرف (أَ)وقتي به کلمات اضافه مي شود غالباً معني (آيا)مي دهد اما يکي از مواردي که معني آن متفاوت است در غالبي است که جهت بيان تساوي دو مورد استفاده مي شود(تسويه): إِنَّ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ(بقره۶): کسانيکه کافر شدند بر ايشان يکسان است چه ايشانرا اندرز بکني و چه اندرز نکني ايمان نمي آورند)
۱۳۲۶أَنذَرْنَاکُمْترسانديم شمارا
۱۳۲۷أَنذِرُواْبترسانيد
۱۳۲۸أَنذَرَهُمترساندشان
۱۳۲۹أَنذِرْهُمْبترسانشان
۱۳۳۰أَنزَلَنازل کرد-پايين آورد به یکباره نازل نمود(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد. "وَأَنزَلْنَا مِنَ ٱلسَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَسْکَنَّاهُ فِي ٱلْأَرْضِ وَإِنَّا عَلَىٰ ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ: و از آسمان آبي به اندازه ي معين به يکباره فرو فرستاديم پس آنگاه آن(آب) را در زمين ساکن کرده و نگهش داشتيم و سوگند که به يقين ما بر بردن آن تواناياني هستيم که اندازه تعيين مي کنند(در اين آيه از نازل شدن آبي به اندازه معين به صورت يکباره سخن به ميان مي آورد. دانشمندان از شباهتهاي ايزوتوپي بين قطعات شهاب سنگي يافت شده بر روي زمين و آب اقيانوسها به اين نتيجه رسيده اند که قسمت عمده آب موجود بر کره زمين در اثر برخورد سيارکي به بزرگي مريخ با نام "تيا" که داراي مقادير زيادي يخ بوده به زمين منتقل گرديده است قسمت اعظم تيا جذب زمين شد و بقاياي جدا شده از اين برخورد پس از به هم پيوستن، ماه را تشکيل داد"
۱۴۰۰سال پيش در قرآن کريم به اين واقعيت که قسمت عمده آب موجود در کره زمين به يکباره از آسمان و از خارج اين سياره به آن منتقل گرديده، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسيده، آيا قرآن چيزي جز کلام (پروردگار است؟
۱۳۳۱أَنزِلْنازل کن(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۱۳۳۲أَنزَلْتُنازل کردم(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۱۳۳۳أَنزَلْتَنازل کردي(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۱۳۳۴أَنزَلْتُمُوهُنازلش کرديد(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۱۳۳۵أَنزَلْنَانازل کرديم - به یکباره فرو فرستادیم(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۱۳۳۶أَنزَلْنَاهُنازلش کرديم - به یکباره فرو فرستادیم(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۱۳۳۷أَنزَلْنَاهَانازلش کرديم(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۱۳۳۸أَنزِلْنِيمرا فرود آور - مرا منزل ده("وَقُل رَّبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَکًا وَأَنتَ خَيْرُ ٱلْمُنزِلِينَ: همچنین بگو: "پرورش دهنده من، مرا به صورت منزل داده شده ای داراي خير و برکت بسيار شده، منزل ده و فرود آور زیرا تو بهترین منزل دهندگانی"(پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم مي فرمايند: "هنگامی که در منزلی فرود آمدی پس بگو: "رَبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَکًا وَأَنتَ خَيْرُ ٱلْمُنزِلِينَ" تا خیر آن(منزل) روزیت شود و شرّ آن از تو دفع گردد)"")
۱۳۳۹أَنزَلَهُنازلش کرده(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد)
۱۳۴۰أَنسَابَنسب ها - خويشاوندي ها (نسب يعني همان رابطه‏اي که يک فرد از انسان را از جهت ولادت و اشتراک در رحم به فرد ديگر مرتبط مي‏سازد)
۱۳۴۱أَنسَاهُاز يادش برد
۱۳۴۲أَنسَاهُمْاز يادشان برده
۱۳۴۳أَنَسْجُدُآيا سجده کنيم
۱۳۴۴أَنسَوْکُمْاز خاطرتان بردند
۱۳۴۵أَنشَأَآفرید و پرورش داد(کلمه انشا به معناي ايجاد و تربيت چيزي است و بيشتر در جانداران که تربيت بيشتري لازم دارند استعمال مي‏شود)
۱۳۴۶أَنشَأْتُمْآفریدید و پرورش دادید(کلمه انشا به معناي ايجاد و تربيت چيزي است و بيشتر در جانداران که تربيت بيشتري لازم دارند استعمال مي‏شود)
۱۳۴۷أَنشَأَکُمشما را آفرید و پرورش داد(کلمه انشا به معناي ايجاد و تربيت چيزي است و بيشتر در جانداران که تربيت بيشتري لازم دارند استعمال مي‏شود)
۱۳۴۸أَنشَأْنَاآفریدیم و پرورش دادیم(کلمه انشا به معناي ايجاد و تربيت چيزي است و بيشتر در جانداران که تربيت بيشتري لازم دارند استعمال مي‏شود)
۱۳۴۹أَنشَأْنَاهُآن را آفریدیم و پرورش دادیم(کلمه انشا به معناي ايجاد و تربيت چيزي است و بيشتر در جانداران که تربيت بيشتري لازم دارند استعمال مي‏شود)
۱۳۵۰أَنشَأْنَاهُنَّآن زنان را آفريدیم و پرورش دادیم(کلمه انشا به معناي ايجاد و تربيت چيزي است و بيشتر در جانداران که تربيت بيشتري لازم دارند استعمال مي‏شود)
۱۳۵۱أَنشَأَهَاآن را آفرید و پرورش داد(کلمه انشا به معناي ايجاد و تربيت چيزي است و بيشتر در جانداران که تربيت بيشتري لازم دارند استعمال مي‏شود)
۱۳۵۲أَنشَرْنَازنده کرديم (کلمه نشور و همچنين کلمه نشر به معناي احياي مردگان بعد از مردن است و يا در عبارت "وَجَعَلَ ٱلنَّهَارَ نُشُوراً " نسبت نشور به روز از جهت پراکنده شدن يا از جهت برخاستن و جنب و جوش مجدد است. و اصل اين کلمه به معناي نشر طومار و جامه، يعني گشودن آن بعد از جمع کردن و پيچيدن آن است)
۱۳۵۳أَنشَرَهُزنده اش کرد(کلمه نشور و همچنين کلمه نشر به معناي احياي مردگان بعد از مردن است و يا در عبارت "وَجَعَلَ ٱلنَّهَارَ نُشُوراً " نسبت نشور به روز از جهت پراکنده شدن يا از جهت برخاستن و جنب و جوش مجدد است. و اصل اين کلمه به معناي نشر طومار و جامه، يعني گشودن آن بعد از جمع کردن و پيچيدن آن است)
۱۳۵۴أَنصَابُبت ها- سنگهايي که به عنوان عبادت رويشان قرباني مي کردند(نصب هر چيزي به معناي آن است که آن را طوري قرار دهند که بر جسته و در بلندي واقع شود مانند کاشتن و بر زمين فرو کردن نيزه و ساختن بناي بلند و کاشتن سنگي بر زمين ، بطوري که از دور ديده شود و نصيب به معناي سنگي است که بر بالاي چيزي نصب شود و جمع آن نصائب و نُصُب و انصاب است و رسم عرب چنين بوده که سنگي را سر پا قرار داده آن را مي‏پرستيدند و حيوانات خود را روي آن سر مي‏بريدند ،عبارت"کانهم الي نصب يوفضون" یعنی گوئي آنان به طرف بتان مي‏شتابند)
۱۳۵۵أَنصَارٍياران
۱۳۵۶أَنصَارِيياران من
۱۳۵۷أَنصِتُواْبرای گوش دادن ساکت باشيد(از مصدر انصات به معني سکوت براي گوش دادن)
۱۳۵۸أَنصَحَکه نصيحت کنم - نهایت سعیم این است که خیری برسانم(کلمه نصح به معناي به کار بردن نهايت درجه قدرت خود در عمل و يا سخني است که در آن عمل و يا سخن مصلحتي براي مخاطبش باشد و به عبارتي به معني خالص و ناب کردن عمل است لذا ناصح عسل به معناي عسل خالص است .ناصح به معني خياط نيز مي باشد زيرا خياط نيزهمه سعيش در اين است که دريدگي و نقصي را که در لباس پيش آمده، رفو و اصلاح کند)
۱۳۵۹أَنصَحُنصيحت می کنم - نهایت سعیم را می کنم تا خیری برسانم(کلمه نصح به معناي به کار بردن نهايت درجه قدرت خود در عمل و يا سخني است که در آن عمل و يا سخن مصلحتي براي مخاطبش باشد و به عبارتي به معني خالص و ناب کردن عمل است لذا ناصح عسل به معناي عسل خالص است .ناصح به معني خياط نيز مي باشد زيرا خياط نيزهمه سعيش در اين است که دريدگي و نقصي را که در لباس پيش آمده، رفو و اصلاح کند)
۱۳۶۰أَنُطْعِمُآيا غذا بدهيم
۱۳۶۱أَنطَقَبه زبان آورد - ناطق کرد
۱۳۶۲أَنطَقَنَاما رابه زبان آورد
۱۳۶۳أَنظُرْتا نگاه کنم (چون جواب شرط جمله قبلي است جزم گرفته)
۱۳۶۴أَنظِرْنِيمهلتم ده
۱۳۶۵أَنْعَامٌدامها(جمع نعم به معني شتر،گاو و گوسفند در اصل به شتر "نَعَم" می گفتند و جمع آن "أَنْعَام" است چون آن را نعمتی بزرگ می دانستند البته به مجموع دامهایشان اعم از شتر، گاو و گوسفند هم انعام می گفتند به شرط اینکه در میان آنها شتر هم باشد)
۱۳۶۶أَنْعَامَکُمْدامهایتان(انعام: جمع نعم به معني شتر،گاو و گوسفند در اصل به شتر "نَعَم" می گفتند و جمع آن "أَنْعَام" است چون آن را نعمتی بزرگ می دانستند البته به مجموع دامهایشان اعم از شتر، گاو و گوسفند هم انعام می گفتند به شرط اینکه در میان آنها شتر هم باشد)
۱۳۶۷أَنْعَامُهُمْدامهایشان(انعام: جمع نعم به معني شتر،گاو و گوسفند در اصل به شتر "نَعَم" می گفتند و جمع آن "أَنْعَام" است چون آن را نعمتی بزرگ می دانستند البته به مجموع دامهایشان اعم از شتر، گاو و گوسفند هم انعام می گفتند به شرط اینکه در میان آنها شتر هم باشد)
۱۳۶۸أَنْعُمِنعمت ها (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۱۳۶۹أَنْعَمَنعمت داد (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۱۳۷۰أَنعَمتَنعمت دادي (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۱۳۷۱أَنْعَمْتُنعمت دادم (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۱۳۷۲أَنْعَمْنَانعمت داديم (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۱۳۷۳أَنْعُمِهِنعمتهايش(نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۱۳۷۴أَنْعَمَهَاآن رابه عنوان نعمت داد (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار مي‏روند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد)
۱۳۷۵أَنفَبيني
۱۳۷۶أَنفَالُاموالي که مالک مشخصي ندارند(جمع نَفل به معني زيادي هر چيز، مثل معادن و زمينهاي منابع طبيعي مثل بيابان و دشت و کوه و جنگل و ... که کسي آن را تبديل به زمين کشاورزي يا باغ و خانه نکرده است چون به فرموده امام صادق عليه السلام هر که هرکس زمين بايري را آباد کند، مالک آن است(البته اين امر بايد به نحوي مديريت گردد که زياني به ساير اموال عمومي نرساند مثلاً براي آبادي آن قسمت از زمين باعث نابودي بخش ديگري نگردد و آباد کردنش هم واقعي باشد نه به شکلي نمايشی و فقط براي تصاحب زمين). طبیعی است مالی که مالک مشخصی ندارد مایه اختلاف بین مردم خواهد شد که در این آیه مالک این اموال را پروردگار و رسولش اعلام می کند به این جهت که نحوه تقسیم عادلانه فوائد یا خود این اموال بین مردم بر اساس فرمان پیامبر و جانشینانش و بر اساس حکم الهی است. در زمان ما که جانشین بر حق پیامبر، امام زمان علیهما السلام در غیبتند، حاکم جامعه وظیفه دارد به شکلی عادلانه که مطابق با سنت رسول و حکم الهی است درآمد حاصل از انفال مانند نفت، معادن، منابع طبیعی و غیره را عادلانه بین مردم تقسیم و یا خرج اموری کند که نفع آن به همگان می رسد.
البته برخی از این آیه سوء استفاده کرده و از عبارت " قُلِ ٱلْأَنفَالُ لِلَّهِ وَٱلرَّسُولِ" این نتیجه را می گیرند که حاکم هر کاری دلش خواست، می تواند با "انفال" بکند از کسانی که چنین نظری دارند باید پرسید، باغهای فدک جزء انفال بود و برای رسول الله آیا حضرت از آن برای نفع شخصی خودش استفاده می نمود یا با درآمد آنها مستمندان جامعه را اداره می نمود؟ درست همان زمانی که پیامبر صاحب این باغها بودند، اهل بیتش علیهم السلام، با انفاق نان افطار خود به مسکین و یتیم و اسیر، دیگر غذایی در خانه نداشتند و سه روز در گرسنگی به سر بردند)
۱۳۷۷أَنفُخُدميدم
۱۳۷۸أَنفُسُجانها-نفسها (کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه مي‏شود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است)
۱۳۷۹أَنفُسِکُمْجانهايتان- خودتان - وجودتان(کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه مي‏شود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است)
۱۳۸۰أَنفُسِنَاجانهايمان-خودمان (کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه مي‏شود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است)
۱۳۸۱أَنفُسِهِمجانهايشان-خودشان- درونشان-وجودشان(کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه مي‏شود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است)
۱۳۸۲أَنفُسِهِنَّجانهايشان-خودشان(مؤنث) (کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه مي‏شود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است)
۱۳۸۳أَنفَقَخرج کرد(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است. "وَأُحِيطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ کَفَّيْهِ عَلَىٰ مَا أَنفَقَ فِيهَا يُقَلِّبُ کَفَّيْهِ عَلَيٰ مَا أَنفَقَ فِيهَا: و ثمرش را فرا گرفت(آن عذابی که انتظارش می رفت درست وقتی که موقع برداشت محصول بود، کل محصولش را در بر گرفت) آنگاه صبح نمود در حالی که بر آنچه در آن باغ خرج کرده بود دو دستش را مرتبًا زیر و رو می نماید(این حالتی است که نا خود آگاه فرد بیچاره ای که با ضرری عظیم روبرو شده به خود می گیرد)")
۱۳۸۴أَنفَقْتَانفاق کردي(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است)
۱۳۸۵أَنفَقْتُمانفاق کرديد(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است)
۱۳۸۶أَنفِقُواْانفاق کنيد(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است. در آیه "قُلْ أَنفِقُواْ طَوْعاً أَوْ کَرْهاً لَّن يُتَقَبَّلَ مِنکُمْ إِنَّکُمْ کُنتُمْ قَوْماً فَاسِقِينَ" به کار بردن فعل امر "أَنفِقُواْ" کنایه از این است که ما مانع انفاق شما نمی شویم و معنی آیه این می شود که: "ما جلو شما را از انفاق نگرفته‏ايم ، چه با طوع و رغبت انفاق کنيد و چه با کراهت به هر حال انفاق شما کار لغو و بي فائده اي است زيرا پروردگار به دلیل اينکه شما مردمي فاسقيد انفاقتان را قبول نمي‏کند" چون "انما يتقبل الله من المتقين: الله فقط از متقین به شکلی تمام و کمال قبول می کند" البته تقبل از قبول رساتر است چون یکی از معانی که باب تفعل به اصل فعل اضافه می کند، قبول و پذیرش اثر فعل است)
۱۳۸۷أَنفَقُواُانفاق کردند(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است)
۱۳۸۸أَنقَذَکُمنجاتتان داد
۱۳۸۹أَنقَضَشکست (انقاض ظهر در عبارت "ٱلَّذِي أَنقَضَ ظَهْرَکَ "به معناي شکستن پشت کسي است به نحوي که صداي شکستن به گوش برسد، آنطور که از تخت و کرسي و امثال آن وقتي کسي روي آن مي‏نشيند و يا چيز سنگيني روي آن مي‏گذارند صدا برمي‏خيزد و کنايه است از سنگيني باري که در آيه قبل "وَوَضَعْنَا عَنکَ وِزْرَکَ " از آن نام برده بود)
۱۳۹۰أَنَّکَکه يقيناً تو- که بي ترديد تو - جز این نیست که تو - تنها تویی که - حقیقت این است که تو("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود)
۱۳۹۱أَنکَاثاًاز هم باز شده ها(نقض که مخالف ابرام است، به معناي فساد چيزي مانند طناب است که محکم شده یا باز شدن چیزی که محکم گره خورده. کلمه نکث نيز به معناي نقض است و هر چيزي که بعد از تابيده شدن و يا رشته شدن نقض گردد، آن را انکاث مي‏گويند، چه طناب باشد و چه رشته. "وَلَا تَکُونُواْ کَـٱلَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّةٍ أَنکَاثًا تَتَّخِذُونَ أَيْمَانَکُمْ دَخَلًا بَيْنَکُمْ: و مانند آن زنی نباشيد که پشمهای تابيده خود را از بعد استحکام به صورت از هم باز شده ها، وا می تابانيد، سوگندهايتان را ميان خود به عنوان وسیله داخل شدن می گیرید(سوگند دروغ را وسیله ای برای نفوذ و داخل شدن در مال دیگران جهت خیانت به آنان، قرار می دهند به این ترتیب که با سوگند خوردن اعتماد طرف مقابل را جلب کرده و سپس او را فریب می دهند. ربط سوگند دروغ خوردن به مثال آن زن احمقی از دودمان قريش که همیشه با کنيزانش تا نصف روز نخ مي‏رشته و آنگاه به ايشان دستور مي ‏داده که در نیمه دوم روز، آن رشته ‏ها را پنبه کنند این است که کسی که سوگند دروغ بخورد، هر چه از دین و ایمان و ثواب کسب کرده، بر باد فنا می دهد)" )
۱۳۹۲أَنکَالًازنجيرها وقيد وبندها (جمع"نِکْل" به معناي طناب پابند حيوان و آهن لجام آن است، چون هر دو مانع آزادي حيوان است و جمع آن أنکال است و نکال به معناي مجازاتی است که به منظور بازداشتن مکلفان از تخلف وضع شده است و ساير مکلفين از عقوبت اين متخلف عبرت بگيرند و هوس تخلف نکنند. )
۱۳۹۳أَنکِحُواْبه نکاح و ازدواج درآوريد
۱۳۹۴أَنکَرَنا مطبوع ترين-نا موزون ترين-نکره ترين
۱۳۹۵أَنَّکُمْکه يقيناً شما- که بي ترديد شما - جز این نیست که شما - تنها شمائید که - حقیقت این است که شما - این گونه بود که شما("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود)
۱۳۹۶أَنُلْزِمُکُمُوهَاآيا به آن مجبورتان سازم
۱۳۹۷أَنَّمَابه یقین اینکه - به یقین که که("وَلَا يَحْسَبَنَّ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُواْ إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ: و کسانی که کافر شدند، باید که مپندارند به یقین اینکه به آنان مهلت می دهیم به سود آنان است، جز این نیست که مهلتشان می دهیم تا گناهی بیفزایند و برای آنان عذابی خوار کننده است")
به یقین چنين است که - به یقین حقیقت این است که - که به یقین آنچه(در عبارت "أَفَمَن يَعْلَمُ أَنَّمَا أُنزِلَ إِلَيْکَ مِن رَبِّکَ ٱلْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمَىٰ: آیا پس حال که این گونه است(تنها راه رسیدن به سعادت ابدی پیروی از پروردگار تعالی است) کسی که می داند که به یقین آنچه به سوی تو از پروردگارت نازل شده است، حق است، مانند کسی است که او کور است")
به یقین جز این نیست که - که به یقین فقط("وَأَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَٱحْذَرُواْ فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَـٱعْلَمُواْ أَنَّمَا عَلَىٰ رَسُولِنَا ٱلْبَلَاغُ ٱلْمُبِينُ: و از الله اطاعت کنید و از پیامبر اطاعت نمایید و بترسید و دوری کنید، پس اگر روی گردان شدید پس بدانید که بر عهده پیامبر ما فقط رساندن آشکارِ و روشن است(وظیفه پیامبر تنها ابلاغ واضح پیام الهی است و مسئول کردار شما نیست)")
۱۳۹۸أَنَّنَاکه به قطع و يقين ما- که بي شک و ترديد ما - جز این نیست که ما - تنها مائیم که - حقیقت این است که ما("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود. استفاده از نون وقایة در آن در حالی که می توانست بگوید "أَنَّا"، برای تأکید بیشتر است)
۱۳۹۹أَنَّهُکه يقيناً او- که بي ترديد او - جز این نیست که او - تنها اوست که - حقیقت این است که او- که يقيناً آن- که بي ترديد آن - جز این نیست که آن - تنها آن است که - حقیقت این است که آن("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود)
۱۴۰۰أَنَّهَاکه يقيناً او(مؤنث)- که بي ترديد او - جز این نیست که او - تنها اوست که - حقیقت این است که او- که يقيناً آن- که بي ترديد آن - جز این نیست که آن - تنها آن است که - حقیقت این است که آن("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود)
۱۴۰۱أَنْهَارٌنهرها-رودها
۱۴۰۲أَنْهَاکُمْشما را نهي مي کنم
۱۴۰۳أَنَّهُمکه يقيناً آنها- که بي ترديد آنها - جز این نیست که آنها - تنها آنهایند که - حقیقت این است که آنها- از این جهت که آنان("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود)
۱۴۰۴أَنَّهُمَاکه يقيناً آن دو- که بي ترديد آن دو - جز این نیست که آن دو - تنها آن دو هستند که - حقیقت این است که آن دو("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود)
۱۴۰۵أَنَّهُنَّکه يقيناً آنها(مؤنث)- که بي ترديد آنها - جز این نیست که آنها - تنها آنهایند که - حقیقت این است که آنها("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود)
۱۴۰۶أَنَّىٰچرا -چگونه-کجا-هرکجا-هرزمان-کي
۱۴۰۷أَنِّيکه يقيناً من- که بي ترديد من - جز این نیست که من - تنها منم که - حقیقت این است که من("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود)
۱۴۰۸أَنِيبُواْباز گرديد-مرتباً رجوع کنيد
۱۴۰۹أَوَآيا
۱۴۱۰أَوْيا
۱۴۱۱أَوِيا( در اصل "أَوْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف واو حرکت گرفته است)
۱۴۱۲أَوَّابٌبسيار بازگشت کننده
۱۴۱۳أَوَّابِينَبسيار بازگشت کنندگان
۱۴۱۴أَوَّاهٌبسيار ناله کننده(به فرموده امام باقر علیه السلام "اواه" به کسی که بسیار دعا می کند و در نماز و در خلوتش بسیار تضرع می نماید، می گویند)
۱۴۱۵أَوْبَارِهَاکُرک ها يش(جمع وَبر که به معنی پوشش بدن شتر که چیزی بین پشم و مو است و آن را کرُک هم می نامند)
۱۴۱۶أَوِّبِيبسیار رجوع کن(بسیار دعا کن و همواره و بسیار از پروردگارت درخواست نما)
۱۴۱۷أَوِّبِي مَعَهُبه همراه او بسیار رجوع کن(در دعا کردن و بسیار درخواست نمودن از پروردگار تعالی با او هم صدا شو. "وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا دَاوُودَ مِنَّا فَضْلًا يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَٱلطَّيْرَ وَأَلَنَّا لَهُ ٱلْحَدِيدَ: و سوگند که به بهترین شکل به داوود(علیه السلام) از جانب خودمان فضلی عظیم(فضل بخششی است كه به دلیل استحقاق فرد مورد بخشش قرار گرفته، صورت نمی گیرد بلكه از زیادی كَرَم شخص بخشنده است) دادیم (بدین شکل که چنین فرمانی صادر نمودیم:)"ای کوهها به همراه او بسیار رجوع کنید(در دعا کردن و بسیار درخواست نمودن از پروردگار تعالی با او هم صدا شويد) همچنين ای پرندگان(علاوه بر این آیه در آیه شریفه ۷۹ سوره مبارکه انبیاء و در آیات شریفه ۱۸ و ۱۹ سوره مبارکه ص نیز به فرمان پروردگار به کوهها و پرندگان برای هم آوا شدن با حضرت داوود علیه السلام به هنگام دعا خواندن که بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام همان آیات کتاب آسمانی زبور بود، اشاره شده است در واقع پروردگار تعالی از کوهها و پرندگان می خواهد که با طنین دادن و ایجاد موسیقی متن، نغمه دعای حضرت داوود علیه السلام را زیباتر بسازند.
در قرآن کریم که قانون اساسی دین اسلام است آیه ای مبنی بر حرام بودن موسیقی نیست بلکه مدعیان تحریم موسیقی آیاتی که کلمات "لَغْو: هر چیزی که اثر و فایده ای ندارد" ،"لَهْو: هر کار بیهوده و بی‏ ارزشی است که آدمی را از کار مهم و پر ارزش باز بدارد" و "زُور: دروغ و سخن باطل"، در آن آمده است را به موسیقی تفسیر کرده اند که همان گونه که می بینید هیچکدام به معنی موسیقی نیستند. پس نه تنها قرآن کریم موسیقی را حرام نکرده بلکه در آیاتی که اشاره شد موسیقی را تأیید هم نموده است. اما در بحث احادیث، سید جواد عاملی از علمای قرن ۱۲ و ۱۳ در جلد ۱۲ کتاب مفتاح الکرامه در مورد روایات موسیقی گزارشی آماری ارائه می دهد و می گوید در روایات ما ۲۵ روایت در نکوهش موسیقی و ۱۲ روایت در ستایش موسیقی وجود دارد لذا نسبت این گزارش آماری ۲۵ به ۱۲ است و این تصوری که برای ما ساخته شده و می گویند روایات زیادی در نکوهش موسیقی وجود دارد، واقعی نیست
أَوِّبِي مَعَهُاز جمله در همین ۱۲ روایات آمده است که: کسی خدمت امام معصوم علیه السلام آمد و گفت من وسایل موسیقی دارم و در مورد آنها کسب تکلیف کرد. امام فرمود مادامی که به عصیان کشیده نشود، اشکالی ندارد همچنین فرموده اند که اگر موسیقی انسان را به یاد بهشت بیندازد، اشکالی ندارد پس معلوم می شود آن عالم نمایی که حکم به حرام بودن موسیقی می دهد برای توجیه سلیقه خودش، از میان احادیث دستچین نموده جدای از اینکه حکمش بر خلاف قرآن است و این سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را نادیده گرفته که فرموده اند:" هرگاه حدیثى از من به شما برسد، آن ‌را بر قرآن عرضه کنید و با عقلتان بسنجید، اگر مطابق بود، قبول کرده و گرنه به پهنای دیوار بکوبید" (روض الجنان و روح الجنان فی تفسیرالقرآن) و سند همین حدیث هم، آیه شریفه ۱۳ از سوره مبارکه طارق است: "إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ: سوگند که به یقین آن(قرآن کریم)، سخنی جدا کننده است(در جدا کردن حق از باطل تمام کننده ی بحثها و اختلافات است و درستی هر سخنی با آن سنجیده می شود)".
این احتمال نیز وجود دارد که هریک از این احادیثِ منع کننده موسیقی، برای زمان و مکان و حالتی خاص بوده و جنبه عمومی نداشته اند که نقل کننده حدیث توضیحات مربوط به آن را حذف نموده است. از لحاظ عقلی و منطقی نیز موسیقی نیز مانند هر ابزار دیگری در زندگی بشر می تواند هم خوب و مفید باشد و هم بد و مضرّ مثل چاقویی که اگر برای آشپزی استفاده شود خوب است و اگر برای کشتن فردی بی گناه، بد . آن موسیقی که باعث شادی و تفکر انسان گردد خوب و اگر ابزاری برای گرم کردن مجلس فساد شود بد است و کسانی که بی دلیل آن را به کلی حرام اعلام می کنند و باعث انزجار جامعه از دین می گردند گناه زیر پا گذاشتن آیاتی از قبیل این آیات را به دوش خواهند کشید: "... لَا تَغْلُواْ فِی دِینِکُمْ غَیرَ ٱلْحَقِّ ...: به ناحق در دینتان غلوّ و زیاده روی نکنید(آیه شریفه ۷۷ از سوره مبارکه مائده)"، "یا أَیهَا ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تُحَرِّمُواْ طَیبَاتِ مَا أَحَلَّ ٱللَّهُ لَکُمْ ... : خطابم
أَوِّبِي مَعَهُبا کسانی است که ایمان آوردند(یقین کردند خیر و صلاحشان در عمل به دستورات الهی است و بر طبق همین یقینشان عمل نمودند)، پاکیزه هایی که الله برایتان حلال نموده، را حرام نکنید(آیه شریفه ۸۷ از سوره مبارکه مائده)"، "قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ ٱللَّهِ ٱلَّتِی أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ ...: بگو چه کسی زینت الهی که برای بندگانش خارج نموده را حرام نموده است(آیه شریفه ۳۲ از سوره مبارکه اعراف)"، "یا أَیهَا ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تُقَدِّمُواْ بَینَ یدَی ٱللَّهِ وَرَسُولِهِ ... : خطابم با کسانی است که ایمان آوردند(یقین کردند خیر و صلاحشان در عمل به دستورات الهی است و بر طبق همین یقینشان عمل نمودند)، از الله و پیامبرش جلو نزنید(آیه شریفه ۱ از سوره مبارکه حجرات)". در واقع هر قاری قرآن کریم به هنگام تلاوت ترکیبی از دستگاههای موسیقی و در اصطلاح قرآنی نغماتی شامل هفت نغمه ی اصلی صبا، نهاوند، عجم، بیات، سه گاه، حجاز، رست و گوشه های آنها را برای دلنشین تر کردن آیات الهی به کار می گیرد(اکثر این نغمات در اصل ایرانی بوده و سپس در میان اعراب رایج گشته اند).
همچنین اشعار پر مغز حافظ، سعدی ، مولانا و دیگر شاعران شیرین سخن، که استادان آواز با بهره گیری از زینت موسیقی، نقشی ماندگار از آنها در ذهن ما به جا می گذارند، در زندگی همواره راهگشای ما بوده اند. موسیقی های محلی هر مرز و بوم از لالایی مادران گرفته تا آوازهای شادی و عزا جزء جدایی ناپذیر فرهنگ مردمند. ملت ما دو گوهر گرانقدر دارند: یکی دینشان که قرآن کریم اساس آن است و دیگری فرهنگ باستانی غنی آنها. از آنجا که کسی که با دو برادر دشمنی دارد راحت ترین کاری که می تواند برای نابودی آن دو برادر انجام دهد این است که آنها را به جان هم بیندازد تا خود یکدیگر را نابود کنند، در زمان ما استعمارگران و سلطه گران بیگانه، به گروهی مأموریت داده اند که دین و فرهنگ ما را مقابل هم قرار دهند تا هر دو نابود گردند و کم نیستند کسانی که خرقه دین به تن کرده اند و مظاهر فرهنگ ما از جمله موسیقی را مخالف دین معرفی کرده و حرام می دانند و باعث انزجار و تنفر مردم از دین می گردند این گونه افراد خطرناک ترین دشمن دینند گرچه گروهی آنها را عالم دین بنامند) و برایش آهن را نرم نموديم(استخراج و ذوب فلزات و طریقه ساختن اشیاء فلزی را به او آموختیم)")
۱۴۱۸أَوْتَادميخ ها (کلمه اوتاد جمع وتد است که به معناي ميخ است . اگر فرعون را "ذو الاوتاد : داراي ميخ‏ها" معرفي نموده ، از اين جهت است که فرعون با ميخ‏هايي بازي برد و باخت داشته یا جهتش اين است که به هر کس غضب مي ‏کرد، او را چهار ميخ مي ‏نمود، يعني دو دست و دو پای او را با میخهای مخصوصی بر زمين یا تنه نخل مي کوبیدند و به همین وضع می ماند تا بمیرد یا اینکه معنايش "ذو الجنود : صاحب لشکرها" است ، چون لشکر براي کشور به منزله ميخ است و اقوال دیگر. در مورد عبارت "وَٱلْجِبَالَ أَوْتَاداً: و کوهها را به عنوان میخها(قرار دادیم)"با مراجعه به نقشه سوابق زلزله در روی کره زمین مشاهده می کنیم که مناطق کوهستانی زلزله خیز ترند به عنوان مثال یکی از کمربندهای زلزله خیز دقیقاً بر روی رشته کوههای راکی و آند قرار دارد و همین مسأله باعث شده است تا برخی تصور کنند که امثال این آیه با واقعیتهای علمی تناقض و اختلاف دارد ولی با مراجعه به مقالات علمی در این خصوص در می یابیم که کوهها در واقع زمین لرزه های بزرگ را به تعداد زیادی زمین لرزه کوچک تجزیه می کنند به زبان ساده تر کوهها شدت زلزله ها را کاهش می دهند و نه تعداد آنها را و به این ترتیب زمین را برای ما انسانها سکونت پذیر می نمایند))
۱۴۱۹أَوْثَانِبتها (کلمه اوثان جمع وثن است که به معناي بت مي‏باشد)
۱۴۲۰أَوْجَسَخفيف و پنهاني احساس کرد (از وجس به معناي صداي آهسته است و ايجاس، احساس آن صدا در دل است و در عبارت " فاوجس منهم خيفة " ايجاس خيفه در نفس، احساس آن است، البته آن احساسي که خفيف و پنهاني باشد، يعني آثارش در رنگ پوست آدمي بروز نکند وبراي همين کلمه خيفه را نکره آورده به اين معني که در نفس خود نوعي ترس احساس نمود که خيلي قابل اعتناء نبود چون اين ترس هيچ تأثيري در چهره و رفتار حضرت ابراهیم عليه السلام، نداشت)
۱۴۲۱أَوْجَفْتُمْتاختيد
۱۴۲۲أَوْحَىٰوحي نمود-اشاره کرد(وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين كلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، كلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن كريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين كلمه در سخن گفتن پروردگار یا فرشتگان با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا")
۱۴۲۳أَوْحَيْتُوحي کردم(وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين كلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، كلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن كريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين كلمه در سخن گفتن پروردگار یا فرشتگان با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا")
۱۴۲۴أَوْحَيْنَاوحي کرديم(وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين كلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، كلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن كريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين كلمه در سخن گفتن پروردگار یا فرشتگان با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا")
۱۴۲۵أَوْدِيَةٌدره هاي محل عبور سيل (جمع وادي و وادي محلي است که سيلاب از آنجا مي‏گذرد و به همين اعتبار شکاف ميان دو کوه را نيز وادي مي‏گويند و جمع اين کلمه اوديه مي‏آيد)
۱۴۲۶أَوْدِيَتِهِمْآبراههايشان
۱۴۲۷أَوْرَثَکُمْميراثتان قرار داديم (ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده)
۱۴۲۸أَوْرَثَنَابه ما میراث داد(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده . در معني عبارت "أُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلْوَارِثُونَ ٱلَّذِينَ يَرِثُونَ ٱلْفِرْدَوْسَ "در روايات آمده که براي هر انساني در بهشت، منزلي و در آتش منزلي است و چون کسي بميرد و داخل آتش شود، سهم بهشت او را به ارث به اهل بهشت مي‏دهند)
۱۴۲۹أَوْرَثْنَاميراث قرار داديم(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده . در معني عبارت "أُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلْوَارِثُونَ ٱلَّذِينَ يَرِثُونَ ٱلْفِرْدَوْسَ "در روايات آمده که براي هر انساني در بهشت، منزلي و در آتش منزلي است و چون کسي بميرد و داخل آتش شود، سهم بهشت او را به ارث به اهل بهشت مي‏دهند)
۱۴۳۰أَوْرَثْنَاهَاآن راميراث قرار داديم(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده . در معني عبارت "أُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلْوَارِثُونَ ٱلَّذِينَ يَرِثُونَ ٱلْفِرْدَوْسَ "در روايات آمده که براي هر انساني در بهشت، منزلي و در آتش منزلي است و چون کسي بميرد و داخل آتش شود، سهم بهشت او را به ارث به اهل بهشت مي‏دهند)
۱۴۳۱أَوْرَدَهُمُواردشان کرد-به نزديک آب آورد
۱۴۳۲أَوْزَارِبارهاي سنگين - گناهان("وَزَر" به پناهگاهي در كوه مي گويند و به مناسبت سنگيني كوه به ثقل و بار "وزْر" مي گويند و به همين جهت گناهان را هم "وزر" خوانده ‏اند همچنان که "ثقل" هم مي‏خوانند و در قرآن از گناهان، هم به وزر تعبير شده و فرموده : ليحملوا اوزارهم کاملة و هم به ثقل تعبير شده و فرموده : و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم)
۱۴۳۳أَوْزَارَهَابارهايش سنگينش("وَزَر" به پناهگاهي در كوه مي گويند و به مناسبت سنگيني كوه به ثقل و بار "وزْر" مي گويند و به همين جهت گناهان را هم وزر خوانده‏اند همچنانکه ثقل هم مي‏خوانند و در قرآن از گناهان، هم به وزر تعبير شده و فرموده : ليحملوا اوزارهم کاملة و هم به ثقل تعبير شده و فرموده : و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم)
۱۴۳۴أَوْزَارَهُمْبارهاي سنگينشان - گناهانشان ("وَزَر" به پناهگاهي در كوه مي گويند و به مناسبت سنگيني كوه به ثقل و بار "وزْر" مي گويند و به همين جهت گناهان را هم وزر خوانده‏اند همچنانکه ثقل هم مي‏خوانند و در قرآن از گناهان، هم به وزر تعبير شده و فرموده : ليحملوا اوزارهم کاملة و هم به ثقل تعبير شده و فرموده : و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم)
۱۴۳۵أَوْزِعْنِيمرا وادار کن
۱۴۳۶أَوْسَطِمتوسط ترين
۱۴۳۷أَوْسَطُهُمْميانه روترين
۱۴۳۸أَوْصَانِيسفارشم کرد (کلمه وصيت به معناي اين است که عملي را به ديگري پيشنهاد کني، پيشنهادي که همراه با پند و اندرز باشد)
۱۴۳۹أَوْضَعُواْبه سرعت شر و پستی را انتشار دادند("وضع"يعني نهادن و متضاد رفع كه به معني بلند كردن و برداشتن است. همانگونه كه در عبارت "وَٱلسَّمَاءَ رَفَعَهَا "در مورد آسمان كلمه ي رفع را به كار برده و در عبارت "وَٱلْأَرْضَ وَضَعَهَا لِلْأَنَامِ" از خلقت زمين تعبيربه وضع كرده است چون زمين پايين و آسمان بالا است و در زبان عرب هر افتاده و پست را وضيع مي‏گويند)
۱۴۴۰أَوَعَجِبْتُمْآيا تعجب کرديد (عجب و تعجب به معناي اين است که امري که سببش براي انسان معلوم نيست بر نفس آدمي هجوم آورد و انسان به شکلی ناگهاني با آن روبرو شود)
۱۴۴۱أَوَعَظْتَکه پند دهي (موعظه و وعظ به معناي تذکر دادن به انجام عملي خير و ترساندن از عواقب ترک آن است، به بياني که دل شنونده را براي پذيرفتن آن تذکر نرم کنند)
۱۴۴۲أَوْعَيٰجا سازي مي کند (کلمه ايعاء که مصدر أوعي است وقتي در مورد مال استعمال مي‏شود، به معناي نگهداري آن در وعاء - ظرف - است)
۱۴۴۳أَوْعِيَتِهِمْکوله بارهایشان(جمع وعاء به معنی محل جاسازی مثل ظرف و کوله بار)
۱۴۴۴أَوْفِکامل بده (توفية به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل چون جان انسان در واقع تمام چیز او حساب می شود این کلمه در معنی جان گرفتن نیز استفاده می گردد)
۱۴۴۵أَوْفُواْبه شکلی کامل وفا کنيد - کامل بدهيد(أَوْفُواْ ٱلْکَيْلَ وَٱلْمِيزَانَ : آنچه را پیمانه می کنید یا اندازه می گیرید، کامل بدهيد. توفية به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل چون جان انسان در واقع تمام چیز او حساب می شود این کلمه در معنی جان گرفتن نیز استفاده می گردد)
۱۴۴۶أَوْفَیٰوفادارتر-کاملتر-وفا کند(توفية به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل چون جان انسان در واقع تمام چیز او حساب می شود این کلمه در معنی جان گرفتن نیز استفاده می گردد)
۱۴۴۷أُوفِيکامل دادم(توفية به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل چون جان انسان در واقع تمام چیز او حساب می شود این کلمه در معنی جان گرفتن نیز استفاده می گردد)
۱۴۴۸أَوْقِدْآتش روشن کن (ايقاد نار به معناي مشتعل ساختن آتش است)
۱۴۴۹أَوْقَدُواْآتش روشن کردند(ايقاد نار به معناي مشتعل ساختن آتش است)
۱۴۵۰أَوَکُلَّمَاآيا هر وقت
۱۴۵۱أَوَّلَنخست
۱۴۵۲أَوَلَاهمان "أَلَا" است که واوش معنایی اضافه نمی کند و برای خوش آوایی استفاده شده است
۱۴۵۳أَوْلَادفرزندان
۱۴۵۴أَوْلَادُکُمْفرزندانتان
۱۴۵۵أَوْلَادُهُمفرزندانشان
۱۴۵۶أَوْلَادَهُنَّفرزندانشان مؤنث
۱۴۵۷أَوَلَمْهمان "أَلَمْ" است که واوش معنایی اضافه نمی کند و برای خوش آوایی استفاده شده است
۱۴۵۸أَوَلَمَّاآيا هرگاه(همان "أَلَمَّا" است که واوش معنایی اضافه نمی کند و برای خوش آوایی استفاده شده است)
۱۴۵۹أَوَلَمْ يَرَوْاْآیا نظر نکرده و نمی کنند(واو در "أَوَلَمْ" معنایی اضافه نمی کند و برای خوش آوایی استفاده شده است)
۱۴۶۰أَوَّلِنَانخستين ما-مردمانی که همزمان با ما زندگی می کنند
۱۴۶۱أَوَلَوْآيا اگر- آیا احتمال ندارد که - با وجودی که؟(واو در اینجا معنایی اضافه نمی کند و برای خوش آوایی استفاده شده است. "وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ ٱتَّبِعُواْ مَا أَنزَلَ ٱللَّهُ قَالُواْ بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ ءَابَاءَنَا أَوَلَوْ کَانَ ءَابَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلَا يَهْتَدُونَ: و هنگامي که به آنان گفته شد: "از آن چه الله نازل کرده پيروي کنيد"، گفتند :"بلکه از آن چه پدرانمان را بر آن يافتيم، پيروي مي کنيم" آيا احتمال ندارد که پدرانشان ذره اي عقلشان را به کار نمي انداختند و هدايت نمي يافتند". "قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُکَ بِشَيْءٍ مُّبِينٍ(شعراء۳۰): (حضرت موسی علیه السلام به فرعون)گفت: "با وجودی که چیزی آشکار و روشن و بی ابهام برایت آورده باشم؟"(اگر نشانه و معجزه ای برای اثبات پیامبریم به تو نشان دهم باز هم نمی پذیری و فرمان به زندان شدنم می دهی؟)")
۱۴۶۲أَوَّلُونَاولينها - پیشینیان
۱۴۶۳أَوْلَىٰسزاوارتر-نزديکتر
۱۴۶۴أَولِيَاءدوستان-سرپرستان-صاحب اختياران-وارثان - دوستاني که همراه با یاری کردن، تدبير امور و سرپرستی را نیز به عهده دارند(کلمه اولياء جمع کلمه ولي است، که از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت مي‏کند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست.
در آیه شریفه ۷۲ از سوره مبارکه انفال در عبارت " إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱلَّذِينَ ءَاوَوْاْ وَّنَصَرُواْ أُوْلَـٰئِکَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ" معنی وارثان هم می دهد پس از ورود مسلمانان مهاجر به مدینه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بین آنها و مسلمانان اهل مدینه(انصار) پیوند برادری برقرار نمود و هر برادر این چنینی تا مدتی به حکم این آیه تنها وارث مسلمانی بود که خویشانش در مکه و جزء کفار بودند تا ثروت یک مسلمان باعث تقویت دشمنشان نشود)
۱۴۶۵أَوْلِيَاءَ ٱللَّهدوستان الله(در آیه "أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ ٱللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ:آگاه باشید که دوستان الله نه انتظار ضرر و ترسي بر آنان است و نه آنان اندوهگين مي شوند(نه غصه گذشته را دارند نه اندوه آينده" ویژگی "اولیاء الله" بیان شده است. امام علی علیه السلام درباره‌ این آیه فرموده اند: " اولیاء الله جماعتی هستند که در عبادت پروردگار متعال اخلاص ورزیدند، زمانی ‌که دیگر مردمان به ظاهر دنیا توجّه می‌کردند، آنان به باطن آن توجّه داشتند وقتی دیگران به امور زودگذر دنیا فریفته شده بودند، اینان به عواقب و سرانجام امور نظر داشتند و به همین‌ دلیل چیزهایی را که می‌دانستند رهایشان خواهند کرد، ترک کردند و چیزهایی را که می‌دانستند موجب نابودیشان خواهد شد، از بین بردند".
همچنین امام سجاد علیه السلام فرموده اند: "مشمولين اين آيه وقتي اولياء الله هستند و خوف و اندوهي ندارند که واجبات الهی را انجام دهند و به سنت‏هاي رسول الله عمل کنند و از حرامهاي الهی بپرهيزند و از لذائذ نقد و فريبنده دنيا زهد بورزند و به آنچه در نزد پروردگار تعالي است دل بسته و علاقه‏ مند باشند و رزق حلال و پاک الهی را به دست آورند ومنظورشان از کسب رزق تفاخر و تکاثر که بين دنيا پرستان است، نبوده باشد و آنگاه از آنچه به دست آورده ‏اند حقوق واجبي که به گردنشان هست بپردازند ، آنان کساني هستند که پروردگار در آنچه کسب مي‏کنند برکت و در آنچه براي آخرت خود از پيش مي ‏فرستند پاداش قرار مي‏دهد". پیامبر اکرم نیز فرموده اند: "بنده پروردگار دارای ایمان واقعی نمی شود مگر وقتي که پروردگار را دوست بدارد و هر که و هر چه را دوست مي‏دارد به خاطر او دوست بدارد ، و هر که و هر چه را دشمن مي‏دارد به خاطر او دشمن بدارد، که اگر چنين باشد آن وقت است که از ناحيه پروردگار مستحق ولاء(دوستی) او خواهد شد" و در جای دیگر فرمودند: " اولياي الهی(دوستان پروردگار) کساني هستند که مردم با ديدن آنان به ياد پروردگار مي‏افتند")
۱۴۶۶أَوْلِيَاءَهُدوستانش-سرپرستانش-صاحب اختيارانش(کلمه اوليا جمع کلمه ولي است، که از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت مي‏کند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست)
۱۴۶۷أَوْلِيَاؤُکُمْدوستانتان-سرپرستانتان-صاحب اختيارانتان(کلمه اوليا جمع کلمه ولي است، که از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است، مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت مي‏کند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست)
۱۴۶۸أَوْلِيَاؤُهُمدوستانشان-سرپرستانشان-صاحب اختيارانشان(کلمه اوليا جمع کلمه ولي است، که از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت مي‏کند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست)
۱۴۶۹أَوْلَيَانِدو نزديکتر- دو نفرِ اوّل(در عبارت "مِنَ ٱلَّذِينَ ٱسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ ٱلْأَوْلَيَانِ" منظور دو نفر قبلي كه زودتر شهادت داده بودند، مي باشد)
۱۴۷۰أَوَلَيْسَآيا نيست
۱۴۷۱أَوَّلِينِاولينها - پیشینیان
۱۴۷۲أَوَمَنآيا آن که("وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُم بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمَـٰنِ مَثَلًا ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَهُوَ کَظِيمٌ* أَوَمَن يُنَشَّأُ فِي ٱلْحِلْيَةِ وَهُوَ فِي ٱلْخِصَامِ غَيْرُ مُبِينٍ: و هنگامي که يکي از آنان به آنچه براي آن که مهربانيش هميشگي و شامل همه است، مَثَل زد(اين صفت را به پروردگار رحمان نسبت داد)، بشارت داده شد(وقتي به يکي از همينها که مي گويند: "فرشتگان دختران پروردگارند و آنها را براي خود برگزيده"، بشارت فرزند دختري داده مي شد)، دائم چهره اش سياه بود(از ناراحتي کبود مي شد) در حالي که با وجود ناراحتي زياد سخني نمي گفت و ناراحتيش را پنهان مي کرد* آيا آن که در زيور و زينت پرورش مي يابد در حالي که او در دشمني واضح و روشن نيست!؟(چطور دلشان مي آيد در مقابل بشارتِ دختردار شدن چنين وضعي به خود بگيرند دختري که از زيباييهاي خلقت پروردگار است و به صورت خدادادي شيفته ي آراستگي و زيور و زينت است و به گاه دشمني هم مهرباني خود را از دست نمي دهد و دشمنيش نمود چنداني ندارد.
از لحاظ آماري نيز مهر و محبت و انسانيت در زنان بيشتر از مردان به چشم مي خورد و شاهد اين مدعا اين است که اکثرًا مردان، فرمانده و مسبب جنگهاي تاريخ بشرند)")
۱۴۷۳أَوْهَنَسست ترين
۱۴۷۴أَوَىپناه گرفت(در عبارت "إِذْ أَوَى ٱلْفِتْيَةُ إِلَى ٱلْکَهْفِ: هنگامی که آن جوانمردان به سمت آن غار وسیع و بزرگ پناه گرفتند" چون جمله با فعل شروع شده، فعل مفرد به صورت جمع ترجمه شده است)
۱۴۷۵أَوَيْنَاپناه برديم
۱۴۷۶أَهَـٰؤُلاَءِآيا اينان
۱۴۷۷أَهَانَنِخوارم کرده (مخفف : أَهَانَنِي)
۱۴۷۸أَهَبَتا عطا کنم - تا ببخشم
۱۴۷۹أَهْدِکَتا تو را هدايت کنم(اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۴۸۰أَهْدِکُمْتا شما را هدايت کنم (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۴۸۱أَهْدَىٰهدايت شده تر(اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۴۸۲أَهْدِيَکَتورا هدايت کنم (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است)
۱۴۸۳أَهَـٰذَاآيا اين
۱۴۸۴أَهُشُّبرگ مي تکانم(از کلمه هش به معناي چوب زدن به درخت براي ريختن برگ آن است تا گوسفندان آن را بخورند)
۱۴۸۵أَهَـٰکَذَاآيا اين چنين است؟
۱۴۸۶أَهْلاهل- خانواده (اهل یک چیز کسانی هستند که امثال يک خانه، سرزمین، رابطه خویشاوندی یا دین مشترک آنها را در یک مجموعه گرد هم آورده است. کلمه اهل از کلماتي است که در مذکر و مؤنث فرقي نمي‏کند و همچنين در مفرد و جمع تغيير شکل نمي‏دهد، هم به يک نفر مي‏گويند اهل فلاني و هم به چند نفر و البته استعمالش مخصوص به مورد انسان است، بچه‏هاي يک حيوان را هيچگاه اهل آن حيوان نمي گويند)
۱۴۸۷أَهْلَ ٱلذِّکْراهل ذکر- عالمان و عمل کنندگان به فرامین الهی در قرآن کریم و تورات که ممتازترین آنها اهل بیت علیهم السلامند(اهل یک چیز کسانی هستند که امثال يک خانه، سرزمین، رابطه خویشاوندی یا دین مشترک آنها را در یک مجموعه گرد هم آورده است. کلمه اهل از کلماتي است که در مذکر و مؤنث فرقي نمي‏کند و همچنين در مفرد و جمع تغيير شکل نمي‏دهد، هم به يک نفر مي‏گويند اهل فلاني و هم به چند نفر و البته استعمالش مخصوص به مورد انسان است، بچه‏هاي يک حيوان را هيچگاه اهل آن حيوان نمي گويند)
۱۴۸۸أَهْلَ ٱلْبَيْتاهل آن خانه مورد نظر(گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد مانند عبارت "إِنَّمَا ٱلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُواْ بَيْنَ أَخَوَيْکُمْ: جز اين نيست که همه مؤمنان، برادران و خواهرانی هستند(نوعی برادر و خواهری بين آنهاست) پس بين برادران و خواهرانتان را اصلاح کنيد(باعث بهبودی رابطه بين آنها شويد" . "إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنکُمُ ٱلرِّجْسَ أَهْلَ ٱلْبَيْتِ وَيُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً: جز اين نیست که الله می خواهد که همه پلیدیها و آلودگیها(الف و لام بر سر کلمه "ٱلرِّجْسَ"، "همه" را به ترجمه اضافه می کند) را از شما اهل این خانه(الف و لام بر سر کلمه "ٱلْبَيْتِ"، "این" را به ترجمه اضافه می کند) برطرف کند(همان خانه ای که پیامبر اکرم در آن همراه با علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام در زیر عبایی جمع شدند و سپس پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم این دعا را کرد که پروردگار تعالی آنها را از تمامی آلودگیها و پلیدیها پاک گرداند) و شما را بسیار طاهر و پاک سازد طاهر و پاک شدنی بسیار و وصف ناشدنی"(برطرف نمودن همه
آلوگیها و پلیدیها توسط پروردگار تعالی از اهل بیت علیهم السلام معادل با عصمت آنهاست. گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد بنابراین استفاده از کلمه "عَنکُمُ"، این نظر را که عبارت "إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنکُمُ ٱلرِّجْسَ أَهْلَ ٱلْبَيْتِ وَيُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً" مانند ابتدای آیه در مورد زنان پیامبرباشد را رد می کند)")
۱۴۸۹أَهِلَّةهلالها(جمع هلال وهلال به معني آن قسمتي از ماه که تاشب هفتم به صورت نيم دايره روشن ديده مي شود بعد از آن تا شب چهاردهم را "قمر" و شب چهاردهم را بدرمي گويند. اصل آن از اهلال به معنی بلند نمودن صداست و هلال ماه را هم این گونه می نامند از این جهت که به هنگام دیدنش صدا را بلند کرده و یکدیگر را خبر می کردند)
۱۴۹۰أَهْلَکَاهل تو-خانواده تو (اهل یک چیز کسانی هستند که امثال يک خانه، سرزمین، رابطه خویشاوندی یا دین مشترک آنها را در یک مجموعه گرد هم آورده است. کلمه اهل از کلماتي است که در مذکر و مؤنث فرقي نمي‏کند و همچنين در مفرد و جمع تغيير شکل نمي‏دهد، هم به يک نفر مي‏گويند اهل فلاني و هم به چند نفر و البته استعمالش مخصوص به مورد انسان است، بچه‏هاي يک حيوان را هيچگاه اهل آن حيوان نمي گويند. در برخی تفاسیر با استناد به عبارت "إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ"، بدون هیچ دلیل منطقی نسبت بی عفتی به همسر نوح داده شده است از آنجایی که بی عفتی همسر آزار و ننگ بزرگی برای شوهر او نیز هست پروردگار متعال هیچ پیامبری را به آن مبتلا ننموده است.
علاوه بر روایات دلیل قرآنی اثبات این مدعا این است که در قرآن کریم آمده که "بعد از پیامبر با هیچ یک از زنان او ازدواج نکنید چون این موضوع او را آزار می دهد" وقتی پروردگار تعالی از ازدواج حلال با همسر پیامبر به این جهت که روح او را بعد از وفاتش آزار می دهد، ممانعت می کند قطعاً مانع بی عفتی همسران پیامبر در زمان حیات اوست حتی از جانب همسرانی گناهکار و عذاب شده مانند همسر حضرت لوط و همسر حضرت نوح. متأسفانه گاهی مشاهده می شود که برخی واعظان و مداحان افراطی، چنین نسبتهای ناروایی به عایشه همسر پیامبر نیز می دهند که حرام بودن این سخنان طبق آیات قرآن کریم قطعی است گرچه گناهان عایشه از قبیل مشارکتش در جنگ جمل، سجده شکرش بعد از شهادت حضرت علی و فرمان تیرباران نمودن جنازه نوه پیامبر اکرم، امام حسن مجتبی علیهم السلام و ... از لحاظ تاریخی قابل انکار نیست)
۱۴۹۱أَهْلَکْتُنابود کردم
۱۴۹۲أَهْلَکَتْهُآن را نابود ساخت
۱۴۹۳أَهْلَکْتَهُمنابودشان کردي
۱۴۹۴أَهْلِکُمْاهلتان-خانواده شما (اهل، خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است کلمه اهل به معناي آن کسي است که : يک خانه، او و مثل او را در خود جمع مي‏کند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع مي‏نمايد، پس اهل خانه و اهل دين و اهل بيت، به معناي کساني است که يک خانه و يک دين و يک دودمان آنها را با هم جمع کند . کلمه اهل از کلماتي است که در مذکر و مؤنث فرقي نمي‏کند و همچنين در مفرد و جمع تغيير شکل نمي‏دهد، هم به يک نفر مي‏گويند اهل فلاني و هم به چند نفر و البته استعمالش مخصوص به مورد انسان است، بچه‏هاي يک حيوان را هيچگاه اهل آن حيوان نمي گويند)
۱۴۹۵أَهْلَکْنَاهلاک کرديم -نابود کرديم
۱۴۹۶أَهْلَکْنَاهُهلاکش کرديم -نابودش کرديم
۱۴۹۷أَهْلَکْنَاهَاهلاکش کرديم -نابودش کرديم
۱۴۹۸أَهْلَکْنَاهُمْهلاکشان کرديم -نابودشان کرديم
۱۴۹۹أَهْلَکَنِيَمرا هلاک کند
۱۵۰۰أَهْلَنَااهل ما-خانواده ما (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند)
۱۵۰۱أَهْلُونَاخانواده هايمان (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند)
۱۵۰۲أَهْلَهُاهلش -خانواده اش (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند)
۱۵۰۳أَهْلِهَااهلش -خانواده اش(مؤنث) (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند)
۱۵۰۴أَهْلِهِمْاهلشان -خانواده اشان (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند)
۱۵۰۵أَهْلِهِنَّاهلشان -خانواده اشان(مؤنث) (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند)
۱۵۰۶أَهْلِياهلم -خانواده ام (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند. "رَبِّ نَجِّنِي وَأَهْلِي مِمَّا يَعْمَلُونَ(شعراء۱۶۹): پروردگار من، من و اهلم را از آنچه عمل می کنند، نجات بده(عواقب و عذابی که به دلیل این عمل شامل این قوم می شود، گریبانگیر من و اهلم نشود. اهل چیزی یا کسی در مورد یا مواردی با او اشتراک دارند پس منظور از اهل حضرت لوط علیه السلام کسانی هستند که در مورد زشت بودن عمل لواط با او هم عقیده بودند)")
۱۵۰۷أَهْلِيکُمْخانواده هايتان (در اصل "اهلین" بوده که چون مضاف واقع شده نون جمع حذف گردیده است) (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند)
۱۵۰۸أَهْلِيهِمْخانواده هايشان(در اصل "اهلین" بوده که چون مضاف واقع شده نون جمع حذف گردیده است) (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند)
۱۵۰۹أَهُمْآيا آنها
۱۵۱۰أَهَمَّتْهُمْپريشان خاطر وغمگينشان کرده بود(عبارت"قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ " یعنی به شدت نگران حفظ جان خود بودند)
۱۵۱۱أَهْوَاءَهوسها
۱۵۱۲أَهْوَاءَکُمْهوسهاي شما
۱۵۱۳أَهْوَاءَهُمهوسهايشان
۱۵۱۴أَهْوَنُآسان تر
۱۵۱۵أَهْوَيٰبه زمين کوبيد (در اصل از کلمه هوي به معني سقوط است)
۱۵۱۶أَيُّکدام
۱۵۱۷أَيَّکدام
۱۵۱۸أَيِّکدام (فَبِأَيِّ: پس به کدام)
۱۵۱۹أَيّاً مَّاهرکدام
۱۵۲۰أَيَّامٍروزها (جمع يوم و یوم به معناي مقدار قابل ملاحظه از زمان است، که حادثه‏اي از حوادث را در بر گرفته باشد و به همين جهت کوتاهي و بلندي اين زمان بر حسب اختلاف حوادث مختلف مي‏شود، هر چند که استعمالش در مدت زمان بين طلوع و غروب خورشيد شايع شده است ولي چه بسا که در ملک و سلطنت و قهر و غلبه و امثال آن نيز استعمال بشود مثلاً به جاي" روزي که فلان جماعت در آن اجتماع کردند"، مي‏گويند : روز فلان جماعت که در عبارت "وَتِلْکَ ٱلْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ ٱلنَّاسِ" ازهمين موارد است و یعنی: و آن روزهاست که آن را میان مردم دست به دست می گردانیم(هر روز به کام گروهی است و اینکه امروز اوضاع بر وفق مراد یک گروه است الزامًا دلیل این نیست که آنها بر حقند). کلمه نهار علاوه بر معناي روز دلالت بر گسترش نور نيز دارد و تنها اين کلمه در مقابل کلمه ليل استعمال مي‏شود ولي کلمه يوم را در جائي استعمال مي‏کنند که قصد اشاره به گسترش نور نداشته باشند، مواردي مانند شمردن ايام (عشرة ايام : ده روز)،اشاره به مکانهائي که وقايع بزرگي در آن مکانها اتفاق افتاده (روز بدر، روز احد، روز خندق)، اشاره به اجتماعات و مردمي که کار مهمي در آن روز را انجام دادند(روز احزاب و روز تميم)،اشاره به حادثه ي آن روز( روز فتح مکه))
۱۵۲۱أَيَامَىٰپسران و دختران ازدواج نکرده(کلمه ايامي جمع اَيِّم به معناي پسر عزب و دختر عزب است و گاهي به دختران عزب ايمه هم مي‏گويند)
۱۵۲۲أَيَّانَکي -چه وقت
۱۵۲۳أَيَأْمُرُکُمآيا شما را امر کنم
۱۵۲۴أَيَبْتَغُونَآيا مي طلبند
۱۵۲۵أَيَّتُهَاحرف ندا(مؤنث)
۱۵۲۶أَيُحِبُّآيا دوست دارد
۱۵۲۷أَيَحْسَبُآيا حساب کرده(گمان کرده)
۱۵۲۸أَيَحْسَبُونَآيا حساب کردند(گمان کردند)
۱۵۲۹أَيْدٍدستها- قدرت(براي کلمه يد معاني زيادي غير از دست ذکر کرده‏اند و ليکن بايد دانست که اين کلمه داراي چند معنا نيست بلکه تنها به معناي دست است و در ساير معاني بطور استعاره به کار مي‏رود . چون آن معاني اموري هستند که از شؤون مربوط به دست مي‏باشند، مانند انفاق و سخاوت از جهت اينک عضو دهنده غالباً دست مي باشد يا ملک و سلطنت که از جهت اين که ظهور قدرت غالباً در دست است مثلاً در آيه "ان تسجد لما خلقت بيدي "منظور قدرت و کمال است در آيه بيدک الخير و آيه فسبحان الذي بيده ملکوت کل شي‏ء و آيه تبارک الذي بيده الملک و امثال اينها به معناي سلطنت است و در آيه لا تقدموا بين يدي الله و رسوله معنايش حضورومانند آن است . "فَجَعَلْنَاهَا نَکَالًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ:(بقره۶۶): پس این(خوار نمودنِ آنان) را عبرتی قرار دادیم برای کسانی که عذاب شدن آنان را به چشم خود دیدند و آنانکه پس از آن بودند(بعد از وقوع این حادثه از آن باخبرشدند) و موعظه و پند و اندرزی برای تقوا پیشگان(تقوی معادل است با اطاعت از فرمان الهی و پرهیز از آن چه پروردگار حرام نموده و مداومت و محافظت بر یاد او)")
۱۵۳۰أَيَّدتُّکَياريت کردم
۱۵۳۱أَيَّدَکَياريت کرد
۱۵۳۲أَيَّدَکُمياريتان کرد
۱۵۳۳أَيَّدْنَاياري کرديم
۱۵۳۴أَيَّدْنَاهُاوراياري کرديم
۱۵۳۵أَيَّدَهُاوراياري کرد
۱۵۳۶أَيَّدَهُمآنها راياري کرد
۱۵۳۷أَيْدِيَدستهاي (در عباراتي نظير"کَفَّ أَيْدِيَ ٱلنَّاسِ عَنکُمْ " در اصل أيدين بوده که چون مضاف واقع شده، نون آن حذف شده است)
۱۵۳۸أَيْدِيکُمْدستهایتان("... فَـٱغْسِلُواْ وُجُوهَکُمْ وَأَيْدِيَکُمْ إِلَى ٱلْمَرَافِقِ ... (مائده۶): پس صورتهایتان و دستهایتان را تا آرنجها بشویید(یکی از معانی کلمه " إِلَىٰ"، "تا" می باشد مانند: "وَإِنَّ عَلَیکَ ٱللَّعْنَةَ إِلَىٰ یوْمِ ٱلدِّینِ: و به یقین همه لعنتها بر تو است تا روز جزا و دین(روزی که فقط دینداری در آن روز به کار می آید)" بنابراین در این آیه شریفه کلمه "إلی" محدوده شستن را تعیین می کند نه جهت شستن را. از آنجا که در قرآن کریم حتی یک حرف هم زائد یا کم نیست، لازم نبوده که شروع محدوده را ذکر کند زیرا شروع دست طبق عرف و معمول هر جامعه انسانی از سر انگشتان و کف دست می باشد مثلاً وقتی به کسی می گوئیم به چیزی دست بزن منظورمان این است که انگشتان و کف دستت را به آن بزن نه کتفت را، پس کلمه "إلی" در این آیه شریفه انتهای محدوده ای از دست را که باید شسته شود، مشخص می کند. از آنجا که قرآن کریم جهت شستن دست را مشخص نمی کند می توان نتیجه گرفت که چندان مهم نیست.
در مورد جهت این شستن در روایتی از امام باقر علیه السلام آمده است که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به هنگام وضو دستها را از بالا به پائین می شستند از طرفی در قرآن کریم می فرماید:" لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ ٱللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ: یقینًا و قطعًا برای شما در رسول الله نمونه ای نیکوست" پس بهتر است(چون به صحت روایت نمی توان مانند متن قرآن کریم، یقین داشت) که ما هم این گونه عمل نمائیم ضمن اینکه منطق و عقل نیز صحت این روایت را تأیید می کند چون این طرز شستن دست مانع از ریختن اضافه آب وضو به روی لباس و بدن می شود که البته صورت خوشی ندارد بر همین اساس این فتوا که اگر اندکی دست به سمت بالا رفت یا آب وضو به سمت بالا برگشت، وضو باطل می شود از جهت اختلافش با قرآن کریم قابل اعتنا نیست)""بَيْنَ أَيْدِيکُمْ " : پيش رويتان)
۱۵۳۹أَيْدِينَادستهايمان (بَيْنَ أَيْدِينَا : پيش رويمان)
۱۵۴۰أَيْدِيهِمْدستهايشان (بَيْنَ أَيْدِيهِمْ : پيش رويشان)
۱۵۴۱أَيْدِيَهُمَادستهاي آن دو نفر (براي کلمه يد معاني زيادي غير از دست ذکر کرده‏اند و ليکن بايد دانست که اين کلمه داراي چند معنا نيست بلکه تنها به معناي دست است و در ساير معاني بطور استعاره به کار مي‏رود . چون آن معاني اموري هستند که از شؤون مربوط به دست مي‏باشند، مانند انفاق و سخاوت از جهت اينک عضو دهنده غالباً دست مي باشد يا ملک و سلطنت که از جهت اين که ظهور قدرت غالباً در دست است مثلاً در آيه "ان تسجد لما خلقت بيدي "منظور قدرت و کمال است در آيه بيدک الخير و آيه فسبحان الذي بيده ملکوت کل شي‏ء و آيه تبارک الذي بيده الملک و امثال اينها به معناي سلطنت است و در آيه لا تقدموا بين يدي الله و رسوله معنايش حضورومانند آن است ."فَجَعَلْنَاهَا نَکَالًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ:(بقره۶۶): پس این(خوار نمودنِ آنان) را عبرتی قرار دادیم برای کسانی که عذاب شدن آنان را به چشم خود دیدند و آنانکه پس از آن بودند(بعد از وقوع این حادثه از آن باخبرشدند) و موعظه و پند و اندرزی برای تقوا پیشگان(تقوی معادل است با اطاعت از فرمان الهی و پرهیز از آن چه پروردگار حرام نموده و مداومت و محافظت بر یاد او)")
۱۵۴۲أَيْدِيهِنَّدستهايشان(مؤنث)(عبارت "وَلَا يَأْتِينَ بِبُهْتَانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَأَرْجُلِهِنَّ "يعني :فرزندي که ميان دست و پاي خود پرورانده و لذا مي دانند که نطفه اش از کيست،به دروغ به کسي نبندند . به جاي رَحِم از عبارت" ميان دست و پايشان" استفاده کرده تا به احاطه آنان به فرزند و در نتيجه علمشان به منشأ او تأکيد کند)
۱۵۴۳أَيُشْرِکُونَآيا شريک قرار مي دهند(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند)
۱۵۴۴أَيَطْمَعُآيا طمع دارد
۱۵۴۵أَيَعِدُکُمْآيا به شما وعده مي دهد (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند)
۱۵۴۶أَيْقَاظاًبيداران
۱۵۴۷أَيْکَةِکلمه اي که به معناي درخت به هم پيچيده است و جمع آن ايک است و به طوري که گفته شده قوم ايکه در سرزميني پر درخت چون جنگل زندگي مي‏کرده ‏اند که درختهايش سر به هم داده بود . اين مردم طايفه اي از قوم حضرت شعيب (عليه ‏السلام) بودند چون در جمله" انهما لبامام مبين "، يعني منزلگاه قوم لوط و قوم ايکه، هر دو بر سر بزرگ راهي قرار داشت . مقصود از اين راه، آن راهي است که مدينه را به شام وصل مي‏کند
۱۵۴۸أَيُّکُمْکدام يک از شما
۱۵۴۹أَيَّمَاهرکدام
۱۵۵۰أَيْمَانٌسوگندها(أيمان، جمع يمين يعني سوگند است و اين معنا را از کلمه يمين به معناي دست راست گرفته ‏اند، چون در بين عرب مرسوم و معمول بود که وقتي سوگندي مي خوردند و يا عهدي مي‏بستند و يا بيعتي مي‏کردند و يا مثلا معامله ‏اي انجام مي‏دادند، براي اينکه بفهمانند عمل نامبرده قطعي شد، به يکديگر دست مي‏دادند .اين رسم در بين ايرانيان نيز معمول است .، پس در حقيقت از ابزار عمل، که همان دست باشد، نامي براي عمل، که عهد و سوگند و امثال آن باشد اسمي مشتق کردند)
۱۵۵۱أَيْمَانِکُمْسوگندهايتان(أيمان، جمع يمين يعني سوگند است و اين معنا را از کلمه يمين به معناي دست راست گرفته‏اند، چون در بين عرب مرسوم و معمول بود که وقتي سوگندي مي خوردند و يا عهدي مي‏بستند و يا بيعتي مي‏کردند و يا مثلا معامله‏اي انجام مي‏دادند، براي اينکه بفهمانند عمل نامبرده قطعي شد، به يکديگر دست مي‏دادند .اين رسم در بين ايرانيان نيز معمول است .، پس در حقيقت از ابزار عمل، که همان دست باشد، نامي براي عمل، که عهد و سوگند و امثال آن باشد اسمي مشتق کردند)
۱۵۵۲أَيْمَانَهُمسوگندهايشان (أيمان، جمع يمين يعني سوگند است و اين معنا را از کلمه يمين به معناي دست راست گرفته‏اند، چون در بين عرب مرسوم و معمول بود که وقتي سوگندي مي خوردند و يا عهدي مي‏بستند و يا بيعتي مي‏کردند و يا مثلا معامله‏اي انجام مي‏دادند، براي اينکه بفهمانند عمل نامبرده قطعي شد، به يکديگر دست مي‏دادند .اين رسم در بين ايرانيان نيز معمول است .، پس در حقيقت از ابزار عمل، که همان دست باشد، نامي براي عمل، که عهد و سوگند و امثال آن باشد اسمي مشتق کردند)
۱۵۵۳أَيْمَانُهُنَّسوگندهايشان (مؤنث) (أيمان، جمع يمين يعني سوگند است و اين معنا را از کلمه يمين به معناي دست راست گرفته‏اند، چون در بين عرب مرسوم و معمول بود که وقتي سوگندي مي خوردند و يا عهدي مي‏بستند و يا بيعتي مي‏کردند و يا مثلا معامله‏اي انجام مي‏دادند، براي اينکه بفهمانند عمل نامبرده قطعي شد، به يکديگر دست مي‏دادند .اين رسم در بين ايرانيان نيز معمول است .، پس در حقيقت از ابزار عمل، که همان دست باشد، نامي براي عمل، که عهد و سوگند و امثال آن باشد اسمي مشتق کردند)
۱۵۵۴أَيُمْسِکُهُآيا نگهش دارد (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است)
۱۵۵۵أَيْمَنِسمت راست
۱۵۵۶أَيْنَکجاست
۱۵۵۷أَيْنَ مَاهرجا
۱۵۵۸أَيُّنَاکدام ما
۱۵۵۹أَيْنَمَاهرجا
۱۵۶۰أَيُّوبَاز پيامبران الهي(بنا به روایات شیطان وقتی شکرگزاری حضرت ایوب علیه السلام را دید به پروردگار تعالی گفت که این سپاسگزاری به جهت نعمتهایی است که به او داده ای و اگر به من اختیار این را بدهی که آنها را از او بگیرم دیگر شکر تو را به جا نمی آورد پروردگار تعالی برای اثبات شاکر بودن ایوب علیه السلام این اختیار را به شیطان داد و طولی نکشید که ایوب ثروت، فرزندان و دست آخر سلامتی اش را هم از دست داد به شکلی که قومش از ترس ابتلا به بیماریش، او را از شهر بیرون کردند ولی همچنان شکرگزاری می کرد و بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام می گفت: "ستایش از آنِِِِ پروردگاری است که عطا فرمود و ستایش از آنِِ پروردگاری است که گرفت"، ادب بسیار ایوب علیه السلام از کلماتی که در دعایش به کار برده مشخص است که هیچ گله مندی در آن مشاهده نمی شود و به پروردگارش می گوید که شیطان به من رنج و عذاب رسانده و تو هم که مهربانترین مهربانانی(این دعا در آیه شریفه ۸۳ سوره مبارکه انبیاء و آیه شریفه ۴۱ از سوره مبارکه ص، نقل شده است) به عبارت دیگر نه از پروردگارش گله دارد و نه برای او تعیین تکلیف می کند به همین سبب پروردگار تعالی نه تنها نعمتهایی گذشته را به او بازگرداند بلکه از رحمت خود به آنها افزود)
۱۵۶۱أَيَوَدُّآيا دوست دارد
۱۵۶۲أَيُّهَاحرف ندا(مذکر) - ای("يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ" در اصل به این معنی است: "خطابم با کسانی است که ایمان آوردند" که معادل است با "ای کسانی که ایمان آورديد" در "یا ایها" اصرار برای جلب توجه مخاطب بیشتر از "یا" و "ایها" به تنهایی است)
کدامش(مانند: "فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْکَىٰ طَعَامًا: پس از آن باید که بنگرد که کدامش(از میان غذاهای موجود در بازار شهر) از لحاظ خوردنی پاکتر است")
۱۵۶۳أَيُّهُمکدامشان - هر کدام که
۱۵۶۴أَييِّکُمُکدامتان