أَ
واژههای قرآنی — همزه مفتوح
| ردیف | واژه قرآنی | معنای فارسی |
|---|---|---|
| ۱ | ءَابَاء | پدران - اجداد - والدین("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.) |
| ۲ | ءَابَاءَکُمْ | پدرانتان- اجدادتان - والدینتان("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.) |
| ۳ | ءَابَاءَنَا | پدرانمان - اجدادمان - والدینمان("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.) |
| ۴ | ءَابَاءَهُمْ | پدرانشان - اجدادشان - والدینشان("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.) |
| ۵ | ءَابَاءَهُمُ | پدرانشان - اجدادشان - والدینشان(در اصل ءَابَاءَهُمْ بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است."ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. در اصل ءَابَاؤُهُمْ بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.) |
| ۶ | ءَابَاءِي | پدرانم - اجدادم - والدینم("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.) |
| ۷ | ءَابَاؤُکُمْ | پدرانتان- اجدادتان - والدینتان - پدر و اجداد مذکرتان("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.) |
| ۸ | ءَابَاؤُکُمُ | پدرانتان- اجدادتان - والدینتان(در اصل ءَابَاؤُکُمْ بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است."ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. در اصل ءَابَاؤُکُمْ بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.) |
| ۹ | ءَابَاؤُنَا | پدرانمان- اجدادمان - والدینمان("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.) |
| ۱۰ | ءَابَاؤُهُمْ | پدرانشان- اجدادشان - والدینشان("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.) |
| ۱۱ | ءَابَائِکَ | پدرانت- اجدادت - والدینت("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.) |
| ۱۲ | ءَابَائِهِنَّ | پدران آن زنان("ءَابَاءَ" جمع کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. از آنجا که گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد به طور کلی کلمه "ءَابَاء" شامل تمام والدین و اجداد می شود هم مرد و هم زن مگر به اقتضای اجزای جمله مانند: "وَلَا تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکُم مِّنَ ٱلنِّسَاءِ: و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کردند، ازدواج نکنید" که فقط به مردان اشاره می کند.) |
| ۱۳ | ءَاتِ | بده |
| ۱۴ | ءَاتَاکَ | به تو داده |
| ۱۵ | ءَاتَاکُمْ | به شما داده |
| ۱۶ | ءَاتَاکُمُ | به شما داده (در اصل ءَاتَاکُمْ بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است) |
| ۱۷ | ءَاتَانَا | به ما داد |
| ۱۸ | ءَاتَانِيَ | به من داد |
| ۱۹ | ءَاتَاهُ | به او داد |
| ۲۰ | ءَاتَاهَا | به او داد(مؤنث) |
| ۲۱ | ءَاتَاهُم | به آنها داد |
| ۲۲ | ءَاتَاهُمُ | به آنها داد(حرف میم به دلیل رسیدن به حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است) |
| ۲۳ | ءَاتَاهُمَا | به آن دو داد |
| ۲۴ | ءَاتَتْ | داد(مؤنث) |
| ۲۵ | ءَاتِنَا | به ما بده |
| ۲۶ | ءَاتُواْ | بدهيد |
| ۲۷ | ءَاتَوُاْ | دادند ( در اصل "ءَاتَوْاْ"بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد در عباراتي نظير"ءَاتَوُاْ ٱلزَّکَوٰةَ " حرف واو حرکت ضمه گرفته است) |
| ۲۸ | ءَاتَوْاْ | دادند("وَٱلَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا ءَاتَوْاْ وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَىٰ رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ: همچنین کسانی که آنچه دادند را می دهند(عطا و بخشش از کارهای معمول زندگی آنهاست و همان عطا و بخششی که در گذشته انجام می دادند را در حال و آینده نیز ادامه می دهند) با این وجود قلبهایشان ترسان است از این جهت که آنان به سوی پروردگارشان بازگشت کننده اند(با اینکه هر کار خیری از دستشان بر می آمده انجام داده اند باز هم از پروردگارشان شرمسارند و کرده ی خود را "ران ملخی نزد سلیمان بردن" می دانند همان گونه که امام علی علیه السلام با این همه حسناتش لحظه دیدار با پروردگار تعالی را این گونه توصیف می نماید: "بر محضر آن کریم شرفیاب شدم بدون زاد و توشه ای از حسنات و قلب سلیم(پاک و بی عیب) زیرا حمل زاد و توشه به هنگام شرفیاب شدن در محضر آن کریم زشت ترین چیز است(وقتی به محضر پروردگار کریم وارد می شوی چشم امیدت به کرم او باشد نه به زاد وتوشه ات از حسنات چون هر خیری انجام داده باشی در برابر عظمت او هیچ است)"(معنای این شعر از حضرت که با دست خود بر روی قبر سلمان رحمت الله علیه نوشت: "وفدت علی الکریم بغیر زاد من الحسنات والقلب السلیم***و حمل زاد اقبح کل شیء اذا کان الوفود علی الکریم")". |
| در اکثر ترجمه ها به دلیل عدم توجه به این نکته که فعل "ءَاتَوْاْ: دادند" ماضی مجهول یا مضارع نیست این آیه به صورت صحیح ترجمه نشده است) | ||
| ۲۹ | ءَاتُونِي | به من بدهيد |
| ۳۰ | ءَاتَوْهُ | به او دادند |
| ۳۱ | ءَاتُوهُم | به آنان بدهيد |
| ۳۲ | ءَاتُوهُنَّ | به آن زنان بدهيد |
| ۳۳ | ءَاتِهِمْ | به آنان بده |
| ۳۴ | ءَاتَي | داد |
| ۳۵ | ءَاتِي | رو آورنده ها - آینده ها("إِن کُلُّ مَن فِي ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلْأَرْضِ إِلَّا ءَاتِي ٱلرَّحْمَـٰنِ عَبْدًا: هر کس در آسمانها و زمین است، جز اين نیست که رو آورنده های رحمانند(رحمان از نامهای اختصاصی پروردگار تعالی به معنی همیشه مهربان با همگان) به صورت بنده ای(برای همه حتی آن کس که از کبر و غرور ادعای خدایی می کند یا منکر وجود پروردگار است، روزی می رسد که از سر بندگی رو به درگاه الهی می آورد و در حالی که به یقین رسیده خیر و صلاحش فقط به دست اوست، حاجتش را تنها از او می طلبد از جمله همانهایی که آنان را فرزند خدا می نامیدند. در واقع حضرت مسیح و عزیر علی نبینا و علیهما السلام و فرشتگان مقرّب، افتخارشان بندگی پروردگار است و هرگز از بنده ی او بودن ابایی ندارند و طبق آیه شریفه ۱۷۲ از سوره مبارکه نساء آنها در نقش گرفتن این عقیده باطل تأثیری نداشتند بلکه اعتقاد به خدایی آنها نتیجه غلوّ و زیاده روی پیروان افراطی ایشان بوده است. کلمه "ءَاتِي" در اصل "ءَاتِينَ" بوده که چون در عبارت "ءَاتِي ٱلرَّحْمَـٰنِ " مضاف واقع شده، نون آن حذف گردیده است ولی در برخی ترجمه ها این کلمه به صورت فعل ترجمه شده که صحیح نیست چون در این صورت باید کلمه "ٱلرَّحْمَـٰن" فتحه می گرفت در حالی که چون مضاف الیه بوده کسره گرفته است)") |
| ۳۶ | ءَاتَيْتَ | دادي |
| ۳۷ | ءَاتِيَةٌ | آمدني (مؤنث) |
| ۳۸ | ءَاتَيْتُکَ | به تو دادم |
| ۳۹ | ءَاتَيْتُکُم | به شما دادم |
| ۴۰ | ءَاتَيْتُمْ | داديد("وَإِنْ أَرَدتُّمْ أَن تَسْتَرْضِعُواْ أَوْلَادَکُمْ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْکُمْ إِذَا سَلَّمْتُم مَّا ءَاتَيْتُم بِـٱلْمَعْرُوفِ: و اگر خواستید که براي شير دادن اجير کنيد(دايه بگيريد) پس گناهي بر شما نيست هنگامي که آنچه را دادید به صورت معروف(شناخته شده و مردم پسند) بپردازيد(با احترام و به طور کامل اجرتش را به او تقدیم کنید)") |
| ۴۱ | ءَاتَيْتُمُ | داديد(در اصل ءَاتَيْتُمْ بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است) |
| ۴۲ | ءَاتَيْتُمُوهُنَّ | به آن زنان داديد |
| ۴۳ | ءَاتَيْتَنَا | به ما دادي |
| ۴۴ | ءَاتَيْتَنِي | به من دادي |
| ۴۵ | ءَاتَيْتَهُنَّ | به آن زنان دادي |
| ۴۶ | ءَاتِيکَ بـِ | نزد تو مي آورم |
| ۴۷ | ءَاتِيکُم بـِ | نزد شما بیاورم |
| ۴۸ | ءَاتِينَ | بدهيد(مؤنث) |
| ۴۹ | ءَاتَيْنَا | داديم |
| ۵۰ | ءَاتَيْنَاکَ | به تو داديم |
| ۵۱ | ءَاتَيْنَاکُم | به شما داديم |
| ۵۲ | ءَاتَيْنَاهُ | به او داديم |
| ۵۳ | ءَاتَيْنَاهَا | آن را داديم |
| ۵۴ | ءَاتَيْنَاهُمْ | به آنها داديم(ءَاتَيْنَاهُمْ بِـ: نزد آنان آوردیم) |
| ۵۵ | ءَاتَيْنَاهُمُ | به آنها داديم (در اصل "ءَاتَيْنَاهُمْ" بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است) |
| ۵۶ | ءَاتَيْنَاهُمَا | به آن دو داديم |
| ۵۷ | ءَاتِيَنَّهُم | قطعاً نزدشان می آیم |
| ۵۸ | ءَاتِيهِ | رو آورنده های او(در اصل "ءَاتِينَ" بوده که چون مضاف واقع شده، نون آن حذف گردیده است. "وَکُلُّهُمْ ءَاتِيهِ يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ فَرْدًا: و همه آنها روی آورنده های اویند روز قیامت به صورتی فردی(این آیه مثانی و جفت آیه شریفه ۹۳ از سوره مبارکه مریم است در آنجا فرمود که برای همه حتی آن کس که از کبر و غرور ادعای خدایی می کند یا منکر وجود پروردگار است، روزی می رسد که از سر بندگی به درگاه الهی رو می آورد و در حالی که به یقین رسیده خیر و صلاحش فقط به دست اوست، حاجتش را تنها از او می طلبد و در اینجا می فرماید آن روز، روز قیامت است و هرکسی به تنهایی در برابر پروردگارش محشور می شود و خبری از پیروان و لشکریانی که اطراف برخی را در این دنیا گرفته بودند و همین موضوع باعث شده بود که تکبر کنند و از بندگی پروردگار سر باز زنند، نیست در این آیه کلمه "ءَاتِي" می تواند فعل باشد ولی از آنجا که این آیه تکمیل کننده آیه ۹۳ می باشد، بهتر است باز هم آن را مضاف بگیریم(در اصل "ءَاتِينَ" بوده که چون مضاف واقع شده، نون آن حذف گردیده است)) |
| ۵۹ | ءَاتِيهِمْ | مي آيد نزد ايشان |
| ۶۰ | ءَاثَارِ | اثرها - ردپاها |
| ۶۱ | ءَاثَارِهِمْ | رد پايشان - دنبالشان- اثراتشان |
| ۶۲ | ءَاثَارِهِمَا | رد پاي آن دو |
| ۶۳ | ءَاثَرَ | برگزيد - ترجيح داد(ايثار به معناي اختيار و انتخاب چيزي بر غير آن است) |
| ۶۴ | ءَاثَرَکَ | تورا برگزید و ترجيح داد - تو را برتري داد(ايثار به معناي اختيار و انتخاب چيزي بر غير آن است) |
| ۶۵ | ءَاثِمٌ | گناهکار |
| ۶۶ | ءَاثِمِينَ | گناهکاران |
| ۶۷ | ءَاخِذٌ | گيرنده(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۶۸ | ءَاخِذِينَ | گيرنده ها(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۶۹ | ءَاخِذِيهِ | گيرنده هاي آن (در عبارت "وَلَسْتُم بِئَاخِذِيهِ " در اصل "ءَاخِذِينَ" بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گرديده است. کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۷۰ | ءَاخِر | انتها - پايان |
| ۷۱ | ءَاخَر | ديگري - بعدي |
| ۷۲ | ءَاخَرَانِ | دونفر ديگر |
| ۷۳ | ءَاخِرَةِ | انتها - پايان-آخرت(عالمی که پس از سپری شدن و پایان عمر انسان در عالم دنیا(نزدیکتر) برای او آشکار می گردد) |
| ۷۴ | ءَاخِرِنَا | نفر آخِر ما- آیندگان ما |
| ۷۵ | ءَاخَرُونَ | ديگران |
| ۷۶ | ءَاخِرَهُ | انتهايش |
| ۷۷ | ءَاخَرِينَ | ديگران - گروه ديگر("ثُمَّ أَغْرَقْنَا ٱلْئَاخَرِينَ(شعراء۶۶): سپس آن گروه دیگر را غرق نمودیم(وقتی آخرین بنی اسرائیلی از دریا گذشت، آخرین فرعونی وارد دریا شد، آنگاه آبی که به شکل دو کوه عظیم در دو طرف معبر بالا رفته بود به یکباره بر سر فرعون و لشکریانش کوبیده شد و آنها را به هلاکت رساند. به فرموده امام باقر علیه السلام وقتی فرعونیان به دریای شکافته شده رسیدند اطرافیان فرعون به او گفتند: "از آنچه می بینی شگفت زده نشده ای؟" فرعون گفت: "من چنین کردهام، گذر نمایید و راهِ خود را در آن ادامه دهید". توجیه نمودن و بر حقیقت سرپوش گذاشتن توسط انسانهای لجوج و متکبر مخصوصًا طاغوتها و دیکتاتورها حد و مرزی ندارد و همین خود بزرگ بینی و تکبر عاقبت بلای جانشان خواهد شد)") |
| ۷۸ | ءَاخِرِينَ | آيندگان("وَٱجْعَل لِّي لِسَانَ صِدْقٍ فِي ٱلْئَاخِرِينَ(شعراء۸۴): و برای من زبان صدق و راستی(لسان صدقی) در میان آیندگان قرار ده(در این آیه دعای دیگری از حضرت ابراهیم علیه السلام را ذکر می کند که بنا به روایتی از امام رضا علیه السلام در مورد عبارت "جَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِیا: و برای آنها زبان صدق و راستی(لسان صدقی) قرار دادیم به شکلی همیشه و بسیار برتر و والاتر" در سوره مبارکه مریم آیه شریفه ،۵۰ گزارشی از اجابت همان دعاست و به فرموده امام رضا علیه السلام کلمه "علی" در این آیه، همان نام امام علی علیه السلام است. "لِسَانَ صِدْق: زبان صدق و راستی" برای حضرت ابراهیم علیه السلام کنایه ای برای دو معناست که به صورت همزمان هر دو معنی در این آیه صحیح می باشد و با یک تیر چند نشان زدن در قرآن کریم بسیار رایج |
| است یکی اینکه در آینده کسی باشد که در مورد او راست بگوید، نسبتی ناروا به او ندهد و او را با همان صفات که در قرآن کریم برای آن حضرت نقل شده یاد کند(صدّیق، نبی، امام، صالح، مصطفی، حنیف، مسلِم، حلیم، اوّاه، منیب، امة قانت، مجتبی، رشد یافته، هدایت شده، صاحب قلب سلیم، محسن، وفادار، اسوة حسنة) معنای دوم لسان صدق برای ایشان، این است که کسی همان سخن هدایتگر حضرت ابراهیم علیه السلام را بدون کم و کاست برای آیندگان تکرار کند. واضح است که بهترین مصداقِ "لسان صدق" برای آن حضرت در آیندگان، پیامبران بعد از او و ائمه اطهار علیهم السلامند. امام علی علیه السلام می فرمایند: "لسان صدقی که پروردگار برای شخصی در میان مردم قرار دهد بهتر است از مالی که از آن بخورند و وارثش گردند")") | ||
| ۷۹ | ءَادَم | نام يکي از پيامبران الهي (علی نبینا و علیه السلام) و پدر همه انسانهایی که هم اکنون در زمین ساکنند(امام صادق علیه السلام فرمودند: "آدم، از این رو آدم نامیده شد که پروردگار تعالی او را از ادیم(ظاهر و خاک سطح زمین) خلق کرد". غیر از این مورد سه دلیل دیگر هم برای این نامگذاری ذکر شده است: ۱- چون پوست او گندمگون بوده(آدم) ۲- چون او از در آمیخته شدن عناصر گوناگون و نیروهای مختلف آفریده شده است(اَدمَه: الفت و اختلاط) ۳- چون او از دمیده شدن روح الهی عطر آگین شده است(اِدام: آنچه غذا را خوشبو گرداند. برخی با استناد به نظریه تکامل داروین ادعا می کنند که شرح خلقت انسان در قرآن کریم، با علم تناقض دارد مثلاً در نظریه داروین مطرح می گردد که اجداد انسانهای امروزی، میمونهایی بوده اند که بنا به شرایط محیطی به تدریج با جهش ژنی، تکامل یافته و طی حدود ۴ میلیون سال به شکل امروزی در آمده اند. این افراد تصور نموده اند که نظریه داروین یک اصل بدیهی علمی است در حالی که دانشمندان مطرح بسیاری این نظریه را |
| قبول ندارند از جمله فرانسیس کریک یکی از کاشفان مارپیچ مضاعف DNA و برنده جایزه نوبل فیزیولوژی، در کتاب خود عنوان می کند که واحدهای سازنده حیات باید نتیجه چیزی فراتر از جهشهای تصادفی باشد" همچنین می گوید: "یک مرد صادق که از همه دانش موجود تا کنون آگاهی دارد تنها می تواند بگوید که در برخی موارد منشأ حیات بیشتر به یک معجزه شبیه است" در ادامه می گوید: "در جهان علمی این بیان معادل کفر است(با این سخن بسیاری مرا متهم به نادانی می کنند) ولی من بر این باورم که چیزی فراتر از تکامل تصادفی منجر به وجود ما شده است". علاوه بر این در زنجیره تکاملی که معتقدان به نظریه تکامل داروین برای سیر تکامل میمون تا انسان بر اساس فسیلهای یافت شده، فرض نموده اند به قول خودشان یک "حلقه گمشده" موجود است یعنی از یک مرحله به بعد از لحاظ فیزیکی بین اسکلت انسان امروزی و آخرین فسیل زنجیره ی تکامل یک جهش مشاهده می گردد. از جهت خردمندی نیز از حدود پنجاه هزار سال پیش، چنین جهشی مشاهده می گردد و ساخته های دست بشر شکل بسیار پیچیده تری به خود می گیرد و او را از حیوانات متمایز می کند که در منابع علمی، "جهش بزرگ به جلو(Great Leap Forward)" نامیده می شود) | ||
| ۸۰ | ءَاذَان | گوشها |
| ۸۱ | ءَاذَانِنَا | گوشهاي ما |
| ۸۲ | ءَاذَانِهِمْ | گوشهايشان |
| ۸۳ | ءَاذَنَ | اجازه بدهم |
| ۸۴ | ءَاذَنَّاکَ | ما به تو اعلام مي کنيم |
| ۸۵ | ءَاذَنتُکُمْ | به شما اعلام کردم |
| ۸۶ | ءَاذَوْاْ | اذيت کردند |
| ۸۷ | ءَاذُوهُمَا | آن دو نفر را شکنجه دهيد-آن دو نفر را اذيت کنيد |
| ۸۸ | ءَاذَيْتُمُونَا | آزارمان داديد |
| ۸۹ | ءَازَرَ | نام عموي حضرت ابراهيم (عليه وعلي نبينا السلام) (البته در عبارت "وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِأَبِيهِ ءَازَرَ " از این جهت کلمه أب (به معني پدر) در مورد او به کار رفته که این کلمه منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۹۰ | ءَازَرَهُ | آن را کمک کرد (از مصدر ايزار به معناي اعانت و ياري) |
| ۹۱ | ءَازِفَةِ | نزديک - از اوصاف روز قيامت (کلمه آزفه از اوصاف روز قيامت و به معناي نزديک است و اين معنا يعني نزديک بودن قيامت در آيه "انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا : یقیناً آنان آن را دور می بینند و ما آن را نزدیک می بینیم"نيز آمده است) |
| ۹۲ | ءَاسَفُونَا | بسیار خشم و اندوه ما را برانگیختند("اسف" در اصل به معنای فوران خون دل و میل شدید به انتقام است که به صورت خشم یا اندوهی بزرگ جلوه می کند. در عبارت "فَلَمَّا ءَاسَفُونَا ٱنتَقَمْنَا مِنْهُمْ: پس وقتی بسیار خشم و اندوه ما را برانگیختند از آنها انتقام گرفتیم"، "خشم و اندوه" در مورد پروردگار چون یک تغییر به حساب می آید، اتفاق نمی افتد ولی پروردگار، خشم و اندوه اولیای الهی مانند پیامبران و اهل بیت علیهم السلام را معادل خشم و اندوه خود می گیرد که نتیجه اش عذاب و انتقام الهی است) |
| ۹۳ | ءَاسِنٍ | بدبو و متعفن |
| ۹۴ | ءَاسَیٰ | اندوهگين شوم-تأسف بخورم |
| ۹۵ | ءَاصَالِ | عصرها - غروبها - سر شبها (کلمه آصال جمع اُصُل است و اُصُل هم جمع اصيل است ، پس آصال جمع الجمع و ریشه اش کلمه اصل است و از اين جهت اين ساعت را آصال گفته اند که گوئي ريشه و مبدأ شب است) |
| ۹۶ | ءَافَاقِ | افق ها - دور تا دور جهان-گرداگرد جهان(جمع افق به معنی خط مرزبین آسمان و زمین که دایره ای بزرگ به مرکزِ شخص بیننده می شود) |
| ۹۷ | ءَافِلِينَ | غروب کنندگان |
| ۹۸ | ءَاکِلُونَ | خورندگان |
| ۹۹ | ءَاکِلِينَ | خورندگان |
| ۱۰۰ | ءَالَ | خاندان - فرزندان(برخي "ءَالَ" را تغيير يافته کلمه "اهل" مي دانند و اهل یک چیز کسانی هستند که امثال يک خانه، سرزمین، رابطه خویشاوندی یا دین مشترک آنها را در یک مجموعه گرد هم آورده است. کلمه اهل از کلماتي است که در مذکر و مؤنث فرقي نميکند و همچنين در مفرد و جمع تغيير شکل نميدهد، هم به يک نفر ميگويند اهل فلاني و هم به چند نفر و البته استعمالش مخصوص به مورد انسان است، بچههاي يک حيوان را هيچگاه اهل آن حيوان نمي گويند) |
| ۱۰۱ | ءَالْئَانَ | آيا در اين لحظه-آيا الآن |
| ۱۰۲ | ءَالَاءِ | نعمتها (کلمه آلاء جمع "أَلي" و "إلي" و به معناي نعمت است) |
| ۱۰۳ | ءَالَافٍ | هزاران |
| ۱۰۴ | ءَالذَّکَرَيْنِ | آيا دو نر |
| ۱۰۵ | ءَاللَّهُ | آيا خدا (الله: واجب الوجودي (کسی که حتماً باید باشد و نبودنش غیر ممکن است) که همه ي خوبيها را دارد و هيچ بدي در او نيست لذا عقول بشر در شناسائي او حيران و سرگردان است وفقط اوست که شايسته پرستش است. لفظ جلاله ي الله اصلش" ٱلْ إله "بوده، که همزه دومي در اثر کثرت استعمال حذف شده و بصورت الله در آمده است و کلمه "إله "يا است،مي باشد (وقتي ميگويند اله الرجل و ياله، معنايش اين است که فلاني عبادت و پرستش کرد)يا از ماده ي " وله " به معني تحير و سرگرداني و کلمه نامبرده بر وزن فِعال به معناي مفعول ( مالوه) است، همچنان که کتاب به معناي مکتوب ( نوشته شده) ميباشد . و اگر خداي را"إله "گفتهاند، چون مالوه و معبود است و يا به دلیل آن است که عقول بشر در شناسائي او حيران و سرگردان است .کلمه "الله"، علم و اسم خاص خدا (آفريننده ي همه چيز)است و بر کسي يا چيز ديگري تعلق نمي گيرد) |
| ۱۰۶ | ءَالِهَةَ | خدايان - معبودان (از ماده ألـَهَ به معناي پرستش) |
| ۱۰۷ | ءَالِهَةً | خداياني - معبودانی (از ماده ألـَهَ به معناي پرستش) |
| ۱۰۸ | ءَالِهَتَکَ | خدايان تو- معبودان تو (از ماده ألـَهَ به معناي پرستش) |
| ۱۰۹ | ءَالِهَتِکُمْ | خدايان شما- معبودان شما (از ماده ألـَهَ به معناي پرستش) |
| ۱۱۰ | ءَالِهَتِنَا | خدايان ما - معبودان ما(از ماده ألـَهَ به معناي پرستش) |
| ۱۱۱ | ءَالِهَتُهُمُ | خدايانشان - معبودانشان(در اصل ءَالِهَتُهُمْ بوده که به دليل تقارنش با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرف ميم حرکت ضمه گرفته است. از ماده ألـَهَ به معناي پرستش) |
| ۱۱۲ | ءَالِهَتِي | خدايانم - معبودانم(از ماده ألـَهَ به معناي پرستش) |
| ۱۱۳ | ءَامُرَنَّهُمْ | حتماً به آنان امر مي کنم - حتماً به آنان دستور مي دهم |
| ۱۱۴ | ءَامِرُونَ | امر کنندگان |
| ۱۱۵ | ءَامُرُهُ | به او امر مي کنم |
| ۱۱۶ | ءَامَنَ | ايمان آورد (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي ميگويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه اش عمل است".) |
| ۱۱۷ | ءَامِنْ | ايمان بياور(ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي ميگويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه اش عمل است".) |
| ۱۱۸ | ءَامَنَّا | ايمان آورديم (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي ميگويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه اش عمل است".) |
| ۱۱۹ | ءَامِناً | امن |
| ۱۲۰ | ءَامَنتُ | ايمان آوردم (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي ميگويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه اش عمل است".) |
| ۱۲۱ | ءَامَنَتْ | ايمان آورد(مؤنث) (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي ميگويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه اش عمل است".) |
| ۱۲۲ | ءَامِنَةً | امن (مؤنث) |
| ۱۲۳ | ءَامَنتُمْ | ايمان آورديد (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي ميگويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه اش عمل است".) |
| ۱۲۴ | ءَامَنُکُمْ | شما را امین شمارم( عبارت"هَلْ ءَامَنُکُمْ عَلَيْهِ: آیا شما را بر او امین شمارم" یعنی : آیا به شما اطمینان کنم و او را به شما بسپارم) |
| ۱۲۵ | ءَامَنُواْ | ايمان آوردند (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي ميگويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه اش عمل است". جملاتی نظیر "يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ" در اصل به این معنی است: "خطابم با کسانی است که ایمان آوردند" که معادل است با "ای کسانی که ایمان آورديد") |
| ۱۲۶ | ءَامِنُواْ | ايمان بياوريد (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي ميگويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه اش عمل است".) |
| ۱۲۷ | ءَامِنُونَ | ايمنان- آنان که در امنيتند |
| ۱۲۸ | ءَامَنَهُم | ايمنشان کرد |
| ۱۲۹ | ءَامِنِينَ | ايمنان- آنان که در امنيتند - امنیت یافتگان |
| ۱۳۰ | ءَامِّينَ | پويندگان - رهپويان -قاصدان(آنان که قصد عزيمت به جايي کرده اند) |
| ۱۳۱ | ءَانَ | لحظه |
| ۱۳۲ | ءَانَاءَ | اوقات - ساعات (جمع کلمه انو است که به معناي وقت است) |
| ۱۳۳ | ءَانَسَ | انس گرفت - ديد (از مصدر ايناس، به معناي ديدن و به چشم خوردن چيزي است) |
| ۱۳۴ | ءَانَسْتُ | دیدم و به آن انس گرفته و دلخوش شدم - ديدم (از مصدر ايناس، به معناي ديدن و به چشم خوردن چيزي است) |
| ۱۳۵ | ءَانَسْتُم | انس گرفتيد - ديديد - يافتيد(از مصدر ايناس، به معناي ديدن و به چشم خوردن چيزي است) |
| ۱۳۶ | ءَانِفاً | چند لحظه قبل -هم اکنون |
| ۱۳۷ | ءَانِيَةٍ | فوق العاده داغ - بسيار داغ - در نهایت درجه حرارت |
| ۱۳۸ | ءَاوَاکُمْ | شما را جا داد (محترمانه) - شما را مأوا داد(از ماده ايواء به معناي نزديک به خود کردن و کسي را در کنار خود نشاندن است) |
| ۱۳۹ | ءَاوَوْاْ | محترمانه جا دادند (از ماده ايواء به معناي نزديک به خود کردن و کسي را در کنار خود نشاندن است) |
| ۱۴۰ | ءَاوَیٰ | محترمانه جا داد (از ماده ايواء به معناي نزديک به خود کردن و کسي را در کنار خود نشاندن است، عبارت "ءَاوَىٰ إِلَيْهِ أَخَاهُ" یعنی محترمانه برادرش را در کنار خود جا داد) |
| ۱۴۱ | ءَاوِي إِلَيٰ | منضم مي شوم - در کنارِ ... قرار بگيرم (از مصدر ماوي و ترکيبش با الي به معني منضم شدن به چيزي يا درکنار آن قرار گرفتن، مي باشد. عبارت "سَئَاوِي إِلَيٰ جَبَلٍ " يعني به زودي در کنار کوه قرار مي گيرم) |
| ۱۴۲ | ءَاوَيْنَاهُمَا | محترمانه آن دو را جا داديم(از ماده ايواء به معناي نزديک به خود کردن و کسي را در کنار خود نشاندن است) |
| ۱۴۳ | ءَايَات | آيه ها - نشانه ها (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است) |
| ۱۴۴ | ءَايَاتِکَ | آيه هاي تو - نشانه هاي تو (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است) |
| ۱۴۵ | ءَايَاتِنَا | آيه هاي ما - نشانه هاي ما (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است) |
| ۱۴۶ | ءَايَاتِهِ | آيه هايش - نشانه هايش (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است) |
| ۱۴۷ | ءَايَاتِهَا | آيه هايش - نشانه هايش (مؤنث) (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است) |
| ۱۴۸ | ءَايَاتِي | آيه هاي من - نشانه هاي من (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است) |
| ۱۴۹ | ءَايَةَ | آيه - نشانه (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است- در برخی آیات معنی معجزه می دهد از آنجا که معجزه نشانه ای برای اثبات راستی گفتار پیامبران است مانند عبارت "وَيَقُولُ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَيْهِ ءَايَةٌ مِّن رَّبِّهِ: ") |
| ۱۵۰ | ءَايَتُکَ | نشانه ي تو (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است) |
| ۱۵۱ | ءَايَتَيْن | دو نشانه (کلمه آيه به معناي علامتي است که بر چيزي دلالت کند به همین دلیل در قرآن کریم به معجزه نیز آیه می گوید چون علامت حقانیت سخن پیامبر است) |
| ۱۵۲ | ئَاتٍ | آینده - رسنده(إِنَّ مَا تُوعَدُونَ لَئَاتٍ وَمَا أَنتُم بِمُعْجِزِينَ(انعام۱۳۴):سوگند که به یقین آنچه وعده داده می شوید، آینده و رسنده(استفاده از اسم فاعل به جای فعل، تأکید دیگری بر وقوع وعده الهی است در واقع به جای اینکه بگوید "می آید" فرموده "آینده" است یعنی آن قدر آمدنش حتمی است که تو آن را آمده فرض کن) است(مثلًا قیامت حتمًا اتفاق می افتد) و شما عاجز کننده نیستید(نمی توانید مانع انجام کاری شوید که پروردگار می خواهد، انجام شود)") |
| ۱۵۳ | الر | از حروف مقطعه قرآن کریم(در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده که معناي الر اين است كه انا الله الرؤف، منم خداي رؤوف . در روايت ديگري از حضرت آمده است که اين حروف اجزايي از اسم اعظم خدا هستند و رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلّم وائمه اطهار عليهم السلام ميتوانند آنها را تركيب نموده، اسم اعظم را درست كنند، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب ميشود البته بیشتر از همه به این واقعیت اشاره دارد که قرآنی با این عظمت و زیبایی از همین حروف الفبایی که در دسترس شما نیز هست درست شده و اگر معتقدید که این قرآن کلام خدا نیست شما هم همین حروف را به کار گیرید و مانند قرآن را بیاورید |
| از طرفی غیر معمولی بودن چنین کلمه ای باعث جلب توجه مخاطب به ادامه کلام می گردد همچنین حروف مقطعه مشابه در ابتدای برخی از سوره ها به نوعی آنها را در دسته ای مشترک قرار می دهد مفهوم دیگر این است که اگر می خواهی مقصود اصلی قرآن کریم را بفهمی باید به تک تک حروف آن با دقّت توجه کنی البته مانعی برای صحت همزمان تمام این معانی نیست که با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است روابط ریاضی که برای این حروف نقل شده دارای تناقض می باشد و پس از بررسی مشخص می گردد که برای همه سوره ها صادق نیست که هم بی اعتمادی می آورد و هم باعث انحراف از غرض اصلی که همان توجه به معانی آیات است، می شود مثل اینکه هواپیمایی که وسیله پرواز است را تبدیل به انباری کنند) | ||
| ۱۵۴ | الم | از حروف مقطعه قرآن کریم(در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده که الم معنايش " انا الله الملک " است . يعني منم خداوند سلطان و اما الم كه در اول سوره آل عمران است معنايش انا الله المجيد است، يعني منم خداي مجيد.در روايت ديگري از حضرت آمده است که اين حروف اجزايي از اسم اعظم خدا هستند و رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلّم وائمه اطهار عليهم السلام ميتوانند آنها را تركيب نموده، اسم اعظم را درست كنند، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب ميشود البته بیشتر از همه به این واقعیت اشاره دارد که قرآنی با این عظمت و زیبایی از همین حروف الفبایی که در دسترس شما نیز هست درست شده و اگر معتقدید که این قرآن کلام خدا نیست شما هم همین حروف را به کار گیرید و مانند قرآن را بیاورید |
| از طرفی غیر معمولی بودن چنین کلمه ای باعث جلب توجه مخاطب به ادامه کلام می گردد همچنین حروف مقطعه مشابه در ابتدای برخی از سوره ها به نوعی آنها را در دسته ای مشترک قرار می دهد مفهوم دیگر این است که اگر می خواهی مقصود اصلی قرآن کریم را بفهمی باید به تک تک حروف آن با دقّت توجه کنی البته مانعی برای صحت همزمان تمام این معانی نیست که با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است روابط ریاضی که برای این حروف نقل شده دارای تناقض می باشد و پس از بررسی مشخص می گردد که برای همه سوره ها صادق نیست که هم بی اعتمادی می آورد و هم باعث انحراف از غرض اصلی که همان توجه به معانی آیات است، می شود مثل اینکه هواپیمایی که وسیله پرواز است را تبدیل به انباری کنند) | ||
| ۱۵۵ | المر | از حروف مقطعه قرآن کریم(در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده که معناي المر اين است كه منم خداي محيي و مميت و رزاق .در روايت ديگري از حضرت آمده است که اين حروف اجزايي از اسم اعظم خدا هستند و رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلّم وائمه اطهار عليهم السلام ميتوانند آنها را تركيب نموده، اسم اعظم را درست كنند، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب ميشود البته بیشتر از همه به این واقعیت اشاره دارد که قرآنی با این عظمت و زیبایی از همین حروف الفبایی که در دسترس شما نیز هست درست شده و اگر معتقدید که این قرآن کلام خدا نیست شما هم همین حروف را به کار گیرید و مانند قرآن را بیاورید |
| از طرفی غیر معمولی بودن چنین کلمه ای باعث جلب توجه مخاطب به ادامه کلام می گردد همچنین حروف مقطعه مشابه در ابتدای برخی از سوره ها به نوعی آنها را در دسته ای مشترک قرار می دهد مفهوم دیگر این است که اگر می خواهی مقصود اصلی قرآن کریم را بفهمی باید به تک تک حروف آن با دقّت توجه کنی البته مانعی برای صحت همزمان تمام این معانی نیست که با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است روابط ریاضی که برای این حروف نقل شده دارای تناقض می باشد و پس از بررسی مشخص می گردد که برای همه سوره ها صادق نیست که هم بی اعتمادی می آورد و هم باعث انحراف از غرض اصلی که همان توجه به معانی آیات است، می شود مثل اینکه هواپیمایی که وسیله پرواز است را تبدیل به انباری کنند) | ||
| ۱۵۶ | المص | از حروف مقطعه قرآن کریم(در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده که معناي المص انا الله المقتدر الصادق است يعني منم خداي مقتدر صادق. در روايت ديگري از حضرت آمده است که اين حروف اجزايي از اسم اعظم خدا هستند و رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلّم وائمه اطهار عليهم السلام ميتوانند آنها را تركيب نموده، اسم اعظم را درست كنند، آن وقت هر گاه با آن اسم اعظم دعا كنند مستجاب ميشود البته بیشتر از همه به این واقعیت اشاره دارد که قرآنی با این عظمت و زیبایی از همین حروف الفبایی که در دسترس شما نیز هست درست شده و اگر معتقدید که این قرآن کلام خدا نیست شما هم همین حروف را به کار گیرید و مانند قرآن را بیاورید |
| از طرفی غیر معمولی بودن چنین کلمه ای باعث جلب توجه مخاطب به ادامه کلام می گردد همچنین حروف مقطعه مشابه در ابتدای برخی از سوره ها به نوعی آنها را در دسته ای مشترک قرار می دهد مفهوم دیگر این است که اگر می خواهی مقصود اصلی قرآن کریم را بفهمی باید به تک تک حروف آن با دقّت توجه کنی البته مانعی برای صحت همزمان تمام این معانی نیست که با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است روابط ریاضی که برای این حروف نقل شده دارای تناقض می باشد و پس از بررسی مشخص می گردد که برای همه سوره ها صادق نیست که هم بی اعتمادی می آورد و هم باعث انحراف از غرض اصلی که همان توجه به معانی آیات است، می شود مثل اینکه هواپیمایی که وسیله پرواز است را تبدیل به انباری کنند) | ||
| ۱۵۷ | أَ | آيا (حرف (أَ)وقتي به کلمات اضافه مي شود غالباً معني (آيا)مي دهد اما يکي از مواردي که معني آن متفاوت است در غالبي است که جهت بيان تساوي دو مورد استفاده مي شود(تسويه): "إ ِنَّ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ (بقره۶):بي ترديد کساني که کفر ورزيدند(فرامين و نعمتهاي پروردگار را در زندگي خود ناديده گرفته اند)، بر آنان مساوي است که آنان را(از عواقب اين غفلت) بترساني يا نترسانده و نترساني،(چون در هر دو صورت) ايمان نمي آورند" همچنین در آیه شریفه ۱۹۳ از سوره مبارکه اعراف: "سَوَاءٌ عَلَيْکُمْ أَدَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنتُمْ صَامِتُونَ: بر شما مساوی است که آنان را دعوت کنید یا اینکه شما ساکتها باشید(صدا زدن یا نزدنشان فرقی نمی کند". در قرآنهای رسم الخط عربی گاهی به این "ءَ" شکل هم نوشته شده است مثل آیه شریفه ۷۲ از سوره مبارکه هود: "ءَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ: آیا فرزند آورم در حالی که من پیرزنی هستم") |
| ۱۵۸ | أَءَالِهَتُنَا | آيا خدايان ما |
| ۱۵۹ | أَؤُنَبِّئُکُم | آيا باخبرتان کنم |
| ۱۶۰ | أَئِذَا | آيا وقتيکه |
| ۱۶۱ | أَئِفْکاً | آيا دروغ (افک: هرچه ازصورت صحيحش منحرف شده مثل بهتان و دروغ) |
| ۱۶۲ | أَئِمَّة | پيشوايان - امامان(جمع امام. منظور از امام هر طائفه همان اشخاصي هستند که مردم هر طائفه به آنها اقتداء و در راه حق و يا باطل از آنها پيروي ميکنند و در قرآن کريم هر دو پیشوا و مقتداء امام نامیده شده اند و امامت جامعه، حق کسی دانسته شده که پروردگار سبحان او را در هر زماني براي هدايت اهل آن زمان برگزيده است، حال چه اينکه پيغمبر باشد مانند ابراهيم و محمد صلوات الله عليهما و يا غير پيغمبر، ضمن اینکه به کتاب آسمانی نیز که مبنای هدایت است، در قرآن، "امام" گفته می شود: "وَمِن قَبْلِهِ کِتَابُ مُوسَىٰ إِمَاماً وَرَحْمَةً " و همچنین به راه اصلی: "إِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِينٍ". از طرفی با توجه به عبارت "لَا يَنَالُ عَهْدِي ٱلظَّالِمِينَ" معلوم می شود مقام امامت همه مردم مقامی است که پروردگار متعال آن را جز به معصوم نمی دهد. "وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى ٱلنَّارِ وَيَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ لَا يُنصَرُونَ(قصص۴۱): و آنان را امامان و پیشوایانی قرار دادیم که به سوی آن آتش(آتش جهنم) دعوت می کنند و روز قیامت یاری نمی شوند(همزمان دو معنای صحیح از آیه برداشت می شود و با یک تیر |
| چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است. یکی اینکه فرعون و لشکریانش در دسته ائمه گمراهی که به سوی آتش جهنم دعوت می کنند قرار دادیم(اگر "أَئِمَّةً" را منصوب به نزع خافض بگیریم) دیگر اینکه آنان به عنوان پیشوایانی که به سوی آتش جهنم دعوت می کنند قرار دادیم یعنی رسم و رسوم بدی را پایه گذاری کردند که هنوز هم باعث گمراهی مردم می شوند(اگر "أَئِمَّةً" را مفعول لاجله بگیریم). به فرموده امام صادق علیه السلام، ائمه در قرآن کریم به دو دسته نیک و بد تقسیم می شوند که این آیه شریفه به ائمه فاجر اشاره دارد و آیه شریفه ۷۳ سوره مبارکه انبیاء مربوط به پیشوایان نیکی است)") | ||
| ۱۶۳ | أَئِن | آيا اگر |
| ۱۶۴ | أَئِنَّ | آيا يقيناً |
| ۱۶۵ | أَئِنَّا | آيا يقيناً ما |
| ۱۶۶ | أَئِنَّکَ | آيا يقيناً تو |
| ۱۶۷ | أَئِنَّکُمْ | آيا يقيناً شما |
| ۱۶۸ | أَأُلْقِيَ | آيا القاء شده (القاء به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد) |
| ۱۶۹ | أَأُنزِلَ | آيا نازل شده |
| ۱۷۰ | أَإِلَـٰهٌ | آيا معبودي |
| ۱۷۱ | أَإِنَّا | آيا يقيناً ما |
| ۱۷۲ | أَإِنَّکَ | آيا يقيناً تو |
| ۱۷۳ | أَبِـٱللَّهِ | آيا به خدا |
| ۱۷۴ | أَبّاً | علف و چريدنيها - چراگاه |
| ۱۷۵ | أَباً | پدري (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۱۷۶ | أَبَابِيل | جماعتهايي متفرق و دسته دسته (کلمه ابابيل به معناي جماعتهايي متفرق و دسته دسته است و معناي آيه شریفه "وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبَابِيلَ " اين است که : خداي تعالي جماعتهاي متفرقي از مرغان را بر بالاي سر آنان فرستاد) |
| ۱۷۷ | أَبَارِيقَ | ظرفهاي آب (اباريق که جمع ابريق است و به معناي ظرفي است که هم دسته دارد و هم لوله و در فارسي به آن آفتابه ميگويند . و بعضي گفتهاند : ابريق به معناي ظرفي است که تنها لوله داشته باشد و کلمه کاس همان کاسه فارسي است . بعضي از مفسرين در پاسخ اين سؤال که چرا در آیه شریفه "بِأَکْوَابٍ وَأَبَارِيقَ وَکَأْسٍ مِّن مَّعِينٍ " اکواب و اباريق را جمع آورد ، و"کأس" را مفرد ، گفتهاند : جهتش اين است که کلمه کاس تنها در موردي بر ظرف اطلاق ميشود که پر باشد و کاسه خالي را کاس نميگويند) |
| ۱۷۸ | أَبَاکُمْ | پدرتان (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۱۷۹ | أَبَانَا | پدر ما (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۱۸۰ | أَبَاهُ | پدرش (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۱۸۱ | أَبَاهُمْ | پدر آنها (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۱۸۲ | أَبَتِ | ای پدرعزیزم- ای پدر جانم(کلمه "أَبَتِ" معادل "أَبِي" است ومورد استفاده آن هنگامی است که این کلمه منادا واقع شود و در غیر این صورت استفاده نمی گردد. کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۱۸۳ | أَبْتَرُ | بي دنباله - اجاق کور (کلمه أبتر به معناي اجاق کور است و کسي که چنين زخم زباني به آن جناب زده بود عاص بن وائل بوده که برای سوزاندن دل پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی تنها پسرش ابراهیم در گذشت این سخن را به وی گفت) |
| ۱۸۴ | أَبْتَغِي | بجويم |
| ۱۸۵ | أَبْحُر | درياها |
| ۱۸۶ | أَبَداً | هميشه |
| ۱۸۷ | أَبْرَار | نيکان (کلمه ابرار جمع کلمه بَرّ است و کلمه بَرّ صفت مشبهه از مصدر بِرّ است ، که به معناي احسان است و اين معنا در مورد کسي صادق است که عمل خود را نيکو بسازد و از نيکو ساختن آن هيچ نفعي که عايد خودش بگردد در نظر نگرفته باشد ، نه جزايي که در مقابل عملش به او بدهند و نه حتي تشکري که از او کنند و تنها برای رضای خداوند کار خیر را انجام می دهد و سختیهایش را به جان می خرد. لذا ابرار کساني هستند که عمل خير را به خاطر ايمان به خدا و رسول او و روز جزا انجام ميدهند ، چون ايمانشان ايمان رشد و بصيرت است ، يعني خود را بنده و مملوک پروردگار خود ميدانند و معتقدند که خلق و امرشان به دست او است و خودشان مالک نفع و ضرري براي خود نيستند ، قهرا معتقدند که نبايد اراده کنند مگر چيزي را که پروردگارشان اراده کرده و انجام ندهند مگر عملي را که او بپسندد ، در نتيجه اراده او را بر اراده خودشان مقدم ميدارند و براي خشنودي او عمل ميکنند ، هر چند که به ضرر خودشان تمام شود ، بر آن ضرر و ناسازگاري با ميل دروني خود صبر ميکنند و زحمت اطاعت او را تحمل نموده ، آنچه ميکنند به خاطر خشنودي او ميکنند و در نتيجه در مرحله عمل عبوديت را خالص براي خدا ميسازند . |
| اين صفات همان صفاتي است که پروردگار متعال أبرار را با آن توصيف کرده است. کلمه بِرّ در اصل به معناي باز بودن دست و پاي آدمي در کار خير ميباشد، دراصل با کلمه "بَرّ" به معناي خشکي يکي است و چون اولين تصوري که از خشکيها و بيابانها به ذهن ميرسد، وسعت و فراخناي آن است . لذا کلمه "بِرّ " را از آن گرفتند تا در مورد توسع در فعل خير استعمال کنند . و منظوراز فعل خير اعم از فعل قلب(از قبيل اعتقاد حق و نيت طاهره) و فعل بدن (از قبيل انفاق در راه خدا و ساير اعمال صالح)است) | ||
| ۱۸۸ | أَبْرَصَ | کسي که دچار برص شده و پيسي ( که يک بيماري پوستي است) گرفته |
| ۱۸۹ | أَبْرَمُواْ | پافشاري کردند (از ابرام به معناي محکم کردن عهد و نشکستن آن است) |
| ۱۹۰ | أَبَشَرٌ | آيا بشري |
| ۱۹۱ | أَبْشِرُواْ | بشارت باد شما را(در اصل به معنی "بشارت دهید" می باشد که منظور از آن این است که ما به شما این خبر خوش را می دهیم و شما می توانید با خوشحالی آن را جار بزنید و به اطلاع دیگران برسانید) |
| ۱۹۲ | أَبْصَارُ | چشمها - بیناییها |
| ۱۹۳ | أَبْصَارَکُمْ | چشمهايتان - بیناییهایتان |
| ۱۹۴ | أَبْصَارُنَا | چشمهاي ما - بیناییهای ما |
| ۱۹۵ | أَبْصَارُهَا | چشمهاي آن (مؤنث) - بیناییهای آن |
| ۱۹۶ | أَبْصَارَهُمْ | چشمهاي آنها (مذکر) - بیناییهای آنها |
| ۱۹۷ | أَبْصَارِهِنَّ | چشمهاي آنها (مؤنث)- بیناییهای آنها |
| ۱۹۸ | أَبْصَرَ | دارای بصیرت و بینایی شد(از معانی که باب افعال به ریشه فعل اضافه می کند، دارای چیزی شدن است) |
| ۱۹۹ | أَبْصِرْ | دارای بصیرت و بینایی شو(از معانی که باب افعال به ریشه فعل اضافه می کند، دارای چیزی شدن است) |
| ۲۰۰ | أَبْصِرْ بِـ | چقدربينا و دارای بصیرت(در جمله "أَسْمِعْ بِهِمْ وَأَبْصِرْ"به قرينه لفظي "بهم"حذف شده ومعني جمله "چه شنوا و چه بينايند" مي شود. از معانی که باب افعال به ریشه فعل اضافه می کند، دارای چیزی شدن است) |
| ۲۰۱ | أَبْصَرْنَا | دارای بصیرت و بینایی شدیم(از معانی که باب افعال به ریشه فعل اضافه می کند، دارای چیزی شدن است) |
| ۲۰۲ | أَبْصِرْهُمْ | در مورد آنها دارای بصیرت و بینایی شو(حقیقت و باطن آنها را ببین. از معانی که باب افعال به ریشه فعل اضافه می کند، دارای چیزی شدن است) |
| ۲۰۳ | أَبَعَثَ | آيا مبعوث کرد (بعث: برانگیختن، برپاداشتن چيزي و آن را به طرفي حرکت دادن) |
| ۲۰۴ | أَبْغِي | بجويم (عبارت "قُلْ أَغَيْرَ ٱللَّهِ أَبْغِي رَبّاً " یعنی: آیا غیر از الله، پروردگار دیگری بجویم و او را ارباب خود کنم ) |
| ۲۰۵ | أَبْغِيکُمْ | برايتان بجويم - برايتان طلب کنم |
| ۲۰۶ | أَبَقَ | گريخت (از اباق به معناي فرار کردن عبد از مولايش ميباشد) |
| ۲۰۷ | أَبْقَيٰ | باقي تر |
| ۲۰۸ | أَبْکَاراً | سالم و دست نخورده ها |
| ۲۰۹ | أَبْکَمُ | لال مادر زاد ("أبکم " کسي است که از شکم مادر، لال به دنيا آيد، نه چيزي بفهمد و نه بتواند بفهماند، بعضي گفتهاند ابکم، آن کسي است که نتواند سخن گويد. از آنجا که معمولاً لال مادرزاد در اصل کر مادرزاد بوده معنای کر بودن هم در آن مستتر است) |
| ۲۱۰ | أَبْکَىٰ | گریاند("و اين که او همان است که می خنداند(به دلیل اشاره به واقعيت حتمی به صورت مضارع ترجمه شده است) و می گرياند(جامعه انسانی همان گونه که محتاج جشن و شادی است بی خيالی و بی غمی نسبت به آينده يا غم و اندوه ديگران نيز در آن ناپسند است. پس هم خنده و شادي لازم است و هم گريه و غم ولي از ميان اين دو، پروردگار متعال، بنده هايش را بيشتر خندان و شاد مي خواهد براي همين در اين آيه خنداندن را جلوتر از گرياندن آورده است. گرچه بي غمي و بي خيالي را هم دوست ندارد: "إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلْفَرِحِينَ(قصص۷۶): به يقين الله هميشه شادمانها را دوست ندارد. امام صادق عليه السلام(خطاب به کسي که در پاسخ حضرت که پرسيده بودند "چقدر با يکديگر شوخي مي کنيد؟" گفته بود: "اندک") مي فرمايند: "اين گونه نباشيد(که کم شوخي کنيد) زيرا در حقيقت شوخي کردن از خوش اخلاقي است سوگند که به يقين با آن برادرت را شاد مي گرداني و سوگند که رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم بسيار اين گونه بود که با شخص به قصد شاد کردنش شوخي مي نمود")) |
| ۲۱۱ | أَبْلُغُ | دست يابم |
| ۲۱۲ | أَبْلَغْتُکُمْ | به شما رساندم |
| ۲۱۳ | أَبْلَغُواْ | ابلاغ کردند |
| ۲۱۴ | أَبْلِغْهُ | او را برسان |
| ۲۱۵ | أَبْنَاء | پسران |
| ۲۱۶ | أَبْنَاءَکُمْ | پسرانتان |
| ۲۱۷ | أَبْنَاءَنَا | پسران ما |
| ۲۱۸ | أَبْنَاءَهُمْ | پسران آن (مردان) |
| ۲۱۹ | أَبناؤُکُمْ | پسران شما |
| ۲۲۰ | أَبْنَائِکُمُ | پسران شما (در اصل "أَبْنَائِکُمْ"بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است) |
| ۲۲۱ | أَبْنَائِنَا | پسران ما |
| ۲۲۲ | أَبْنَائِهِنَّ | پسران آن (زنان) |
| ۲۲۳ | أَبَوْاْ | ابا کردند - مضايقه کردند - خودداری کردند - امتناع کرد |
| ۲۲۴ | أَبْوَاب | درها |
| ۲۲۵ | أَبْوَابِهَا | درهايش(مؤنث) |
| ۲۲۶ | أَبَوَاهُ | پدر ومادرش(از کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. چون گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد در کلمه " أَبَوَاهُ" نیز پدر به نمایندگی از مادر به صورت تثنیه در آمده است(دوتایی شده)) |
| ۲۲۷ | أَبُوکِ | پدر تو(اي زن) (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۲۲۸ | أَبُونَا | پدر ما (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۲۲۹ | أَبُوهُم | پدرشان (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۲۳۰ | أَبُوهُمَا | پدر آن دو (مرد) (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۲۳۱ | أَبَوَيْکَ | دو پدرت (ابراهيم واسحاق که پدر و پدر بزرگ حضرت يعقوب بودند) (در اصل "أَبَوَيْنَ" بوده که چون مضاف واقع شده حرف نون آن حذف گردیده است، کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۲۳۲ | أَبَوَيْکُم | پدر ومادرتان (منظور حضرت آدم و حضرت حوا علي نبينا و عليهما السلام هستند) (در اصل "أَبَوَيْنَ" بوده که چون مضاف واقع شده حرف نون آن حذف گردیده است،از کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۲۳۳ | أَبَوَيْهِ | پدر ومادرش (در اصل "أَبَوَيْن" بوده که چون مضاف واقع شده حرف نون آن حذف گردیده است، ازکلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد. همچنین کلمه أُم به معني مادر است ولي منحصر به مادری که فرزند را زاییده نيست و به ديگران که شباهتهايي با مادر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي پرستاری، تربيت يا شیردادن دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والدة"، معمولاً به مادری که فرزند را زاییده، اطلاق مي گردد. چون گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد در کلمه " أَبَوَيْهِ" نیز پدر به نمایندگی از مادر به صورت تثنیه درآمده است(دوتایی شده)) |
| ۲۳۴ | أَبَىٰ | ابا کرد - امتناع کرد - خودداری کرد - مضايقه کرد |
| ۲۳۵ | أَبِي | پدرم (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۲۳۶ | أَبِي لَهَب | فرزند عبد المطلب و عموي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم که در سوره مبارکه مسد مورد لعن و نفرین قرار گرفته و وعده مرگ قریب الوقوع او در این سوره یکی از پیشگویی های قرآن کریم است که به حقیقت پیوست. وی به همراه همسرش بسیار با رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم دشمني ميکرد و در تکذيب گفتهها و دعوت او و نبوتش و نیز آزار و اذيت ایشان اصرار ميورزيد و در اين راه از هيچ گفته و عملي فروگذار نميکرد و او همان کسي بود که وقتي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم او و ساير خویشاوندان نزدیکش را (عشيره اقربين) براي اولين بار دعوت کرد ، با کمال بيشرمي در پاسخ ایشان گفت: "تباً لک:خسران و هلاکت بر تو باد" و اين سوره نازل شد و گفتار او را به خودش رد کرد که خسران و هلاکت بر او باد. نام اصلی او به قولی عبد العزی بوده که خداوند متعال به جای آوردن اسمش که حاوی یک معنای باطل می باشد، از کنیه او استفاده کرده است ضمن اینکه به این طریق اشاره ی ظزیفی به انتساب او به آتش جهنم نیز نموده است چون "لهب" به معنی شعله آتش است. |
| ۲۳۷ | أَبْيَضُ | سفيد |
| ۲۳۸ | أَبِيکُمْ | پدر شما (در اصل همان "اباکم" می باشد که چون در عبارت "وَجْهُ أَبِيکُمْ " مضاف الیه شده، مجرور گشته است کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۲۳۹ | أَبَيْنَ | ابا کردند (مؤنث) |
| ۲۴۰ | أَبِينَا | پدرمان (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۲۴۱ | أَبِيهِ | پدرش (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۲۴۲ | أَبِيهِمْ | پدرشان(آن مردان) (کلمه أب به معني پدر است ولي منحصر به پدری که نطفه فرزند از او مي باشد نيست و به ديگران که شباهتهايي با پدر واقعي شخص، مثلاً از جنبه ي تربيت يا تأمين معاش دارند نيز اطلاق مي گردد در مقابل کلمه "والد" معمولاً به پدري که نطفه فرزند از اوست اطلاق مي گردد) |
| ۲۴۳ | أَتَاکَ | به تو رسيده است - نزدت آمده است |
| ۲۴۴ | أَتَاکُمْ | به شما رسيد - نزدتان آمد- به سراغتان آمد |
| ۲۴۵ | أَتَانَا | نزد ما آمد - به ما رسید- به سراغ ما آمد |
| ۲۴۶ | أَتَاهَا | نزد ش(مؤنث) آمد - به سراغش آمد |
| ۲۴۷ | أَتَاهُمُ | نزد شان(مذکر) آمد(در اصل "أَتَاهُمْ"بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است) |
| ۲۴۸ | أَتَاهُمْ | نزد شان(مذکر) آمد |
| ۲۴۹ | أَتَأْتُونَ | آيا رو مي آوريد |
| ۲۵۰ | أَتَأْخُذُونَهُ | آيا آن را ميگيريد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۲۵۱ | أَتَأْمُرُونَ | آيا امر مي کنيد |
| ۲۵۲ | أَتَّبِعُ | پيروي مي کنم |
| ۲۵۳ | أَتْبَعَ | تعقيب کرد - پی گیری کرد |
| ۲۵۴ | أَتَّبِعُکَ | به دنبال توبيايم |
| ۲۵۵ | أَتْبَعْنَا | در پي فرستاديم - به دنبال ... روانه کردیم("ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا کُلَّ مَا جَاءَ أُمَّةً رَّسُولُهَا کَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُم بَعْضًا وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ فَبُعْدًا لِّقَوْمٍ لَّا يُؤْمِنُونَ: سپس رسولانمان را به صورت پي درپي و پشت سرهم و متواتر و یکی پس از دیگری فرستادیم هر بار که نزد امّتی رسولش آمد تکذیبش کردند(او را دروغگو شمردند) در نتیجه ما بعضی از آنها را به دنبال بعضی روانه کردیم(آنها را نیز به سمت همان سرنوشتی بردیم که نصیب امتهای پیشینی شد که آنها نیز پیامبرشان را تکذیب کرده بودند و هشدارهایش را در مورد انجام گناهان باور نمی کردند) و آنها را احادیث و خبرهای تازه ای قرار دادیم(ماجرای هلاکت و عذابشان زبان به زبان میان مردم هم عصرشان و آیندگان پخش گردید. حدیث در اصل یعنی ناپيدايي که پيدا شود یا هر فعل یا سخن تازه بی سابقه یا کم سابقه به همین جهت به خبری که تازگی داشته باشد نیز حدیث می گویند) زیرا دوربودنی عظیم است(از رحمت خاص الهی. نکره آوردن "بُعْدًا" معنای عظمت را اضافه می کند) برای قومی که ایمان نمی آورند(یقین |
| پیدا نمی کنند که خیر و صلاحشان در عمل به دستورات الهی است. همان طور که هر وسیله ای که از آن به درستی و مطابق سفارش سازنده اش استفاده نشود به سمت خرابی میل می کند و عاقبت نابود می شود انسانی که مطابق دستورات خالقش عمل نکند نیز عاقبت هلاکت و نابودی نصیبش می گردد یکی از معانی حرف اضافه "فَـ"، "زیرا" است(رجوع کنید به لغتنامه قرآنی سلام))") | ||
| ۲۵۶ | أَتْبَعْنَاهُم | در پي آنها فرستاديم("وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِي هَـٰذِهِ ٱلدُّنْيَا لَعْنَةً وَيَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ هُم مِّنَ ٱلْمَقْبُوحِينَ(قصص۴۲): همچنین در پي آنها(ائمه و پیشوایانی که مردم را به سوی جهنّم دعوت می کنند) لعنتی عظیم را فرستادیم بنابراین آنها روز قیامت از زشت رویانند(گرچه این ائمه کفر روزگاری را با محبوبیت میان پیروان خود سپری کردند ولی بالاخره پروردگار تعالی در همین دنیا هم پرده از باطن پلیدشان بر می دارد به شکلی که پس از مرگ، لعنت پروردگار، فرشتگان و همه مردم بدرقه راهشان می شود(در آیات شریفه ۱۶۱ سوره مبارکه بقره و ۸۷ سوره مبارکه آل عمران به این لعنت همگانی اشاره شده است) بنابراین روز قیامت، اثری از آن محبوبیت دنیا برایشان باقی نمانده و آبرویی ندارند علاوه بر این که باطن زشت افراد در آن روز در شکل صورتهایشان نمود پیدا می کند و روسیاهیشان عیان می گردد)") |
| ۲۵۷ | أَتْبَعُوهُم | در پي آنها فرستادند |
| ۲۵۸ | أَتَّبِعْهُ | تا از آن پيروي کنم |
| ۲۵۹ | أَتْبَعَهُ | آن را تعقیب کرد |
| ۲۶۰ | أَتْبَعَهُمْ | آنان را تعقیب کرد |
| ۲۶۱ | أَتَبْنُونَ | آيا بنا مي کنيد |
| ۲۶۲ | أَتَتْ بِـ | آورد("فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهَا تَحْمِلُهُ قَالُواْ يَا مَرْيَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَيْئًا فَرِيًّا(مریم۲۷): سپس او را نزد قومش آورد در حالی که حملش می کرد(عیسی علیه السلام را در بغل گرفته بود) گفتند: "ای مریم، سوگند که چه چیز نوظهور و عظیمی آوردی"(به قول فارسی زبانان، عجب سکه ای زدی. اصل کلمه "فَری" به معنی قطع و شکافتن است در واقع با به کار بردن این کلمه می گویند این بچه ای که بغل گرفته ای و معلوم نیست پدرش کیست جریان معمول و مشهور تو را که به پاکی و طهارت شهرت داشتی، شکافته و بیرون زده است)") |
| ۲۶۳ | أَتَتَّخِذُ | آيا مي گيري |
| ۲۶۴ | أَتَتَّخِذُنَا | آيا ما را گرفته اي |
| ۲۶۵ | أَتُتْرَکُونَ | آيا رها مي شويد |
| ۲۶۶ | أَتَتْکَ | آمد به سوي تو |
| ۲۶۷ | أَتَتْکُمُ | به سوي شما آمد (در اصل "أَتَتْکُمْ"بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد، حرف میم حرکت گرفته است) |
| ۲۶۸ | أَتَتْهُمْ | آمد بسويشان |
| ۲۶۹ | أَتُجَادِلُونَنِي | آيا با من مجادله ميکنيد (مجادله: اصرار در بحث و پافشاري کردن در يک مساله براي اثبات برتری رأي و نظر خود نسبت به طرف مقابل) |
| ۲۷۰ | أَتَجْعَلُ | آيا قرار ميدهي (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است) |
| ۲۷۱ | أَتُحَاجُّونَنَا | آيا با ما چانه زني مي کنيد - آیا با ما بگو مگو می کنید - آیا برای ما دلیل می آورید |
| ۲۷۲ | أَتُحَاجُّونِّي | آيا با من چانه زني مي کنيد - آیا با من بگو مگو می کنید - آیا برای من دلیل می آورید |
| ۲۷۳ | أَتُحَدِّثُونَهُم | آيا برايشان ميگوييد (ازحدیث به معنای سخن و در اصل ناپيدايي که پيدا شود یا هر فعل یا سخن تازه بی سابقه یا کم سابقه به همین جهت به خبری که تازگی داشته باشد نیز حدیث می گویند) |
| ۲۷۴ | أَتَّخِذُ | بگيرم |
| ۲۷۵ | أَتَّخَذْتُمْ | آيآ گرفته ايد |
| ۲۷۶ | أَتَّخِذَنَّ | حتماً مي گيرم |
| ۲۷۷ | أَتَّخَذْنَاهُمْ | آيا آنان را گرفتيم |
| ۲۷۸ | أَتَخْشَوْنَهُمْ | آيا ازآنان مي ترسيد (ازخشيت به معناي تاثر قلبي است از چيزي که انسان از اتفاق افتادن آن ترس دارد البته تاثري که همراه با اهميت باشد، يعني آن امر در نظر انسان امري عظيم و خطري بزرگ جلوه کند) |
| ۲۷۹ | أَتَدْعُونَ | آيا مي خوانيد (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۲۸۰ | أَتَذَرُ | آيا رها مي کني (کاري به او نداري) |
| ۲۸۱ | أَتْرَابٌ | همسانان -اقران (همسران بهشتي همتاي شوهران خويشند، نه از جهت سن با آنان اختلاف دارند و نه از جهت جمال .ممکن هم هست مراد از اقران اين باشد که مثل شوهران خويشند، هر قدر شوهران نور و بهائشان بيشتر شود، از حسن و جمال همسران بهشتيشان نيزبيشتر ميگردد) |
| ۲۸۲ | أَتْرَفْنَاهُم | بهره مندشان کرديم - در ناز و نعمت غرقشان نمودیم(از ماده اتراف است، که به معناي زياده روي در لذت بردن از نعمتها یا همان عیاشی و خوشگذرانی است) |
| ۲۸۳ | أَتُرِيدُ | آيا مي خواهي |
| ۲۸۴ | أَتُرِيدُونَ | آيا مي خواهيد |
| ۲۸۵ | أَتَسْتَبْدِلُونَ | آيا عوض مي کنيد |
| ۲۸۶ | أَتَصْبِرُونَ | آيا صبر مي کنيد (کلمه صبر به طور کلي به معناي حبس و نگهداري نفس است در برابر عمل به قوانین عقلی و شرعی و تحمل سختیهایی که عمل به این مقررات دارد و يا ترک چيزهايي که عقل و شرع دوری از آن را لازم می دانند. در آیه شریفه ۲۴ از سوره مبارکه رعد آمده است که دلیل اصلی بهشتی شدن نیکان، صبر کردن آنهاست و صبر بر سه قسم است صبر در برابر سختیها و مصیبتهای دنیا و در نتیجه ناشکری نکردن، صبر و تحمل رنج و سختیهای اطاعت و عبادت پروردگار و صبر و خودداری در برابر گناهان وسوسه انگیز که با جلوه گری انسان را به سوی خود می خوانند) |
| ۲۸۷ | أَتَعْبُدُونَ | آيا مي پرستيد (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد) |
| ۲۸۸ | أَتَعْجَبِينَ | آيا تعجب مي کني؟(عجب و تعجب به معناي اين است که امري که سببش براي انسان معلوم نيست بر نفس آدمي هجوم آورد و انسان به شکلی ناگهاني با آن روبرو شود) |
| ۲۸۹ | أَتَعِدَانِنِي | آياشما دونفر مرا مي ترسانيد |
| ۲۹۰ | أَتَعْلَمُونَ | آيا مي دانيد (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است) |
| ۲۹۱ | أَتُعَلِّمُونَ | آيا مي خواهيد آگاه کنيد (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است) |
| ۲۹۲ | أَتَعْلَمُونَ | آيا مي دانيد (علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است) |
| ۲۹۳ | أَتْقَاکُمْ | باتقواترين شما (کلمه تقوي به معناي آن است که انسان خود را از آنچه ميترسد در محفظهاي قرار دهد . از آنجا که تقوی مخالف فجور است تقوی معادل اجتناب از فجور و دوري از هر عملي است که با کمال نفس منافات داشته باشد که در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهي به عبارت دیگر تقوا معادل با اطاعت از فرمان الهی، پرهيز از آن چه پروردگار متعال حرام نموده و مداومت بر ياد اوست) |
| ۲۹۴ | أَتَقْتُلُونَ | آيا مي کشيد |
| ۲۹۵ | أَتْقَنَ | محکم ومطمئن ساخته |
| ۲۹۶ | أَتقُولُونَ | آيا مي گوييد |
| ۲۹۷ | أَتْقَيٰ | با تقوا تر (کلمه تقوي به معناي آن است که انسان خود را از آنچه ميترسد در محفظهاي قرار دهد . از آنجا که تقوی مخالف فجور است تقوی معادل اجتناب از فجور و دوري از هر عملي است که با کمال نفس منافات داشته باشد که در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهي به عبارت دیگر تقوا معادل با اطاعت از فرمان الهی، پرهيز از آن چه پروردگار متعال حرام نموده و مداومت بر ياد اوست) |
| ۲۹۸ | أَتْلُ | تا تلاوت کنم (چون جواب شرط براي جمله قبلي بوده جزم گرفته و واوش حذف شده.تلاوت همانطور که برخواندن الفاظ اطلاق ميشود، بر القاء معاني آن الفاظ نيز اطلاق ميگردد و القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد. از امام صادق (عليهالسلام) روايت شده که در مورد عبارت "الذين آتيناهم الکتاب يتلونه حق تلاوته" فرمودند : "آيات آنرا شمرده شمرده ميخوانند و در معناي آن تدبر نموده، به احکامش عمل ميکنند و به وعدههايش اميد ميبندند و از تهديدهايش ميهراسند و از داستانهايش عبرت ميگيرند، اوامرش را به کار بسته، نواهيش را اجتناب ميکنند و بخدا سوگند، معناي حق تلاوت اين است، نه اينکه تنها آياتش را حفظ کنند و حروفش را درس بگيرند و سورههايش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره دهيکش چند آيه و پنجيکش چند است . و بسيار کساني که حروف آن را کاملا از مخرج اداء ميکنند، ولي حدود آن را ضايع ميگذارند، بلکه تلاوت به معناي تدبر در آيات آن و عمل به احکام آنست، |
| همچنانکه خداي تعالي فرموده :"کتاب أنزلناه اليک مبارک، ليدبروا آياته"، کتابي است مبارک که بتو نازل کرديم، تا در آياتش تدبر کنند."و درجای دیگر فرمودند: يعني وقتي به آيات راجع به بهشت و دوزخش ميرسند ميايستند و فکر ميکنند." بار دیگر حضرت در مورد این آیه فرمودند: "اينان که قرآن را به حق تلاوتش تلاوت ميکنند، امامان امتند") | ||
| ۲۹۹ | أَتْلُوَ | که تلاوت کنم (تلاوت همانطور که برخواندن الفاظ اطلاق ميشود، بر القاء معاني آن الفاظ نيز اطلاق ميگردد و القاء یک معنی به این مفهوم است که کسی آنچه در نیت و ذهن خود، در مورد یک موضوع دارد را به ذهن کس دیگری بیندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نیست و می تواند از طریق یک ارتباط ذهنی صورت بگیرد. از امام صادق (عليهالسلام) روايت شده که در مورد عبارت "الذين آتيناهم الکتاب يتلونه حق تلاوته" فرمودند : "آيات آنرا شمرده شمرده ميخوانند و در معناي آن تدبر نموده، به احکامش عمل ميکنند و به وعدههايش اميد ميبندند و از تهديدهايش ميهراسند و از داستانهايش عبرت ميگيرند، اوامرش را به کار بسته، نواهيش را اجتناب ميکنند و بخدا سوگند، معناي حق تلاوت اين است، نه اينکه تنها آياتش را حفظ کنند و حروفش را درس بگيرند و سورههايش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره دهيکش چند آيه و پنجيکش چند است . و بسيار کساني که حروف آن را کاملا از مخرج اداء ميکنند، ولي حدود آن را ضايع ميگذارند، بلکه تلاوت به معناي تدبر در آيات آن و عمل به احکام آنست، |
| همچنانکه خداي تعالي فرموده :"کتاب أنزلناه اليک مبارک، ليدبروا آياته"، کتابي است مبارک که بتو نازل کرديم، تا در آياتش تدبر کنند."و درجای دیگر فرمودند: يعني وقتي به آيات راجع به بهشت و دوزخش ميرسند ميايستند و فکر ميکنند." بار دیگر حضرت در مورد این آیه فرمودند: "اينان که قرآن را به حق تلاوتش تلاوت ميکنند، امامان امتند") | ||
| ۳۰۰ | أَتُمِدُّونَنِ | آيا مرا کمک و مدد مي دهيد(مخفف "أَتُمِدُّونَنِي") |
| ۳۰۱ | أَتْمِمْ | تمام کن(به کمال برسان) |
| ۳۰۲ | أَتْمَمْتُ | تمام کردم |
| ۳۰۳ | أَتْمَمْتَ | تمام کردی |
| ۳۰۴ | أَتْمَمْنَاهَا | تمامش کرديم |
| ۳۰۵ | أَتِمُّواْ | تمام کنيد(به کمال برسانيد)- کامل کنید |
| ۳۰۶ | أَتَمَّهَا | آن را تمام کرد(به کمال رسانيد) |
| ۳۰۷ | أَتَمَّهُنَّ | آنها را تمام کرد |
| ۳۰۸ | أَتُنَبِّئُونَ | آيا آگاه مي کنيد |
| ۳۰۹ | أَتَنْهَانَا | آيا نهيمان مي کني |
| ۳۱۰ | أَتَوْاْ | گذر کردند-آمدند |
| ۳۱۱ | أَتَوَاصَوْاْ | آيا يکديگر را سفارش کردند (کلمه وصيت به معناي اين است که عملي را به ديگري پيشنهاد کني، پيشنهادي که همراه با پند و اندرز باشد) |
| ۳۱۲ | أَتُوبُ | باز مي گردم |
| ۳۱۳ | أَتَوْکَ | پيش تو آمدند |
| ۳۱۴ | أَتَوَکَّؤُاْ | تکيه مي کنم |
| ۳۱۵ | أَتَوْهُ | نزد او آمدند("وَيَوْمَ يُنفَخُ فِي ٱلصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِي ٱلسَّمَاوَاتِ وَمَن فِي ٱلْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ ٱللَّهُ وَکُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِينَ(نمل۸۷): و روزی که در آن صور(آن صور معروف) دمیده شود(ینفَخُ: دمیده می شود، نفخ به معنای دمیدن هوا در داخل جسمی است بوسیله دهان یا وسیله ای دیگر البته این معنای لغوی نفخ است ولی آن را بطور کنایه در تاثیر گذاشتن در چیزی و یا القاء امر غیر محسوسی در آن چیز استعمال می کنند. صُور: بوق، به شاخی که درون آن را خالی کرده اند، می گویند که با دمیدن در آن صدایی بلند و پر طنین ایجاد می گردد که از آن صدا برای اعلان همگانی یک خبر استفاده می کردند. "نفخ صور": دمیدن در صور(بوق)، بنا به آیات قرآن کریم وقتی پروردگار تعالی اراده نماید تا قیامت برپا شود نوعی ارتعاش، فرکانس یا صدا در دو نوبت در کل جهان منتشر می گردد شگفت انگیز اینکه مدلی که هم اکنون دانشمندان برای شکل کلی جهان پس از انفجار بزرگ(Big Bang) ترسیم می کنند، Horn-Shaped Universe نامیده می شود یعنی جهان بوق یا شاخی شکل پس دمیدن در بوق یعنی انتشار آن صدا و فرکانس در تمامی جهان. در نوبت اول "نفخ صور" با همین |
| صدا، همه موجودات می میرند به قسمی که جز پروردگار حیّ و قیوم کسی زنده نمی ماند. سپس دوباره در صور دمیده می شود و این بار علاوه بر کسانی که به تازگی مرده اند، آنان که در گذشته مرده اند نیز دوباره زنده شده و محشور می شوند یعنی فرشتگان همه آنها را در محلی برای حسابرسی جمع می کنند) پس بلافاصله هر کس در آسمانهاست و هر کس در زمین است دچار ترس و وحشتی عظیم می شوند مگر کسی که الله بخواهد(در دو آیه بعد می فرماید که پروردگار تعالی ایمن بودن از آن ترس و وحشت عظیم را برای نیکوکارانی کار نیکشان را تباه ننموده و آن را با خود به آخرت آورده اند، اراده نموده است) البته همگی نزد او متواضعانه می آیند(درست است که نیکوکاران از ترس و وحشت عظیم قیامت در امانند ولی همانها هم با تواضع در محضر او حاضر می شوند. فعل ماضی به دلیل اشاره به واقعیت حتمی در آینده به صورت مضارع ترجمه می شود)") | ||
| ۳۱۶ | أَتَهْتَدِي | آيا آن زن هدايت را می پذیرد(اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است) |
| ۳۱۷ | أَتُهْلِکُنَا | آيا مارا هلاک مي کني |
| ۳۱۸ | أَتَیٰ | آمد |
| ۳۱۹ | أَتَی | آمد - در آورد( در اصل همان "أَتَیٰ" که به دلیل رسیدن به همزه وصل صدای کشیده "آ" در آن به صدای کوتاه فتحه تبدیل شده است. در عبارت "فَأَتَى ٱللَّهُ بُنْيَانَهُم مِّنَ ٱلْقَوَاعِدِ " در اصل بِبُنْيَانِهُم بوده که با حذف "بِـ"، "بُنْيَانَهُم " نیز منصوب به نزع خافض شده است.گاهی حرف اضافه حذف گرديده و به جاي آن کلمه بعد از حرف اضافه محذوف منصوب مي گردد البته بايد در ترجمه معادل آن حرف اضافه را بياوريم .کلمه "بُنْيَانَ " اصطلاحاً منصوب به نزع خافض است. "قَدْ مَکَرَ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَأَتَى ٱللَّهُ بُنْيَانَهُم مِّنَ ٱلْقَوَاعِدِ فَخَرَّ عَلَيْهِمُ ٱلسَّقْفُ مِن فَوْقِهِمْ : چه بسیار کسانی که از قبل از آنها بودند نیز مکر و نیرنگ کردند و نقشه کشیدند با وجود این الله بنیانشان را از اساس و ریشه در آورد(مکر و نقشه آنها را از جهت مراقبتی که برای به ثمر نشستنش کرده بودند به ستونی تشبیه نموده که برای ثبات بیشترش پایه اش را از زیر زمین پی ریزی کرده و بالا آورده اند ولی باز هم پروردگار آن ستون را ریشه کن کرده و فرو می ریزد و با ریختن ستونها سقف بنای عظیم مکر و حیله شان را بر سر خودشان خراب می کند کنایه از اینکه مکرشان را سبب نابودی خودشان می گرداند)") |
| ۳۲۰ | أَتَيٰ بِـ | آورد - در آورد(در عبارت "فَأَتَى ٱللَّهُ بُنْيَانَهُم مِّنَ ٱلْقَوَاعِدِ " در اصل بِبُنْيَانِهُم بوده که با حذف "بِـ"، "بُنْيَانَهُم " نیز منصوب به نزع خافض شده است.گاهی حرف اضافه حذف گرديده و به جاي آن کلمه بعد از حرف اضافه محذوف منصوب مي گردد البته بايد در ترجمه معادل آن حرف اضافه را بياوريم .کلمه "بُنْيَانَ " اصطلاحاً منصوب به نزع خافض است. "قَدْ مَکَرَ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَأَتَى ٱللَّهُ بُنْيَانَهُم مِّنَ ٱلْقَوَاعِدِ فَخَرَّ عَلَيْهِمُ ٱلسَّقْفُ مِن فَوْقِهِمْ : چه بسیار کسانی که از قبل از آنها بودند نیز مکر و نیرنگ کردند و نقشه کشیدند با وجود این الله بنیانشان را از اساس و ریشه در آورد(مکر و نقشه آنها را از جهت مراقبتی که برای به ثمر نشستنش کرده بودند به ستونی تشبیه نموده که برای ثبات بیشترش پایه اش را از زیر زمین پی ریزی کرده و بالا آورده اند ولی باز هم پروردگار آن ستون را ریشه کن کرده و فرو می ریزد و با ریختن ستونها سقف بنای عظیم مکر و حیله شان را بر سر خودشان خراب می کند کنایه از اینکه مکرشان را سبب نابودی خودشان می گرداند)") |
| ۳۲۱ | أَتَيَا | آن دو رسيدند(آمدند) |
| ۳۲۲ | أَتَيْتَ بـِ | بياوري |
| ۳۲۳ | أَتَيْنَ بـِ | آن زن بياورد |
| ۳۲۴ | أَتَيْنَا | آمديم |
| ۳۲۵ | أَتَيْنَا بِـ | بياوريم |
| ۳۲۶ | أَتَيْنَاکَ بِـ | نزد تو آوردیم |
| ۳۲۷ | أَتَيْنَاهُم بِـ | نزدشان آوردیم |
| ۳۲۸ | أَثَابَکُمْ | به شما جزا(پاداش) داد |
| ۳۲۹ | أَثَابَهُمْ | به آنها جزا(پاداش) داد |
| ۳۳۰ | أَثَاثاً | اثاثيه |
| ۳۳۱ | أَثَارَةٍ | دليلي |
| ۳۳۲ | أَثَارُواْ | زير ورو کردند |
| ۳۳۳ | أَثَاماً | سزا-مجازات - کيفر سخت |
| ۳۳۴ | أَثْخَنتُمُوهُمْ | بسيار آنها را کشتيد- برآنها غلبه کرديد - آنان را از قدرت و توان انداختيد (کلمه اثخان به معناي بسيار کشتن و غلبه و قهر بر دشمن است . کلمه ثِخَن به معني غلظت و بي رحمي است و اثخان کسي به معني بازداشتن و مانع حرکت وجنبش او شدن است مثلاً با کشتن او . در عبارت "مَا کَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَکُونَ لَهُ أَسْرَيٰ حَتَّيٰ يُثْخِنَ فِي ٱلْأَرْضِ: سزاوار نیست که پیامبر برایش اسیرانی باشد تا اینکه در زمین استحکام یابد" منظور از اثخان رسول(صلی الله علیه و آله و سلّم) در زمین این است که دینش در بین مردم مانند چیزی که از شدت غلیظی منجمد شده، ثابت و پابرجا شود بعد از رقیقی و روانی که همراه با خطر نابودی بود. در این آیه اشاره به این موضوع دارد که تا وقتی حکومت پیامبران پابرجا نشده به دنبال اسیر گرفتن نباشند چون آزاد کردنش در برابر گرفتن فدیه، انگیزه او و طائفه اش را برای مقابله با مسلمانان و جبران ضرر مالی که به آنها رسیده، را بیشتر می کند و در نهایت، ادامه این کار باعث نابودی حکومت نوپای آنان می شود ولی وقتی که حکومت دینی استحکام یافت به قسمی که آزاد کردن اسرا ضرری نداشت از دشمن اسیر بگیرند و اسیران را در قبال گرفتن فدیه آزاد کنند) |
| ۳۳۵ | أَثَرِ | اثر-جاي پا |
| ۳۳۶ | أَثَرْنَ | زير ورو کردند- برپا نمودند |
| ۳۳۷ | أَثَرِي | اثر و نشانه ی من("قَالَ هُمْ أُوْلَاءِ عَلَىٰ أَثَرِي وَعَجِلْتُ إِلَيْکَ رَبِّ لِتَرْضَىٰ: (حضرت موسی علیه السلام) گفت: آنان خودشان بر اثر و نشانه من هستند(در این مدت که من در کوه طور هستم خودشان از سفارشات و نحوه ی عملکرد من در میانشان دنباله روی می کنند و حضور بیشتر من در میان آنها ضرورتی نداشت) و شتاب نمودم به سوی تو تا راضی شوی(به این علت زودتر از قومم جدا شدم و به کوه سینا آمدم که شدت اشتیاقم را به مناجات با تو نشان دهم و آن گونه باشم که تو می پسندی. در انتخاب نوع عبادت، انسان باید به دنبال این باشد که در هر زمان و مکانی کدام عبادت بیشتر مورد رضای پروردگار تعالی است همان گونه که در آیه شریفه ۱۹ از سوره مبارکه نمل آمده است که: "رَبِّ أَوْزِعْنِي ... أَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ: ای پروردگار من مرا وادار کن که کار صالحی را انجام دهم که آن را می پسندی" |
| و باید بسیار مراقب بود که انتخاب نوع عبادت بر اساس سلیقه شخصی خودمان نباشد مثل کسی که چون زیارت رفتن را بسیار دوست دارد مرتبًا برای این کار هزینه می کند در حالی که اطرافیان فقیری دارد که محتاج کمک مالی او هستند و قطعًا پروردگار تعالی برآوردن نیاز آن نیازمندان را در آن شرایط بیشتر می پسندد در اینجا هم پروردگار تعالی به موسی علیه السلام گوشزد می کند که گرچه مناجات با من برایت شیرینتر است ولی نزد من، اینکه در میان قومت بیشتر می ماندی و وضعیت اعتقادی آنها را تثبیت می کردی تا به گوساله پرستی روی نمی آوردند، پسندیده تر بود. در اغلب ترجمه و تفسیرها این آیات این گونه معنا شده اند که موسی علیه السلام به همراه هفتاد نفر از برگزیدگان قوم به سمت کوه سینا برای دریافت کتاب آسمانی حرکت کرده بود و در بین راه به دلیل عجله ای که در رسیدن به میقات با پروردگارش داشت، از آنها جدا شد جمله "وَمَا أَعْجَلَکَ عَن قَوْمِکَ يَا مُوسَىٰ" را این گونه ترجمه نموده اند که چرا از قوم خودت جلو افتادی. با مراجعه به آیات دیگر قرآن کریم در این مورد، به دلائل ذیل این برداشت صحیح نیست اولاً ماجرای آن هفتاد نفر مربوط به درخواست شنیدن سخن پروردگار توسط بنی اسرائیل است که بعدًا با زیاده طلبی به درخواست دیدن افزایش یافت که به تجلی نور الهی | ||
| بر کوه و انهدامش و مردن آن هفتاد نفر و بیهوش شدن موسی انجامید که بعد با دعای موسی آنان دوباره زنده شدند به میان قوم برگشتند و سفر موسی علیه السلام با این هفتاد نفر ربطی به موضوع نزول تورات پس از چهل شب مناجات موسی با پروردگارش در کوه سینا ندارد چون واضح است که موسی هرچه قدر هم که از قومش جلو افتاده باشد بسیار دور از ذهن است که این فاصله زمانی به اندازه چهل شبانه روز برسد از طرفی از عبارت "حَتَّىٰ يَرْجِعَ إِلَيْنَا مُوسَىٰ: (دست از گوساله پرستی بر نمی داریم)تا اینکه موسی به سوی ما بر گردد" در آیه شریفه ۹۱ از همین سوره مبارکه معلوم می شود که قوم موسی در این سفر همراه او نبودند همچنین از این آیات بر می آید که تبدیل سی روز به چهل روز زمینه ساز ایجاد شک و تردید در میان بنی اسرائیل و در واقع همان امتحان الهی شد که اگر آنها با موسی علیه السلام همراه بودند دیگر چنین شک و تردیدی معنا نداشت. از طرفی ربط آیه بعد به دو آیه قبل نیز مبهم می شود که دلیلی دیگر بر عدم صحت این برداشتها است)"."قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَکَ مِن بَعْدِکَ وَأَضَلَّهُمُ ٱلسَّامِرِيُّ: (پروردگار تعالی)گفت: "ولی با این وجود(با اینکه خیالت از بابت | ||
| گمراه نشدن قومت راحت بود) واقعیت این است که ما به سختی قوم تو را از بعد تو آزمایش نمودیم و سامری گمراهشان نمود"(امام صادق علیه السلام فرمودند: "موسی گفت: " ای پروردگار من، چه کسی صدا و آواز گوساله به آن بت داد؟" پس پروردگار فرمود: "من، ای موسی، صدای گوساله به آن دادم" پس موسی گفت: " إِنْ هِیَ إِلَّا فِتْنَتُکَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِی مَنْ تَشاءُ: این آزمایش توست که با آن هر که را بخواهی گمراه می کنی و هر که را بخواهی هدایت می نمایی". در هر امتحانی طراح سؤال برای گزینه های غلط هم جذابیت و کششی قرار می دهد تا آن کس که تلاش کافی برای گذراندن امتحان نکرده به سمت آن گزینه های غلط کشیده شود. وقتی قومی مانند قوم بنی اسرائیل پس از دیدن این همه معجزه باز هم گمراهی را می پسندند پروردگار متعال هم، بهانه لازم را به دستشان می دهد و گوساله سامری را با صدایی برایشان جذاب تر هم می کند: "چندین چراغ دارد و بیراهه می رود***بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش(سعدی)")") | ||
| ۳۳۸ | أَثْقَالًا | بارهاي سنگين |
| ۳۳۹ | أَثْقَالَکُمْ | بارهاي سنگينتان |
| ۳۴۰ | أَثْقَالَهَا | بارهاي سنگينش |
| ۳۴۱ | أَثْقَالَهُمْ | بارهاي سنگينشان |
| ۳۴۲ | أَثْقَلَت | آن زن سنگين شد |
| ۳۴۳ | أَثْلٍ | نام گياهي بي ميوه(طرفاء) |
| ۳۴۴ | أَثُمَّ | آيا بعد از |
| ۳۴۵ | أَثْمَرَ | ميوه داد |
| ۳۴۶ | أَثِيمٍ | همیشه وبسیار گناه پيشه - همیشه وبسیار گناهکار |
| ۳۴۷ | أَجِئْتَنَا | آیا به سراغ ما آمده اي؟("قَالَ أَجِئْتَنَا لِتُخْرِجَنَا مِنْ أَرْضِنَا بِسِحْرِکَ يَا مُوسَىٰ: (فرعون)گفت: "آیا به سراغ ما آمده ای تا با سحر و جادویت ما را از سرزمینمان بیرون کنی، ای موسی"(این شیوه قدیمی حاکمان ستمگر است که وقتی می خواهند مخالفشان را سرکوب کنند با تبلیغات دروغین بقیه افراد جامعه را نیز علیه آن مخالف بشورانند در اینجا هم برای اینکه مردم را مقابل موسی علیه السلام قرار دهد، جار می زند که ای مردم این جادوگر آمده تا این سرزمین حاصلخیز را از شما بگیرد تا بدین وسیله از نیروی مردم علیه خودشان استفاده کند تا کسی را که برای نجاتشان آمده سرکوب کنند در زمان ما هم بسیار پیش می آید که با نسبت دادن القابی از قبیل منافق، کافر، عوامل بیگانه و ... به شخصی که واقعًا خیر خواه مردم است توسط خود آن مردم او را سرکوب کنند |
| به دلیل اهمیت این موضوع و تذکر دادن انسانها به این حیله حاکمان ستمگر بدین جهت که آلت دست آنها قرار نگیرند در شش آیه بعد مجددًا این مفهوم تکرار شده است با این تفاوت که در آن آیه نقل می گردد که فرعون برای شوراندن مردم علیه حضرت موسی علیه السلام، علاوه بر دوست داشتن سرزمین، موضوع حمایت از دین و آیین را هم به میان می کشد و به عبارت دیگر با حیله و نیرنگ از مذهب علیه مذهب استفاده می کند نظیر این مطلب در برخورد حاکمان ستمگر با سایر پیامبران نیز در قرآن کریم آمده است) ") | ||
| ۳۴۸ | أَجَاءَهَا | اورا برد - او را کشانيد |
| ۳۴۹ | أَجَبْتُمُ | جواب داديد |
| ۳۵۰ | أَجِدُ | يافتم |
| ۳۵۱ | أَجْدَاثِ | قبرها |
| ۳۵۲ | أَجْدَرُ | سزاوارتر |
| ۳۵۳ | أَجِدَنَّ | حتماً مي يابم |
| ۳۵۴ | أَجْر | پاداش - اجر - مزد(کلمه اجر به معناي جزايي است که در مقابل عملي قرار گيرد و عايد صاحب عمل شود و فرق بين اجر با اجرت اين است که : اجرت تنها در پاداشهاي دنيايي به کار ميرود ولي کلمه اجر هم در پاداشهايي دنيايي استعمال ميشود و هم آخرتي. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد. اجر کریم آن اجری است که به هر کس عطا شود آن قدر عظیم و بزرگ است که فراتر از تصورش، احتیاجش را بر طرف و بقایش را تأمین می کند و همانگونه که در آیه شریفه ۱۷ از سوره سجده مبارکه آمده است نه چشمی آن را دیده و نه گوشی وصفش را شنیده است: " فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِی لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْینٍ جَزَاءً بِمَا کَانُواْ یعْمَلُونَ: پس هیچ کس نمی داند چه چیز برایشان از روشنی چشمها مخفی شده است جزائی به آنچه عمل می کردند") |
| ۳۵۵ | أَجْرَمْنَا | مرتکب جرم شديم(کلمه جرم به طوري که راغب در مفرداتش گفته در اصل به معناي چيدن ميوه از درخت است و باب افعال آن يعني أجرم به معناي صاحب جرم شدن است، ولي به عنوان استعاره در هر کار ناپسند استعمال شده، پس کلمه جرم - به ضمه یا فتحه جيم، به معناي اکتساب و كسب كردن مکروه و زشتی است و اکتساب مکروه و زشتي به معناي معصيت و گناه است. بنابراین در مورد کلمه مجرم، گناهان و زشتیها به درختی تشبیه شده اند که فرد مجرم از میوه آن درخت چیده است پس مجرم کسی است که گناه و زشتی را کسب نموده است) |
| ۳۵۶ | أَجْرَمُواْ | مرتکب جرم شدند(کلمه جرم به طوري که راغب در مفرداتش گفته در اصل به معناي چيدن ميوه از درخت است و باب افعال آن يعني أجرم به معناي صاحب جرم شدن است، ولي به عنوان استعاره در هر کار ناپسند استعمال شده، پس کلمه جرم - به ضمه یا فتحه جيم، به معناي اکتساب و كسب كردن مکروه و زشتی است و اکتساب مکروه و زشتي به معناي معصيت و گناه است. بنابراین در مورد کلمه مجرم، گناهان و زشتیها به درختی تشبیه شده اند که فرد مجرم از میوه آن درخت چیده است پس مجرم کسی است که گناه و زشتی را کسب نموده است) |
| ۳۵۷ | أَجْرُهُ | پاداشش(آن مرد)(کلمه اجر به معناي جزايي است که در مقابل عملي قرار گيرد و عايد صاحب عمل شود و فرق بين اجر با اجرت اين است که : اجرت تنها در پاداشهاي دنيايي به کار ميرود ولي کلمه اجر هم در پاداشهايي دنيايي استعمال ميشود و هم آخرتي. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد) |
| ۳۵۸ | أَجِرْهُ | پناهش بده |
| ۳۵۹ | أَجْرَهَا | پاداشش(آن زن)(کلمه اجر به معناي جزايي است که در مقابل عملي قرار گيرد و عايد صاحب عمل شود و فرق بين اجر با اجرت اين است که : اجرت تنها در پاداشهاي دنيايي به کار ميرود ولي کلمه اجر هم در پاداشهايي دنيايي استعمال ميشود و هم آخرتي. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد) |
| ۳۶۰ | أَجْرَهُم | پاداش آنها(کلمه اجر به معناي جزايي است که در مقابل عملي قرار گيرد و عايد صاحب عمل شود و فرق بين اجر با اجرت اين است که : اجرت تنها در پاداشهاي دنيايي به کار ميرود ولي کلمه اجر هم در پاداشهايي دنيايي استعمال ميشود و هم آخرتي. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد) |
| ۳۶۱ | أَجْرِيَ | پاداش من(کلمه اجر به معناي جزايي است که در مقابل عملي قرار گيرد و عايد صاحب عمل شود و فرق بين اجر با اجرت اين است که : اجرت تنها در پاداشهاي دنيايي به کار ميرود ولي کلمه اجر هم در پاداشهايي دنيايي استعمال ميشود و هم آخرتي. فرق بين اجر و جزاء هم اين است که : کلمه اجر تنها در مورد پاداش استفاده می شود که شامل خير و منفعت است، ولي جزاء هم معنی پاداش می دهد و هم مجازات و عقاب که حالت شر و مضرت دارد) |
| ۳۶۲ | أَجَزِعْنَا | که بي تابي کنيم(حرف (أَ)وقتي به کلمات اضافه مي شود غالباً معني (آيا)مي دهد اما يکي از مواردي که معني آن متفاوت است در غالبي است که جهت بيان تساوي دو مورد استفاده مي شود(تسويه) مانند: "سَوَاءٌ عَلَيْنَا أَجَزِعْنَا أَمْ صَبَرْنَا: بر ما مساوی است که جزع و بی تابی کنیم یا اینکه صبر کنیم") |
| ۳۶۳ | أَجْسَامُهُمْ | بدنهايشان |
| ۳۶۴ | أَجْعَلْ | تا قرار دهم (جزمش به دليل اين است که براي جمله قبلي جواب شرط شده است. جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است) |
| ۳۶۵ | أَجَعَلَ | آيا قرار داده |
| ۳۶۶ | أَجَعَلْتُمْ | آيا قرار داديد |
| ۳۶۷ | أَجَعَلْنَا | آيا قرار داديم |
| ۳۶۸ | أَجْعَلَنَّکَ | حتماً تو را قرار مي دهم (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است) |
| ۳۶۹ | أَجَل | موعد - مدت مقرر-مدت مقررِ مشخص و قطعی شده(کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي ميگردد، گاهي هم به مجموع زمانِ دين می گویند، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است. در عبارت "ثُمَّ قَضَىٰ أَجَلًا وَأَجَلٌ مُّسمًّى عِندَهُ : سپس حکم صادر نمود بر مدت مقرری و مدت مقررِ نامگذاری و مشخص و قطعی شده ای نزدش" به دونوع تعیین وقت نمودن، توسط پروردگار برای هر پیشامدی در عالم از جمله مدت عمر هر انسان، اشاره می کند که یکی از آنها که آن را با "أَجَلًا" مشخص نموده و دیگری را با عبارت "َأَجَلٌ مُّسمًّى". پروردگار تعالی برای هر پیشامدی از جمله مرگ اجل یا زمان معینی قرار داده و معادله این اجل را خودش تعیین نموده است. این معادله محدوده ی تغییرات مشخصی دارد که به آن "اجل مسمّی" گفته می شود و حداکثر و حداقل آن را تعیین می کند و تغییرات در این محدوده با اجازه ی او، به عملکرد مخلوقاتش مرتبط است، مثلًا با انجام کار خیر یا رعایت بهداشت و مراقبت از خود، زمان مرگ خود را به تأخیر می اندازند یا با گناهی اجل خود را نزدیک می کنند. البته این تغییرات(که در قرآن "أَجَلًا" نامیده شده) از محدوده ای که "اجل مسمی"، تعیین می کند، بیرون نیست) |
| ۳۷۰ | أَجْلِ | به دليل (عبارت "مِنْ أَجْلِ ذَالِکَ" یعنی : از آن سبب) |
| ۳۷۱ | أَجْلِبْ | فرياد و صيحه بزن |
| ۳۷۲ | أَجَّلْتَ | موعد تعيين کردي (کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي ميگردد، گاهي هم اطلاق ميشود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است) |
| ۳۷۳ | أَجَلَنَا | موعد ما (کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي ميگردد، گاهي هم اطلاق ميشود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است) |
| ۳۷۴ | أَجَلَهُ | موعد او(آن مرد) (کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي ميگردد، گاهي هم اطلاق ميشود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است) |
| ۳۷۵ | أَجَلَهَا | موعد او(آن زن) (کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي ميگردد، گاهي هم اطلاق ميشود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است) |
| ۳۷۶ | أَجَلُهُمْ | موعد آنها(مذکر) (کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي ميگردد، گاهي هم اطلاق ميشود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است) |
| ۳۷۷ | أَجَلَهُنَّ | موعد آنها(مؤنث) (کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي ميگردد، گاهي هم اطلاق ميشود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است) |
| ۳۷۸ | أَجَلَيْنِ | دو موعد- دو وقت معين (کلمه أجل به معناي غايت و نهايتي است که زمان دين و يا هر چيز ديگري بدان منتهي ميگردد، گاهي هم اطلاق ميشود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولي استعمالش غالبا در همان معناي اول است) |
| ۳۷۹ | أَجْمَعُواْ | جمع کردند - همکاری و همفکری کردند(اجماع گروهی از مردم در مورد یک کار شامل همکاری بدنی به همراه همفکری در آن کار می باشد. عبارت "أَجْمَعُواْ أَمْرَهُمْ: تصمیم و امرشان را جمع کردند" یعنی: "تصمیمشان یکی شد") |
| ۳۸۰ | أَجْمِعُواْ | جمع کنيد |
| ۳۸۱ | أَجْمَعُونَ | همگي - به صورت دسته جمعی |
| ۳۸۲ | أَجْمَعِينَ | همگي |
| ۳۸۳ | أَجِنَّةٌ | جنين ها(دراصل از جَنَّ به معني استتارونهان شدن) |
| ۳۸۴ | أَجْنِحَةٍ | بالها |
| ۳۸۵ | أَجِيبُواْ | پاسخ دهيد |
| ۳۸۶ | أَحَادِيثَ | سرگذشتها (جمع حدیث به معنی ناپيدايي که پيدا شود یا هر فعل یا سخن تازه بی سابقه یا کم سابقه به همین جهت به خبری که تازگی داشته باشد نیز حدیث می گویند) |
| ۳۸۷ | أَحَاطَ | احاطه کرد |
| ۳۸۸ | أَحَاطَتْ | احاطه کرد |
| ۳۸۹ | أَحَبَّ | محبوبتر |
| ۳۹۰ | أَحِبَّاؤُهُ | دوستان |
| ۳۹۱ | أَحْبَار | علماي يهود - پيشوايان يهود (ربانيون : فقهاي يهود) |
| ۳۹۲ | أَحْبَارَهُمْ | پيشوايانشان (احبار:علماي يهود - پيشوايان يهود) |
| ۳۹۳ | أَحْبَبْتَ | دوست داري |
| ۳۹۴ | أَحْبَبْتُ | دوست دارم |
| ۳۹۵ | أَحْبَطَ | حبط ونابود کرد(حبط به معني باطل شدن وبي تأثير شدن عمل است به قولي اصلش از حَبَط به معني پرخوري حيوان است به نحوي که موجب آزارياهلاکش شود) |
| ۳۹۶ | أَحْتَنِکَنَّ | قطعاً افسارزده ومهار مي کنم -حتماً ریشه کن می کنم (کلمه احتناک به معناي قطع شدن از ريشه است و وقتي گفته ميشود : "احتنک فلان ما عند فلان من مال او علم : فلاني آنچه مال يا علم نزد فلان کس بود همه را احتناک کرد" معنايش اين است که جستجو نموده تا دينار آخرش را از او گرفت و يا وقتي گفته ميشود : "احتنک الجراد المزرع : ملخ زراعت را احتناک کرد" معنايش اين است که تا دانه آخرش را خورد . بعضي گفتهاند اصل اين کلمه از حنک است ، وقتي گفته ميشود : "حنک الدابة بحبلها " معنايش اين است که ريسماني به گردن حيوان بست و او را کشيد و ظاهرا معناي آخري معناي اصلي احتناک است ، چون احتناک خود به معناي افسار کردن است و معناي عبارت "... لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلَّا قَلِيلًا " اين است که ابليس بعد از آنکه سرپيچي کرد دچار غضب الهي شد و گفت : پروردگارا اين بود آن کس که مرا به سجده کردن بر وي مامور نمودي ؟ و چون انجام ندادم از درگاه خودت دورم ساختي ؟ سوگند که اگر تا روز قيامت که مدت عمر بشر در زمين است مرا مهلت دهي فرد فرد ذريه او را افسار ميکنم مگر اندکي را که بندگان مخلص تواند) |
| ۳۹۷ | أَحَد | آن يکي که امکان ندارد دومی داشته باشد - يكتا (کلمه احد صفتي است که از ماده وحدت گرفته شده، همچنان که کلمه واحد نيز وصفي از اين ماده است،ولي بين احد و واحد فرق است، "احد" آن يكي است كه دومي ندارد چه در ذهن و چه در خارج از ذهن يعني عقلاً دومي براي آن متصور نيست به خلاف کلمه واحد كه يا دومي دارد يا مي توانست داشته باشد. مثالي که بتواند تا اندازهاي اين فرق را روشن سازد اين است که : وقتي ميگويي احدي از قوم نزد من نيامده، در حقيقت، هم آمدن يک نفر را نفي کردهاي و هم دو نفر و سه نفر به بالا را، اما اگر بگويي : واحدي از قوم نزد من نيامده تنها و تنها آمدن يک نفر را نفي کردهاي و منافات ندارد که چند نفرشان نزدت آمده باشند .يکي از بيانات لطيف مولانا امير المؤمنين (عليهالسلام) در همين باب است که در بعضي از خطبههايش که در باره توحيد خداي عز و جل ايراد فرموده چنين آمده : کل مسمي بالوحدة غيره قليل يعني هر چيزي غير خداي تعالي، وقتي به صفت وحدت و يكي بودن توصيف شود، اين توصيف بر قلت و کمي آن دلالت دارد، به خلاف خداي تعالي که يکي بودنش از کمي و اندکي نيست) کسی – احدی(مانند: " لَا أُشْرِکُ بِرَبِّي أَحَدًا: به پروردگارم احدی را شريک نمي سازم ") |
| ۳۹۸ | أَحَدَ عَشَرَ | يازده |
| ۳۹۹ | أَحَدَکُمْ | يکي از شما |
| ۴۰۰ | أَحَدَکُمُ | يکي از شما (در اصل "أَحَدَکُمْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است) |
| ۴۰۱ | أَحَدُکُمَا | یکی از شما دو نفر |
| ۴۰۲ | أَحَدَنَا | يکي از ما |
| ۴۰۳ | أَحَدَهُمُ | يکي از آنها (در اصل "أَحَدَهُمْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است) |
| ۴۰۴ | أَحَدِهِم | يکي از آنها |
| ۴۰۵ | أَحَدِهِمَا | يکي از آن دو |
| ۴۰۶ | أَحْرَصَ | حريص تر-حريص ترين |
| ۴۰۷ | أَحْزَابَ | حزبها - گروه ها (کلمه احزاب جمع حزب است و حزب به معناي گروهي است که رأي و نظريهشان از ديگران جدا است) |
| ۴۰۸ | أَحَسَّ | احساس کرد |
| ۴۰۹ | أَحَسِبَ | آيا حساب کرده - آیا پنداشته |
| ۴۱۰ | أَحْسَنَ | کار نیکو کرده است - درست و نیکو عمل نمود- نیکو نمود - شاد نمود - زیبا کرد- نیکوترین(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند. "ثُمَّ ءَاتَيْنَا مُوسَى ٱلْکِتَابَ تَمَاماً عَلَى ٱلَّذِي أَحْسَنَ: سپس ما به موسی کتاب را به شکلی تمام و کامل دادیم بر مبنای کسی که درست و نیکو عمل نمود(احکام الهی و سفارشات او که در آیات قبل به آن اشاره شد در دین همه پیامبران موجود بود ولی در عمل به آن احکام بین پیروان ادیان اختلاف افتاده بود که در تورات دستورالعمل صحیح اجرای آن احکام به شکلی کامل بیان شد). "لِيَجْزِيَهُمُ ٱللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُواْ وَيَزِيدَهُم مِّن فَضْلِهِ وَٱللَّهُ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ: تا الله به صورت بهترین آنچه عمل کردند، به آنان پاداش دهد(عبارت "لِیجْزِیهُمُ ٱللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُواْ" نشانه ای است |
| از کرم و بخشش بی انتهای الهی فرض کنیم معلمی ده امتحان از دانش آموزش گرفته و آن دانش آموز تنها در یکی از امتحانات بیست گرفته است آنگاه معلم بگوید هر ده امتحانت را بیست می دهم پروردگار متعال نیز وقتی می خواهد به بندگانش پاداش بدهد تمام اعمالشان را به اندازه بهترین عملشان پاداش می دهد مثلًا پاداش بهترین نمازش را به همه نمازهایی که خوانده عطا می کند) و حتی از فضلش(فضل بخششی است كه به دلیل استحقاق فرد مورد بخشش قرار گرفته، صورت نمی گیرد بلكه از زیادی كَرَم شخص بخشنده است) به آنها می افزاید(حتی از پاداش بهترین عملشان نیز بیشتر به آنان عطا می کند) زیرا الله هر که را بخواهد، بی حساب روزی می دهد") | ||
| ۴۱۱ | أَحْسَنُ | نيکوتر - نيکوترين - شادی آورترین -زیباترین(در عبارت "ٱلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ"، مانند عبارت "ٱلَّتِي هِيَ أَحْسَنُ" کلمه "طریقة: طریقت، روش و آیین"( وَأَلَّوِ ٱسْتَقَامُواْ عَلَى ٱلطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُم مَّاءً غَدَقًا(سوره مبارکه جن آیه شریفه ۱۶): و اینکه اگر بر آن طریقت استقامت کنند سوگند که آبی بسیار به آنان می نوشانیم) به قرینه معنایی حذف گردیده است این ترکیبات جمعًا هشت بار در قرآن کریم تکرار شده است. حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) |
| ۴۱۲ | أَحْسِن | نيکي کن - شاد کن - زیبا نما(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) |
| ۴۱۳ | أَحْسَنتُمْ | نيکي کرديد - شاد کردید - زیبا نمودید(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) |
| ۴۱۴ | أَحْسِنُواْ | نيکي کنيد - شاد کنید - زیبا نمائید(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) |
| ۴۱۵ | أَحْسَنُواْ | نيکي کردند - شاد کردند - زیبا نمودند(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) |
| ۴۱۶ | أَحْسَنَهُ | نيکوترينش - شادی آورترينش - زيباترينش(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) |
| ۴۱۷ | أَحْسَنِهَا | نيکوترينش - شادی آورترينش - زيباترينش(حُسن عبارت است از هر چيزي که بهجت و شادابي آورد و به سوي آن رغبت کنند) |
| ۴۱۸ | أَحَسُّواْ | احساس کردند |
| ۴۱۹ | أَحْصَاهُ | آن(مذکر) را به حساب آورد(حصاة در اصل به معنای سنگریزه است و احصاء از آن جهت به معنای شمارش به کار رفته که اعراب برای شمارش از سنگریزه استفاده می کردند) |
| ۴۲۰ | أَحْصَاهَا | آن(مونث) را به حساب آورد(حصاة در اصل به معنای سنگریزه است و احصاء از آن جهت به معنای شمارش به کار رفته که اعراب برای شمارش از سنگریزه استفاده می کردند) |
| ۴۲۱ | أَحْصَاهُمْ | آنها(مذکر) را به حساب آورد(حصاة در اصل به معنای سنگریزه است و احصاء از آن جهت به معنای شمارش به کار رفته که اعراب برای شمارش از سنگریزه استفاده می کردند) |
| ۴۲۲ | أَحْصَنَتْ | پاسداري کرد - ممانعت کرد (در اصل از احصان به معني مانع شدن، درعبارت"قُرًي مُّحَصَّنَةٍ " منطقه اي كه با قلعه اي محكم احاطه شده وحفاظت مي شود) |
| ۴۲۳ | أَحْصُواْ | شمارش کنيد(حصاة در اصل به معنای سنگریزه است و احصاء از آن جهت به معنای شمارش به کار رفته که اعراب برای شمارش از سنگریزه استفاده می کردند) |
| ۴۲۴ | أَحْصَىٰ | شمرد - شمارش کرد(حصاة در اصل به معنای سنگریزه است و احصاء از آن جهت به معنای شمارش به کار رفته که اعراب برای شمارش از سنگریزه استفاده می کردند) |
| ۴۲۵ | أَحْصَيْنَاهُ | به حسابش آورديم(حصاة در اصل به معنای سنگریزه است و احصاء از آن جهت به معنای شمارش به کار رفته که اعراب برای شمارش از سنگریزه استفاده می کردند) |
| ۴۲۶ | أَحْضَرَتْ | حاضر کرده |
| ۴۲۷ | أَحَطتُ | احاطه يافتم |
| ۴۲۸ | أَحَطْنَا | احاطه داشتيم |
| ۴۲۹ | أَحَقُّ | سزاوارتر- راست تر- حقّ تر |
| ۴۳۰ | أَحَقٌّ | آیا حق است؟ |
| ۴۳۱ | أَحْقَاباً | زمانهاي بسيار و روزگاران طولاني که آغاز و پایان آن مشخص نباشد . |
| ۴۳۲ | أَحقاف | تپه ها وريگزارها-نام بياباني بوده بين عمان و سرزمين مهره- سرزمین قوم عاد("به نوشته اندرو ریپینAndrew Rippin)) استاد مطالعات اسلامی دانشگاه ویکتوریای کانادا و یکی از برجسته ترین خاورشناسان معاصر، سرزمین قوم عاد، شهر مدفونشده ای به نام اوبار(Ubar) در کشور عمان است نام دیگر این شهر، ارم(Iram) می باشد که در آیه شریفه ۷ از سوره مبارکه فجر نیز به این نام اشاره شده است. بقایای این شهر نیز در مسیر کاروانهای تجاری که به سمت غرب عربستان می رفتند، قرار داشت") |
| ۴۳۳ | أَحْکَم | محکم ترين(جمله "أأَنتَ أَحْکَمُ ٱلْحَاکِمِينَ: تو محکم ترين حاکمانی" يعني حکم تو معتبرين حکم است بدون هیچ نقصی و به یقین حکم تو اجرا می شود) |
| ۴۳۴ | أَحْکُمُ | حکم مي کنم (حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا،علم به معارف حقه الهيه و کشف حقايقي که در پرده غيب است و از نظر عادي پنهان است ميباشد درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً ") |
| ۴۳۵ | أَحَلَّ | حلال کرد-گره گشود (از "حِلّ" که در اصل به معناي باز کردن گره است) |
| ۴۳۶ | أَحْلَام | چيزهايي که در خواب مي بينند(جمع حُلم يا حُلُم به معني آنچه که شخص خوابيده در خواب خود ميبيند و بعيد نيست که اصل در معناي آن تصوراتي باشد که انسان از داخل نفس خود بدون واسطه حواس ظاهري دارد،عقل را هم حلم مينامند، چون عقل عبارت است از استقامت تفکر و از این رو حد بلوغ و رشد را نیز حلم مينامند و در قرآن هم فرموده : و اذا بلغ الاطفال منکم الحلم - وقتي اطفال شما به حد حلم رسيدند يعني زمان بلوغ و حد بلوغ عقل از طرفي "حِلم " که به معناي حوصله و ضد کم تحملي است چون حوصله ناشي از استقامت فکر وعقل است اين کاربرد را پيدا کرده است) |
| ۴۳۷ | أَحْلَامُهُم | عقلهايشان - چيزهايي که در خواب و خيال خود ديده اند(جمع حُلم يا حُلُم به معني آنچه که شخص خوابيده در خواب خود ميبيند و بعيد نيست که اصل در معناي آن تصوراتي باشد که انسان از داخل نفس خود بدون واسطه حواس ظاهري دارد،عقل را هم حلم مينامند، چون عقل عبارت است از استقامت تفکر و از این رو حد بلوغ و رشد را نیز حلم مينامند و در قرآن هم فرموده : و اذا بلغ الاطفال منکم الحلم - وقتي اطفال شما به حد حلم رسيدند يعني زمان بلوغ و حد بلوغ عقل از طرفي "حِلم " که به معناي حوصله و ضد کم تحملي است چون حوصله ناشي از استقامت فکر وعقل است اين کاربرد را پيدا کرده است) |
| ۴۳۸ | أَحْلَلْنَا | حلال کرديم (از "حِلّ" که در اصل به معناي باز کردن گره است) |
| ۴۳۹ | أَحَلَّنَا | ما را منزل داد (از "حِلّ" که در اصل به معناي باز کردن گره است که در این مورد به باز شدن گره بار و اسباب و اثاثیه برای منزل گرفتن اشاره دارد) |
| ۴۴۰ | أَحَلُّواْ | منزل دادند (از "حِلّ" که در اصل به معناي باز کردن گره است که در این مورد به باز شدن گره بار و اسباب و اثاثیه برای منزل گرفتن اشاره دارد) |
| ۴۴۱ | أَحْمَالِ | بارها (أُوْلَاتُ ٱلْأَحْمَالِ: زنان باردار) |
| ۴۴۲ | أَحْمَدُ | ستوده تر -از نامهای رسول اکرم(صلي الله عليه وآله) |
| ۴۴۳ | أَحْمِلُ | حمل مي کنم |
| ۴۴۴ | أَحْمِلُکُمْ عَلَيْهِ | شما را بر آن حمل کنم - شما را بر آن سوار کنم |
| ۴۴۵ | أَحْوَيٰ | تيره متمايل به سياهي |
| ۴۴۶ | أَحْيَا | زنده کرد |
| ۴۴۷ | أَحْيَاء | زنده ها("أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْيَاءٍ وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ(نحل۲۱): آن معبودانی که به جای پروردگار می پرستند و اطاعتشان می کنند) مردگانی هستند جدا و بیگانه از زندگان(نه تنها دلهایشان به نور ایمان به پروردگار حیات و زندگی نگرفته بلکه به دلیل تنفر و دوریشان از اهل ایمان امیدی به هدایت آنها توسط مؤمنان هم نیست یا اینکه بتی بی جان هستند که ممکن هم نیست جاندار گردند") |
| ۴۴۸ | أَحْيَاکُمْ | شما را زنده کرد |
| ۴۴۹ | أَحْيَاهَا | زنده اش کرد |
| ۴۵۰ | أَحْيَاهُمْ | زنده شان کرد |
| ۴۵۱ | أَحْيَيْتَنَا | مارازنده کردي |
| ۴۵۲ | أَحْيَيْنَا | زنده کرديم |
| ۴۵۳ | أَحْيَيْنَاهُ | زنده اش کرديم |
| ۴۵۴ | أَحْيَيْنَاهَا | زنده اش کرديم |
| ۴۵۵ | أَخ | برادر |
| ۴۵۶ | أَخَا | برادر |
| ۴۵۷ | أَخَافُ | مي ترسم("خوف" انتظار ضرر و شرّی است که باعث می گردد برای جلوگیری از آن شرّ و ضرر انسان دست به کاری بزند و "خشیت" اضطرابی است که در نتیجه این خوف و ترس در دل واقع می گردد به همین دلیل در پیامبران خوف ایجاد می گردد ولی در مورد کسی غیر از پروردگار تعالی خشیت ندارند زیرا به علم و قدرت برتر پشتیبان خود یعنی پروردگارشان ایمان دارند: "لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا ٱللَّهَ: از بیم و ترس شرّ احدی در دلشان اضطراب ایجاد نمی شود") |
| ۴۵۸ | أَخَانَا | برادرمان |
| ۴۵۹ | أَخَاهُ | برادرش |
| ۴۶۰ | أَخَاهُمْ | برادرشان("وَإِلَىٰ عَادٍ أَخَاهُمْ هُودًا قَالَ يَا قَوْمِ ٱعْبُدُواْ ٱللَّهَ مَا لَکُم مِّنْ إِلَـٰهٍ غَيْرُهُ أَفَلَا تَتَّقُونَ(اعراف۶۵): و به سوی عاد، برادرشان هود(در قرآن کریم از این جهت که نسل تمام انسانهای کنونی به حضرت آدم و حوا علیهما السلام می رسد(خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا: شما را از یک شخص آفرید و از آن همسرش را خلق نمود(طبق روایات از همان گلی که آدم را خلق نمود همسرش را هم آفرید و برای همین هم بسیار به هم وابسته هستند))، همه آنها به نوعی با هم خواهر و برادرند)، گفت : "ای قوم من، الله را عبادت کنید هیچ معبودی غیر از او برای شما نیست آیا پس تقوا پیشه نمی کنید(تقوا: اطاعت از فرمان الهی و پرهیز از آن چه حرام نموده و مداومت و محافظت بر یاد او)") |
| ۴۶۱ | أَخْبَارَکُمْ | اخبارشما |
| ۴۶۲ | أَخْبَارَهَا | اخبارش |
| ۴۶۳ | أَخْبَتُواْ | تواضع مي کنند(کلمه خبت به معناي زمين مطمئن و محکم است و وقتي گفته ميشود : أخبت الرجل معنايش اين است که تصميم گرفت به زميني محکم برود و يا در آن زمين پياده شد و به تدريج در معناي نرمي و تواضع استعمال شده که در آيه واخبتوا الي ربهم به همين معنا آمده و نيز در جمله و بشر المخبتين به معناي تواضع آمده، ميفرمايد افراد متواضع را که استکباري از عبادت خدا ندارند بشارت بده و نيز در جمله فتخبت له قلوبهم يعني دلهايشان براي او نرم و خاشع ميگردد و بنابر اين، منظور از اخبات مؤمنين به سوي خدا، این است که در برابر پروردگار سر تعظیم فرو می آورند و با یاد او اطمينان و آرامش پیدا می کنند و دلهايشان به سوي متمایل می شود) |
| ۴۶۴ | أَخْدَانٍ | دوستان و رفيقان (جمع خدن که برای مذکر و مؤنث و مفرد و جمع یکسان است و جمع بستن آن در اینجا نشانه کثرت دوستان و رفیقان می باشد.به نظر برخی مفسرين در عبارت "مُحْصَنَاتٍ غَيْرَ مُسَافِحَاتٍ وَلَا مُتَّخِذَاتِ أَخْدَانٍ"منظور از سفاح، زناي علني و مراد از گرفتن دوست، زناي پنهاني است.مسافحات به معناي زناني است که علنا زنا ميدهند و يار و دوست ميگيرند و آن زني هم که تنها يک دوست دارد جزء متخذات اخدان است و مردم جاهليت چنين بودند که زناي علني را حرام و زناي پنهاني را حلال ميدانستند و ميگفتند زناي علني از لئامت و پستي است و اما آنچه پنهاني انجام شود هيچ اشکالي ندارد ) |
| ۴۶۵ | أَخَذَ | گرفت- برداشت(مذکر)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۶۶ | أَخْذُ | گرفتن(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۶۷ | أَخْذَة | گرفتن(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۶۸ | أَخَذَتْ | گرفت(مؤنث)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۶۹ | أَخَذْتُ | گرفتم(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۷۰ | أَخَذَتِ | گرفت(مؤنث) (در اصل "أَخَذَتْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف تا حرکت گرفته است)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۷۱ | أَخَذَتْکُمُ | گرفت آنها را(در اصل "أَخَذَتْکُمْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۷۲ | أَخَذْتُمْ | گرفتيد(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۷۳ | أَخَذَتْهُ | اورا گرفت(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۷۴ | أَخَذْتُهَا | اورا گرفتم(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۷۵ | أَخَذَتْهُمْ | آنان را گرفت(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۷۶ | أَخَذَتْهُمُ | آنان را گرفت(در اصل "أَخَذَتْهُمْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۷۷ | أَخَذْتُهُمْ | آنان را گرفتم(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۷۸ | أَخَذْنَ | گرفتند(مؤنث)(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۷۹ | أَخَذْنَا | گرفتيم(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است. عبارت "قَدْ أَخَذْنَا أَمْرَنَا مِن قَبْلُ" یعنی "خوب شد کارمان را قبل از این به دست گرفتیم(اگر اختیارمان را به پیامبر داده بودیم ما هم گرفتار عواقب ناگوار این شکست می شدیم)) |
| ۴۸۰ | أَخَذْنَاهُ | اورا گرفتيم(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۸۱ | أَخَذْنَاهُم | آنان را گرفتيم(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۸۲ | أَخْذَهُ | گرفتن او(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۸۳ | أَخَذَهُ | اوراگرفت(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۸۴ | أَخْذِهِمُ | گرفتنشان(کلمه اخذ هم به معنی گرفتن با دست است مثل"أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ: قسمتی از سر برادرش را گرفت" یا گرفتن از جنس گرفتن عهد و پیمان یا قبول نمودن قربانی و ... که در آن الزاماً دست نقشی ندارد مانند:" أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَاقَ ٱلنَّبِيِّيْنَ" و یا گرفتن به معنی بیرون آوردن از جای امن برای مجازات و هلاک کردن مثل: " فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ " یا در پیش گرفتن یا اتخاذ راه و روش می باشد مانند "إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا: که یا عذاب کنی یا در موردشان نیکویی در پیش گیری"، پس در حقيقت معناي جامعي که در همه اين موارد از استعمال ماده اخذ ديده ميشود ، عبور دادن چيزي از جهتي به جهات ديگر است) |
| ۴۸۵ | أَخَذَهُمُ | آنان راگرفت(در اصل "أَخَذَهُمْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است) |
| ۴۸۶ | أَخَّرَ | به تأخير انداخت |
| ۴۸۷ | أَخَّرَتْ | به تأخير انداخت |
| ۴۸۸ | أَخَّرْتَنِ | مرا مهلت دهي |
| ۴۸۹ | أَخَّرْتَنَا | به ما مهلت دهي |
| ۴۹۰ | أَخَّرْتَنِي | به من مهلت دهي |
| ۴۹۱ | أَخْرَجَ | خارج کرد |
| ۴۹۲ | أَخْرِجْ | خارج کن |
| ۴۹۳ | أَخْرَجَتِ | خارج کرد(در اصل "أَخْرَجَتْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف تا حرکت گرفته است) |
| ۴۹۴ | أَخْرَجَتْ | خارج کرد |
| ۴۹۵ | أَخْرَجَتْکَ | تو را خارج کرد |
| ۴۹۶ | أَخْرَجَکَ | تورا خارج کرد |
| ۴۹۷ | أَخْرَجَکُم | شما را خارج کرد |
| ۴۹۸ | أَخْرَجْنَا | خارج کرديم |
| ۴۹۹ | أَخْرِجْنَا | خارجمان کن |
| ۵۰۰ | أَخْرَجْنَاهُم | خارجشان کرديم - آنان را بیرون کشیدیم("فَأَخْرَجْنَاهُم مِّن جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ(شعراء۵۷): با این وجود(با وجود این سخنان فرعون که خود را در موضع قدرت مطلق می دید) آنان را از باغهایی انبوه و چشمه هایی نگفتنی بیرون کشیدیم(جَنَّات: باغهایی که در آنها انبوه درختان مانع دیدن زمین از نمای بالا می شوند. در اینجا نکره آوردن کلمات "جَنَّاتٍ" و "عُيُونٍ" به وضعیت عالی قصرهای آنها اشاره دارد که فوق تصور بود)") |
| ۵۰۱ | أَخْرَجَنِي | خارجم کرد |
| ۵۰۲ | أَخْرِجْنِي | خارجم کن |
| ۵۰۳ | أَخْرِجُواْ | خارج کنيد |
| ۵۰۴ | أَخْرَجُوکُم | خارجتان کردند |
| ۵۰۵ | أَخْرِجُوهُم | خارجشان کنيد |
| ۵۰۶ | أَخْرَجَهُ | خارجش کرد |
| ۵۰۷ | أَخْرَجَهُمَا | آن دو را خارج کرد |
| ۵۰۸ | أَخَرَقْتَهَا | آيا آن را سوراخ کردي |
| ۵۰۹ | أَخَّرْنَا | تأخير بيندازيم |
| ۵۱۰ | أَخِّرْنَا | مهلتمان ده |
| ۵۱۱ | أَخْزَيٰ | رسوا کننده تر ( خِزْیْ : خواري و هر پستي ديگري است که آدمي از آن شرم داشته باشد) |
| ۵۱۲ | أَخْزَيْتَهُ | خوارش کردي ( خِزْیْ : خواري و هر پستي ديگري است که آدمي از آن شرم داشته باشد) |
| ۵۱۳ | أَخْسَرُونَ | زيانکارترينهای سرمایه از کف داده(کلمه خسر يا خسران به معني از دست دادن سرمايه است، يا همه اش و يا بعضي از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همین گونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد) |
| ۵۱۴ | أَخْسَرِينَ | زيانکارترينهای سرمایه از کف داده - زیانکارترینهای سرمایه باخته(کلمه خسر يا خسران به معني از دست دادن سرمايه است، يا همه اش و يا بعضي از آن مانند یخ فروشی که کالای خود را نه تنها نفروخته بلکه با آب شدن آن اصل مالش نیز از بین رفته است و همین گونه است عمری که به بطالت یا گناه گذشته باشد) |
| ۵۱۵ | أَخْضَر | سبز |
| ۵۱۶ | أَخْطَأْتُم | خطا کرديد |
| ۵۱۷ | أَخْطَأْنَا | خطا کرديم |
| ۵۱۸ | أَخْفَيٰ | مخفي تر- مخفی کرد("وَإِن تَجْهَرْ بِـٱلْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ ٱلسِّرَّ وَأَخْفَىٰ: و اگر آن سخن(دعا و درخواست خود) را با صدای بسيار بلند بگويي در صورتی است که به یقین او(رحمان(باهمگان همیشه مهربان) که صاحب همه چیز است) هر سرّ(سرّ مطلبي است که در دل پنهان کرده و نخواهند ديگران از آن خبردار شوند) و مخفی تر(از سرّ) را می داند(وقتی دعایت را با صدای بلند می گویی اگر توجه کنی که پروردگار نه تنها از خواسته درونیت خبر دارد بلکه چیزی را که برایت مفید است و از آن خبر نداری تا طلبش کنی را هم می داند، به عبارت دیگر خودت هم نمی دانی که آن را هم می خواهی، می فهمی که کار درستی نکرده ای که با صدای بلند دعا نموده ای همچنین به فرموده امام باقر علیه السلام "أَخْفَىٰ: مخفی تر" چیزی است که می دانستی ولی فراموشش کرده ای |
| از طرفی اگر "أَخْفَىٰ: مخفی کرد" را فعل بگیریم معنی آیه این می شود که حکمتش این گونه بوده که در این دنیا ما چیزی به اسم سرّ و نهان داشته باشیم و گرنه می توانست همه نیات و افکارمان را آشکار کند و در این صورت معنای جمله "وَأَخْفَىٰ" می شود: "در حالی که مخفی کرد" و بدیهی است کسی که خودش چیزی را مخفی کرده بهتر از دیگران از آن خبر داشته باشد البته به طور همزمان هر دو معنی هم صحیح است نمونه دیگری از با یک تیر چند نشان زدن در قرآن کریم. الف و لام کلمه "ٱلسِّرَّ"، باعث شده که "هر سرّ"، ترجمه شود)") | ||
| ۵۱۹ | أَخْفَيْتُمْ | مخفي کرديد |
| ۵۲۰ | أَخِلَّاءُ | دوستان ( جمع کلمه خليل به معنی دوست بسيار نزديک که از نظر مصداق، خصوصيتر از کلمه صديق است . چون دو نفر دوست همين که در دوستي و رفاقت صادق باشند، کلمه صديق بر آن دو صادق است، ولي به اين مقدار آن دو را خليل نمي گويند، بلکه وقتي يکي از آن دو را خليل ديگري مينامند، که حوائج خود را جز به او نگويد، چون خلّة که اصل این کلمه می باشد به معناي فقر و حاجت است) |
| ۵۲۱ | أَخْلَدَ | براي هميشه ماند ( عبارت "أَخْلَدَ إِلَي ٱلْأَرْضِ " يعني :به زمين چسبيد. خلود به معناي برائت و دوري هر چيز از در معرض فساد بودن و باقي ماندنش بر صفت و حالتي است که دارد، عرب هر چيزي را که زود فاسد نميشود با کلمه خلود وصف ميکند، مثلا سنگهاي يک پايه را که اسم اصليش اثافي است، خوالد ميخوانند،با اينکه يک پايه جاویدان و همیشگی نیست و اين تعبير به خاطر اين است که سنگ مذکور سنگ محکمي است که دير از بين ميرود) |
| ۵۲۲ | أَخْلَدَهُ | جاودانه اش مي کند (خلود به معناي برائت و دوري هر چيز از در معرض فساد بودن و باقي ماندنش بر صفت و حالتي است که دارد، عرب هر چيزي را که زود فاسد نميشود با کلمه خلود وصف ميکند، مثلا سنگهاي يک پايه را که اسم اصليش اثافي است، خوالد ميخوانند،با اينکه يک پايه جاویدان و همیشگی نیست و اين تعبير به خاطر اين است که سنگ مذکور سنگ محکمي است که دير از بين ميرود) |
| ۵۲۳ | أَخْلَصْنَاهُم | خالص وپاکشان کرديم |
| ۵۲۴ | أَخْلَصُواْ | خالص کنيد |
| ۵۲۵ | أَخْلَفْتُکُمْ | با شما خلف وعده کردم |
| ۵۲۶ | أَخْلَفْتُم | خلف وعده کرديد |
| ۵۲۷ | أَخْلَفُواْ | خلف (وعده) کردند |
| ۵۲۸ | أَخْلُقُ | خلق مي کنم (خلق در اصل به معناي تقدير یا همان مشخص نمودن اندازه ها است) |
| ۵۲۹ | أَخَوَاتُکُمْ | خواهرانتان |
| ۵۳۰ | أَخَوَاتِهِنَّ | خواهران آنها |
| ۵۳۱ | أَخْوَالِکُمْ | دایی هایتان |
| ۵۳۲ | أَخُوکَ | برادرت |
| ۵۳۳ | أَخُوهُ | برادرش |
| ۵۳۴ | أَخُوهُمْ | برادرشان("إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَلَا تَتَّقُونَ(شعراء۱۰۶): هنگامی که برادرشان نوح(در قرآن کریم از این جهت که نسل تمام انسانهای کنونی به حضرت آدم و حوا علیهما السلام می رسد(خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا: شما را از یک شخص آفرید و از آن همسرش را خلق نمود(طبق روایات از همان گلی که آدم را خلق نمود همسرش را هم آفرید و برای همین هم بسیار به هم وابسته هستند))، همه آنها به نوعی با هم خواهر و برادرند) به آنان گفت: "آیا تقوا پیشه نمی کنید؟(تقوا: اطاعت از فرمان الهی و پرهیز از آن چه حرام نموده و مداومت و محافظت بر یاد او)") |
| ۵۳۵ | أَخَوَيْکُمْ | دو برادر شما (در اصل "أَخَوَيْن" بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گردیده است) |
| ۵۳۶ | أَخِي | برادرم |
| ۵۳۷ | أَخْيَارِ | برگزيدگان - بهترینها (اصل در معناي کلمه خير همانا انتخاب است و اگر ما چيزي را خير ميناميم، بدان جهت است که آنرا با غير آن مقايسه ميکنيم و يکي از آن دو را انتخاب نموده و ميگوئيم اين خير است و معلوم است از بين چند چيز ما آنرا انتخاب ميکنيم که هدف و مقصد ما را تامين کند) |
| ۵۳۸ | أَخِيکَ | برادرش |
| ۵۳۹ | أَخِيهِ | برادرش |
| ۵۴۰ | أَدَاءٌ | پرداختن |
| ۵۴۱ | أَدْبَارَ | پشت ها |
| ۵۴۲ | أَدْبَارِکُمْ | پشتهايتان- گذشته تان |
| ۵۴۳ | أَدْبَارِهَا | پشتهايش- گذشته اش |
| ۵۴۴ | أَدْبَارِهِم | پشتهايشان- گذشته شان("وَلَّوْاْ عَلَىٰ أَدْبَارِهِمْ نُفُورًا: بر مبنای گذشته شان(به دلیل گناهان بسیاری که در گذشته انجام داده بودند مانند فرد مریضی که به دلیل بیماری طعم دلپذیر غذا برایش تنفر آور شده، قلبهای زنگار گرفته آنها نیز از شنیدن آیات قرآن متنفر است) پشت کردند با حالت تنفر همیشگی و بسیار") |
| ۵۴۵ | أَدْبَرَ | پشت کرد -رو برگرداند |
| ۵۴۶ | أَدْخِلْ | داخل کن |
| ۵۴۷ | أَدْخِلْنَا | ماراداخل کن |
| ۵۴۸ | أَدْخَلْنَاهُ | اوراداخل کرديم |
| ۵۴۹ | أَدْخَلْنَاهُم | آنهاراداخل کرديم |
| ۵۵۰ | أَدْخِلْنِي | من راداخل کن |
| ۵۵۱ | أَدْخِلُواْ | داخل شويد |
| ۵۵۲ | أَدْخِلْهُمْ | آنها را داخل کن |
| ۵۵۳ | أَدْرَکَهُ | به او رسيد(آنچه درتعقيب او بود، از "درک" به معنی رسيدن و پيوستن چیزی به آنچه در تعقیب آن بوده است) |
| ۵۵۴ | أَدْرِي | مي دانم (در جمله "إِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ أَم بَعِيدٌ ": من نمي دانم ..) |
| ۵۵۵ | أَدْعُواْ | مي خوانم - دعوت می کنم(دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۵۵۶ | أَدَعَوْتُمُوهُمْ | که آنها را دعوت کنيد (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است. حرف (أَ)وقتي به کلمات اضافه مي شود غالباً معني (آيا)مي دهد اما يکي از مواردي که معني آن متفاوت است در غالبي است که جهت بيان تساوي دو مورد استفاده مي شود(تسويه):إِنَّ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ (بقره۶):کسانيکه کافر شدند بر ايشان يکسان است چه ايشان را اندرز بکني و چه اندرز نکني همچنین در آیه شریفه ۱۹۳ از سوره مبارکه اعراف سَوَاءٌ عَلَيْکُمْ أَدَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنتُمْ صَامِتُونَ: بر شما مساوی است که آنان را دعوت کنید یا اینکه شما ساکتها باشید) |
| ۵۵۷ | أَدْعُوکُمْ | شمارامي خوانم (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۵۵۸ | أَدْعِيَاءَکُمْ | پسر خوانده هايتان |
| ۵۵۹ | أَدْعِيَائِهِمْ | پسر خوانده هايشان |
| ۵۶۰ | أَدُلُّکَ | راهنماييت کنم |
| ۵۶۱ | أَدُلُّکُمْ | راهنماييتان کنم |
| ۵۶۲ | أَدْلَیٰ | دلو (نوعي سطل) را از چاه بيرون کشيد |
| ۵۶۳ | أَدْنَيٰ | نزديکتر(در عبارت"يَأْخُذُونَ عَرَضَ هَـٰذَا ٱلْأَدْنَىٰ" اگر با ضمیر مذکر "هذا "به آن اشاره فرموده و حال آنکه جا داشت با ضمير مؤنث "هذه "به آن اشاره شود(چون "ادنی" مؤنث است) براي تحقير آن است، گويا خواسته است با تجاهل کردن(خود را به بی خبری زدن) در حق آن برساند که دنيا آن قدر بيارزش و غير قابل اعتنا است که هيچ خصوصيت و صفت مرغوبي که جلب نظر کند ندارد از جمله مؤنث یا مذکر بودنش نیز اهمیت ندارد) |
| ۵۶۴ | أَدُّواْ | بسپاريد |
| ۵۶۵ | أَدْهَيٰ | بلائي عظيم تر (أدهي اسم تفضيل از دهاء است و دهاء عبارت است از بلاي عظيم و سختي که راهي براي نجات از آن نباشد ، پس ادهي به معناي بلايي است عظيمتر) |
| ۵۶۶ | أَذَ ٰلِکَ | آيا آن |
| ۵۶۷ | أَذَاعُواْ بِهِ | منتشرش سازند |
| ۵۶۸ | أَذَاقَهَا | به آن چشاند |
| ۵۶۹ | أَذَاقَهُم | به آنان چشاند |
| ۵۷۰ | أَذَانٌ | اعلام همگاني |
| ۵۷۱ | أَذَاهُمْ | آزارشان |
| ۵۷۲ | أَذْبَحُکَ | تو را سر می برم (کلمه نحر به معناي سر بريدن شتر به آن نحو خاص است ، همچنان که کلمه ذبح به معناي سر بريدن ساير جانداران است) |
| ۵۷۳ | أَذْبَحَنَّهُ | حتماً او را سر می برم (کلمه نحر به معناي سر بريدن شتر به آن نحو خاص است ، همچنان که کلمه ذبح به معناي سر بريدن ساير جانداران است) |
| ۵۷۴ | أَذْقَانِ | چانه ها("قُلْ ءَامِنُواْ بِهِ أَوْ لَا تُؤْمِنُواْ إِنَّ ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّدًا: بگو: "شما به آن ایمان بیاورید یا ایمان نیاورید به یقین کسانی که آن علم(علم به آیات الهی) از قبلش(علم به سایر کتب آسمانی قبل از قرآن کریم) به آنها داده شد وقتی بر آنان تلاوت شود سجده کنان تا به چانه ها بر خاک می افتند(این که فرموده است چانه بر خاک می سایند اشاره دارد به اینکه به جای اینکه با آین و آن به چانه زنی بپردازند تا اثبات کنند که از آنها برترند این چانه ها را در برابر عظمت پروردگار و حقانیت سخن او بر زمین می سایند حال که پروردگار متعال هر مختال فخوری را دوست نمی دارد(إِنَّ ٱللَّهَ لَا یحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ: به یقین الله هر کسی را که در خیالش خود را بزرگ می پندارد و بسیار فخر فروشی و تکبر می کند را دوست ندارد) بگذار تا این چانه به زمین آید تا ابزار تکبر و فخرفروشی نگردد)") |
| ۵۷۵ | أَذَقْنَا | بچشانيم (کلمه ذوق که فعل اذقنا از آن گرفته شده به معناي آن است که چيزي را براي اينکه بفهمي چه طعمي دارد در دهان بگذاري و اگر پروردگار متعال درعبارت "وَلَئِنْ أَذَقْنَا ٱلْإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ إِنَّهُ لَيَؤُوسٌ کَفُورٌ" حلال کردن لذات را براي انسانها اذاقه و چشاندن خوانده براي اين است که بفهماند لذات دنيا مانند طعم غذاها ناپايدار است و به سرعت از بين ميرود) |
| ۵۷۶ | أَذَقْنَاکَ | به توبچشانيم (کلمه ذوق - که فعل اذقنا از آن گرفته شده - به معناي آن است که چيزي را براي اينکه بفهمي چه طعمي دارد در دهان بگذاري . و اگر پروردگار متعال درعبارت "وَلَئِنْ أَذَقْنَا ٱلْإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ إِنَّهُ لَيَؤُوسٌ کَفُورٌ" حلال کردن لذات را براي انسانها اذاقه و چشاندن خوانده براي اين است که بفهماند لذات دنيا مانند طعم غذاها ناپايدار است و به سرعت از بين ميرود) |
| ۵۷۷ | أَذَقْنَاهُ | به اوبچشانيم (کلمه ذوق - که فعل اذقنا از آن گرفته شده - به معناي آن است که چيزي را براي اينکه بفهمي چه طعمي دارد در دهان بگذاري . و اگر پروردگار متعال درعبارت "وَلَئِنْ أَذَقْنَا ٱلْإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ إِنَّهُ لَيَؤُوسٌ کَفُورٌ" حلال کردن لذات را براي انسانها اذاقه و چشاندن خوانده براي اين است که بفهماند لذات دنيا مانند طعم غذاها ناپايدار است و به سرعت از بين ميرود) |
| ۵۷۸ | أَذْکُرْکُمْ | تا يادتان کنم ( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است) |
| ۵۷۹ | أَذْکُرَهُ | که آن را به یاد بیاورم - که یادش کنم( تذكر در اصل به معناي منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است بنابراين ذکر پروردگار يعني اين که هر خير و خوبي که به ما مي رسد، پروردگار را مسبب اصلي آن بدانيم که واقعيت نيز همين است) |
| ۵۸۰ | أَذَلَّ | ذليل تر - خوار تر - پست تر(کلمه ذلت است مخالف عزّت که در اصل لغت به معناي چيزي است که دستيابي بدان آسان است، حال چه دستيابي محقق و چه فرضي، در قرآن کريم آمده : ضربت عليهم الذلة و المسکنة و نيز آمده : و اخفض لهما جناح الذل و نيز فرموده : اذلة علي المؤمنين) |
| ۵۸۱ | أَذِلَّة | فروتنان-ذليلان-کسانی که دستیابی به آنها آسان است (کلمه ذلت است مخالف عزّت که در اصل لغت به معناي چيزي است که دستيابي بدان آسان است، حال چه دستيابي محقق و چه فرضي، در قرآن کريم آمده : ضربت عليهم الذلة و المسکنة و نيز آمده : و اخفض لهما جناح الذل و نيز فرموده : اذلة علي المؤمنين. "ٱرْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لَّا قِبَلَ لَهُم بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِّنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ(نمل۳۷): به سوی آنان برگرد سوگند که به یقین طولی نمی کشد لشکری وصف ناپذیر برایشان می آوریم که برای آنها در برابر آن طاقت رویارویی نیست و سوگند که به یقین از آن(سرزمین) به صورت ذلیلان(ذلیلانه) اخراجشان می کنیم در حالی که تن به پستی دادگانند و زیر دست بودن خود را پذیرفته اند") |
| ۵۸۲ | أَذَلِّينَ | خوارترينها (کلمه ذلت است مخالف عزّت که در اصل لغت به معناي چيزي است که دستيابي بدان آسان است، حال چه دستيابي محقق و چه فرضي، در قرآن کريم آمده : ضربت عليهم الذلة و المسکنة و نيز آمده : و اخفض لهما جناح الذل و نيز فرموده : اذلة علي المؤمنين) |
| ۵۸۳ | أَذِّن | اعلام کن |
| ۵۸۴ | أَذَّنَ | اعلام کرد |
| ۵۸۵ | أَذِنَ | اجازه داد |
| ۵۸۶ | أَذِنَتْ | اجازه داد (در آیات شریفه ۲ و ۵ سوره مبارکه انشقاق از اجازه دادن آسمان و زمین در مورد شکافته و کشیده شدن به پروردگارشان سخن به میان آمده است. خداوند متعال که لطف و رحمتش بی انتهاست آن قدر به مخلوق خود احترام می گذارد که برای حکم و فرمان جدید از او اجازه می گیرد همانطور که در روایت داریم هنگام قبض روح مؤمن از او اجازه می گیرند البته آسمان و زمین نیز که عاشق پروردگارشان هستند با تمام وجود فرمان خداوند را اجرا می کنند) |
| ۵۸۷ | أَذِنتَ | اجازه دادي |
| ۵۸۸ | أَذْهَبَ | بُرد |
| ۵۸۹ | أَذْهَبْتُمْ | از دست داديد |
| ۵۹۰ | أَذَىٰ | اذیت - آزار |
| ۵۹۱ | أَذًي | آزاري (آزار کوچکی، گاهی نکره آوردن یک کلمه برای اشاره به کوچکی آن است البته در عبارت"أَذًى کَثِيراً" این چنین نیست و فقط به نکره و ناشناخته بودنش اشاره دارد) |
| ۵۹۲ | أَرَائِکِ | تختها("مُتَّکِئِينَ فِيهَا عَلَى ٱلْأَرَائِکِ: تکیه دهندگانند در آن(بهشت) بر آن تختها(تختهای بهشتی، علت معرفه آوردن آن تختها با اینکه در میان زمینیان ناشناخته اند این است که به دلیل کیفیت فوق تصور و منحصر به فردشان، در عالم بالا برای همگان شناخته شده اند)) |
| ۵۹۳ | أَرَادَ | خواست - اراده کرد - تصمیم گرفت |
| ۵۹۴ | أَرَادَا | آن دو خواستند - آن دو اراده کردند - آن دو تصمیم گرفتند |
| ۵۹۵ | أَرَادَنِي | براي من بخواهد - برای من اراده کند |
| ۵۹۶ | أَرَادُواْ | خواستند - اراده کردند - تصمیم گرفتند |
| ۵۹۷ | أَرَاذِلُنَا | فرومايگان ما |
| ۵۹۸ | أَرَاغِبٌ أَنتَ عَنْ | آيا تو رو گرداني از(رغبت به معني ميل و اشتياق که با اضافه شدن "عَن "معني اش "اعراض و نفرت" شده است) |
| ۵۹۹ | أَرَاکَ | تورا مي بينم(در عبارت "إِنِّي أَرَاکَ وَقَوْمَکَ فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ ") - به تونماياند (در عبارت"لِتَحْکُمَ بَيْنَ ٱلنَّاسِ بِمَا أَرَاکَ ٱللَّهُ") |
| ۶۰۰ | أَرَاکُم | به شما نماياند |
| ۶۰۱ | أَرَاکَهُمْ | ايشان را به تونماياند |
| ۶۰۲ | أَرَانِي | خودم را مي بينم |
| ۶۰۳ | أَرَاهُ | نشانش داد |
| ۶۰۴ | أَرَأَيْتَ | آيا ديدي(خبر داري)؟ -خبرم بده- آیا یادت هست؟ - آیا به خاطر داری؟("قَالَ أَرَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنَا إِلَى ٱلصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ ٱلْحُوتَ وَمَا أَنسَانِيهُ إِلَّا ٱلشَّيْطَانُ أَنْ أَذْکُرَهُ وَٱتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي ٱلْبَحْرِ عَجَبًا: گفت: "آیا به خاطر داری وقتی را که به آن صخره پناه برديم(معلوم می شود که به دلیل وزش باد شدید یا رگبار باران به صخره ای پناه برده بودند) پس در نتیجه من به کلی آن ماهی را فراموش کردم(پس از زنده شدن ماهی و پریدن و ناپدید شدنش در آب، طوفانی رخ می دهد که مجبور می شوند به صخره ای پناه ببرند و همین موضوع باعث می شود جوان همراه موسی(علیهما السلام) فراموش کند که ماجرای ماهی را برای او که بنا به روایتی در آن زمان خواب بوده، تعریف کند) و مرا به فراموش کردن آن که یادش کنم وا نداشت مگر شیطان در حالی که به شکلی عجیب و خارق العاده راهش را در دریا گرفت و رفت( و معلوم بود که این موضوع برای ما که در جستجوی خضر علیه السلام بودیم علامت و نشانه ای است)") |
| ۶۰۵ | أَرَأَيْتَکَ | با تو هستم مرا خبر بده(ضمير " ک" براي جلب توجه مخاطب است) |
| ۶۰۶ | أَرَأَيْتَکُمْ | با شما هستم به من خبر دهيد(در اصل "به من خبر بده" می باشد ولی در عبارت "أَرَأَيْتَکُمْ إِنْ أَتَاکُمْ عَذَابُ ٱللَّهِ "چون جمله با فعل شروع شده مفرد آمده است و ضمير " کم " براي جلب توجه مخاطب است) |
| ۶۰۷ | أَرَأَيْتُم | به من خبر دهيد |
| ۶۰۸ | أَرْبَابٌ | ارباب -مالکان تدبیر کننده- پروردگاران - پرورش دهندگان(جمع ربّ، و کلمه رب به معناي مالکِ مدبّر یا صاحبی که امور مربوط به آن چه دارد را در جهت رشد و کمال او تدبیر می کند و به پیش می برد، می باشد) |
| ۶۰۹ | أَرْبَع | چهار |
| ۶۱۰ | أَرْبَعَة | چهار(چون به عنوان صفت برای مؤنث یا مؤنث مجازی آمده است ة تأنیث گرفته) |
| ۶۱۱ | أَرْبَعِينَ | چهل |
| ۶۱۲ | أَرْبَىٰ | بيشتراز جهت مالی - ثروتمندتر(از"ربا" به معني زياد و افزون شدن مال و اصطلاحاً به سودِ وام و قرضی می گویند که قرض دهنده در هنگام قرض دادن، به شخص مقروض تکلیف کند که افزون بر اصل پول، مبلغی نیز به عنوان سود آن بپردازد حتی اگر از کاری که با آن وام انجام داده، سودی نبرده باشد و چنانچه پولی را به کسی قرض بدهند به این قصد که در سود کاری که قرض گیرنده با آن پول انجام می دهد، شریک باشند(به نسبت سهمی که در آن شراکت داشته اند)، ربا محسوب نمی شود) |
| ۶۱۳ | أَرْجَائِهَا | پيرامون آن |
| ۶۱۴ | أَرْجِعُ | برگردم |
| ۶۱۵ | أَرْجُل | پاها |
| ۶۱۶ | أَرْجُلَکُمْ | پاهايتان |
| ۶۱۷ | أَرْجُلِهِم | پاهايشان |
| ۶۱۸ | أَرْجُلِهِنَّ | پاهايشان(آن زنان) |
| ۶۱۹ | أَرْجُمَنَّکَ | حتماً تو را سنگسارمي کنم (در برخی تفاسیر و ترجمه ها مجازات زن شوهر دار و مرد زن داری که زنا کرده اند را "سنگسار" نوشته اند که سند قرآنی ندارد و بعید است که جایی که قرآن، حکم تازیانه را در مورد زنا حتی با مشخص نمودن تعدادش بیان نموده، از ذکر موضوع سنگسار که دارای اهمیت بیشتری است، صرفنظر و آن را موکول به روایات کند جدای از اینکه در سوره مبارکه نساء آیه شریفه ۲۵ مجازات کنیز را نصف زن شوهر دار آزاد تعیین نموده که بدیهی است اگر حکم او سنگسار بود، نصف شدن این مجازات، معنی نمی دهد همچنین به صورت معرفه و شناخته شده آوردن "ٱلْعَذَابَ" در عبارت "وَيَدْرَأُ عَنْهَا ٱلْعَذَابَ: و از آن زن(همان زن شوهر دار) همان عذاب(همان عذاب صد ضربه شلاقی که در چهار آیه قبل به آن اشاره شد) را دفع می کند" در آیه شریفه شش از سوره مبارکه نور که رجوعش به همان عذاب صد ضربه شلاق در آیه شریفه دو از همان سوره است، نشان می دهد که بر مبنای آیات قرآن کریم تفاوتی بین حکم زنای شخص همسر دار و بدون همسر نیست. علاوه بر این در آیاتی که مجازات زنا را بیان نموده جملات حالت عمومی دارد و موردی را جدا نکرده است و به فرموده خود معصومین علیهم السلام نباید به روایت مخالف با قرآن اعتنا نمود) |
| ۶۲۰ | أَرْجِهْ | اورا نگهدار- اورا مهلت بده(از ماده ارجاء به معناي تاخير انداختن است. در عبارت "قَالُواْ أَرْجِهْ وَأَخَاهُ وَأَرْسِلْ فِي ٱلْمَدَائِنِ حَاشِرِينَ" منظور اين است که :موسي و برادرش را مهلت بده و درباره آنان به سياست و شکنجه، عجله و شتاب مکن و بفرست ساحران را جمع کنند تا با سحر خود با موسي مقابله کنند.هاء در آن هاء سکت است و جزء کلمه نمي باشد وتنها براي حفظ حرکت حرف آخر اضافه شده است) |
| ۶۲۱ | أَرْحَام | رحِمها (رحم در اصل به معناي محل نشو و نماي جنين در شکم مادران ميباشد بعدها در معناي قرابت و خويشاوندي استعمال شد، چون خويشاوندان همه در اينکه از يک رحم خارج شدهاند مشترکند پس کلمه رحم به معناي نزديک و ارحام به معناي نزديکان انسان نيز استفاده مي شود) |
| ۶۲۲ | أَرْحَامَکُمْ | رحمهايتان-رابطه خويشاونديتان (رحم در اصل به معناي محل نشو و نماي جنين در شکم مادران ميباشد بعدها در معناي قرابت و خويشاوندي استعمال شد، چون خويشاوندان همه در اينکه از يک رحم خارج شدهاند مشترکند پس کلمه رحم به معناي نزديک و ارحام به معناي نزديکان انسان نيز استفاده مي شود) |
| ۶۲۳ | أَرْحَامِهِنَّ | رحِمهايشان (رحم در اصل به معناي محل نشو و نماي جنين در شکم مادران ميباشد بعدها در معناي قرابت و خويشاوندي استعمال شد، چون خويشاوندان همه در اينکه از يک رحم خارج شدهاند مشترکند پس کلمه رحم به معناي نزديک و ارحام به معناي نزديکان انسان نيز استفاده مي شود) |
| ۶۲۴ | أَرْحَمُ | رحيم تر -رحيم ترين - رحم کننده ترین(رحمت، به معناي نوعي تاثير درونی است، که از مشاهده محروميت محرومي که کمالي را ندارد و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد ميآيد و باعث می شود تا شخص رحیم وارد عمل شود و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع کند البته در مورد پروردگار به جهت رحمان بودنش، همگان شامل رحمت عمومی و عامش می شوند و کسی که لعنت الهی شاملش شده از رحمت خاص او محروم می گردد) |
| ۶۲۵ | أَرْدَاکُمْ | هلاکتان کرد |
| ۶۲۶ | أَرَدتُّ | خواستم |
| ۶۲۷ | أَرَدتُّمْ | خواستید |
| ۶۲۸ | أَرَدْنَ | خواست(آن زن) |
| ۶۲۹ | أَرَدْنَا | خواستیم |
| ۶۳۰ | أَرَدْنَاهُ | آن را اراده کردیم |
| ۶۳۱ | أَرْذَلِ | پست تر -پست ترين |
| ۶۳۲ | أَرْذَلُونَ | پست ترينها |
| ۶۳۳ | أَرْسَاهَا | ريشه دارش کرد - استوارش کرد("و الجبال أرساها: و همچنین کوهها را(از زمین خارج نمود) به شکلی که استوارش کرد(با مراجعه به نقشه سوابق زلزله در روی کره زمین مشاهده می کنیم که مناطق کوهستانی زلزله خیز ترند به عنوان مثال یکی از کمربندهای زلزله خیز دقیقًا بر روی رشته کوههای راکی و آند قرار دارد و همین مسأله باعث شده است تا برخی تصور کنند که امثال این آیه با واقعیتهای علمی تناقض و اختلاف دارد ولی با مراجعه به مقالات علمی در این خصوص در می یابیم که کوهها در واقع زمین لرزه های بزرگ را به تعداد زیادی زمین لرزه کوچک تجزیه می کنند به زبان ساده تر کوهها شدت زلزله ها را کاهش می دهند و نه تعداد آنها را و به این ترتیب زمین را برای ما انسانها سکونت پذیر می نمایند علاوه بر این کوهها مانند منابع آب شیرین مرتفعی هستند که ۶۰ تا ۸۰ درصد آب مورد نیاز ساکنان زمین را تأمین می کنند و ارتفاع آنها انرژی جنبشی لازم برای جاری شدن نهرها و آبیاری نقاط مختلف زمین را فراهم می کند و همین مسیرهای آب، راههایی را در بین کوهها برای تردد انسانها فراهم می کند)") |
| ۶۳۴ | أَرْسَلَ | فرستاد |
| ۶۳۵ | أَرْسِلْ | بفرست - رسالت بده("وَيَضِيقُ صَدْرِي وَلَا يَنطَلِقُ لِسَانِي فَأَرْسِلْ إِلَىٰ هَارُونَ(شعراء۱۳): در نتیجه(تکذیب کردنِ فرعونیان) سینه ام تنگ می شود(دچار هیجان و غضب می شوم) و زبانم روان نمی گردد(از روایات و آیات دیگر قرآن کریم برداشت می گردد که حضرت موسی علیه السلام دارای لکنت زبانی بود که به هنگام هیجان و غضب، تشدید می گردید و همین بهانه ای می شد تا بجای گوش دادن به سخن ایشان، به مسخره کردن بپردازند) پس حال که این گونه است به هارون رسالت بده(تا در اجرای این رسالتی که به من واگذار نمودی مرا یاری کند. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به هنگام حرکت به سمت تبوک، چون از احتمال توطئه منافقان خبر داشت، به علی علیه السلام امر نمود که به عنوان جانشین او در مدینه بماند منافقان شایعه کردند که چون از علی خوشش نمی آمده او را با خود نبرده که پیامبر برای خنثی نمودن این شایعه فرمود: "یا علی تو نسبت به من منزلتی مانند هارون نسبت به موسی داری مگر اینکه بعد از من دیگر پیامبری نیست". این حدیث در منابع شیعه و سنی به "حدیث منزلت" معروف است. مرحوم بحرانی در غایة المرام آن را به صد طریق از اهل سنت و هفتاد طریق از منابع شیعه نقل نموده است)") |
| ۶۳۶ | أَرْسَلَتْ | (آن زن)فرستاد |
| ۶۳۷ | أَرْسَلْتَ | فرستادي |
| ۶۳۸ | أَرْسَلنَا | فرستاديم |
| ۶۳۹ | أَرْسَلْنَاکَ | تورا فرستاديم |
| ۶۴۰ | أَرْسَلْنَاهُ | اورا فرستاديم |
| ۶۴۱ | أَرْسَلُواْ | فرستادند |
| ۶۴۲ | أَرْسِلُونِ | مرا بفرستيد (مخفف"أَرْسِلُونِي") |
| ۶۴۳ | أَرْسِلْهُ | اورا بفرست |
| ۶۴۴ | أَرْضُ | زمين - سرزمین( مثلاً در عبارت "لَقَدْ عَلِمْتُم مَّا جِئْنَا لِنُفْسِدَ فِي ٱلْأَرْضِ: " منظور سرزمین مصر است) |
| ۶۴۵ | أَرْضَعَتْ | شير داده (از رضاعة که در اصل به معناي مکيدن پستان به منظور نوشيدن شير از آن است) |
| ۶۴۶ | أَرْضَعْنَ | شير دادند (از رضاعة که در اصل به معناي مکيدن پستان به منظور نوشيدن شير از آن است) |
| ۶۴۷ | أَرْضَعْنَکُمْ | شما را شير دادند (از رضاعة که در اصل به معناي مکيدن پستان به منظور نوشيدن شير از آن است) |
| ۶۴۸ | أَرْضِعِيهِ | شيرش بده (از رضاعة که در اصل به معناي مکيدن پستان به منظور نوشيدن شير از آن است) |
| ۶۴۹ | أَرْضِکُمْ | سرزمينتان |
| ۶۵۰ | أَرْضِنَا | سرزمين ما |
| ۶۵۱ | أَرْضَهُمْ | سرزمين آنها |
| ۶۵۲ | أَرْضِي | زمين من |
| ۶۵۳ | أَرَضِيتُم | آيا راضي شديد("أَرَضِيتُم بِـٱلْحَيَاةِ ٱلدُّنْيَا مِنَ ٱلْئَاخِرَةِ" یعنی :آیا از میان زندگی دنیا و آخرت به زندگی دنیا راضی شدید) |
| ۶۵۴ | أَرْکَسَهُم | سرنگونشان کرد - به جای اوّلشان باز گرداند(از رکس به معنای وارونه شدن و سر و ته شدن چیزی به شکلی که سرش پایین قرار گیرد و پایش در بالا همچنین به برگشت به وضعیت اولیه چیزی نیز گفته می شود. "فَمَا لَکُمْ فِي ٱلْمُنَافِقِينَ فِئَتَيْنِ وَٱللَّهُ أَرْکَسَهُم بِمَا کَسَبُواْ أَتُرِيدُونَ أَن تَهْدُواْ مَنْ أَضَلَّ ٱللَّهُ وَمَن يُضْلِلِ ٱللَّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا: شما را چه شده که درباره منافقین دو گروه شده اید؟ و الله آنان را به دلیل آن چه کسب کردند، سرنگون کرده است(هرچه بیشتر پیش می روند به بدبختی خود می افزایند) و به جای اوّلشان(همان کفرشان) بازگردانده آیا می خواهید کسی را که الله گمراهش کرده، هدایت کنید؟ و هر کس را الله گمراهش کند پس هرگز برای او راهی نخواهی یافت(منافقان، نیت شومشان که همان تسلط بر منابع مالی جامعه و دریغ نمودن ضروریات زندگی |
| مردم از آنها است(یمنعون الماعون) را پشت ظاهری دینی و مذهبی پنهان می کنند و این آیه از مسلمانانی که فریب این ظاهر مردم فریب را می خورند و به طرفداری از آن منافقان می پردازند یا اینکه پس از بر ملا شدن باطن پلیدشان، صحبت از دادن فرصت دوباره به آنان، می کنند، گله می کند. اینکه می فرماید پروردگار آنان را گمراه کرده، این گمراهی نوعی مجازات در برابر کردار ریاکارانه آنان است که لذت یاد خود را از آنان گرفته و گرنه اگر دست از این کارشان بردارند بازهم پروردگار مهربان توبه آنان را می پذیرد و راه راست را به آنان نشان می دهد)") | ||
| ۶۵۵ | أَرِنَا | نشانمان بده |
| ۶۵۶ | أَرِنِي | نشانم بده |
| ۶۵۷ | أَرُونِي | نشانم بدهيد |
| ۶۵۸ | أَرَهْطِي | آيا قوم وعشيره ام |
| ۶۵۹ | أَرَيٰ | مي بينم |
| ۶۶۰ | أَرَيْنَاکَ | به تو نشان داديم |
| ۶۶۱ | أَرَيْنَاکَهُمْ | به تو نشانشان داديم |
| ۶۶۲ | أَرَيْنَاهُ | نشانش داديم |
| ۶۶۳ | أَزّاً | جنبانيدن شدید - تحريک شدید("أَلَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا ٱلشَّيَاطِينَ عَلَى ٱلْکَافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا: آیا ندیده و نمی بینی که ما شیاطین را بر سر کافرین(آنان که فرامین و نعمتهای الهی را نادیده گرفته اند) می فرستیم تا به شدت تحریکشان کنند(آنان را به سمت مقاصد پلید خود به شدت حرکت دهند و به عبارت دیگر ابزار دست آن شیاطین شوند) تحریک کردنی نگفتنی(در واقع وجود شیطان نیز بر خلاف خواست پروردگار نبوده است زیرا خودش، شیطان را وسیله جدا کردن بندگان خالصش از بندگان دنیا قرار داده تا آنها را جدا کند و در مقام قرب خود و در بهشت برین جایشان دهد. در واقع شیطان مثل سگ دربان خانه پروردگار، دوستِ صاحبخانه را راه می دهد و دشمنش را از خانه ی او دور می سازد و به عبارت دیگر در جلسه امتحان دنیا شیاطین از وسایل امتحان گیری هستند. امام صادق علیه السلام فرمودند:" شما با شیطان مانند مرد غریبی که از دست سگ چوپان به صاحب او پناه میبرد، باشید. هرگاه سگ چوپان به مرد غریبی حمله میکند و میخواهد او را گاز بگیرد مرد غریب به صاحب سگ پناه میبرد(فایده خلقت شیطان این است که به دوستان و پناه آورندگان به پروردگار کاری ندارد و مانع دشمنان و جدا افتادگان از او می شود و اینگونه آنها را از هم سوا می کند))") |
| ۶۶۴ | أَزَاغَ | منحرف کرد - کج کرد(از "زيغ" به معنی انحراف از استقامت و راست بودن وبه معناي بيرون شدن از راه حق و ميل به طرف بيراهه و باطل است) |
| ۶۶۵ | أَزْرِي | پشت من("ٱشْدُدْ بِهِ أَزْرِي: (ادامه دعاهای موسی علیه السلام:)"و پشتم را به او(هارون علیه السلام) سخت و محکم کن"(مرا از حمایت و پشتیبانی او برخوردار کن)" |
| ۶۶۶ | أَزِفَت | نزديک شد - وقتش رسيد |
| ۶۶۷ | أَزْکَىٰ | پاکتر |
| ۶۶۸ | أَزْلَام | ترکه چوبهايي که وسيله نوعي قمار بوده (کلمه أَزْلَامُ به معناي ترکه چوبهائي است که در ايام جاهليت وسيله نوعي قمار و شرط بندی بوده به این شکل که شتر یا حیوانی دیگر را به بیست و هشت قسمت مساوی تقسیم می کردند سپس با ده ترکه چوب که با نامهای فذ، توأم، مسبل، نافس، حلس، رقيب، معلي، سفيح، منيح، وغد نامگذاری شده بودند، گوشت آن حیوان را سهم بندی می نمودند که هفت تیر چوبی اول به ترتیب از یک قسمت تا هفت قسمت از آن بیست و هشت قسمت، نصیب داشت و سه چوبه آخر آن نه تنها نصيبي نداشته بلکه دارندگان آن سه چوب بایستی قیمت حیوان را هم پرداخت می کردند. خصوصیت اصلی این نوع تقسیم کردن شانسی و اتفاقی بودن آن بوده است. قمار و شرط بندی از آن جهت که موجب تعطیل شدن کار و تلاش و تولید و خدمات در جامعه و در نتیجه فلج شدن آن می شود، در قرآن کریم حرام شده است ولی مسابقه گذاشتن و تعیین جایزه برای کارهایی که فایده ای در جهت پرورش و کمال انسانها داشته باشد از جهت روحی از قبیل مسابقات علمی یا از جهت جسمی مثل مسابقات ورزشی، پسندیده است همانگونه که پروردگار متعال نیز برای نیکوکاران، برکات و جوائز دنیوی و بهشتی را قرار داده است) |
| ۶۶۹ | أَزْلَفْنَا | نزديک کرديم |
| ۶۷۰ | أَزَلَّهُمَا | آن دو را لغزاند(انداخت) |
| ۶۷۱ | أَزْوَاج | همسران-زوجها- گروهها (در عبارت "لَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْکَ إِلَىٰ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْهُمْ" مقصود از " ازواج"، مردان و زنان و يا اصناف مردم است ، مانند صنف بتپرستان و صنف يهود و صنف نصاري و صنف مجوس) |
| ۶۷۲ | أَزْوَاجِکَ | همسرانت |
| ۶۷۳ | أَزْوَاجُکُمْ | همسران شما-همسنخان شما |
| ۶۷۴ | أَزْوَاجِنَا | همسران ما |
| ۶۷۵ | أَزْوَاجَهُ | همسران او |
| ۶۷۶ | أَزْوَاجُهُم | همسرانشان-همسنخان آنها |
| ۶۷۷ | أَزْوَاجَهُنَّ | شوهرانشان |
| ۶۷۸ | أَزِيدَ | که زياد کنم |
| ۶۷۹ | أَزِيدَنَّکُمْ | حتما افزونتان دهم |
| ۶۸۰ | أَسَاءَ | بد کرد (از"سوء" به معني حادثه و يا عملي که زشتي و بدي را با خود همراه دارد و به همين جهت اغلب به امور و مصائبي که آدمي را بد حال ميکند نيز گفته می شود، نظير آيه : و ما اصابک من سيئة فمن نفسک هيچ مصيبتي بتو نميرسد مگر از ناحيه خودت) |
| ۶۸۱ | أَسَاءُواْ | بد کردند (از"سوء" به معني حادثه و يا عملي که زشتي و بدي را با خود همراه دارد و به همين جهت اغلب به امور و مصائبي که آدمي را بد حال ميکند نيز گفته می شود، نظير آيه : و ما اصابک من سيئة فمن نفسک هيچ مصيبتي بتو نميرسد مگر از ناحيه خودت) |
| ۶۸۲ | أَسَاطِيرُ | افسانه ها - خبرهاي نوشته شده (کلمه اساطير جمع اسطوره است، که به معناي خبر نوشته شده است) |
| ۶۸۳ | أَسَاوِرَ | دستبند ها(اساور جمع اسورة می باشد که عربی شده ی کلمه فارسی "دستواره" است و دستواره به معنی دستبندی است که با آن دست را تزئین می کنند) |
| ۶۸۴ | أَسَأْتُمْ | بد کرديد - بدی کردید(از"سوء" به معني حادثه و يا عملي که زشتي و بدي را با خود همراه دارد و به همين جهت اغلب به امور و مصائبي که آدمي را بد حال ميکند نيز گفته می شود، نظير آيه : و ما اصابک من سيئة فمن نفسک هيچ مصيبتي بتو نميرسد مگر از ناحيه خودت) |
| ۶۸۵ | أَسْأَلَکَ | که از تو بخواهم (اصل در معنای سؤال طلب کردن است البته طلب کردن کسی که دارای شعور است حال این طلب کردن می تواند طلب پاسخ برای یک پرسش باشد یا طلب مالی برای رفع یک حاجت) |
| ۶۸۶ | أَسْبَابَ | سببها (کلمه اسباب به معناي پلهها و راههايي است که به وسيله آن به آسمانها صعود ميکنند و ممکن است مراد از ارتقاء اسباب در عبارت "فَلْيَرْتَقُواْ فِي ٱلْأَسْبَابِ"حيلهها و وسيلههايي باشد که به خيال خود با تمسك به آنها از خداوند بي نياز مي گردند) |
| ۶۸۷ | أَسْبَاطِ | فرزندان -نوه ها- قبیله ها(اسباط جمع سبط به معناي پسر زاده و يا دختر زاده است و ليکن در بني اسرائيل به معناي قوم خاصي بوده، سبط در اصطلاح ايشان به منزله قبيله در نزد عرب است) |
| ۶۸۸ | أَسْبَغَ | کامل کرد - سنگ تمام گذاشت - توسعه داد(کلمه اسباغ به معناي سنگ تمام گذاشتن و نيز توسعه دادن است) |
| ۶۸۹ | أَسْتَجِبْ | تا اجابت کنم (جزمش به دلیل جواب شرط واقع شدن برای جمله پیش از خود است) |
| ۶۹۰ | أَسْتَخْلِصْهُ | تااورا محرم (خويش) کنم-(براي خودم)خالصش کنم (جزمش به دلیل جواب شرط واقع شدن برای جمله پیش از خود است) |
| ۶۹۱ | أَسْتَغْفِرُ | با اصرار طلب آمرزش مي کنم |
| ۶۹۲ | أَسْتَغْفَرْتَ | که استغفار کني - که با اصرار طلب آمرزش کنی |
| ۶۹۳ | أَسْتَغْفِرَنَّ | حتماً با اصرار آمرزش می طلبم |
| ۶۹۴ | أَسْتَکْبَرْتَ | آيا تکبر کردي |
| ۶۹۵ | أَسْجُدُ | سجده کنم (ءَأَسْجُدُ: آیا سجده کنم) |
| ۶۹۶ | أَسْجُدُ | سجده کنم |
| ۶۹۷ | أَسْجُدَ | که سجده کنم |
| ۶۹۸ | أَسْحَارِ | سحرها - جادوها |
| ۶۹۹ | أَسِحْرٌ | آيا سحر (است) |
| ۷۰۰ | أَسْخَطَ | به خشم مي آورد |
| ۷۰۱ | أَسْرِ بِـ | شبانه حرکت بده |
| ۷۰۲ | أَسَرَّ | پنهان داشت سرّ و راز نمود("وَإِذْ أَسَرَّ ٱلنَّبِيُّ إِلَىٰ بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِيثًا...(تحریم۳): و هنگامی که پیامبر نزد بعضی از همسرانش سخنی را سرّ و راز نمود(سخنی را به برخی از همسرانش گفت و به آنها فرمود که این سخن را مانند رازی پنهان بدارند)") |
| ۷۰۳ | أَسْرَرْتُ | پنهان داشتم |
| ۷۰۴ | أَسْرَعُ | سريعتر - سريعترين |
| ۷۰۵ | أَسْرَفَ | زياده روي کرد - اسراف کرد (اسراف به معنی بیرون شدن از حد اعتدال در هر عمل است و گناه از آن جهت اسراف خوانده شده است که هر لذتی یک محدوده حلال دارد و پس از عبور از آن محدوده و مرز به حرام تبدیل می شود مثلًا لذت خوردن و آشامیدن تا وقتی از رزق و روزی حلال باشد، گناه نیست امّا همین خوردن و آشامیدن اگر از مال دزدی یا خوردنیها و آشامیدنیهای حرام باشد، چون از محدوده فرمانبری پروردگار خارج شده، گناه محسوب می شود) |
| ۷۰۶ | أَسْرَفُواْ | زياده روي کردند - اسراف کردند (اسراف به معنی بیرون شدن از حد اعتدال در هر عمل است و گناه از آن جهت اسراف خوانده شده است که هر لذتی یک محدوده حلال دارد و پس از عبور از آن محدوده و مرز به حرام تبدیل می شود مثلًا لذت خوردن و آشامیدن تا وقتی از رزق و روزی حلال باشد، گناه نیست امّا همین خوردن و آشامیدن اگر از مال دزدی یا خوردنیها و آشامیدنیهای حرام باشد، چون از محدوده فرمانبری پروردگار خارج شده، گناه محسوب می شود) |
| ۷۰۷ | أَسَرُّواْ | پنهان کردند |
| ۷۰۸ | أَسِرُّواْ | پنهان کنيد |
| ۷۰۹ | أَسَرُّوهُ | پنهانش کردند |
| ۷۱۰ | أَسَرَّهَا | پنهانش کرد |
| ۷۱۱ | أَسْرَهُمْ | پيوند اعضاي مختلف و به هم پيوستن آنان |
| ۷۱۲ | أَسْرَىٰ | اسیران |
| ۷۱۳ | أَسْرَىٰ | شبانه حرکت داد( در عبارت"سُبْحَانَ ٱلَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا ...") |
| ۷۱۴ | أَسَّسَ | بنا نهاد- بنيان گذاشت- تأسیس نمود |
| ۷۱۵ | أَسَفاً | از شدت خشم و اندوه("اسف" در اصل به معنای فوران خون دل و میل شدید به انتقام است که به صورت خشم یا اندوهی بزرگ جلوه می کند) |
| ۷۱۶ | أَسِفاً | اندوهگين - خشمناک و غمدیده ای که خشم و اندوه برای لحظه ای رهایش نمی کند("اسف" در اصل به معنای فوران خون دل و میل شدید به انتقام است که به صورت خشم یا اندوهی بزرگ جلوه می کند- وزن فَعِل از اوزان صفت مشبهه است) |
| ۷۱۷ | أَسْفَاراً | کتابها (جمع سِفر، کلمه سَفر - به فتح سين و سکون فاء - به معناي پردهبرداري است که البته در خصوص اعيان استعمال ميشود، مانند سفر عمامه يعني برداشتن عمامه از سر و سفر خمار يعني برداشتن نقاب از صورت و سِفر - به کسر سين و سکون فاء - به معناي کتابي است که از حقائق پرده برميدارد) |
| ۷۱۸ | أَسْفَارِنَا | سفرهاي ما |
| ۷۱۹ | أَسْفَرَ | روشن وآشکار گشت |
| ۷۲۰ | أَسْفَلَ | پايينتر-پايينترين |
| ۷۲۱ | أَسْفَلِينَ | پايينترينها |
| ۷۲۲ | أَسَفَىٰ | دریغ (يَا أَسَفَىٰ : ای دریغ) |
| ۷۲۳ | أَسْقِطْ | بينداز |
| ۷۲۴ | أَسْقَيْنَاکُم | به شما نوشانديم |
| ۷۲۵ | أَسْقَيْنَاکُمُوهُ | شما را به آن سيراب کرديم |
| ۷۲۶ | أَسْقَيْنَاهُم | به آنان نوشانديم |
| ۷۲۷ | أَسْکَنَّاهُ | ساکنش کرديم-نگهش داشتيم |
| ۷۲۸ | أَسْکَنتُ | سکونت دادم |
| ۷۲۹ | أَسْکِنُوهُنَّ | آن زنان راسکونت دهيد |
| ۷۳۰ | أَسْلِحَتِکُمْ | اسلحه شما |
| ۷۳۱ | أَسْلِحَتَهُمْ | اسلحه آنها |
| ۷۳۲ | أَسْلَفَتْ | گذراند-پيش فرستاد |
| ۷۳۳ | أَسْلَفْتُمْ | گذرانديد-پيش فرستاديد |
| ۷۳۴ | أَسْلَمَ | تسلیم کرد - اسلام آورد(مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد) |
| ۷۳۵ | أَسْلِمْ | تسليم کن-اسلام بياور(مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد) |
| ۷۳۶ | أَسْلَمَا | آن دو تسليم کردند(کار خود را به پروردگار واگذار نموده و تسلیم او کردند و همان را خواستند که او می خواهد و همان کاری را کردند که او می پسندد) |
| ۷۳۷ | أَسْلَمْتُ | تسلیم کردم-اسلام آوردم(مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد) |
| ۷۳۸ | أَسْلَمْتُمْ | اسلام مي آوريد(مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد) |
| ۷۳۹ | أَسْلَمْنَا | تسليم کرديم-اسلام آورديم(مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد) |
| ۷۴۰ | أَسْلَمُواْ | تسليم کردند-اسلام آوردند(مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد) |
| ۷۴۱ | أَسْلِمُواْ | تسليم کنيد-اسلام آورديد(مسلم کسی است که امر خود را تسليم پروردگار کرده، یعنی کار خود را به پروردگار واگذار نموده و همان را می خواهد که او بخواهد و همان کاری را می کند که او بپسندد) |
| ۷۴۲ | أَسَلْنَا | روان و جاری کردیم (کلمه اسلنا از مصدر اساله است که باب افعال از سيلان به معناي جريان است) |
| ۷۴۳ | أَسْمَاء | اسمها ("اسم" به لفظ دلالت کننده بر چيزي يا اوصاف آن چيز که نشانه اي براي آن شده اند، مي گويند .اصل اين کلمه از ماده "سمه" اشتقاق يافته و سمه به معناي داغ و علامتي است که بر گوسفندان ميزدند، تا مشخص شود کدام يک مال کدام شخص است و ممکن است از"سُمُوّ" به معناي بلندي، مشتق شده باشد. پس در عبارت "وَجَعَلُواْ لِلَّهِ شُرَکَاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ" می خواهد بگوید که این شریکانی که برای پروردگار تصور می کنید مگر چه ویژگی داشته اند و چه کاری از آنها بر می آمده که آنها را شریک پروردگار دانسته اید) |
| ۷۴۴ | أَسْمَائِهِ | اسمهايش ("اسم" به لفظ دلالت کننده بر چيزي يا اوصاف آن چيز که نشانه اي براي آن شده اند، مي گويند .اصل اين کلمه از ماده "سمه" اشتقاق يافته و سمه به معناي داغ و علامتي است که بر گوسفندان ميزدند، تا مشخص شود کدام يک مال کدام شخص است و ممکن است از"سُمُوّ" به معناي بلندي، مشتق شده باشد. پس در عبارت "وَجَعَلُواْ لِلَّهِ شُرَکَاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ" می خواهد بگوید که این شریکانی که برای پروردگار تصور می کنید مگر چه ویژگی داشته اند و چه کاری از آنها بر می آمده که آنها را شریک پروردگار دانسته اید) |
| ۷۴۵ | أَسْمَائِهِمْ | اسمهايشان ("اسم" به لفظ دلالت کننده بر چيزي يا اوصاف آن چيز که نشانه اي براي آن شده اند، مي گويند .اصل اين کلمه از ماده "سمه" اشتقاق يافته و سمه به معناي داغ و علامتي است که بر گوسفندان ميزدند، تا مشخص شود کدام يک مال کدام شخص است و ممکن است از"سُمُوّ" به معناي بلندي، مشتق شده باشد. پس در عبارت "وَجَعَلُواْ لِلَّهِ شُرَکَاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ" می خواهد بگوید که این شریکانی که برای پروردگار تصور می کنید مگر چه ویژگی داشته اند و چه کاری از آنها بر می آمده که آنها را شریک پروردگار دانسته اید) |
| ۷۴۶ | أَسْمِعْ | بشنو(کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق ميشود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن) |
| ۷۴۷ | أَسْمَعُ | مي شنوم (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق ميشود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن) |
| ۷۴۸ | أَسْمِعْ بِـ | چه شنوا (در جمله "أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ " کلمه "بِهِ " بعد از "أَسْمِعْ" به قرينه لفظي حذف شده است) |
| ۷۴۹ | أَسْمَعَهُمْ | به آنها شنواند (کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق ميشود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن) |
| ۷۵۰ | أَسْوَاقِ | بازارها |
| ۷۵۱ | أَسْوَأَ | بدتر -بدترين |
| ۷۵۲ | أَسْوَدِ | سياه |
| ۷۵۳ | أَسْوِرَةٌ | دستبند (بعضی گفته اند کلمه اساور جمع اسورة و اسورة هم جمع سِواراست که دستبند زنان را گويند ولي راغب گفته اسورة فارسي است و اصل آن دستواره است) |
| ۷۵۴ | أَسِيراً | اسير |
| ۷۵۵ | أَشَاءُ | بخواهم |
| ۷۵۶ | أَشَارَتْ | اشاره کرد |
| ۷۵۷ | أَشْتَاتاً | جداجدا - متفرّق - برخی |
| ۷۵۸ | أَشِحَّةً | بخيل-حريص (جمع شحيح) |
| ۷۵۹ | أَشَدَّ | شديد تر |
| ۷۶۰ | أَشِدَّاءُ | جمع شديد(سخت و محکم) |
| ۷۶۱ | أَشُدَّکُمْ | قوا ونيروهايتان(سن بلوغتان) |
| ۷۶۲ | أَشُدَّهُ | قوا ونيروهايش(سن بلوغش، در عباراتی نظیر "لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ: وقتی به قوا و نیروهایش رسید" اشاره به یک محدوده سنی از هجده سالگی تا چهل سالگی دارد که قوا و تواناییهای انسان به کمال و حد اکثر خود می رسد، در قرآن کریم وقتی این جمله درباره حضرت یوسف گفته می شود، از آنجایی که جمله هیچ قید محدود کننده ای ندارد همان ابتدای این محدوده سنی یعنی هجده سالگی ایشان منظور است و هنگامی که در عبارت "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَٱسْتَوَىٰ: و هنگامی که به قوا و نیروهایش رسید و استقرار یافت" این جمله در مورد حضرت موسی به کار می رود از کلمه "ٱسْتَوَىٰ" معلوم می گردد که منظور اواسط این محدوده یعنی سی سالگی است و در عبارت "حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً: تا اینکه به قوا و نیروهایش رسید و به چهل سال رسید" مستقیماً به انتهای آن محدوده یعنی چهل سالگی اشاره می کند) |
| ۷۶۳ | أَشُدَّهُمَا | قوا ونيروهاي آن دو(سن بلوغ آن دو) |
| ۷۶۴ | أَشِر | خودپسند-طاغي |
| ۷۶۵ | أَشْرَارِ | اشرار |
| ۷۶۶ | أَشْرَاطُهَا | شرطهايش |
| ۷۶۷ | أَشْرَقَتِ | روشن گشت - نورانی شد |
| ۷۶۸ | أَشْرَکَ | شريک قرارداد(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند) |
| ۷۶۹ | أَشْرَکْتَ | شريک قراردادي(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند) |
| ۷۷۰ | أَشْرَکْتُم | شريک قرارداديد(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند) |
| ۷۷۱ | أَشْرَکْتُمُونِ | شریکم کردید(مخفف "أَشْرَکْتُمُونِي". اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند) |
| ۷۷۲ | أَشْرَکُواْ | شريک قراردادند(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند) |
| ۷۷۳ | أَشْرِکْهُ | شريکش کن |
| ۷۷۴ | أَشْعَارِهَا | موهای آن(درآیه شریفه ۸۰ سوره مبارکه نحل چون به کلمه "انعام" بر می گردد ضمیر مؤنث مفرد آمده ولی "موهای آنان" ترجمه می شود زیرا براي جمع مکسر ضميروفعل به صورت مؤنث مي آيد و از طرفی چون انعام از صاحبان عقل (ذوی العقول) حساب نمی شود ضمیرش مفرد آورده شده است) |
| ۷۷۵ | أَشْفَقْتُمْ | ترسيديد (اشفاق به معناي نوعي ترس است . اشفاق عنايتي است که با خوف آميخته باشد، چون مشفق کسي را گويند که مشفق عليه را دوست ميدارد و ميترسد بلايي به سر او آيد، اين حالت را که ميترسد محبوبش در معرض آسيبي واقع شود اشفاق گويند و در قرآن فرموده : و هم من الساعة مشفقون . و اين کلمه هر جا با حرف من متعدي شود، معناي ترس در آن روشنتر ميشود و چون با حرف في متعدي شود، معناي عنايت در آن روشنتر ميشود و ازهر دو نمونهاش در قرآن هست، اولي مانند"وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مُشْفِقُونَ مِنْهَا "و دومي مانند انا کنا قبل في اهلنا مشفقين) |
| ۷۷۶ | أَشْفَقْنَ | ترسيدند (اشفاق به معناي نوعي ترس است . اشفاق عنايتي است که با خوف آميخته باشد، چون مشفق کسي را گويند که مشفق عليه را دوست ميدارد و ميترسد بلايي به سر او آيد، اين حالت را که ميترسد محبوبش در معرض آسيبي واقع شود اشفاق گويند و در قرآن فرموده : و هم من الساعة مشفقون . و اين کلمه هر جا با حرف من متعدي شود، معناي ترس در آن روشنتر ميشود و چون با حرف في متعدي شود، معناي عنايت در آن روشنتر ميشود و ازهر دو نمونهاش در قرآن هست، اولي مانند"وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مُشْفِقُونَ مِنْهَا "و دومي مانند انا کنا قبل في اهلنا مشفقين) |
| ۷۷۷ | أَشُقَّ | که سخت بگيرم |
| ۷۷۸ | أَشَقُّ | سخت تر |
| ۷۷۹ | أَشْقَاهَا | شقي ترينش -بدبخت وروسياهترينش |
| ۷۸۰ | أَشْقَىٰ | شقي تر -بدبخت وروسياهتر |
| ۷۸۱ | أَشْکُرَ | که شکر کنم (شکر به معناي آن است که نعمتی که به تو داده اند را در همان راهی استفاده کنی که مورد رضای دهنده نعمت می باشد و همچنین ستایش و ثناي او بگويي در قبال نعمتهایی که به تو ارزاني داشته است شکر نعمتهای الهی در واقع استفاده از آن نعمتها در راه رضای پروردگار است و حمد و ستایش او در برابر آن نعمتها و عبادت و فرمانبری از او) |
| ۷۸۲ | أَشْکُرُ | شُکر مي کنم (شکر به معناي آن است که نعمتی که به تو داده اند را در همان راهی استفاده کنی که مورد رضای دهنده نعمت می باشد و همچنین ستایش و ثناي او بگويي در قبال نعمتهایی که به تو ارزاني داشته است شکر نعمتهای الهی در واقع استفاده از آن نعمتها در راه رضای پروردگار است و حمد و ستایش او در برابر آن نعمتها و عبادت و فرمانبری از او) |
| ۷۸۳ | أَشْکُواْ | شکايت مي کنم |
| ۷۸۴ | أَشْهَادُ | گواهان |
| ۷۸۵ | أَشَهِدُواْ | آيا شاهد بودند |
| ۷۸۶ | أَشْهِدُوْاْ | گواه گيريد |
| ۷۸۷ | أَشْهَدَهُمْ | آنان را گواه گرفت |
| ۷۸۸ | أَشْهُر | ماه ها |
| ۷۸۹ | أَشْيَاءَ | چيزها |
| ۷۹۰ | أَشْيَاءَهُمْ | اجناسشان |
| ۷۹۱ | أَشْيَاعَکُمْ | هم کيشان شما - نظايرشما |
| ۷۹۲ | أَشْيَاعِهِم | هم کيشانشان - نظايرآنها |
| ۷۹۳ | أَصَابَ | رسيد - اصابت کرد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثهاي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير ميشود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد) |
| ۷۹۴ | أَصَابَتْ | برسد - اصابت کند (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثهاي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير ميشود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد) |
| ۷۹۵ | أَصَابَتْکُم | به شما برسد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثهاي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير ميشود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد) |
| ۷۹۶ | أَصَابَتْهُ | به آن برسد-به آن اصابت کند(مؤنث)(کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثهاي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير ميشود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد) |
| ۷۹۷ | أَصَابَتْهُم | به آنها برسد-به آنها اصابت کند(مؤنث)(کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثهاي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير ميشود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد) |
| ۷۹۸ | أَصْابِعَهُمْ | انگشتانشان |
| ۷۹۹ | أَصَابَکَ | به تو رسيد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثهاي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير ميشود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد) |
| ۸۰۰ | أَصَابَکُمْ | به شما رسيد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثهاي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير ميشود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه |
| ۸۰۱ | أَصَابَهُ | به آن رسيد-به آن اصابت کرد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثهاي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير ميشود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد) |
| ۸۰۲ | أَصَابَهَا | به آن(مؤنث)رسيد-به آن(مؤنث) اصابت کرد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثهاي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير ميشود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد) |
| ۸۰۳ | أَصَابَهُمْ | به آنها رسید-به آنها اصابت کرد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثهاي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير ميشود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد) |
| ۸۰۴ | أَصْبُ | مشتاقانه و شتابان و دیوانه وار متمایل می شوم(صبا ، يصبو ، صبوا و صبوة به معناي از جا کنده شدن از شدت اشتياق است که آدمي را وادار به کارهاي سبک و کودکانه ميکند) |
| ۸۰۵ | أَصَبْتُم | رسانديد (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثهاي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير ميشود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد) |
| ۸۰۶ | أَصْبَحَ | صبح کرد-(حالتي نو)برايش اتفاق افتاد-داخل صبح شد- به یکباره گشت("فَأَصْبَحَ هَشِيمًا تَذْرُوهُ ٱلرِّيَاحُ : سپس به صورت کاه خشک و ريزريز شده در آمد که بادها آن را به هرسو پراکنده کند". "وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَىٰ فَارِغًا: این(گرفتن صندوق حاوی موسی علیه السلام توسط فرعونیان از آب) در حالی بود که به یکباره دل مادر موسی خالی گشت") |
| ۸۰۷ | أَصْبَحَتْ | صبح کرد-(حالتي نو)برايش اتفاق افتاد-داخل صبح شد |
| ۸۰۸ | أَصْبَحْتُم | صبح کرديد-(حالتي نو)برايتان اتفاق افتاد-داخل صبح شديد |
| ۸۰۹ | أَصْبَحُواْ | صبح کردند-(حالتي نو)برايشان اتفاق افتاد-داخل صبح شدند |
| ۸۱۰ | أَصْبَرَهُمْ | آنان را صبور کرده("أُوْلَـٰئِکَ ٱلَّذِينَ ٱشْتَرَوُاْ ٱلضَّلَالَةَ بِـٱلْهُدَىٰ وَٱلْعَذَابَ بِـٱلْمَغْفِرَةِ فَمَا أَصْبَرَهُمْ عَلَى ٱلنَّارِ: تو شاهد باش(بر این گفته پروردگار) آنان کساني هستند که آن گمراهي(سر از جهنم در آوردن) را خريدند به بهاي آن هدايت(هدایت توسط کتاب الهی) و آن عذاب(زبانه کشیدن آتش از درون شکمهایشان و سخن نگفتن پروردگار با آنان) را به بهاي آن مغفرت(مغفرت پروردگار بسیار و همیشه آمرزنده و مهربان)، پس چقدر بر آتش صبورشان کرده است(حقيقت اين خوردن مال حرامي را که با کتمان و پنهان نمودن و تحريف آيات الهي به دست مي آورند، مانند خوردن آتش است ولي شيطان با آنان کاري کرده که حرارت اين آتش را حس نمي کنند)) |
| ۸۱۱ | أَصَبْنَاهُم بِـ | به ايشان مي رسانيم (کلمه مصيبت به معناي واقعه و حادثهاي است که به انسان يا هر چيز اصابت کند و اسم فاعل از مصدر اصابت است و از اصابه تير به هدف منشا گرفته،هم شامل اصابه حوادث خير ميشود و هم اصابه حوادث شر، ولي استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت کلمه مصيبت اطلاق شود بلاء و گرفتاري به ذهن می رسد) |
| ۸۱۲ | أَصْحَابُ | همنشينان -ياران- رفيقان - مصاحبان -همراهان-اهل - صاحبان |
| ۸۱۳ | أَصْحَابِهِمْ | همنشينانشان -يارانشان- رفيقانشان - مصاحبانشان -همراهانشان |
| ۸۱۴ | أَصَّدَّقَ | تا صدقه دهم (صدقة به معناي خرج کردن مال است در راه خدا، که يکي از مصاديق آن زکات واجب است) |
| ۸۱۵ | أَصْدَقُ | راستگو تر |
| ۸۱۶ | أَصَدَقْتَ | آيا راست گفتي |
| ۸۱۷ | أَصَرُّواْ | اصرار ورزيدند |
| ۸۱۸ | أَصْطَفَي | برگزيده |
| ۸۱۹ | أَصْغَرَ | کوچکتر |
| ۸۲۰ | أَصْفَادِ | غل و زنجیر- قيد وبند(کلمه مقرَّنين از ماده تقرين است که به معناي جمع نمودن و قرین کردن چيزي است با چیزی دیگری از همان جنس و عبارت "مُّقَرَّنِينَ فِي ٱلْأَصْفَادِ "يعني اسيراني که با غل و زنجير کنار هم قرار داده شده اند و"غُل" قيد و طوقي است که با آن دست و پاي مجرم را به گردنش ميبندند تا خواري و ذلت او را بنمايانند) |
| ۸۲۱ | أَصْفَاکُم | براي شما انتخاب کرد |
| ۸۲۲ | أَصْل | اصل - ريشه |
| ۸۲۳ | أَصْلَابِکُمْ | نسل شما- پشتهایتان، کمرهایتان(در سوره مبارکه طارق آيات شريفه ۵ تا ۷ آمده است که: "پس انسان بايد بنگرد که از چه چيز آفريده شده است؟از آبی جهنده *آفريده شده است که از بین کمر و استخوانهای سینه بیرون می آید" بسیاری با نگاهی ناقص به یافته های علمی و عنوان کردن این موضوع که "منشأ نطفه انسان بیضه مرد(محل تولید اسپرم) و تخمدان زن (محل تولید تخمک) می باشد که هیچکدام ربطی به کمر و قفسه سینه ندارند"به خیال خام خود مدعی شده اند در قرآن کریم عیب و ایراد پیدا کرده اند امّا نگاهی کاملتر همراه با استناد به یافته های جدیدتر علمی اعجاز قرآن را نمایان می سازد. پس از رسیدن به سن بلوغ تنها مغز استخوانهایی همانند مهرهها، جناغ سینه و دندهها که همان اسکلت محوری خوانده میشوند (صلب و ترائب) عمل خونسازی را انجام میدهند ضمن اینکه اغلب سلولهای بنیادی پس از بلوغ در این ناحیه تولید می شود اما این چه ربطی به تولید اسپرم و تخمک دارد. |
| واضح است که منشأ هر ساخت و سازی در بدن انسان، خون می باشد زیرا خون، اکسیژن و دیگر مواد اولیه مورد نیاز هر ساخت و سازی را در اعضای مختلف تأمین می کند گرچه موضوع به همین جا ختم نمی شود. بر اساس گزارشی که متن کامل آن در نشریه Science درج شده است، محققان ژاپني براي اولين بار در جهان توانستند با استفاده از سلول هاي خون انسان، سلول هاي نابالغ تخمك را توليد كنند و در حال تلاش برای توليد سلول هاي تخمك بالغ با قابليت توليد مثل می باشند همچنین با استفاده از فرآيند مشابه در پی تولید سلول هاي اسپرم انسان از خون هستند. *اصطلاح آب جهنده علاوه بر منی به خون نیز می تواند اشاره داشته باشد. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که منشأ نطفه انسان بین کمر و استخوانهای سینه است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟) | ||
| ۸۲۴ | أَصَلَاتُکَ | آيا نماز تو |
| ۸۲۵ | أَصْلِحْ | اصلاح کن |
| ۸۲۶ | أَصْلَحَ | اصلاح کرد |
| ۸۲۷ | أَصْلَحَا | آن دو اصلاح کنند |
| ۸۲۸ | أَصْلَحْنَا | اصلاح کرديم |
| ۸۲۹ | أَصْلَحُواْ | اصلاح کنند |
| ۸۳۰ | أَصْلِحُواْ | اصلاح کنيد |
| ۸۳۱ | أَصْلُهَا | اصلش-ريشه اش |
| ۸۳۲ | أَصَمِّ | کر- ناشنوا |
| ۸۳۳ | أَصَمَّهُمْ | آنان را کــَرساخت |
| ۸۳۴ | أَصْنَام | بتها - معشوقان و دلبران زیبارو(کلمه صنم به معناي جثه و مجسمهاي است که آن را از فلز و يا چوب يا غير آن به شکل مخصوصي بسازند ، تا به خيال بتپرستان صفاتي که در معبود معيني هست در اين مجسمه که نمايانگر آن معبود است نشان داده باشند. در عبارت "وَٱجْنُبْنِي وَبَنِيَّ أَن نَّعْبُدَ ٱلْأَصْنَامَ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِيراً مِّنَ ٱلنَّاسِ: مرا و فرزندان مرا دور و برکنار دار از این که بتها را بپرستیم. ای پرورش دهنده من، به یقین آنها(اصنام) بسیاری از مردم را گمراه نمودند" اصنام جمع صنم است که هم به معنی بت می باشد و هم به معنی معشوق و دلبر زیبا رو و اینکه گمراه کردن را به اصنام نسبت داده از همین جهت است که چه بسیار از این زیبارویان با دلبریهایشان باعث گمراهی مردم شده اند یا با زیبایی و دلبری چهره ها یا دلبری مال و ثروت و مقامشان) |
| ۸۳۵ | أَصْنَامَکُم | بتهاي شما (کلمه صنم به معناي جثه و مجسمهاي است که آن را از فلز و يا چوب يا غير آن به شکل مخصوصي بسازند ، تا به خيال بتپرستان صفاتي که در معبود معيني هست در اين مجسمه که نمايانگر آن معبود است نشان داده باشند. "وَتَـٱللَّهِ لَأَکِيدَنَّ أَصْنَامَکُم بَعْدَ أَن تُوَلُّواْ مُدْبِرِينَ: بنابراین به الله قسم، سوگند که به یقین در مورد بتهای شما نقشه می کشم(به فارسی محاوره ای: "یک آشی برای بتهای شما بپزم که رویش یک وجب روغن باشد") بعد از آن که پشت کنان روی بگردانید(طوری بروید که برای مدتی به پشت سرتان برنگردید کنایه از اینکه به آنها سر نزنید. ظاهرًا مردم آن منطقه مراسمی داشته اند که همگی حتی کارگزاران بتخانه، در روز مراسم، شهر را ترک می کردند. اصنام جمع صنم است که هم به معنی بت می باشد و هم به معنی معشوق و دلبر زیبا رو و انتخاب این کلمه از این جهت است که علاوه بر بتها، بسیاری از زیبارویان نیز با دلبریهایشان باعث گمراهی مردم شده اند یا با زیبایی و دلبری چهره ها یا دلبری مال و ثروت و مقامشان)") |
| ۸۳۶ | أَصْوَاتُ | صوتها |
| ۸۳۷ | أَصْوَاتَکُمْ | صداهايتان |
| ۸۳۸ | أَصْوَاتَهُمْ | صداهايشان |
| ۸۳۹ | أَصْوَافِهَا | پشمهايش |
| ۸۴۰ | أَصِيلًا | عصر - غروب - سر شب (ریشه اش کلمه اصل است و از این جهت این ساعت را اصیل گفته اند که گوئی ریشه و مبدأ شب است) |
| ۸۴۱ | أَضَاءَ | روشن کند |
| ۸۴۲ | أَضَاءَتْ | روشن کند |
| ۸۴۳ | أَضَاعُواْ | ضايع کردند - تباه نمودند (از ضياع است و ضياع هر چيزي به معناي فساد و يا از بين رفتن آن است ، از اين جهت که آنطور که بايد ، سرپرستي نشود ، مثلا وقتي گفته ميشود: "فلان اضاع المال" یعنی: "فلاني مال را ضايع کرد به عبارت دیگر با سوء تدبيرش آن را محافظت نکرد و از دست داد و در جايي مصرف کرد که نبايد ميکرد") |
| ۸۴۴ | أَضْحَکَ | خنداند ("و اين که او همان است که می خنداند(به دلیل اشاره به واقعيت حتمی به صورت مضارع ترجمه شده است) و می گرياند(جامعه انسانی همان گونه که محتاج جشن و شادی است بی خيالی و بی غمی نسبت به آينده يا غم و اندوه ديگران نيز در آن ناپسند است. پس هم خنده و شادي لازم است و هم گريه و غم ولي از ميان اين دو، پروردگار متعال، بنده هايش را بيشتر خندان و شاد مي خواهد براي همين در اين آيه خنداندن را جلوتر از گرياندن آورده است. گرچه بي غمي و بي خيالي را هم دوست ندارد: "إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلْفَرِحِينَ(قصص۷۶): به يقين الله هميشه شادمانها را دوست ندارد. امام صادق عليه السلام(خطاب به کسي که در پاسخ حضرت که پرسيده بودند "چقدر با يکديگر شوخي مي کنيد؟" گفته بود: "اندک") مي فرمايند: "اين گونه نباشيد(که کم شوخي کنيد) زيرا در حقيقت شوخي کردن از خوش اخلاقي است سوگند که به يقين با آن برادرت را شاد مي گرداني و سوگند که رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم بسيار اين گونه بود که با شخص به قصد شاد کردنش شوخي مي نمود")) |
| ۸۴۵ | أَضْطَرُّهُ | ناچارش مي کنم |
| ۸۴۶ | أَضْعَافاً | چندين وچند برابر (مثلا ميگويند عدد دو ضعف عدد يک و عدد چهار دو ضعف آن است . و گاهي هم آن را به معناي چيزي ميدانند که به انضمام چيز ديگري باعث تکرار شود، مانند واحد که به انضمام واحدي ديگر عدد يک را تکرار ميکنند و به اين اعتبار عدد يک را ضعف و عدد دو را ضعفان ميخوانند و همچنين عدد دو را که زوج است زوجين ميگويند) |
| ۸۴۷ | أَضْعَفُ | ضعيف تر |
| ۸۴۸ | أَضْغَاثُ | جمع ضغث که معناي يک دسته ريحان و يا علف و يا شاخه درخت است ودر عبارت"أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ " خوابهاي پريشان را که حقايقش روشن نيست به دستههايي از چوب و يا ريحان تشبيه کرده چون خواب پادشاه مصر به نظر ايشان يک دسته خاطرات غير مربوط به هم بوده . واين که آن را جمع آورده از اين جهت بوده که مدعي شدند که خواب پادشاه صورتي در هم و بر هم از رؤياهاي مختلفي است که هر کدام براي خود تعبير جداگانهاي داشته و چون يک يک آنها مشخص نيست و با هم مخلوط شده لذا وقوف به تعبير آنها براي تعبير کننده دشوار گشته است. |
| ۸۴۹ | أَضْغَانَکُمْ | کينه هاي شدیدتان (جمع ضِغن یا ضُغن به معناي کينه شديد است) |
| ۸۵۰ | أَضْغَانَهُمْ | کينه هاي شدیدشان (جمع ضِغن یا ضُغن به معناي کينه شديد است) |
| ۸۵۱ | أَضَلَّ | گمراه کرد("وَأَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَمَا هَدَىٰ: و فرعون قومش را گمراه نمود و هدايت نکرد(فرعون خود را رهبر دینی مردم معرفی می نمود و می گفت: "وَمَا أَهْدِيکُمْ إِلَّا سَبِيلَ ٱلرَّشَادِ: و شما را هدایت نمی کنم مگر به راه یافتن رشد و نجات و هدایت و حق و حقیقت و سعادت همیشگی(غافر ۲۹)" و این آیه پاسخی به همان سخن اوست. در طول تاریخ کم نبوده اند کسانی که ادعای هدایت و رهبری مردم را داشته اند ولی در واقع آنان را به گمراهی کشانده اند برای همین انسان باید در گزینش رهبر خود بسیار دقت نماید امام صادق عليه السلام در همین خصوص مي فرمايند:"و امّا آن کس از فقها(فقيه: کسي که هميشه و بسيار مي فهمد و بر اساس آنچه فهميده است، عمل مي کند) که پاسدار نفس خويش است وحافظ دينش، مخالف هواي نفسش و مطيع امر مولايش، اوست که عوام(مردم عادي) وظيفه دارند از او تقليد کنند". امام علي عليه السلام مي فرمايند:"به يقين بدترينِ مردم نزد پروردگار، پيشواي ستمگري است که خود گمراه است و به واسطة او مردم هم گمراه مي شوند")") |
| ۸۵۲ | أَضَلُّ | گمراه تر- گم کننده تر("وَمَن کَانَ فِي هَـٰذِهِ أَعْمَىٰ فَهُوَ فِي ٱلْئَاخِرَةِ أَعْمَىٰ وَأَضَلُّ سَبِيلًا: و هر کس در این(دنیا) کور است(چشم دلش حقیقت را نمی بیند) پس در نتیجه او در آخرت کورتر و گم کننده تر است از جهت راه(در پیدا کردن راه بهشت و سعادت از همه ناتوانتر است و در جهنم می ماند. کسی که در این دنیا با این هم نشانه پروردگار متعال باز هم مشغول خودپرستی و بت پرستی بود و و چشم دلش از دیدن نور آسمانها و زمین که همان پروردگار متعال است عاجز بود در آخرت کوریش بیشتر نمود پیدا کرده و به جای طی کردن مسیر بهشت سر از جهنم در می آورد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: هر کس قرآن را بخواند و به آن عمل نکرده و نکند پروردگار عزّوجل روز قیامت او را کور محشور می کند آنگاه می گوید: "ای پروردگار من برای چه مرا کور محشور کردی در حالی که به خوبی بینا بودم(چرا در خلقت دوباره وضعیت بینایی ام مثل گذشته نیست؟)؟" (پروردگار)می گوید: "این گونه است که آیات ما نزد تو آمد پس بی درنگ فراموششان کردی و اینچنین امروز فراموش شدی"، آنگاه به او امر می شود: "به سمت جهنم")") |
| ۸۵۳ | أَضِلُّ | گمراه مي شوم |
| ۸۵۴ | أَضَلَّانَا | آن دوگمراهمان کردند |
| ۸۵۵ | أَضْلَلْتُمْ | گمراه کرديد |
| ۸۵۶ | أَضْلَلْنَ | گمراه کرده اند |
| ۸۵۷ | أَضَلَّنَا | گمراهمان کرد - منحرفمان کرد |
| ۸۵۸ | أَضَلَّنِي | گمراهم کرد - منحرفم کرد |
| ۸۵۹ | أَضَلُّواْ | گمراه کردند - منحرف کردند |
| ۸۶۰ | أَضَلُّونَا | گمراهمان کردند - منحرمان کردند |
| ۸۶۱ | أَضَلَّهُ | گمراهش کرد |
| ۸۶۲ | أَضَلَّهُمُ | گمراهشان کرد |
| ۸۶۳ | أَطَاعَ | اطاعت کرد |
| ۸۶۴ | أَطَاعُونَا | اطاعتمان کردند |
| ۸۶۵ | أَطَاعُوهُ | اطاعتش کردند |
| ۸۶۶ | أَطْرَافَ | اطراف -پيرامون - سمتهای نگاه - چشم اندازها("فَـٱصْبِرْ عَلَىٰ مَا يَقُولُونَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ ٱلشَّمْسِ وَقَبْلَ غُرُوبِهَا وَمِنْ ءَانَاءِ ٱللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَأَطْرَافَ ٱلنَّهَارِ لَعَلَّکَ تَرْضَىٰ: |
| پس حال که این گونه است بر آنچه می گویند صبر کن(اشاره دارد به آیه قبل که می فرمود پروردگار تعالی اراده کرده تا به ظالمان و گناهکاران مهلت دهد و موعد عذاب هر ظالمی مشخص است به عبارت دیگر به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و هر مؤمنی که این آیه را می خواند و در برابر حقگویی اش طعنه ها و زخم زبانها می شنود، دلداری می دهد که عذاب آن طعنه زنندگان در موعد مقرری که پروردگار حکیم قرار داده حتمًا واقع خواهد شد و آنان جزای گفتار خود را خواهند دید) و تسبيح گو به کمک حمد پروردگارت(تسبیح گفتن به کمک حمد مانند: "پروردگار نه تنها نادان نیست بلکه همیشه و بی اندازه نسبت به همه چیز داناست" به عبارت دیگر هم زمان با نفی عیب، کمال و خوبی متضاد آن را هم به او نسبت می دهند. در اینجا این نکته را هم می رساند که ممکن است که در ذهن انسانی که می خواهد در راه بندگی و اطاعت از پروردگار قدم بردارد و دیگران به همین دلیل او را آزار می دهند، خطور کند که چرا پروردگار این ظالمان را بلافاصله مجازات نمی کند، و این تسبیح به او یادآوری می کند که خیر و صلاح در همان است که پروردگار حکیم اراده نموده است و این چنین قلبش آرام می گیرد) | ||
| قبل از طلوع خورشید و قبل از غروبش و از ساعات شب همچنین تسبیح گو و اطراف و چشم اندازهای روز(از جمع بستن اطراف همزمان دو برداشت صحیح می شود چون روشنایی روز از حداقل شروع شده به حداکثر می رسد و سپس دوباره به حداقلی دیگر می رسد پس روز حداقل سه طرف دارد(چون موقعیتهای مختلف خورشید مسیری منحنی(قسمتی از یک بیضی)دارد، این نقاط بیشتر هم می شود) و اگر در آیه شریفه ۱۱۴ از سوره مبارکه هود فرموده است "دو طرف روز" منظور ابتدا و انتهای آن بوده است. همچنین "اطراف" را می توان جمع "طَرْف" به معنی "سمت نگاه" گرفت در این صورت معنای آیه این می شود که به هر چشم اندازی در روز نگاه کردی تسبیح پروردگارت را بگو به همین دلیل امام کاظم علیه السلام فرموده اند: "هیچ چیزی نیست که دو چشمت آن را ببیند مگر اینکه در آن موعظه و اندرزی است" پس معنی عبارت این می شود که هم در ساعات مختلف روز تسبیح پروردگارت بگو و هم در روز چشمت به هر چیزی افتاد تسبیح پروردگارت را بگو البته همزمان هر دو معنی صحیح است و با یک تیر چند نشان زدن رسم معمول قرآن کریم است. | ||
| اینکه فعل "سَبِّحْ: تسبیح گو" را تکرار نموده برای تأکید بر تسبیح در شب و تسبیح دائمی است همان گونه که در آیه شریفه ۶ از سوره مبارکه مزمل به آن را "أَشَدُّ وَطْئَاً وَأَقْوَمُ قِيلًا: شديدترين از نظر قدم نهادن و استوارترين از نظر گفتار" نامید) تا راضی شوی(وقتی تسبیح پروردگار و مرور آیات الهی ذکر دائمی روز و شب انسان گردد بنا به آیات قبل دیگر مرتکب ظلم نمی شود و در نتیجه به هدف و مقصودش رسیده و راضی می شود از طرفی وقتی حمد و تسبیح پروردگار در اثر همان تکرار بر دلش نشست مطمئن می گردد که پروردگارش همه خوبیها را دارد و هیچ عیبی در او نیست پس در نتیجه به هر تقدیری که آن رحمان رحیم(با همگان همیشه و بی اندازه مهربان) برای او اراده کند، راضی می شود. به فرموده امام باقر علیه السلام منظور از "مِنْ ءَانَاءِ ٱللَّيْلِ" نماز شب است) | ||
| ۸۶۷ | أَطْرَافِهَا | پيرامون آن(عبارت "أَنَّا نَأْتِي ٱلْأَرْضَ نَنقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَا " يعني: آیا نظر نکرده و نمی کنند که ما به سراغ زمین می آییم و آن را می کاهیم از اطرافش(پرداختن به زمين و کم نمودن از اطراف آن ، کنايه است از کشتن و هلاک کردن اهل آن. بنا به روایتهایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امام سجاد و امام صادق علیهم السلام منظور از این آیه مرگ انسانهای برگزیده و علماء است و به فرموده امام علی علیه السلام به معنی کلی هلاک اقوام گذشته است. امام سجاد علیه السلام فرمودند: "يک آيه از قرآن، کشته شدن و سرعت مرگ در ما(اهل بيت) را برايم گوارا ميسازد و آن آيه "اولم يروا انا ناتي الارض ننقصها من اطرافها" است، که مراد از نقص اطراف ، مرگ علما است و از آن برمي آيد که پروردگار تعالي هر وقت نظري به زمين بيفکند، اهل دنيا و ماده پرستان را با مرگ علما عذاب و علما را با بردن به درگاه خود به عاليترين لذات متنعم ميسازد)) |
| ۸۶۸ | أَطَعْتُم | اطاعت کرديد |
| ۸۶۹ | أَطَعْتُمُوهُمْ | اطاعتشان کرديد |
| ۸۷۰ | أَطْعِمُواْ | غذا بدهيد |
| ۸۷۱ | أَطْعَمَهُ | غذايش داد |
| ۸۷۲ | أَطْعَمَهُم | غذايشان داد |
| ۸۷۳ | أَطِعْنَ | شما زنان اطاعت کنيد |
| ۸۷۴ | أَطَعْنَا | اطاعت کرديم |
| ۸۷۵ | أَطَعْنَکُمْ | از شما اطاعت کردند |
| ۸۷۶ | أَطْغَيٰ | طاغي تر (طغيان : به عدالت و انصاف رفتار نکردن) |
| ۸۷۷ | أَطْفَالُ | بچه ها |
| ۸۷۸ | أَطْفَأَهَا | خاموشش کرد (کلمه اطفاء به معناي خاموش کردن آتش و يا نور است در عبارت "يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُواْ نُورَ ٱللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ " که فرموده : با دهنهايشان مي خواهند نور خدا را خاموش کنند براي اين است که معمولا چراغ را با دهن خاموش ميکنند از طرفي اين خواسته و هدفشان را مضحک دانسته، چون دهنها تنها حريف خاموش کردن چراغها و نورهاي ضعيفند، نه نورهاي بزرگ همچون آفتاب و نورهاي بزرگتر از آن .مثل اينکه کسي بخواهد با فوت کردن خورشيد را خاموش کند) |
| ۸۷۹ | أَطَّلَعَ | آيا آگاهي يافته |
| ۸۸۰ | أَطَّلِعُ | آگاهي يابم - اطلاع پيدا کنم |
| ۸۸۱ | أَطَّلِعَ | که اطلاع پيدا کنم |
| ۸۸۲ | أَطْمَعُ | طمع دارم |
| ۸۸۳ | أَطْوَاراً | شکلهاي گوناگون |
| ۸۸۴ | أَطْهَرُ | پاکيزه تر |
| ۸۸۵ | أَطِيعُواْ | اطاعت کنيد |
| ۸۸۶ | أَطِيعُونِ | از من اطاعت کنيد (مخفف "أَطِيعُونِي") |
| ۸۸۷ | أَظْفَرَکُمْ | شما را پیروز و مسلط کرد |
| ۸۸۸ | أَظْلَم | ستمکارتر(ظلم عبارت از رفتاري است ناشايسته و نا به جا در قبال چيزي يا کسي،يا قرار دادن چيزي در غير از جايي که شايسته آن است . از این رو نافرماني و ناشکری پروردگار متعال را از جهت اين که مستحق عبادت و اطاعت و شکر گزاری است و همچنين مخالفت تکليف را ظلم ميشمارند اگر چه اين مخالفت از روي سهو ، فراموشي، جهل یا ناتوانی صادر شده باشد. عبارت "وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ..." نه بار در قرآن کریم تکرار شده است و نشان می دهد که مرتکب این موارد، ظالم ترین افرادند: "کسانی که مانع این شوند که در مساجد یاد پروردگار کنند و از آنها برای منافع دنیوی خود استفاده می کنند و در نتیجه باعث تنفر مردم از مساجد می شوند و در جهت خرابی آنها می کوشند، کسانی که گواهی و شهادتی که مربوط به الله است و از آن خبر دارند را پنهان می کنند یا به عبارت دیگر چیزی از حقیقت و دین یا سخن پروردگار را که از آن خبر دارند، از ترس غیر از پروردگار یا برای منافع دنیوی پنهان می کنند، کسانی که به دروغ سخنی را به پروردگار نسبت داده اند مثلًا چیزی را که حرام نیست، حرام کرده اند یا برعکس یا آنچه واقعًا سخن پروردگار بوده را تکذیب کرده اند و یا به دروغ ادعا |
| می کنند به آنها وحی و الهام می شود و کسانی که با وجود اینکه آیات الهی را به آنها یادآوری می کنند از آنها رو برگردانده و فراموش کرده اند که روز قیامتی هست که باید در آن جوابگوی کردار خود باشند" و چکیده تمام این موارد این جمله است که: "ستمکارترین فرد کسی است که با وجود آگاهی از دین الهی با دروغ و به قصد فریب مردم و سوء استفاده از آنها، دینی جعلی را به پیکر جامعه تزریق کند". به این دلیل چنین فردی ستمکارترین است که اصلی ترین عامل سعادت دنیا و آخرت مردم یعنی دین واقعی را بوسیله "دروغ" از آنها گرفته و به جای آب حیات به آنان زهرِ ممات خورانده است و متأسفانه در اغلب موارد مردم زیان دیده به جای جستجوی دین حقیقی، ریشه مشکلاتشان را به طور کلی در دین دیده آن را عامل تخدیر خود دانسته و از آن متنفر می گردند و بدین ترتیب بدبختی دنیا و آخرت را شامل خود و نسلشان می گردانند ) | ||
| ۸۸۹ | أَظْلَمَ | تاریک کرد(چون منشأ نور از بالا است از عبارت " أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ: بر آنان تاریک کند " استفاده نموده است) |
| ۸۹۰ | أَظُنُّ | گمان مي کنم |
| ۸۹۱ | أَظُنُّکَ | گمان مي کنم که تو- می پندارم که تو |
| ۸۹۲ | أَظُنُّهُ | گمان مي کنم که او- می پندارم که او |
| ۸۹۳ | أَظْهَرَهُ | به او نماياند |
| ۸۹۴ | أَعَانَهُ | ياريش کرده |
| ۸۹۵ | أَعْبُدَ | که پرستش کنم (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد) |
| ۸۹۶ | أَعْبُدُ | مي پرستم (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد) |
| ۸۹۷ | أَعْتَدَتْ | مهيا و آماده کرد |
| ۸۹۸ | أَعْتَدْنَا | مهيا و آماده کرديم |
| ۸۹۹ | أَعْتَزِلُکُمْ | از شما کناره مي گيرم |
| ۹۰۰ | أَعْثَرْنَا | آگاه نموديم(اصل در ماده عثر به معناي سقوط است . وقتي ميگويند فلان عثر معنايش اين است که فلاني افتاد ، ولي مجازا در مورد کسي هم که به مطلبي اطلاع پيدا ميکند بدون اينکه در پي آن باشد، به کار می برد و ميگويند : عثرت علي کذا يعني به فلان مطلب اطلاع يافتم) |
| ۹۰۱ | أَعْجَازُ | تنه ها -ريشه ها |
| ۹۰۲ | أَعْجَبَ | به شگفت در آيد (عجب و تعجب به معناي اين است که امري که سببش براي انسان معلوم نيست بر نفس آدمي هجوم آورد و انسان به شکلی ناگهاني با آن روبرو شود) |
| ۹۰۳ | أَعْجَبَتْکُمْ | شما را به شگفت آورد- شما را دلخوش کرده بود(عجب و تعجب به معناي اين است که امري که سببش براي انسان معلوم نيست بر نفس آدمي هجوم آورد و انسان به شکلی ناگهاني با آن روبرو شود. کلمه اعجاب به معناي خوشحال کردن و عُجب به معناي خوشحال شدن از ديدن امري نادر و بي سابقه است) |
| ۹۰۴ | أَعْجَبَکَ | تورا به شگفت آورد (عجب و تعجب به معناي اين است که امري که سببش براي انسان معلوم نيست بر نفس آدمي هجوم آورد و انسان به شکلی ناگهاني با آن روبرو شود) |
| ۹۰۵ | أَعْجَبَکُمْ | شما را به شگفت آورد (عجب و تعجب به معناي اين است که امري که سببش براي انسان معلوم نيست بر نفس آدمي هجوم آورد و انسان به شکلی ناگهاني با آن روبرو شود) |
| ۹۰۶ | أَعَجَزْتُ | آيا عاجز بودم |
| ۹۰۷ | أَعَجِلْتُمْ | آيا پيش افتاديد(عجله کرديد) |
| ۹۰۸ | أَعْجَلَکَ | باعث عجله ی تو شد("وَمَا أَعْجَلَکَ عَن قَوْمِکَ يَا مُوسَىٰ: و چه چیزی باعث شد در جدا شدن از قومت عجله کنی(چرا بیشتر در بینشان نماندی تا مطمئن شوی اگر برای این چهل روز میقات ترکشان کنی گمراه نمی شوند". "قَالَ هُمْ أُوْلَاءِ عَلَىٰ أَثَرِي وَعَجِلْتُ إِلَيْکَ رَبِّ لِتَرْضَىٰ: (حضرت موسی علیه السلام) گفت: آنان خودشان بر اثر و نشانه من هستند(در این مدت که من در کوه طور هستم خودشان از سفارشات و نحوه ی عملکرد من در میانشان دنباله روی می کنند و حضور بیشتر من در میان آنها ضرورتی نداشت) و شتاب نمودم به سوی تو تا راضی شوی(به این علت زودتر از قومم جدا شدم و به کوه سینا آمدم که شدت اشتیاقم را به مناجات با تو نشان دهم و آن گونه باشم که تو می پسندی. در انتخاب نوع عبادت، انسان باید به دنبال این باشد که در هر زمان و مکانی کدام عبادت بیشتر مورد رضای پروردگار تعالی است همان گونه که در آیه شریفه ۱۹ از سوره مبارکه نمل آمده است که: "رَبِّ أَوْزِعْنِي ... أَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ: ای پروردگار من مرا وادار کن که کار صالحی را انجام دهم که آن را می پسندی" |
| و باید بسیار مراقب بود که انتخاب نوع عبادت بر اساس سلیقه شخصی خودمان نباشد مثل کسی که چون زیارت رفتن را بسیار دوست دارد مرتبًا برای این کار هزینه می کند در حالی که اطرافیان فقیری دارد که محتاج کمک مالی او هستند و قطعًا پروردگار تعالی برآوردن نیاز آن نیازمندان را در آن شرایط بیشتر می پسندد در اینجا هم پروردگار تعالی به موسی علیه السلام گوشزد می کند که گرچه مناجات با من برایت شیرینتر است ولی نزد من، اینکه در میان قومت بیشتر می ماندی و وضعیت اعتقادی آنها را تثبیت می کردی تا به گوساله پرستی روی نمی آوردند، پسندیده تر بود. در اغلب ترجمه و تفسیرها این آیات این گونه معنا شده اند که موسی علیه السلام به همراه هفتاد نفر از برگزیدگان قوم به سمت کوه سینا برای دریافت کتاب آسمانی حرکت کرده بود و در بین راه به دلیل عجله ای که در رسیدن به میقات با پروردگارش داشت، از آنها جدا شد جمله "وَمَا أَعْجَلَکَ عَن قَوْمِکَ يَا مُوسَىٰ" را این گونه ترجمه نموده اند که چرا از قوم خودت جلو افتادی. با مراجعه به آیات دیگر قرآن کریم در این مورد، به دلائل ذیل این برداشت صحیح نیست اولاً ماجرای آن هفتاد نفر مربوط به درخواست شنیدن سخن پروردگار توسط بنی اسرائیل است که بعدًا با زیاده طلبی به درخواست دیدن افزایش یافت که به تجلی نور الهی | ||
| بر کوه و انهدامش و مردن آن هفتاد نفر و بیهوش شدن موسی انجامید که بعد با دعای موسی آنان دوباره زنده شدند به میان قوم برگشتند و سفر موسی علیه السلام با این هفتاد نفر ربطی به موضوع نزول تورات پس از چهل شب مناجات موسی با پروردگارش در کوه سینا ندارد چون واضح است که موسی هرچه قدر هم که از قومش جلو افتاده باشد بسیار دور از ذهن است که این فاصله زمانی به اندازه چهل شبانه روز برسد از طرفی از عبارت "حَتَّىٰ يَرْجِعَ إِلَيْنَا مُوسَىٰ: (دست از گوساله پرستی بر نمی داریم)تا اینکه موسی به سوی ما بر گردد" در آیه شریفه ۹۱ از همین سوره مبارکه معلوم می شود که قوم موسی در این سفر همراه او نبودند همچنین از این آیات بر می آید که تبدیل سی روز به چهل روز زمینه ساز ایجاد شک و تردید در میان بنی اسرائیل و در واقع همان امتحان الهی شد که اگر آنها با موسی علیه السلام همراه بودند دیگر چنین شک و تردیدی معنا نداشت. از طرفی ربط آیه بعد به دو آیه قبل نیز مبهم می شود که دلیلی دیگر بر عدم صحت این برداشتها است)"."قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَکَ مِن بَعْدِکَ وَأَضَلَّهُمُ ٱلسَّامِرِيُّ: (پروردگار تعالی)گفت: "ولی با این وجود(با اینکه خیالت از بابت | ||
| گمراه نشدن قومت راحت بود) واقعیت این است که ما به سختی قوم تو را از بعد تو آزمایش نمودیم و سامری گمراهشان نمود"(امام صادق علیه السلام فرمودند: "موسی گفت: " ای پروردگار من، چه کسی صدا و آواز گوساله به آن بت داد؟" پس پروردگار فرمود: "من، ای موسی، صدای گوساله به آن دادم" پس موسی گفت: " إِنْ هِیَ إِلَّا فِتْنَتُکَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِی مَنْ تَشاءُ: این آزمایش توست که با آن هر که را بخواهی گمراه می کنی و هر که را بخواهی هدایت می نمایی". در هر امتحانی طراح سؤال برای گزینه های غلط هم جذابیت و کششی قرار می دهد تا آن کس که تلاش کافی برای گذراندن امتحان نکرده به سمت آن گزینه های غلط کشیده شود. وقتی قومی مانند قوم بنی اسرائیل پس از دیدن این همه معجزه باز هم گمراهی را می پسندند پروردگار متعال هم، بهانه لازم را به دستشان می دهد و گوساله سامری را با صدایی برایشان جذاب تر هم می کند: "چندین چراغ دارد و بیراهه می رود***بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش(سعدی)")") | ||
| ۹۰۹ | أَعْجَمِيّ | کسي که سخن گفتنش غير عربي و غير بليغ است، چه اينکه اصلا عرب نباشد، يا آنکه عرب باشد ولي لکنتي در زبانش باشد -کسي که نمي تواند درست صحبت کند - غیر عربی - نا مفهوم(عجم به معناي غير عرب است و عجمي کسي را گويند که به غير عرب منسوب باشد و اعجم کسي را گويند که زبانش لکنت باشد، حال چه عرب باشد و چه غير عرب و از اين باب، عرب الکن را اعجم ميگويند، که او نيز مانند يک فرد غير عرب خوب نمي تواند عربي سخن گويد. "وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ ٱلَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَـٰذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِين: |
| و سوگند که به یقین می دانیم که آنان می گویند: "جز این نیست که آن را بشری به او می آموزد زبان کسی که به او این نسبت نادرست را می رسانند اعجمی(غیر عربی یا عربی همراه با لکنت و عدم تسلط) است در حالی که این زبان عربی مبینی(واضح و بدون ابهام) است(می گفتند غلامی رومی یا سلمان فارسی که کتابهای آسمانی پیشین را خوانده و از پیروان پیامبر شده بود این سخنان را به او می آموزد که می فرماید چطور ممکن است کسی که خودش به زبان عربی مسلط نیست و آن را با لکنت ادا می کند بتواند چنین سخنانی بگوید که حتی ادیبان و شاعران عرب از گفتن مثل آن عاجزند)") | ||
| ۹۱۰ | أَعْجَمِينَ | غير عربها(جمع اعجمي :کسي که سخن گفتنش غير عربي و غير بليغ است، چه اينکه اصلا عرب نباشد، يا آنکه عرب باشد ولي لکنتي در زبانش باشد -کسي که نمي تواند درست صحبت کند) |
| ۹۱۱ | أَعَدَّ | آماده نمود |
| ۹۱۲ | أَعْدَاء | دشمنان |
| ۹۱۳ | أَعْدَائِکُمْ | دشمنان شما |
| ۹۱۴ | أَعْدِلَ | تا عادلانه رفتار کنم (کلمه عدل به معناي حد وسط در بين افراط و تفريط است) |
| ۹۱۵ | أَعِدُّواْ | آماده کنيد |
| ۹۱۶ | أَعَدُّواْ | آماده کردند |
| ۹۱۷ | أَعْرَابِ | باديه نشينها - بیابانگردان(کلمه اعراب در اصل جمع عرب است، ولي در عبارت "ٱلْأَعْرَابُ أَشَدُّ کُفْراً وَنِفَاقاً " اسم شده براي عربهاي باديه نشين و صحرا گرد. اینکه در سوره مبارکه توبه آیه شریفه ۹۷ می فرماید بیابانگردان و کسانی که از اجتماعات بزرگ بشری دورند، کفر و نفاقشان شدیدتر است از جهت این است که به طور معمول امکانات یادگیری قرآن کریم، برای آنها کمتر است البته استثناء هم دارد که در دو آیه بعد به آن اشاره می کند. امام صادق علیه السلام فرمودند:"بر شما واجب است که به دنبال فهمیدن دین الهی باشید و اعرابی(بیابانگرد) نباشید پس به یقین اینگونه است که کسی که به دنبال فهمیدن دین الهی نباشد پروردگار در روز قیانت به او نظر نمی کند و برای او عملش را پاک نمی گرداند") |
| ۹۱۸ | أَعراف | به قسمتهاي بالاي حجاب و تل هاي شني می گویند و اصلش از عرف به معني يال اسب و تاج خروس و قسمت بالاي هر چيزي است. اين کلمه به هر معنا که استعمال شود، معناي علو و بلندي در آن هست. اهل اعراف مشرف بر جميع مردم از بهشتيان و دوزخيانند، معلوم ميشود که منظور از اعراف قسمتهاي بالاي حجابي است که حائل بين دوزخ و بهشت است، به طوري که اعرافيان در آنجا، هم دوزخيان را ميبينند و هم بهشتيان. امام علی علیه السلام در مورد عبارت"علي الاعراف رجال يعرفون کلا بسيماهم" فرمودند: "اعراف مائيم که یاران خود را به سيمايشان ميشناسيم. اعراف مائيم که کسي پروردگار را جز از راه ما نميتواند بشناسد، اعراف مائيم که در قيامت بين بهشت و دوزخ ميايستيم و کسي داخل بهشت نميشود مگر اينکه ما او را شناخته، او نيز ما را بشناسد و در آتش داخل نميشود مگر کساني که ما را نشناسند و ما آنان را نشناسيم(منظور از شناختن و نشناختن در این روايت محبّت و بغض است) |
| ۹۱۹ | أَعْرَج | لــَنگ |
| ۹۲۰ | أَعْرَضَ | صرف نظر کرد-روگرداند(کلمه عرض در مقابل طول است و در اصل در مورد اجسام به کار ميرفته، سپس در غير اجسام نيز استعمال شده و معناي اعرض اين است که عرض صورت خود را نشان داد کنایه از اینکه روي خود را برگردانيد و بی اعتنایی کرد ) |
| ۹۲۱ | أَعْرِضْ | صرف نظر کن-روگردان - بگذر(کلمه عرض در مقابل طول است و در اصل در مورد اجسام به کار ميرفته، سپس در غير اجسام نيز استعمال شده و معناي اعرض اين است که عرض صورت خود را نشان داد کنایه از اینکه روي خود را برگردانيد و بی اعتنایی کرد ) |
| ۹۲۲ | أَعْرَضْتُمْ | رو گردانديد (کلمه عرض در مقابل طول است و در اصل در مورد اجسام به کار ميرفته، سپس در غير اجسام نيز استعمال شده و معناي اعرض اين است که عرض صورت خود را نشان داد کنایه از اینکه روي خود را برگردانيد و بی اعتنایی کرد ) |
| ۹۲۳ | أَعْرَضُواْ | رو گرداندند (کلمه عرض در مقابل طول است و در اصل در مورد اجسام به کار ميرفته، سپس در غير اجسام نيز استعمال شده و معناي اعرض اين است که عرض صورت خود را نشان داد کنایه از اینکه روي خود را برگردانيد و بی اعتنایی کرد ) |
| ۹۲۴ | أَعْرِضُواْ | رو گردانيد (کلمه عرض در مقابل طول است و در اصل در مورد اجسام به کار ميرفته، سپس در غير اجسام نيز استعمال شده و معناي اعرض اين است که عرض صورت خود را نشان داد کنایه از اینکه روي خود را برگردانيد و بی اعتنایی کرد ) |
| ۹۲۵ | أَعَزّ | عزيزتر- سخت تر- دست نیافتنی تر(در جمله"أَنَاْ أَکْثَرُ مِنکَ مَالًا وَأَعَزُّ نَفَرًا: من از تو بیشترم از جهت مال و دست نیافتی تر هستم از نظر نفرات(کمتر کسی تعداد نفراتی که برایش کار می کنند چه از نظر تعداد فرزندان و چه از نظر تعداد کارگران، از من بیشتر است)": در اصل کلمه عزت به معناي نايابي و امتناع و دست نیافتنی بودن، است، وقتي ميگويند فلان چيز عزيز الوجود است، معنايش اين است که به آساني نميتوان بدان دست يافت و عزيز قوم به معناي کسي است که شکست دادنش و غلبه کردن بر او آسان نباشد، بخلاف ساير افراد قوم، که چنين نيستند، زيرا عزيز قوم در بين قوم خودش مقامي دارد . در نتيجه هر نيروئي که تک تک افراد دارند او داراي همه آنها است، ولي عکس قضيه چنين نيست، يعني تک تک افراد نيروي او را ندارند، اين معناي اصلي کلمه است، ليکن بعدها در مورد هر چيز دشواري نيز استعمالش کردند، مثلا گفتند : عزيز علي کذا يعني فلان حادثه بر من گران است.همچنان که در قرآن آمده : عزيز عليه ما عنتم ولی در مورد هر غلبهاي استعمال شده |
| مثلا گفته اند : چه کسی عزيز است کسي که غلبه کرد، دار و ندار مغلوب را غارت نمود، در قرآن هم در اين معنا استعمال شده، آنجا که فرموده : و عزني في الخطاب.در مقابل اين کلمه، کلمه ذلت است که در اصل لغت به معناي چيزي است که دستيابي بدان آسان است، حال چه دستيابي محقق و چه فرضي، در قرآن کريم آمده : ضربت عليهم الذلة و المسکنة و نيز آمده : و اخفض لهما جناح الذل و نيز فرموده : اذلة علي المؤمنين . و عزت يکي از لوازم ملک است، عزت مطلق هم از لوازم ملک مطلق است، پس غير خدا هر کس سهمي از ملک و عزت داشته باشد خداي تعالي به او ارزاني داشته و مردم و امتي هم که سهمي از عزت داشته باشند باز خدا به ايشان داده، پس عزت واقعی تنها و تنها از آن خدا است و اگر نزد غير خدا ديده شود نیز منشأ آن از خدا است. عزت در اصل به معنی دست نیافتنی بودن است و کسی که عزیز است یعنی دارای ویژگی می باشد که جایگزین برای او کمیاب یا نایاب است یا اینکه کسی قدرت و توانایی این را ندارد که جای او را بگیرد) | ||
| ۹۲۶ | أَعِزَّة | عزيزان- سرسختان- کسانی که به آساني نميتوان به آنها دست يافت و مغلوب نمی شوند و کوتاه نمی آیند (در اصل کلمه عزت به معناي نايابي و امتناع است، وقتي ميگويند فلان چيز عزيز الوجود است، معنايش اين است که به آساني نميتوان بدان دست يافت و عزيز قوم به معناي کسي است که شکست دادنش و غلبه کردن بر او آسان نباشد، بخلاف ساير افراد قوم، که چنين نيستند، زيرا عزيز قوم در بين قوم خودش مقامي دارد . در نتيجه هر نيروئي که تک تک افراد دارند او داراي همه آنها است، ولي عکس قضيه چنين نيست، يعني تک تک افراد نيروي او را ندارند، اين معناي اصلي کلمه است، ليکن بعدها در مورد هر چيز دشواري نيز استعمالش کردند، مثلا گفتند : عزيز علي کذا يعني فلان حادثه بر من گران است.همچنان که در قرآن آمده : عزيز عليه ما عنتم ولی در مورد هر غلبهاي استعمال شده مثلا گفته اند : چه کسی عزيز است کسي که غلبه کرد، دار و ندار مغلوب را غارت نمود، در قرآن هم در اين معنا استعمال شده، آنجا که فرموده : و عزني في الخطاب.در مقابل اين کلمه، کلمه ذلت است که در اصل لغت به معناي چيزي است که دستيابي بدان آسان است، |
| حال چه دستيابي محقق و چه فرضي، در قرآن کريم آمده : ضربت عليهم الذلة و المسکنة و نيز آمده : و اخفض لهما جناح الذل و نيز فرموده : اذلة علي المؤمنين . و عزت يکي از لوازم ملک است، عزت مطلق هم از لوازم ملک مطلق است، پس غير خدا هر کس سهمي از ملک و عزت داشته باشد خداي تعالي به او ارزاني داشته و مردم و امتي هم که سهمي از عزت داشته باشند باز خدا به ايشان داده، پس عزت واقعی تنها و تنها از آن خدا است و اگر نزد غير خدا ديده شود نیز منشأ آن از خدا است. عزت در اصل به معنی دست نیافتنی بودن است و کسی که عزیز است یعنی دارای ویژگی می باشد که جایگزین برای او کمیاب یا نایاب است یا اینکه کسی قدرت و توانایی این را ندارد که جای او را بگیرد) | ||
| ۹۲۷ | أَعْصِرُ | مي فشرام (از ماده عصر است که به معناي روغنکشي و آب گيري بوسيله فشار دادن است، مانند گرفتن آب انگور و خرما جهت شيره و امثال آن و گرفتن روغن زيتون و کنجد جهت خوردن و يا مصرف چراغ و امثال آن و ممکن است مراد از آن، دوشيدن باشد، يعني در آن سالهاي فراواني نعمت، از پستانهاي دامها شير ميدوشند و عبارت "إِنِّي أَرَانِي أَعْصِرُ خَمْراً " یعنی : ""به یقین من خودم را می بینم که برای شراب می فشارم(پی در پی در خواب می بینم که در حال فشردن انگور برای تهیه شراب هستم)") |
| ۹۲۸ | أَعْطَيٰ | عطا کرد |
| ۹۲۹ | أَعْطَيْنَاکَ | به تو عطا کرديم(اینکه در آیه "إِنَّا أَعْطَيْنَاکَ ٱلْکَوْثَرَ" فعل "أَعْطَيْنَاکَ" به صورت صیغه جمع به کار رفته اشاره دارد به اینکه روش و سنت پروردگار متعال این گونه است که اراده و خواست خود را در عالم توسط اسباب و کارگزارانی به انجام می رساند و از سر لطف و شاکر بودنش با وجود اینکه خلقت آن اسباب و کارگزاران و تواناییهایشان را خودش به آنها داده در نتیجه می توانست خود را به تنهایی به عنوان فاعل آن کار معرفی کند یعنی بگوید: "من عطا کردم" می فرماید: "ما عطا کردیم") |
| ۹۳۰ | أَعِظُکَ | به تو پند مي دهم (موعظه و وعظ به معناي تذکر دادن به انجام عملي خير و ترساندن از عواقب ترک آن است، به بياني که دل شنونده را براي پذيرفتن آن تذکر نرم کنند. در عبارت "إِنِّي أَعِظُکَ أَن تَکُونَ مِنَ ٱلْجَاهِلِينَ" چون گاهي بعد از كلمه " أَنْ" فعل برعكس ظاهرش معني مي شود(چنین به استعمالی در جملاتی که از حرف "أن" در آنها استفاده شده، رواج دارد) این گونه معنی می شود که "یقین من تو را موعظه می کنم تا از جاهلان نباشی") |
| ۹۳۱ | أَعِظُکُم | شما را موعظه مي کنم (موعظه و وعظ به معناي تذکر دادن به انجام عملي خير و ترساندن از عواقب ترک آن است، به بياني که دل شنونده را براي پذيرفتن آن تذکر نرم کنند) |
| ۹۳۲ | أَعْظَمُ | عظيمتر |
| ۹۳۳ | أَعْقَابِکُمْ | گذشته هاي شما("اعقاب" جمع "عَقب" به معنای پاشنه است و برگشتن بر روی پاشنه کنایه از عقبگرد کردن و طی مسیر برعکس وضعیت قبل است) |
| ۹۳۴ | أَعْقَابِنَا | گذشته هاي ما("اعقاب" جمع "عَقب" به معنای پاشنه است و برگشتن بر روی پاشنه کنایه از عقبگرد کردن و طی مسیر برعکس وضعیت قبل است) |
| ۹۳۵ | أَعْقَبَهُمْ | در آنها باقي گذاشت |
| ۹۳۶ | أَعْلَامِ | کوهها(در اصل به معنی علامتها و نشانه هاست ولی در دو موردی که در قرآن کریم آمده است به معنی کوهها می باشد از آن جهت که کوه آن قدر بزرگ است که برای هر منطقه از زمین به عنوان نشانه محسوب می شود مثلاً می گویند: "روستای پای آن کوه" که در آن روستا را با کوه نزدیک آن نشانه گذاری کرده اند.آیه "وَلَهُ ٱلْجَوَارِ ٱلْمُنشَئَاتُ فِي ٱلْبَحْرِ کَـٱلْأَعْلَامِ: و تنها براي اوست کشتی هايي که در دريا ايجاد شده و مانند کوههايند"*امروزه با جداسازي قسمتي از دريا و تخليه آب و تبديل آن به کارگاه، کشتيهاي غول پيکر ساخته و دوباره با راه دادن آب به آن قسمت، کشتي را وارد دريا مي کنند(در واقع کشتی در خود دريا ساخته می شود)، از آنجا که انسان و هرچه مي سازد ملک پروردگار است آيه هم به اين کشتيهاي ساخت بشر اشاره دارد هم به کوههاي عظيم يخي که از يخچالهاي طبيعي زمين جدا شده و در دريا شناور مي شوند(بزرگترين کوه يخي مشاهده شده، ۱۶۸ متر بيرون از آب و ۱۵۳۰ متر درون آب(جمعًا حدود ۱۷۰۰ متر) ارتفاع داشته است که کلمه کوه کاملاً برازنده آن مي باشد) |
| و همچنين با توجه به اين حديث از پيامبر که اهل بيت خود را به کشتي نوح تشبيه نمودند و لقب "اعلام الدين" که در دعاي ندبه از امام صادق عليه السلام به آنان داده شده است، اشاره به پيامبران و ائمه اطهار دارد که وجودشان نشانه و علامتي عظيم چون کوه است براي دين خالص و واقعي. * در ترجمه های موجود "منشئات" را صفت "جوار" گرفته اند که صحیح نمی باشد چون اعرابشان متفاوت است و ترجمه صحیح این است که "ٱلْمُنشَئَاتُ فِي ٱلْبَحْرِ: ایجاد شده ها در دریا" را یک جمله وصفی مبتدا خبری برای "جوار" بگیریم پس خصوصیتی که این کشتیها را معرفه و شناخته شده کرده و از سایر کشتیها ممتاز می کند، این است که در خود دریا ساخته شده اند) | ||
| ۹۳۷ | أَعْلَم | داناترين - داناتر (کلمه علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است) |
| ۹۳۸ | أَعْلَمُ | مي دانم (کلمه علم در زبان قرآن کریم به احتمال صد در صد گفته می شود که معادل با یقین است) |
| ۹۳۹ | أَعْلَنتُ | آشکار کردم |
| ۹۴۰ | أَعْلَنتُمْ | آشکار کرديد |
| ۹۴۱ | أَعْلَوْنَ | برترينها |
| ۹۴۲ | أَعْلَيٰ | برترين-برتر(در "قُلْنَا لَا تَخَفْ إِنَّکَ أَنتَ ٱلْأَعْلَىٰ: گفتیم : "نترس به یقین تو همان هستی که برتراست"، معنی برتر می دهد) |
| ۹۴۳ | أَعْمَال | کارها (فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد) |
| ۹۴۴ | أَعْمَالُکُمْ | اعمال شما(فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد) |
| ۹۴۵ | أَعْمَالُنَا | کارهاي ما (فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد) |
| ۹۴۶ | أَعْمَالَهُمْ | کارهايشان (فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد) |
| ۹۴۷ | أَعْمَامِکُمْ | عموهايتان |
| ۹۴۸ | أَعْمَلَ | تا عمل کنم (فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد) |
| ۹۴۹ | أَعْمَلُ | انجام مي دهم (فعل شامل هم کارهای با قصد و هدف و هم کارهای بدون قصد و هدف است در حالی که عمل معنای محدود تری داشته و فقط شامل کارهای همراه با قصد و هدف می باشد) |
| ۹۵۰ | أَعْمَىٰ | کور- کورتر(مانند: "وَمَن کَانَ فِي هَـٰذِهِ أَعْمَىٰ فَهُوَ فِي ٱلْئَاخِرَةِ أَعْمَىٰ وَأَضَلُّ سَبِيلًا: و هر کس در این(دنیا) کور است(چشم دلش حقیقت را نمی بیند) پس در نتیجه او در آخرت کورتر است و گمراه تر است از جهت راه(در پیدا کردن راه بهشت و سعادت از همه ناتوانتر است و در جهنم می ماند. کسی که در این دنیا با این هم نشانه پروردگار متعال باز هم مشغول خودپرستی و بت پرستی بود و و چشم دلش از دیدن نور آسمانها و زمین که همان پروردگار متعال است عاجز بود در آخرت کوریش بیشتر نمود پیدا کرده و به جای طی کردن مسیر بهشت سر از جهنم در می آورد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: هر کس قرآن را بخواند و به آن عمل نکرده و نکند پروردگار عزّوجل روز قیامت او را کور محشور می کند آنگاه می گوید: "ای پروردگار من برای چه مرا کور محشور کردی در حالی که به خوبی بینا بودم(چرا در خلقت دوباره وضعیت بینایی ام مثل گذشته نیست؟)؟" (پروردگار)می گوید: "این گونه است که آیات ما نزد تو آمد پس بی درنگ فراموششان کردی و اینچنین امروز فراموش شدی"، آنگاه به او امر می شود: "به سمت جهنم") کور کرد (در جمله "فَأَصَمَّهُمْ وَأَعْمَيٰ أَبْصَارَهُمْ: پس آنان را کر کرد و چشمهایشان را کور نمود") |
| ۹۵۱ | أَعْنَابٍ | انگورها(جمع عنبه که هم به درخت انگور گفته می شود و هم به میوه ی آن) |
| ۹۵۲ | أَعْنَاقِ | گردنها(در عبارت "فَـٱضْرِبُواْ فَوْقَ ٱلْأَعْنَاقِ وَٱضْرِبُواْ مِنْهُمْ کُلَّ بَنَانٍ"، "فَوْقَ ٱلْأَعْنَاقِ" استعاره است برای رؤسا و رهبران کفارهمانطور که در آیه شریفه ۱۲ از سوره مبارکه توبه آمده است که "فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ ٱلْکُفْرِ: پس پیشوایان و امامان کفر را بکشید" و کلمه "بنان: انگشتان" استعاره است برای پیروانِ رؤسا و رهبران کفار و منظور از آیه این است که ابتدا در جنگ هدفتان نابودی رؤسا و رهبران کفار باشد و بعد نابودی پیروان به دو دلیل یکی اینکه بسیاری از پیروان پس از نابودی رؤسا دست از ادامه راه آنان بر می دارند و بدین ترتیب اگر هم به اجبار جنگی پیش آمد، به سرعت خاتمه یافته و انسانهای کمتری کشته می شوند دیگر اینکه اگر هم پیروان راه پیشوایان کافر خود را ادامه دهند به دلیل اینکه رهبری خود را از دست داده اند دچار بی نظمی و به هم ریختگی شده و راحت تر شکست می خورند) |
| ۹۵۳ | أَعْنَاقِهِمْ | گردنهايشان |
| ۹۵۴ | أَعْنَتَکُمْ | شما را به رنج وزحمت انداخت |
| ۹۵۵ | أَعِندَهُ | آيا نزد او |
| ۹۵۶ | أَعُوذُ | پناه مي برم |
| ۹۵۷ | أَعِيبَهَا | معيوبش کنم |
| ۹۵۸ | أَعْيُنٌ | چشمها |
| ۹۵۹ | أَعْيُنِکُمْ | چشمهاي شما |
| ۹۶۰ | أَعْيُنِنَا | چشمهاي ما |
| ۹۶۱ | أَعِينُونِي | مرا ياري دهيد |
| ۹۶۲ | أَعْيُنَهُمْ | چشمهايشان |
| ۹۶۳ | أَعْيُنُهُنَّ | چشمهاي آن زنان |
| ۹۶۴ | أَغْرَقْنَا | غرق کرديم(کاوشگری به نام ران ویات "Ron Wyatt " بقایایی از لشکر فرعون را در کف خلیج عقبه در شمال دریای سرخ در جایی که عرض دریا به ۱۴ کیلومتر می رسد، پیدا نموده است که نشان می دهد دریایی که شکافته شد و بنی اسرائیل از آن عبور کردند، همان دریای سرخ است از آنجا که این کاوشگر در ترکیه امروزی، در دامنه کوهی به نام جودی داگی(Cudi Dayi)، بقایای کشتی حضرت نوح علی نبینا و علیه السلام را هم یافت و این اکتشاف دلیلی بر حقانیت قرآن کریم بود چون قرآن کریم نیز محل قرار گرفتن کشتی نوح را کوه جودی معرفی کرده است: "وَٱسْتَوَتْ عَلَى ٱلْجُودِيِّ : و (کشتی نوح) بر جودی قرار گرفت"(سوره مبارکه هود آیه شریفه ۴۴)، مجامع بین المللی فقط به این دلیل که تخصص اصلی "ران ویات" باستانشناسی نبوده (حرفه اصلی او پرستار بیهوشی بود)، کشفیات او را معتبر نمی دانند مثل اینکه بگویند چون حافظ دکترای ادبیات ندارد پس شعرش معتبر نیست) |
| ۹۶۵ | أَغْرَقْنَاهُ | غرقش کرديم |
| ۹۶۶ | أَغْرَقْنَاهُمْ | غرقشان کرديم |
| ۹۶۷ | أَغْرَيْنَا | ملازم کردیم - چسباندیم (وقتي گفته ميشود : "غري بکذا" معنايش اين است که به فلان چيز چسبيد و ملازم آن شد و اصل اين کلمه از غراء است ، که به معناي سريش و سريشم و امثال آن است و چون گفته شود : "اغريت فلانا بکذا" یعنی من او را به فلان چيز چسباندم و عبارت "فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ ٱلْعَدَاوَةَ وَٱلْبَغْضَاءَ إِلَىٰ يَوْمِ ٱلْقِيَامَةِ " یعنی دشمنی و کینه را تا قیامت ملازم آنان کردیم گویی به آنان چسبیده و از آنان جداشدنی نیست) |
| ۹۶۸ | أَغْشَيْنَاهُمْ | آنان را پوشانديم |
| ۹۶۹ | أَغْطَشَ | تاریک کرد(اصلش از "أَغْطَش" به معنی کسی که بینایی اش ضعیف است می باشد) |
| ۹۷۰ | أَغْفَلْنَا | غافل کرديم |
| ۹۷۱ | أَغْلَالَ | غل ها(کلمه اغلال جمع غُل است و"غُل" قيد و طوقي است که با آن دست و پاي مجرم را به گردنش ميبندند تا خواري و ذلت او را بنمايانند . اصل این کلمه به به معناي داخل شدن است). عبارت"أُوْلَـٰئِکَ ٱلْأَغْلَالُ فِي أَعْنَاقِهِمْ" کنایه ایست از این که آنها چنان گرفتار و شیفته لذات زودگذر دنیوی شده اند که گویی دنیا و خواهشهای نفسانی آنها را غل و زنجیر کرده اند و مانع رسیدنشان به سعادت ماندگار آخرت شده اند) |
| ۹۷۲ | أَغْلِبَنَّ | حتماً غلبه می کنم - حتماً پیروز می شوم |
| ۹۷۳ | أَغْنَاهُمُ | بي نيازشان کرد (در اصل "أَغْنَاهُمْ" بوده که حرف میم به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است) |
| ۹۷۴ | أَغْنَيٰ | بي نياز کرد |
| ۹۷۵ | أَغْنِيَاءَ | توانگران و ثروتمندان |
| ۹۷۶ | أَغْوَيْتَنِي | گمراهم کردي - از رسیدن به هدف و مقصود مرا باز داشتی(غوايت مخالف رشد و رشد رسيدن به هدف ومقصود است) |
| ۹۷۷ | أَغْوَيْنَا | گمراه کرديم - از رسیدن به هدف و مقصود باز داشتم(غوايت مخالف رشد و رشد رسيدن به هدف ومقصود است) |
| ۹۷۸ | أَغْوَيْنَاکُمْ | شما را گمراه کرديم - از رسیدن به هدف و مقصود شما را باز داشتیم(غوايت مخالف رشد و رشد رسيدن به هدف ومقصود است) |
| ۹۷۹ | أَغْوَيْنَاهُمْ | گمراهشان کرديم - از رسیدن به هدف و مقصود آنان را باز داشتیم(غوايت مخالف رشد و رشد رسيدن به هدف ومقصود است) |
| ۹۸۰ | أَغَيْرَ | آيا غير از |
| ۹۸۱ | أَفَـٱتَّخَذْتُم | آيا پس گرفتيد |
| ۹۸۲ | أَفْئِدَةُ | دلها-قلبها(جمع فؤاد به معني قلب و فهم است . در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟) |
| ۹۸۳ | أَفْئِدَتُهُم | دلهايشان (افئدة جمع فؤاد به معني قلب است . در قرآن کریم قلب به عنوان مرکز ادراک انسان شناخته می شود و همین موضوع باعث شده برخی به خیال خود از آن به عنوان ایرادی در قرآن نام برند ولی به تازگی دانشمندان حدود ۴۰ هزار سلول تخصصی از یک شبکه عصبی به نام مغز کوچک را در قلب کشف کرده اند که پی شاخه های حسی ایجاد می کنند و با استفاده از آنها قلب می تواند به صورت مستقل از مغز فکر و احساس داشته باشد و حتی به خاطر بسپارد و به تصمیم گیریهای مغز جهت دهد. در هر انسانی یک میدان الکترو مغناطیسی به مرکزیت قلب او وجود دارد و ادراکات انسان از قلب سرچشمه گرفته وسپس قلب پیامها را به مغز با همان میدان الکترومغناطیسی با سرعت نور ارسال می نماید و آنگاه مغز پیام دریافت شده از قلب را از طریق شبکه عصبی و خون به شکل پیامهای الکتریکی و شیمیایی(هورمونها) در بدن توزیع می کند. ۱۴۰۰ سال پیش در قرآن کریم به این واقعیت که قلب مرکز ادراک انسان است، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسیده، آیا قرآن چیزی جز کلام پروردگار است؟ |
| در جمله ی "افئدتهم هواء : دلهايشان خالي است"، در فارسی هم نظیرش به کار می رود مثلاً وقتی می گوییم: "فلانی توی دلش خالی شد" کنایه از این است که از ترس، قلبش شکافته شد و هرچه در آن بود بیرون ریخت) | ||
| ۹۸۴ | أَفَاءَ | غنيمت داد - رجوع داد (مصدر افائه که فعل ماضي أفاء مشتق از آن است، به معناي ارجاع است، چون خود آن مصدر از مصدر ثلاثي مجرد فيء گرفته شده، که به معناي رجوع است، در تهذيب به سند خود از حلبي از امام صادق (عليهالسلام) روايت آورده که فرمود : فيء در آيه شريفه ما افاء الله علي رسوله منهم فما اوجفتم عليه عبارت است از آن اموالي که بدون جنگ و خونريزي از دشمن گرفته شده باشد) |
| ۹۸۵ | أَفَاضَ | کوچ کرد (از کلمه فيض به معني لبريز شدن بر اثر پري است، وقتي گفته ميشود فاض الاناء بما فيه معنايش اين است که ظرف از آنچه که در آن است لبريز شد) |
| ۹۸۶ | أَفَاقَ | بيدار شد - به هوش آمد |
| ۹۸۷ | أَفَّاکٍ | بسيار دروغ پرداز- بسيار دروغ گوی تهمت زننده(افک: هرچه ازصورت صحيحش منحرف شده مثل بهتان و دروغ) |
| ۹۸۸ | أَفَأَصْفَاکُمْ | آيا پس شما را برگزيده |
| ۹۸۹ | أَفَأَمِنَ | آيا پس ايمن شده |
| ۹۹۰ | أَفَأَمِنتُمْ | آيا پس ايمن شده ايد |
| ۹۹۱ | أَفَـأَمِنُواْ | آيا پس ايمن شده اند |
| ۹۹۲ | أَفَأُنَبِّئُکُم | آيا پس خبرتان دهم |
| ۹۹۳ | أَفَأَنتَ | آيا پس تو |
| ۹۹۴ | أَفَأَنتُمْ | آيا پس شما |
| ۹۹۵ | أَفَإِن | آيا پس اگر |
| ۹۹۶ | أَفَبِـٱلْبَاطِلِ | آيا پس به باطل |
| ۹۹۷ | أَفَبِعَذَابِنَا | آيا پس به عذاب ما |
| ۹۹۸ | أَفَبِنِعْمَةِ | آيا پس به نعمت (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار ميروند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد) |
| ۹۹۹ | أَفَبِهَذَا | آيا پس به اين |
| ۱۰۰۰ | أَفَتُؤْمِنُونَ | آيا ايمان مي آوريد (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي ميگويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه اش عمل است".) |
| ۱۰۰۱ | أَفَتَأْتُونَ | آيا رومي کنيد |
| ۱۰۰۲ | أَفَتَتَّخِذُونَهُ | آيا اورا مي گيريد |
| ۱۰۰۳ | أَفْتَرَيٰ | آيا دروغ بسته(افتراء:نسبتي به دروغ دادن -کاري را به غير کننده اش نسبت دادن، از ریشه "ف ری" به معنی قطع و شکافتن است هم در جهت اصلاح مثل کار خیاط(معمولاً ثلاثی مجرد آن معنی اصلاح می دهد) و هم در جهت فساد مانند کسی که قصد تخریب چیزی را دارد. در کلمه "افتراء" به این دلیل از این ریشه معنی "نسبت دروغ دادن" برداشت می شود که شخص افتراء زننده واقعیت و حقیقت را قطعه قطعه می کند تا آن را وارونه جلوه دهد و از این طریق سخن دروغ خود را باورپذیر کند یا اینکه جامه ای از دروغ بریده و برتن حقیقت می کند تا آن را بپوشاند. کلمه "فَريَّآ: نوظهور و عظیم" نیز ازهمین ریشه است گویی آن واقعه عجیب، جریان معمولی و مشهور موضوعی را شکافته و بیرون زده است و برای همین بسیار به چشم می آید) |
| ۱۰۰۴ | أَفَتَطْمَعُونَ | آيا طمع داريد |
| ۱۰۰۵ | أَفَتَعْبُدُونَ | آيا مي پرستيد (عبادت و پرستش يعنی اينکه رفتار انسان طوری باشد که نشان دهد مالکش کسی است که قصد عبادتش را دارد. به عبارت ساده تر عبادت يعني رفتاري که عبد و بنده بودن را نشان دهد و هر کس که بنده ی ديگری است، خلاف فرمان او عمل نمی کند. بنا به روایات(از جمله پاسخ امام صادق علیه السلام به پرسش "عنوان بصری") و آیات قرآن کریم، بنده پروردگار سه نشانه دارد ۱- خودش را مالک چیزی نمی داند(چون هر چه دارد را پروردگار به او داده) برای همین بخشش و انفاق برایش آسان است ۲- به هر چه پروردگار برایش پسندیده راضی است چون یقین دارد خیرش در آن است پس تدبیر کارش را به او سپرده بنابراین تحمل مصائب دنیا برایش آسان شده است ۳- پرداختن به آنچه پروردگار به او امر کرده و پرهیز از آنچه نهی نموده، آن قدرمشغولش نموده که به کارهای بیهوده از قبیل فخر فروشی به دیگران و مجادله با آنان نمی پردازد) |
| ۱۰۰۶ | أَفَتُمَارُونَهُ | آیا با او سرسختانه مجادله و ستيزه ميکنيد (از مرية که معنايش به پستان ماده شتر جهت دوشيدن شير دست کشيدن است و جدال را از اين روممارات خواندهاند که شخص مجادله کننده با کلام خود ميخواهد همه حرفهاي طرف خود را از او بدوشد و رد کند) |
| ۱۰۰۷ | أَفْتِنَا | به ما فتوا(نظر) بده (کلمه فتوا به معناي پاسخ دادن به حکمي است که تشخيص دليل آن براي ديگران مشکل باشد و چون گفته ميشود : من از فلاني استفتاء کردم و او به من چنين افتاء کرد معنايش اين است که من از او حکم شرع را پرسيدم و او حکم را برايم بيان کرد . و آنچه از موارد استعمال اين ماده لغوي فهميده ميشود اين است که معناي اين کلمه جواب دادن به امور مشکل است، البته نه هرجوابي بلکه جوابي که از خود شخص باشد و شخص آن جواب را با قابليتهاي خود بدست آورده باشد و به همين جهت است که مساله گو(بازگو کننده نظرات دیگران) را صاحب فتوا نميخوانيم) |
| ۱۰۰۸ | أَفْتُونِي | به من فتوا(نظر) بدهيد (کلمه فتوا به معناي پاسخ دادن به حکمي است که تشخيص دليل آن براي ديگران مشکل باشد و چون گفته ميشود : من از فلاني استفتاء کردم و او به من چنين افتاء کرد معنايش اين است که من از او حکم شرع را پرسيدم و او حکم را برايم بيان کرد . و آنچه از موارد استعمال اين ماده لغوي فهميده ميشود اين است که معناي اين کلمه جواب دادن به امور مشکل است، البته نه هرجوابي بلکه جوابي که از خود شخص باشد و شخص آن جواب را با قابليتهاي خود بدست آورده باشد و به همين جهت است که مساله گو(بازگو کننده نظرات دیگران) را صاحب فتوا نميخوانيم) |
| ۱۰۰۹ | أَفَتُهْلِکُنَا | آيا پس ما را هلاک مي کني |
| ۱۰۱۰ | أَفَحَسِبَ | آيا پس پنداشت |
| ۱۰۱۱ | أَفَحَسِبْتُمْ | آيا پس پنداشتید |
| ۱۰۱۲ | أَفَحُکْمَ | آيا پس حکم (حُکم به معنی فرمان محکم ونافذ واستوار، بريدن نزاع به وسيله قضا،علم به معارف حقه الهيه و کشف حقايقي که در پرده غيب است و از نظر عادي پنهان است ميباشد درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ٱلْحُکْمَ صَبِيّاً "و"رَبِّ هَبْ لِي حُکْماً ") |
| ۱۰۱۳ | أَفَرَأَيْتَ | آيا پس ديدي(آیا پس دانستي- آیا پس خبردار شدی) |
| ۱۰۱۴ | أَفَرَأَيْتُم | آيا پس ديديد(آیا پس دانستيد- آیا پس خبردار شدید. "قَالَ أَفَرَأَيْتُم مَّا کُنتُمْ تَعْبُدُونَ(شعراء۷۵): (حضرت ابراهیم علیه السلام به بت پرستان)گفت: " آیا پس در نتیجه(نتیجه سخنان قبلی حضرت به آنها که آنان را متوجه ناتوانی و بی خاصیتی بتهایشان نموده بود) دیدید(آیا پس با خبر شدید از) آنچه می پرستیدید") |
| ۱۰۱۵ | أَفْرِغْ | بريز-ظرف وجود مارا لبريز کن(در اصل به معنی "فلز آب شده اي را در قالب بريز" و هم ریشه با "مفرغ" است در عبارت " رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْراً" وجود ما به ظرف و قالبی تشبیه شده که از پروردگارمان می خواهیم آن را لبریز از صبر کند) |
| ۱۰۱۶ | أَفَسِحْرٌ | آيا پس سحر(است) |
| ۱۰۱۷ | أَفْسَدُوهَا | تباهش کنند - فاسدش کنند |
| ۱۰۱۸ | أَفْصَحُ | فصيحتر- شیواتر("وَأَخِي هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسَانًا فَأَرْسِلْهُ مَعِيَ رِدْءًا يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخَافُ أَن يُکَذِّبُونِ(قصص۳۴): و برادرم هارون او از جهت زبانی از من فصیحتر و شیواتر است(فصح به معنای پاک شدن هر چیز از آلودگی های مخصوص آن است و در اصل در مورد شیر پاک و خالص استفاده شده و سپس در مورد کلام و سخن به کار رفته است و به سخنی فصیح می گویند که حروفش به روشنی و درستی شنیده گردد و به صورتی روان و خارج از ابهام معنا را به مخاطب منتقل کند) حال که این گونه است او را به عنوان يار و پشتيبانی همراه من بفرست تا تصدیقم کند زیرا به یقین من می ترسم که تکذیبم کنند(از اشتراک روایات بر می آید که موسی علیه السلام در خردسالی چیزی داغ را به دهان برده و زبانش سوخته بود البته این ماجرا خیرش این بود که شک فرعون که مبادا این همان کودکی باشد که سلطنتش را نابود می کند، این گونه برطرف |
| شد و باور کرد که او کودکی معمولی است وگرنه او را می کشت. همین سوختگی باعث می شد که برخی از حروف را درست تلفظ نکند و این موضوع به هنگام هیجان و غضب، تشدید می گردید و بهانه ای می شد تا تکذیب کنندگان به جای گوش دادن به سخنش، به مسخره کردن بپردازند و به همین بهانه از پروردگار خواست تا هارون برادرش را هم به رسالت مأمور کند تا در این مواقع به جای او سخن بگوید البته چون در برادرش چنین لیاقتی می دید، برایش چنین درخواستی نمود . پس سفارش کسی را نمودن در صورت صحیح است که لیاقت انجام کار یا مسئولیتی را در او ببینند)") | ||
| ۱۰۱۹ | أَفَضْتُم | کوچ کرديد - سرازیر شدید(از کلمه فيض به معني لبريز شدن بر اثر پري است، وقتي گفته ميشود فاض الاناء بما فيه معنايش اين است که ظرف از آنچه که در آن است لبريز شد. "وَلَوْلَا فَضْلُ ٱللَّهِ عَلَيْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِي ٱلدُّنْيَا وَٱلْئَاخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِي مَا أَفَضْتُمْ فِيهِ عَذَابٌ عَظِيمٌ: و اگر فضل الهی(فضل بخششی است كه به دلیل استحقاق فرد مورد بخشش قرار گرفته، صورت نمی گیرد بلكه از زیادی كَرَم شخص بخشنده است) و رحمتش(رحمت، کمک و امدادی است که صاحب کمالی با دیدن نقص در دیگری به او در جهت رفع نقصش می کند) بر شما نبود سوگند که در مورد آنچه در آن سرازیر شدید(فعل "أَفَضْتُمْ" اصلش از کلمه فيض به معني لبريز شدن بر اثر پری است و با استفاده از این کلمه نشان میدهد اکثریت با باور کردن یا بازگو نمودن آن تهمت به یکباره به گناه آن آلوده شدند شبیه وقتی که ظرفی لبریز می شود و دیگر چیزی در آن استقرار نیافته و همه بیرون می ریزد) عذابی همواره و بسیار بزرگ و عظیم به شما می رسید(امّا فضل و رحمت الهی مانع از این شد که آن عذاب عظیمی که مستحقش بودید شاملتان شود)") |
| ۱۰۲۰ | أَفْضَيٰ | رسيد -(به ديگري) تماس گرفت- چسبید(از مصدر افضاء ، به معناي اتصال به طور چسبيدن است و اصل آن يعني ثلاثي مجردش فضا است که به معناي وسعت است. در عبارت"وَقَدْ أَفْضَىٰ بَعْضُکُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ" به زندگی مشترک زن و شوهر اشاره می کند که به حدی به یکدیگر مرتبط و متصل هستند که گویی یک نفر می باشند) |
| ۱۰۲۱ | أَفَطَالَ عَلَيْکُمُ | آيا پس به نظرتان طولاني آمد |
| ۱۰۲۲ | أَفَعَصَيْتَ | آيا پس سرپيچي کردي - آیا پس عصیان نمودی (عصيان، در لغت به معناي تحت تاثير قرار نگرفتن و يا به سختي تحت تاثير قرار گرفتن است، مثلا وقتي گفته ميشود کسرته فعصي معنايش اين است که من آن چيزرا شکستم، ولي نشکست، يعني از عمل من متاثر نشد، پس عصيان به معناي متاثر نشدن است و عصيان امر و نهي هم به همين معنا است و اين هم در مخالفت دستورات واجب صادق است و هم در مورد به کار نبستن راهنماييهاي خير خواهانه) |
| ۱۰۲۳ | أَفَعَيِينَا | آيا پس خسته شديم از مصدر عي به معناي ناتواني و کسالتي است که بعد از انجام کاري و يا سخنراني عارض ميشود . وقتي ميگوييم : أعياني کذا و يا عييت بکذا معناي اولي اين است که فلان کار مرا خسته کرد و دومي اين است که من از فلان کار خسته شدم) |
| ۱۰۲۴ | أَفَغَيْرَ | آيا پس غيراز |
| ۱۰۲۵ | أَفَکُلَّمَا | آيا پس هر گاه |
| ۱۰۲۶ | أَفَلَ | غروب کرد |
| ۱۰۲۷ | أَفَلَتْ | غروب کرد |
| ۱۰۲۸ | أَفْلَحَ | رستگار کرد(موانع کمال را از سر راه خودش و دیگران بر داشت تا از هر بدبختی و شقاوتی رها گردند اصل در معنای کلمه فلاح، شکافتن است. یکی از خواص باب افعال متعدی کردن(مفعول دار) است بنابراین ترجمه این فعل به صورت رستگار شد، صحیح نمی باشد جدای از اینکه این فعل مجهول نیست) |
| ۱۰۲۹ | أَفَمَا نَحْنُ | آيا پس نيستيم |
| ۱۰۳۰ | أَفَمَن | آيا پس آن کس که |
| ۱۰۳۱ | أَفْنَانٍ | شاخه های تر و نرم - انواع (در عبارت"ذَوَاتَا أَفْنَانٍ"در خصوص کلمه افنان دو احتمال هست يکي اينکه جمع فن باشد که معناي نوع را ميدهد و معناي جمله اين است که : آن دو بهشت داراي انواعي از ميوهها و ساير لذاتند . و يکي ديگر اينکه جمع فنن يعني شاخه تر و نرم باشد ، که در اين صورت معناي جمله اين ميشود که : آن دو بهشت داراي درختاني نرم هستند) |
| ۱۰۳۲ | أَفَنَجْعَلُ | آيا پس قرار دهيم (جعل به معناي گرداندن، قرار دادن و خلق کردن است) |
| ۱۰۳۳ | أَفَنَضْرِبُ | آيا بزنيم |
| ۱۰۳۴ | أَفْوَاجاً | فوج ها-فوج فوج (فوج : جماعتي که به سرعت از جايي عبور کنند) |
| ۱۰۳۵ | أَفْوَاهِکُم | دهانهايتان |
| ۱۰۳۶ | أَفْوَاهِهِمْ | دهانهايشان(در جمله "يقولون بافواههم ما ليس في قلوبهم " آوردن کلمه "افواه: دهانها" با اينکه انسان هميشه با دهان سخن ميگويد و ظاهراً احتياجي به آوردن اين کلمه نبود، براي اين است که تاکيد کند که سخني که گفتند از زبانشان تجاوز نکرد و ناشی از یک اعتقاد قلبی نبود) |
| ۱۰۳۷ | أَفُوزَ | تا کامیاب مي شدم - تا پیروز می شدم وبه هدفم می رسیدم (فوز به معناي ظفر يافتن و رسيدن به هدف) |
| ۱۰۳۸ | أَفَهُمْ | آيا ايشان |
| ۱۰۳۹ | أَفِي | آيا در |
| ۱۰۴۰ | أَفِيضُواْ | کوچ کنيد (از کلمه فيض به معني لبريز شدن بر اثر پري است، وقتي گفته ميشود فاض الاناء بما فيه معنايش اين است که ظرف از آنچه که در آن است لبريز شد) |
| ۱۰۴۱ | أَفِيضُواْ عَلَيْنَا | برما بريزيد (از کلمه فيض به معني لبريز شدن بر اثر پري است، وقتي گفته ميشود فاض الاناء بما فيه معنايش اين است که ظرف از آنچه که در آن است لبريز شد) |
| ۱۰۴۲ | أَقَامَ | برپا داشت (هر جا کلمه قيام ذکر شود معناي معروف برخاستن به ذهن خطور ميکند که آن نيز به دو معنا است، يکي ايستادن و يکي قبول تصدي يک عمل) |
| ۱۰۴۳ | أَقَامُواْ | برپا داشتند (هر جا کلمه قيام ذکر شود معناي معروف برخاستن به ذهن خطور ميکند که آن نيز به دو معنا است، يکي ايستادن و يکي قبول تصدي يک عمل) |
| ۱۰۴۴ | أَقَامَهُ | آن را به پا داشت - سرِپایش کردند(هر جا کلمه قيام ذکر شود معناي معروف برخاستن به ذهن خطور ميکند که آن نيز به دو معنا است، يکي ايستادن و يکي قبول تصدي يک عمل) |
| ۱۰۴۵ | أَقَاوِيلِ | گفته ها |
| ۱۰۴۶ | أَقْبَرَهُ | داخل قبرش کرد |
| ۱۰۴۷ | أَقْبِلْ | جلو بيا |
| ۱۰۴۸ | أَقْبَلَ | نزديک آمد |
| ۱۰۴۹ | أَقْبَلَتِ | نزديک آمد ( دراصل "أَقْبَلَتْ "بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف " ت " حرکت گرفته است) |
| ۱۰۵۰ | أَقْبَلْنَا | آمديم |
| ۱۰۵۱ | أَقْبَلُواْ إِلَيْهِ | به سوي اوآمدند |
| ۱۰۵۲ | أَقْبَلُواْ عَلَيْهِم | رو به آنان کردند |
| ۱۰۵۳ | أَقْتُلْ | تا بکشم |
| ۱۰۵۴ | أَقَتَلْتَ | آيا کشتي |
| ۱۰۵۵ | أَقْتُلَکَ | که تو را بکشم |
| ۱۰۵۶ | أَقْتُلَنَّکَ | حتماً تو را مي کشم |
| ۱۰۵۷ | أَقْدَامَ | قدمها |
| ۱۰۵۸ | أَقْدَامَکُمْ | قدمهايتان-پاهايتان |
| ۱۰۵۹ | أَقْدَامِنَا | قدمهايمان-پاهايمان |
| ۱۰۶۰ | أَقْدَمُونَ | قديمي ترها |
| ۱۰۶۱ | أَقْرَبُ | نزديکتر-نزديکترين |
| ۱۰۶۲ | أَقْرَبُونَ | نزديکتر ها- خويشاوندان |
| ۱۰۶۳ | أَقْرَبَهُمْ | نزديکترينشان |
| ۱۰۶۴ | أَقْرَبِينَ | نزديکتر ها- خويشاوندان |
| ۱۰۶۵ | أَقْرَرْتُمْ | اقرار کرديد |
| ۱۰۶۶ | أَقْرَرْنَا | اقرار کرديم |
| ۱۰۶۷ | أَقْرَضْتُمُ | قرض داديد |
| ۱۰۶۸ | أَقْرَضُواْ | قرض دادند |
| ۱۰۶۹ | أَقْرِضُواْ | قرض بدهيد |
| ۱۰۷۰ | أَقَرِيبٌ | آيا نزديک است |
| ۱۰۷۱ | أَقْسَطُ | عادلانه تر (اِقساط به معناي آن است که به هر کس، آن حقي را که مستحق است و آن سهمي را که دارد بدهند) |
| ۱۰۷۲ | أَقْسِطُواْ | به عدالت رفتار کنید - عدالت را گسترش دهید(اِقساط به معناي آن است که به هر کس، آن حقي را که مستحق است و آن سهمي را که دارد بدهند) |
| ۱۰۷۳ | أَقْسَمْتُم | قسم خورديد |
| ۱۰۷۴ | أَقْسَمُواْ | قسم خوردند |
| ۱۰۷۵ | أَقْصَي | دورتر-آخرين نقطه |
| ۱۰۷۶ | أَقْطَارِ | کرانه ها-قطرها |
| ۱۰۷۷ | أَقْطَارِهَا | کرانه هايش-هرطرفش |
| ۱۰۷۸ | أَقْعُدَنَّ | حتماً مي نشينم |
| ۱۰۷۹ | أَقْفَالُهَا | قفلهايش |
| ۱۰۸۰ | أَقَلَّ | کمتر |
| ۱۰۸۱ | أَقْلَامٌ | قلمها |
| ۱۰۸۲ | أَقْلَامَهُمْ | قلمهايشان - تيرهاي چوبيشان که مخصوص قرعه کشي بود (منظور از قَلَم که جمع آن اقلام است در عبارت "إِذْ يُلْقُونَ أَقْلَامَهُمْ أَيُّهُمْ يَکْفُلُ مَرْيَمَ" چوبه تيري است که به وسيله آن قرعه مياندازند و آن را "سهم : تير" نيز مينامند) |
| ۱۰۸۳ | أَقَلَّتْ | بردارد |
| ۱۰۸۴ | أَقْلِعِي | ریشه کن کن- دست نگهدار - بایست (قلع به معنی کندن چيزي است که سخت به چيز ديگر چسبيده و یا به معنی راه رفتنی مستحکم است شاید از این جهت که هر قدمی که در این حالت از روی زمین برداشته می شود همراه با آهستگی است گویی پای انسان به زمین محکم چسبیده و با اعمال نیرویی زیاد از زمین کنده می شود. در عبارت "يَا سَمَاءُ أَقْلِعِي " با استفاده از این کلمه این مفهوم را می رساند که ریزش آب از آسمان به هنگام طوفان نوح شباهت به باران نداشته بلکه بیشتر به یک سیل شبیه بوده که پروردگار به آسمان فرمان می دهد که جاری شدن این سیل را به یکباره ریشه کن کند نه به تدریج. شاهد این مدعا آیه شریفه یازده از سوره مبارکه قمر می باشد: "فَفَتَحْنَا أَبْوَابَ ٱلسَّمَاءِ بِمَاءٍ مُّنْهَمِرٍ: پس درهای آسمان را با آبی بسيار فراوان و ريزان گشودیم" فتح و گشودن درهای آسمان به آبي منهمر و روان، کنايه اي است تمثيلي از شدت ريختن و جريان پیوسته آب، گويي باران در پشت آسمان انبار شده و نمي توانسته پايين بريزد همين که درهای آسمان باز شده به شدت هر چه تمامتر فرو ريخته است) |
| ۱۰۸۵ | أَقِمِ | برپادار(در اصل ميم ساکن بوده که چون در کنار ساکن يا تشديد کلمه بعد قرار گرفته به آن کسره داده اند. "وَأَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ لِذِکْرِي: و نماز را به پا دار(هم نماز خود را به بهترین شکل بخوان و هم زمینه را برای نماز خواندن دیگران فراهم کن) برای یاد من(فایده اصلی نماز یاد کردن از پروردگار متعال است که باعث رشد و کمال انسان می گردد و هر نماز باعث تازگی و تزریق مجدد یاد پروردگار در زندگی روزمره می شود تا جایی که این یاد کردن دائمی شود مثل هر تپش قلب که باعث جریان دائمی خون در رگها می شود واقعیت نماز این است که با کسی سخن می گوییم که دیده نمی شود و سوای معنای بلند نماز، صِرف این سخن گفتن به ما تلقین می کند که همواره در محضر پروردگار با همگان همیشه و بی اندازه مهربانی هستیم که ما را می بیند، صدایمان را می شنود و حتی اگر سخن نگوییم از خواسته درونیمان خبر دارد و حتی خیری که از آن بی خبریم را هم به سوی ما نازل می فرماید)") |
| ۱۰۸۶ | أَقِمْ | برپادار- نگه دار |
| ۱۰۸۷ | أَقَمْتَ | برپا داشتي |
| ۱۰۸۸ | أَقَمْتُم | به پاداشتيد |
| ۱۰۸۹ | أَقِمْنَ | آن زنان بر پا داشتند |
| ۱۰۹۰ | أَقْنَيٰ | سرمايه قابل ذخيره بخشيد(قنيه به معناي اموال ماندني از قبيل خانه و باغ و حيوان) |
| ۱۰۹۱ | أَقْوَاتَهَا | طعامها وخوراکيها - روزیهایش |
| ۱۰۹۲ | أَقُولَ | که بگويم |
| ۱۰۹۳ | أَقُولُ | مي گويم |
| ۱۰۹۴ | أَقْوَمُ | راست تر-استوارتر-پایدارتر(در عبارت "ٱلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ"، مانند عبارت "ٱلَّتِي هِيَ أَحْسَنُ" کلمه "طریقة: طریقت، روش و آیین"( وَأَلَّوِ ٱسْتَقَامُواْ عَلَى ٱلطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُم مَّاءً غَدَقًا(سوره مبارکه جن آیه شریفه ۱۶): و اینکه اگر بر آن طریقت استقامت کنند سوگند که آبی بسیار به آنان می نوشانیم) به قرینه معنایی حذف گردیده است این ترکیبات جمعًا هشت بار در قرآن کریم تکرار شده است) |
| ۱۰۹۵ | أَقِيمُواْ | به پاداريد - بزرگ بدارید و توجه و احترام کنید(امر به برپاداشتن نماز در عبارت "اقیموا الصلوة" یعنی هم نماز خود را به بهترین شکل بخوانی و هم زمینه را برای نماز خواندن دیگران فراهم کنی. در مورد عبارت" "وَأَقِيمُواْ وُجُوهَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ : و وجوه خود را در هر مسجد(محل و زمان سجده یا اطاعت پروردگار) بر پا بدارید(بزرگ بدارید و به آنها توجه کنید)" سجده غیر از آن معنی معروفش در قرآن کریم به معنی اطاعت پروردگار است برای همین در آیه شریفه ۱۸ از سوره مبارکه حج به این اشاره می کند که خورشید و ماه و ستارگان هم سجده می کنند و واضح است که سجده آنها یعنی اطاعت از امر پروردگار همچنین از آنجا که وجه هر چیز قسمتی از آن می باشد که بوسیله آن با دیگری روبرو می شود اگر در رو به پروردگار نمودن کل جامعه بشری را یک پیکر فرض کنیم معصومین علیه السلام به دلیل اینکه دائم رو به پروردگار دارند "وجوه" کل جامعه بشری هستند پس عبارت "وَأَقِيمُواْ وُجُوهَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ " اینگونه معنی می شود هر جا خواستید پروردگار را اطاعت نمایید، ببینید معصومین علیهم السلام در آن موضوع چگونه عمل نموده اند |
| در تایید این ترجمه از آیه روایتی در کتاب بحار الانوار از امام صادق علیه السلام نقل شده است که ایشان فرمودند: "وَ أَقِیمُوا وُجُوهَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ یعنی ائمّه") | ||
| ۱۰۹۶ | أَکَابِرَ | بزرگان |
| ۱۰۹۷ | أَکَادُ | نزدیک است (از افعال ناقصه یعنی معنی اش با فعل بعد از آن کامل می شود أَکَادُ أُخْفِيهَا : نزدیک است آن را مخفی کنم . در آیه ۱۵ سوره مبارکه طه بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام منظور این است که : نزديک است که وقت قيامت را از خودم هم پنهان بدارم . که البته کنایه از بسیار پنهان بودن آن دارد) |
| ۱۰۹۸ | أَکَّالُونَ | بسيار خورندگان |
| ۱۰۹۹ | أَکَانَ | آيا هست |
| ۱۱۰۰ | أَکْبَرُ | بزرگتر-بزرگترين(بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام معنی "الله اکبر"، "الله بزرگتر از هر چیز است"، نمی باشد چون در این صورت خالی از شرک نیست چون برای غیر او، بزرگی قائل شده اند در حالی که غیر از پروردگار متعال، اصلاً چیزی بزرگی ندارد. همه بزرگی ها را او داده و هر وقت اراده کند، می گیرد بلکه "الله اکبر"، به این معنی است که "الله" از هر وصفی که در مورد او شود، بزرگتر است حتی وصف او توسط با جملات و کلماتی که سخن خود اوست چون بزرگی و عظمت بی انتهای او در قالب کلمات نمی گنجد. "إِنَّ ٱلصَّلَوٰةَ تَنْهَىٰ عَنِ ٱلْفَحْشَاءِ وَٱلْمُنکَرِ وَلَذِکْرُ ٱللَّهِ أَکْبَرُ(عنکبوت۴۵): به يقين نماز از فحشاء(زشتيهاي بزرگ) و زشتيها باز مي دارد و سوگند که ياد کردنِ الله، بزرگتر است(به فرموده امام باقر علیه السلام یعنی گرچه نمازگزار با نمازش ياد پروردگار خود کرده ولي پروردگار بيشتر به ياد بنده خود بوده است)") |
| ۱۱۰۱ | أَکْبَرْنَهُ | او را بزرگ شمردند |
| ۱۱۰۲ | أَکْثَر | زيادتر(عادت حکومتهای ظالم و فاسد است که هر از گاهی با فریب و رشوه، تجمعها و تظاهراتی ترتیب دهند و از شلوغی و کثرت جمعیت این را به اثبات برسانند که ما بر حقّیم در حالی که کافیست تا کلمه "أَکْثَر" را در قرآن کریم جستجو کنیم تا دریابیم در قرآن کریم شصت و شش بار به این واقعیت تلخ اشاره شده است که اکثر مردم نه ایمان می آورند و نه خیر وصلاحشان را می دانند و نه عقلشان را به کار می بندد و نه شاکر و مطیع پروردگار خویشند پس بر اساس قرآن کریم اغلب همرنگ اکثریت شدن نشانه حقانیت نیست و ضرب المثل "خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو" مورد استفاده اش، عمومی نمی باشد مثلًا اغلب در مورد طرز لباس پوشیدن درست است چون بهتر است انسان لباسش معمولی باشد تا انگشت نما نشود ولی در بسیاری از موارد این ضرب المثل درست نیست به عنوان مثال در جامعه امروز ما اکثرًا نماز نمی خوانند، دروغ می گویند و ظلم می کنند و همرنگی با اکثریت در این گونه موارد حاصلش، بدبختی و شقاوت دنیا و آخرت است) |
| ۱۱۰۳ | أَکْثَرْتَ | از حد گذراندي - زياد کردي |
| ۱۱۰۴ | أَکْثَرَکُمْ | اکثر شما |
| ۱۱۰۵ | أَکْثَرُواْ | زياد کردند - گستراندند |
| ۱۱۰۶ | أَکْثَرُهُمُ | اکثرشان |
| ۱۱۰۷ | أَکْدَيٰ | عطا و انفاقش را قطع کرد -بخل ورزيد(کلمه اکداء، مصدر فعل أکدي به معناي قطع اعطا و ترک انفاق است) |
| ۱۱۰۸ | أَکَذَّبْتُم | آيا تکذيب کرديد |
| ۱۱۰۹ | أَکْرَمُ | گرامي تر- ارجمندتر |
| ۱۱۱۰ | أَکْرَمَکُمْ | گرامي ترين شما - ارجمندترین |
| ۱۱۱۱ | أَکْرَمَنِ | مرا گرامي داشته (مخفف : أَکْرَمَنِي) |
| ۱۱۱۲ | أَکْرَمَهُ | اورا گرامي داشت |
| ۱۱۱۳ | أَکْرِمِي | گرامی بدار- تکریم کن |
| ۱۱۱۴ | أَکْرَهْتَنَا | ما را با آن که نمی پسندیدیم وادار نمودی(اکراه: مجبور کردن کسي به پذيرش چيزي یا انجام کاری که ازآن بدش مي آيد) |
| ۱۱۱۵ | أَکُفَّارُکُمْ | آيا کافران شما (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند بنابراین به کسی که بر نعمتها و فرامین الهی سرپوش گذاشته و آنها را نادیده گرفته نیز کافر می گویند) |
| ۱۱۱۶ | أَکْفُرَ | تا کافر شوم (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند بنابراین به کسی که بر نعمتها و فرامین الهی سرپوش گذاشته و آنها را نادیده گرفته نیز کافر می گویند) |
| ۱۱۱۷ | أَکْفُرُ | کفران مي کنم - ناسپاسي مي کنم |
| ۱۱۱۸ | أَکَفَرْتَ | آيا کافر شدي (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند بنابراین به کسی که بر نعمتها و فرامین الهی سرپوش گذاشته و آنها را نادیده گرفته نیز کافر می گویند) |
| ۱۱۱۹ | أَکَفَرْتُم | آيا کافر شديد (کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند بنابراین به کسی که بر نعمتها و فرامین الهی سرپوش گذاشته و آنها را نادیده گرفته نیز کافر می گویند) |
| ۱۱۲۰ | أَکْفَرَهُ | او را کافر و ناسپاس کرده است("قُتِلَ ٱلْإِنسَانُ مَا أَکْفَرَهُ: مرگ بر انسان چقدر(شیطان) او را کافر و ناسپاس کرده است، چه او را کافر و ناسپاس کرده است؟(بسته به اینکه "مَا" را "چقدر" یا "چه" معنا کنیم دو معنی می دهد که به صورت همزمان هر دو صحیحند و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است") |
| ۱۱۲۱ | أَکْفِلْنِيهَا | آن را تحت کفالت من قرار بده |
| ۱۱۲۲ | أَکَلَ | خورد |
| ۱۱۲۳ | أُکُلِ | خوردني |
| ۱۱۲۴ | أَکْلًا | خوردن |
| ۱۱۲۵ | أَکَلَا | آن دو خوردند |
| ۱۱۲۶ | أَکَلُواْ | خوردند |
| ۱۱۲۷ | أَکَلَهُ | اورا خورد |
| ۱۱۲۸ | أَکْلِهِمُ | خوردنشان (در اصل "أَکْلِهِمْ" بوده که حرف میم به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است) |
| ۱۱۲۹ | أَکْلِهِمْ | خوردنشان |
| ۱۱۳۰ | أَکْمَامِ | غلاف روي خوشه و ميوه ها (کلمه أکمام جمع کم است که به معناي غلاف و پوسته روي ميوه است) |
| ۱۱۳۱ | أَکْمَامِهَا | غلافهايش (کلمه أکمام جمع کم است که به معناي غلاف و پوسته روي ميوه است) |
| ۱۱۳۲ | أَکْمَلْتُ | کامل کردم |
| ۱۱۳۳ | أَکْمَهَ | کور مادرزاد (اکمه به معناي کسي است که از شکم مادر نابینا متولد شده باشد ، گاهي هم به کسي اطلاق ميشود که بینا بوده و سپس نابينا شده است یا عارضه کوریش به حدّی پیشرفت کرده که چشمهايش سفيد شده است) |
| ۱۱۳۴ | أَکُن | خواهم بود (جزمش به دلیل جواب شدن برای شرط قبل از خود است) |
| ۱۱۳۵ | أَکْنَاناً | پناهگاهها- پوششها(جمع "کنّ" به معناي چيزي است که با آن چيز ديگري پوشيده شود حتي پيراهن هم براي کسي که آن را ميپوشد "کن" است همچنین به ظرفي که چيزي در آن پنهان و محفوظ شود نیز "کِنّ" می گویند و مقصود از کنّ کوهها، غارها و دخمههاي آن است) |
| ۱۱۳۶ | أَکِنَّةً | پرده ها-پوششها-سرپوشها (جمع "کنّ" به معناي چيزي است که با آن چيز ديگري پوشيده شود حتي پيراهن هم براي کسي که آن را ميپوشد کن است همچنین به ظرفي که چيزي در آن پنهان و محفوظ شود نیز "کِنّ" می گویند و مقصود از کنّ کوهها، غارها و دخمههاي آن است) |
| ۱۱۳۷ | أَکْنَنتُمْ | پنهان کردید ( در مورد واقعیت حتمی : پنهان کنید. (از "کنّ" به معناي چيزي است که با آن چيز ديگري پوشيده شود حتي پيراهن هم براي کسي که آن را ميپوشد کن است همچنین به ظرفي که چيزي در آن پنهان و محفوظ شود نیز "کِنّ" می گویند و مقصود از کنّ کوهها، غارها و دخمههاي آن است) |
| ۱۱۳۸ | أَکْوَابٍ | کوزه هاي بدون دسته - ظروف آب - جامها (اکواب جمع کوب، به معناي ظرف آب است، البته ظرفي که مانند ليوان نه دسته داشته باشد و نه لوله) |
| ۱۱۳۹ | أَکُونَ | که باشم |
| ۱۱۴۰ | أَکُونَنَّ | حتماً باشم |
| ۱۱۴۱ | أَکِيدُ | نقشه مي کشم -تدبير مي کنم(کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است. جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است) |
| ۱۱۴۲ | أَکِيدَنَّ | حتماً نقشه مي کشم (کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است پس علاوه بر مکر و حیله معنی نقشه کشیدن و چاره اندیشی نیز می دهد گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است. جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله ي قبلي است. "وَتَـٱللَّهِ لَأَکِيدَنَّ أَصْنَامَکُم بَعْدَ أَن تُوَلُّواْ مُدْبِرِينَ: بنابراین به الله قسم، سوگند که به یقین در مورد بتهای شما نقشه می کشم(به فارسی محاوره ای: "یک آشی برای بتهای شما بپزم که رویش یک وجب روغن باشد") بعد از آن که پشت کنان روی بگردانید(طوری بروید که برای مدتی به پشت سرتان برنگردید کنایه از اینکه به آنها سر نزنید. ظاهرًا مردم آن منطقه مراسمی داشته اند که همگی حتی کارگزاران بتخانه، در روز مراسم، شهر را ترک می کردند. اصنام جمع صنم است که هم به معنی بت می باشد و هم به معنی معشوق و دلبر زیبا رو و انتخاب این کلمه از این جهت است که علاوه بر بتها، بسیاری از زیبارویان نیز با دلبریهایشان باعث گمراهی مردم شده اند یا با زیبایی و دلبری چهره ها یا دلبری مال و ثروت و مقامشان)") |
| ۱۱۴۳ | أَكْفَرَهُ | او را کفر پیشه کرده است - او را کافر و ناسپاس کرده است (مَا أَکْفَرَهُ : چه او را کافر و ناسپاس کرده است، کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي کشاورزان آمده از اين جهت که دانه را در خاک پنهان مي کنند بنابراین به کسی که بر نعمتها و فرامین الهی سرپوش گذاشته و آنها را نادیده گرفته نیز کافر می گویند) |
| ۱۱۴۴ | أَلَّا | که نه-که نيست |
| ۱۱۴۵ | أَلَا | آگاه باشيد - مراقب باشید |
| ۱۱۴۶ | أَلْبَابِ | مغزها-عقلها (کلمه ألباب جمع لب است و لب در انسانها به معناي عقل است ، چون عقل در آدمي مانند مغز گردو است نسبت به پوست آن و لذا در قرآن لب به همين معنا استعمال شده و گويا کلمه عقل به آن معنائي که امروزه معروف شده يکي از اسمهای نوظهور است ، که از راه غلبه استعمال اين معنا را به خود گرفته و به همين جهت کلمه عقل در قرآن نيامده و تنها افعال مشتق شده از آن در قرآن استعمال شده است ، مانند يعقلون) |
| ۱۱۴۷ | أَلَتْنَاهُم | از آنان کم نمي کنيم (کلمه ألتناهم از ماده لوت است که به معناي نقص است ، ماضي ثلاثي مجردش لات و باب افعالش ألات ميشود ، پس معناي عبارت "وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَٱتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُم بِإِيمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَمَا أَلَتْنَاهُم مِّنْ عَمَلِهِم مِّن شَيْءٍ "اين است که ما با الحاق ذريه مؤمنين به مؤمنين ، چيزي از عمل خود آنان ناقص نميکنيم) |
| ۱۱۴۸ | أَلْحَقْتُم | ملحق کرديد |
| ۱۱۴۹ | أَلْحَقْنَا | ملحق کرديم |
| ۱۱۵۰ | أَلْحِقْنِي | ملحقم کن |
| ۱۱۵۱ | أَلِدُ | فرزند می آورم("ءَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ: آیا فرزند می آورم در حالی که من پیرزنی هستم") |
| ۱۱۵۲ | أَلَدُّ | سرسخت تر- سرسخت ترين |
| ۱۱۵۳ | أَلِرَبِّکَ | آيا براي پروردگارت (هست) |
| ۱۱۵۴ | أَلْزَمْنَاهُ | ملازم وهمراهش کرديم |
| ۱۱۵۵ | أَلْزَمَهُمْ | ملازم وهمراه آنان کرد |
| ۱۱۵۶ | أَلَسْتُ | آيا نيستم (کلمه "ألَستُ" به معنی آیا نیستم و اصطلاح روز الست به ماجرای عالمی به نام "عالم ذر"اشاره دارد که ماجرای آن در آیه شریفه ۱۷۲ سوره مبارکه اعراف نقل شده است: وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِي ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَىٰ شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ يَوْمَ ٱلْقِيَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَـٰذَا غَافِلِينَ ﴿۱۷۲﴾ (اعراف۱۷۲)- و هنگامی که پروردگارت از فرزندان آدم از صلبشان، نسلشان را گرفت و آنان را بر خودشان گواه گرفت (پروردگار نسل آدم را که در صلب او بودند احضار کرد و از آنان پرسید:)آيا من پرورش دهنده شما نيستم؟ گفتند: آری البته که هستی، گواهی داديم و اقرار کردیم که با خبریم تا روز قيامت نگوييد: ما از اين بی خبر بوديم. |
| بر طبق روایات بسیار در منابع شیعه و سني این آیه به ماجرای "عالم ذر" اشاره دارد و آن این است که پس از خلقت آدم خداوند نسلی که در آینده از او نشأت می گرفت را بیرون کشید و از آنان پرسید:" آیا من پروردگار شما نیستم؟" و همه آنها اقرار کردند که :" آری البته که هستی" و آنگاه فرشتگان و پروردگار متعال به آنها گفتن که ما این اقرا شما را شنیدیم تا روز قیامت از این که پروردگارتان کیست اظهار بی خبری نکنید. بر این اساس پروردگار متعال با تمام ما انسانها تکلم و صحبت نموده و گرچه از جزئیات آن زمان و مکان و واقعه چیزی به خاطر نداریم ولی اثر آن در نهاد و فطرتمان را حس می کنیم و برای همین است که از هر کسی بپرسی تو را چه کسی خلق کرده پاسخ قلبی او این است که پروردگار عالم مرا خلق نموده اگرچه برخی با زبان انکار کنند و بر همین اساس رسول الله صلي الله عليه و آله و سلّم فرمودند : "هر فرزندي بر طبق فطرت به دنيا ميآيد و مقصود از فطرت معرفت الهی است و اينکه او خالق و آفريدگار اوست) | ||
| ۱۱۵۷ | أَلْسِنَةٍ | زبانها |
| ۱۱۵۸ | أَلْسِنَتِکُمْ | زبانهایتان |
| ۱۱۵۹ | أَلْسِنَتُکُمُ | زبانهايتان (در اصل "أَلْسِنَتِکُمْ" بوده که حرف میم به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است) |
| ۱۱۶۰ | أَلْسِنَتَهُمْ | زبانهايشان |
| ۱۱۶۱ | أَلْسِنَتُهُمُ | زبانهايشان (در اصل "أَلْسِنَتَهُمْ" بوده که حرف میم به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است) |
| ۱۱۶۲ | أَلْفَ | هزار |
| ۱۱۶۳ | أَلَّفَ | الفت داد-پيوند داد |
| ۱۱۶۴ | أَلْفَافاً | انبوه (جنات الفاف به معناي درختان أنبوه و در هم فرو رفته است . بعضي گفتهاند : کلمه الفاف جمعي است که از ماده خودش مفرد ندارد) |
| ۱۱۶۵ | أَلَّفَتْ | الفت داد-پيوند داد |
| ۱۱۶۶ | أَلْفَوْاْ | يافتند |
| ۱۱۶۷ | أَلْفَيَا | آن دو يافتند |
| ۱۱۶۸ | أَلْفَيْنِ | دوهزار |
| ۱۱۶۹ | أَلْفَيْنَا | يافتيم |
| ۱۱۷۰ | أَلْقِ | بينداز(" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد) |
| ۱۱۷۱ | أَلْقَابِ | لقبها |
| ۱۱۷۲ | أَلْقَاهُ | آن را انداخت (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد) |
| ۱۱۷۳ | أَلْقَاهَا | آن را انداخت (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد) |
| ۱۱۷۴ | أَلْقَتْ | انداخت (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد) |
| ۱۱۷۵ | أَلْقُواْ | بيندازيد (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد) |
| ۱۱۷۶ | أَلْقَوْاْ | انداختند(" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد. "فَأَلْقَوْاْ إِلَيْهِمُ ٱلْقَوْلَ إِنَّکُمْ لَکَاذِبُونَ: "آن زمان آنان(شریکان) آن قول و گفتار را به سوی آنها می اندازند: "سوگند که به یقین شما دروغگویانید"(کنایه از اینکه تقصیر را به گردن خودشان می اندازند و می گویند تقصیر ما نبود که این پیروان با وجود معصیت پروردگار از ما اطاعت می کردند در واقع اینها چون به خیال خود دنبال منافع شخصیشان بودند اطراف ما می چرخیدند و در حقیقت ما را نمی پرستیدند بلکه گرفتار خود پرستی بودند)") |
| ۱۱۷۷ | أَلْقَوُاْ ٱلسَّلَمَ | از در تسليم درآيند(در اصل "أَلْقَوْاْ" بوده که حرف واو به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است. " القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد. "وَأَلْقَوْاْ إِلَى ٱللَّهِ يَوْمَئِذٍ ٱلسَّلَمَ: و در آن روز به سوی الله، آنچه نشانه تسلیم بودن است را می اندازند(کنایه از اینکه آنان که در دنیا در برابر پروردگار گردنکشی می کردند و با او سر جنگ داشتند در روز قیامت در برابر او سر تسلیم فرود می آورند مانند جنگجویی که می بیند از پس حریف بر نمی آید و سلاحش یا پارچه سفیدی را به نشانه تسلیم شدن به سوی او می اندازد)") |
| ۱۱۷۸ | أَلْقُوهُ | او را انداختند (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد) |
| ۱۱۷۹ | أَلْقِهْ | بينداز(هاء در آن هاء سکت است و جزء کلمه نمي باشد وتنها براي حفظ حرکت حرف آخر اضافه شده است. "القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد) |
| ۱۱۸۰ | أَلْقِهَا | آن رابينداز(" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد) |
| ۱۱۸۱ | أَلْقَىٰ | انداخت - افکند - طراحی کرد - طرحی به کار برد(" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد. استفاده از لفظ القاء در مورد خلقت کوهها به این اشاره دارد که پروردگار متعال که نقاش، طراح و خالق یگانه و بی نظیر جهان است، با طرح کوههای رنگارنگ به تابلوی زیبای زمین جلوه ای خاص داده است. |
| بَلِ ٱلْإِنسَانُ عَلَىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ وَلَوْ أَلْقَىٰ مَعَاذِيرَهُ: "بلکه انسان بر نفس خود همواره و بسیار بیناست هرچند که عذر و بهانه هایش را بتراشد و پوشش و پرده هایش را بیفکند(برای سرپوش گذاشتن بر حقیقت عذر و بهانه بیاورد یا آن را با پرده و پوشش دروغ مخفی کند)"، هر انسانی در اعماق وجودش به درستی و نادرستی کردار خود آگاه است منتها با عذر تراشی گناهان خود را توجیه و حقیقت را مخفی می نماید در اینجا نیز اشاره می کند به اینکه فرعون خودش بهتر از هر کسی می دانست که اینها معجزات الهی اند ولی علاقه اش به تاج و تخت و ریاست باعث می شد به اطرافیانش بگوید که این وقایع جادو هستند و موسی جادوگر) | ||
| ۱۱۸۲ | أَلْقَی | انداخت - افکند - طراحی کرد(همان "أَلْقَىٰ" است که به دلیل رسیدن به همزه وصل صدای کشیده "آ" در آخرش کوتاه و به فتحه تبدیل شده است: "قَالُواْ مَا أَخْلَفْنَا مَوْعِدَکَ بِمَلْکِنَا وَلَـٰکِنَّا حُمِّلْنَا أَوْزَارًا مِّن زِينَةِ ٱلْقَوْمِ فَقَذَفْنَاهَا فَکَذَالِکَ أَلْقَى ٱلسَّامِرِيُّ: (وقتی موسی علیه السلام از مردم گله نمود که حتی چهل روز نتوانستید بر عهد و پیمانتان با پروردگار تعالی صبر کنید)گفتند: "ما از زمان وعده تو به اختیار و اراده خودمان تخلف نکردیم بلکه بارهای سنگینی از زینت آن قوم(طلا و جواهراتی که از لشکر غرق شده فرعون به جا مانده بود) بر دوش ما گذاشته شده بود(از حمل این همه طلا که مجبور بودیم با خود به این طرف و آن طرف ببریم خسته شده بودیم) پس آن را انداختیم پس در نتیجه سامری چنین طرحی پیاده کرد(آن طلاها را دور ریختیم سامری هم برای آن که از این طلاها حیفش می آمد با آنها برای ما یک خدا ساخت. در تورات امروزی که یکی از نشانه های تحریفش نسبتهای ناروایی است که به پیامبران الهی داده است نامی از "سامری" برده نشده و ساخت گوساله طلایی را به حضرت هارون علیه السلام نسبت داده است)") |
| ۱۱۸۳ | أَلْقَی ٱلسَّمْعَ | کاملًا گوش سپرد و تمام آن سخنان را بی کم و کاست شنید و پذیرفت(کلمه سمع گاهي در معناي شنيدن صدا و سخن اطلاق ميشود و گاهي در غرضي که عاقلان از شنيدن سخن دارند، يعني قبول کردن سخن و عمل به آن. " القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد بنابراین القاء سمع یعنی تمرکز شنوایی برای شنیدن کامل و تمام و کمال یک سخن می باشد) |
| ۱۱۸۴ | أَلْقِيَا | شما دو نفر بيندازيد (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد) |
| ۱۱۸۵ | أَلْقِيَاهُ | شما دو نفراورا بيندازيد (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد) |
| ۱۱۸۶ | أَلْقَيْتُ | انداختم (" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد) |
| ۱۱۸۷ | أَلْقَيْنَا | انداختيم - طرح زدیم(" القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد. در عبارت "وَٱلْأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ: و زمین، آن را کشیدیم و در آن ثابتها و استواران را طرح زدیم"، القاء به معنی طرح و افکندن است و استفاده از لفظ القاء برای کوهها به این اشاره دارد که پروردگار متعال که نقاش، طراح و خالق یگانه و بی نظیر جهان است، با طرح کوههای رنگارنگ به تابلوی زیبای زمین جلوه ای خاص داده است) |
| ۱۱۸۸ | أَلْقِيهِ | بيندازش(خطاب به مؤنث. " القاء" به معناي طرح و افکندن است و اين از مواردي است که باب افعال معني متضاد با ساير بابها دارد. مثلاً در ملاقات و تلاقي رسيدن و روبروشدن دو چيز به يکديگر منظور است و در القاء جدا شدن. القاء يک معني به اين مفهوم است که کسي آنچه در نيت و ذهن خود، در مورد يک موضوع دارد را به ذهن کس ديگري بيندازد که لزوماً با گفتار هم همراه نيست و مي تواند از طريق يک ارتباط ذهني صورت بگيرد) |
| ۱۱۸۹ | أَلَم أَعْهَدْ | آيا عهد نبستم |
| ۱۱۹۰ | أَلَم أَقُل | آيا (مگر)نگفتم |
| ۱۱۹۱ | أَلَن يَکْفِيَکُمْ | آيا اصلاً شما را کفايت نمي کند -آيا اصلاً براي شما بس نيست |
| ۱۱۹۲ | أَلَنَّا | نرم کرديم("وَأَلَنَّا لَهُ ٱلْحَدِيدَ: و برای او(حضرت داوود علیه السلام) آهن را نرم نموديم(استخراج و ذوب فلزات و طریقه ساختن اشیاء فلزی را به او آموختیم)") |
| ۱۱۹۳ | أَلَّوِ | که اگر(در جمله "أَلَّوِ ٱسْتَقَامُواْ " در اصل "أَنْ لَوْ " بوده که نون در لام ادغام شده و واو ساکنش به دلیل تقارن با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است) |
| ۱۱۹۴ | أَلْوَاح | لوحها-صفحه هاي نوشته |
| ۱۱۹۵ | أَلْوَانِکُمْ | رنگهايتان |
| ۱۱۹۶ | أَلْوَانُهُ | رنگهايش("وَمَا ذَرَأَ لَکُمْ فِي ٱلْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهُ: و آنچه در زمین برای شما خلق کرد و ظاهر نمود، رنگهایش مختلف است(شاید باور پذیر نباشد رنگهای غیر قابل شمارش و چشم نواز موجود در طبیعت تنها از ترکیب سه رنگ اصلی سبز، قرمز و آبیِ نور با نسبتهای متفاوت تشکیل شده اند. بازتابش نور سفید خورشید که ترکیب هر سه رنگ اصلی به نسبت مساویست از روی سطح بیرونی اجسام به نسبتهای مختلف، باعث می شود آنها را به رنگهای متفاوت ببینیم به این ترتیب که سطح آنها به شکلی است که از هر طیف مقداری را جذب کرده و بقیه را بازتابش می نماید. حالت دیگری که رنگ اشیاء را تشکیل می دهد مربوط به وضعیتی است که خود آن شیء، منبع نور باشد(اشیاء درخشان) که در آن حالت نیز هر رنگ، ترکیبی از همان سه رنگ اصلی است. |
| پروردگار متعال به این زیبایی با به کار گیری این رنگهای بی شمار به خلقتش جلوه ای دو چندان داده است چون او زیباست و زیبایی را دوست دارد و از طرفی جدا از برآورده کردن نیاز بندگانش می خواهد که آنها از تماشای نعمتهایش لذت بیشتری ببرند از طرفی هر رنگی علاوه بر زیبایی نشانه ایست برای رهنمون شدن انسانها به خواص و مواد تشکیل دهنده اشیاء به عنوان مثال از تجزیه رنگ نور دریافت شده از هر ستاره(طیف نگاری) می توان به عناصر موجود در آن پی برد)) | ||
| ۱۱۹۷ | أَلْوَانُهَا | رنگهايش |
| ۱۱۹۸ | أَلْهَاکُمُ | شما را سرگرم کرده (در اصل "أَلْهَاکُمْ" بوده که حرف میم به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است) |
| ۱۱۹۹ | أَلَهُمْ | آيا براي آنها |
| ۱۲۰۰ | أَلْهَمَهَا | به او الهام کرد |
| ۱۲۰۱ | أَلَيْسَ | آيا نيست |
| ۱۲۰۲ | أَلِيمٌ | همواره و بسیار دردناک - همیشه و بی اندازه دردناک(وزن فعیل هم صفت مشبهه است و هم صیغه مبالغه) |
| ۱۲۰۳ | أَمْ | يا اينکه - یا شاید(وقتی احتمالات مختلف مربوط به یک موضوع را بیان می کنند میان بحث از حالتهای مختلف از "أَمْ" استفاده می کنند) |
| ۱۲۰۴ | أَمِ | یا اینکه (در اصل "أَمْ" بوده که به دلیل تقارن با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف میم حرکت گرفته است) |
| ۱۲۰۵ | أَمَّا | امّا |
| ۱۲۰۶ | أَمَاتَ | ميراند |
| ۱۲۰۷ | أَمَاتَهُ | ميراند اورا |
| ۱۲۰۸ | أَمَّاذَا | يا چه ؟ |
| ۱۲۰۹ | أَمَّارَةٌ | بسيار امر کننده |
| ۱۲۱۰ | أَمَامَهُ | مقابل وپيش روي او |
| ۱۲۱۱ | أَمَانَات | امانتها("إِنَّ ٱللَّهَ يَأْمُرُکُمْ أَن تُؤَدُّواْ ٱلْأَمَانَاتِ إِلَىٰ أَهْلِهَا: به يقين الله به شما فرمان مي دهد که امانتها را به اهلش بازگردانيد(بنا به روايات امانتداري در اين آيه جنبه هاي مختلفي دارد و امانتداري فردي، تقسيم عادلانه ي ثروتهاي عمومي و انفال به عبارتي بيت المال توسط حاکميت، بين افراد جامعه و به کار گماردن شايسته ترين افراد در رأس امور مربوط به مردم و پذيرش ولايت ائمه معصومين عليهم السلام را شامل می شود. پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند:"هر کس از بين گروهي، کسي را به کاري گمارد در حالي که در بين آنان خداپسندتر از او نيز باشد در اين صورت قطعًا به پروردگار و رسولش و مؤمنين خيانت کرده است"") |
| ۱۲۱۲ | أَمَانَاتِکُمْ | امانتهای شما |
| ۱۲۱۳ | أَمَانَاتِهِمْ | امانتهای آنها |
| ۱۲۱۴ | أَمَانَةَ | امانت |
| ۱۲۱۵ | أَمَانَتَهُ | امانت او |
| ۱۲۱۶ | أَمَانِيّ | اکاذيب و خرافات - آرزوها (کلمه "أماني" جمع امنيه است ، که به معناي اکاذيب است) |
| ۱۲۱۷ | أَمَانِيِّکُمْ | اکاذيب و خرافات شما - آرزوهای شما (کلمه "أماني" جمع امنيه است ، که به معناي اکاذيب است) |
| ۱۲۱۸ | أَمَانِيُّهُمْ | اکاذيب و خرافات آنان- آرزوهای آنان (کلمه "أماني" جمع امنيه است ، که به معناي اکاذيب است) |
| ۱۲۱۹ | أَمَةٌ | کنيز |
| ۱۲۲۰ | أَمْتًا | بلندي- مکان مرتفع("لَا تَرَىٰ فِيهَا عِوَجًا وَلَا أَمْتًا: در آن(زمین، که پس از وقوع زلزله قیامت که کوههایش به تل ریگی تبدیل شده) کمترین پستی و فرو رفتگی نمی بینی و نه کوچکترین بلندی و مکان مرتفعی( در اثر زلزله عظیم قیامت کوهها به تلّ ریگی بدل می شوند و سپس فرو می ریزند و این گونه روان می گردند در نتیجه بلندیهای زمین، پستیهایش را پر می کند و زمین به صورت صاف و یکدست در می آید)") |
| ۱۲۲۱ | أَمْتِعَتِکُمْ | بار و بنه تان |
| ۱۲۲۲ | أَمَتَّنَا | ما را ميراندي |
| ۱۲۲۳ | أَمْثَالَ | مَثلها |
| ۱۲۲۴ | أَمْثَالُکُم | امثال شما |
| ۱۲۲۵ | أَمْثَالِهَا | امثالش |
| ۱۲۲۶ | أَمْثَالَهُمْ | امثالشان |
| ۱۲۲۷ | أَمْثَلُهُمْ | شبیه ترینشان("نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَقُولُونَ إِذْ يَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِيقَةً إِن لَّبِثْتُمْ إِلَّا يَوْمًا: ما داناتریم به آنچه می گویند وقتی که شبیه ترینشان از جهت راه و روش(کسی که در میان آنها کمترین انحراف را از راه مستقیم داشته) می گوید: "غیر از روزی ناقص نماندید"(با نکره آوردن "يَوْمًا" به این نکته اشاره می کند که آن یک روز هم بیست و چهار ساعت کامل نبوده بلکه بخشی از یک روز بوده است که در آیه شریفه ۴۶ از سوره مبارکه نازعات که جفت و مثانی این آیه محسوب می شود می فرماید که نیمه روشن(برای نیکان) یا نیمه تاریکی(برای بدکاران) از یک روز است همچنین در آیه شریفه ۴۵ از سوره مبارکه یونس با عبارت "ساعتی از روز"، از آن یاد می کند. مدت عمر انسان در این دنیا نسبت به حیات برزخی و آخرتی او آن قدر اندک است که در قرآن کریم از آن به عنوان "روزی" یا "نیمروزی" یا "ساعتی از روز" یاد شده است پس تنها با ساعتی تلاش و کوشش و تحمل سختیهای اندکش می توان به سعادت ابدی رسید ولی متأسفانه بیشتر انسانها برای به دست آوردن خوشیهای ظاهری این زندگی دنیای یک ساعته، زندگی و حیات ابدی خودشان را تباه می کنند)") |
| ۱۲۲۸ | أَمَد | مدت - زمان- زمان انقضاء(فرق بين زمان و أمد اين است که زمان عام است ولي أمد به معناي زمان خاصي است، أمد عبارت است از لحظهاي که عمر و مهلت چيزي به سر ميرسد، ولي زمان به هر قطعه ای از آغاز تا آخر عمر آن چیز می گویند. از تأمید به معنی بیان کردن غایت و حد. همچنين "أبد" به زمانی می گویند که ابتدا یا انتهایش نامحدود است ولی "أَمَد" مدت زمانی که ابتدا و انتهایش محدود است هر چند که مشخص نبوده و مجهول باشد) |
| ۱۲۲۹ | أَمْدَدْنَاکُم | مدد و ياريتان داديم |
| ۱۲۳۰ | أَمْدَدْنَاهُم | مدد و ياريشان داديم |
| ۱۲۳۱ | أَمَدَّکُم | مدد و ياريتان کرد |
| ۱۲۳۲ | أَمْر | امر و فرمان- کار- شأن |
| ۱۲۳۳ | أَمَرَ | امر کرد |
| ۱۲۳۴ | أَمَرُّ | تلختر |
| ۱۲۳۵ | أَمَرْتُکَ | به تو امر کردم |
| ۱۲۳۶ | أَمَرْتَنِي | به من امر کردي |
| ۱۲۳۷ | أَمَرْتَهُمْ | به ايشان امر کردي |
| ۱۲۳۸ | أَمَرَکُمُ | امرتان کرد (در اصل "أَمْرُکُمْ" بوده که حرف میم به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرکت گرفته است) |
| ۱۲۳۹ | أَمْرُکُمْ | تصميمتان-کارتان(به طور کلی به هر کار، حالت، گفتار، نظر، رأی و تصمیم مهم و بزرگی، "أَمْر" یا "شَأْنٍ" می گویند) |
| ۱۲۴۰ | أَمْرِنَا | امرما- کارما- شأن ما(به طور کلی به هر کار، حالت، گفتار، نظر، رأی و تصمیم مهم و بزرگی، "أَمْر" یا "شَأْنٍ" می گویند) |
| ۱۲۴۱ | أَمَرَنَا | امرمان کرد |
| ۱۲۴۲ | أَمَرْنَا | امر کرديم |
| ۱۲۴۳ | أَمَرُواْ | امر کردند |
| ۱۲۴۴ | أَمْرِهِ | امرش- کارش- شأنش(به طور کلی به هر کار، حالت، گفتار، نظر، رأی و تصمیم مهم و بزرگی، "أَمْر" یا "شَأْنٍ" می گویند) |
| ۱۲۴۵ | أَمْرَهَا | امرش- کارش- شأنش(مؤنث)(به طور کلی به هر کار، حالت، گفتار، نظر، رأی و تصمیم مهم و بزرگی، "أَمْر" یا "شَأْنٍ" می گویند) |
| ۱۲۴۶ | أَمْرَهُم | تصميمشان-کارشان - امرشان-شأنشان(عبارت "أَجْمَعُواْ أَمْرَهُمْ: تصمیم و امرشان را جمع کردند" یعنی: "تصمیمشان یکی شد". به طور کلی به هر کار، حالت، گفتار، نظر، رأی و تصمیم مهم و بزرگی، "أَمْر" یا "شَأْنٍ" می گویند) |
| ۱۲۴۷ | أَمْرُهُمْ | تصميمشان-کارشان - امرشان-شأنشان(به طور کلی به هر کار، حالت، گفتار، نظر، رأی و تصمیم مهم و بزرگی، "أَمْر" یا "شَأْنٍ" می گویند) |
| ۱۲۴۸ | أَمَرَهُمْ | امرشان کرد |
| ۱۲۴۹ | أَمْرِي | امر من-تصميم من - کار من- شأن من(به طور کلی به هر کار، حالت، گفتار، نظر، رأی و تصمیم مهم و بزرگی، "أَمْر" یا "شَأْنٍ" می گویند) |
| ۱۲۵۰ | أَمْسِ | ديروز |
| ۱۲۵۱ | أَمْسَکَ | خودداري کرد (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است) |
| ۱۲۵۲ | أَمْسِکْ عَلَيْکَ | براي خودت نگهدار(از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است) |
| ۱۲۵۳ | أَمْسَکْتُمْ | خودداري کرديد (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است) |
| ۱۲۵۴ | أَمْسَکْنَ عَلَيْکُمْ | بر مبنای (فرمان) شما نگه داشته اند (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است. در عبارت "فَکُلُواْ مِمَّا أَمْسَکْنَ عَلَيْکُمْ" اضافه نمودن کلمه "علیکم" این معنی را اضافه می کند که سگ ، شکار را براي صاحبش (پس از گفتن "بسم الله" توسط او قبل از رها نمودن سگ برای شکار) گرفته باشد نه براي خودش، پس اگر بدون فرمان صاحبش شکاري را صيد کرد ، در صورتي که صاحبش آن را مرده بيابد حلال نيست) |
| ۱۲۵۵ | أَمْسِکُوهُنَّ | آن زنان را نگه داريد (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است) |
| ۱۲۵۶ | أَمْسَکَهُمَا | آن دو را نگه داشت (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است) |
| ۱۲۵۷ | أَمْشَاجٍ | مختلط (کلمه أمشاج جمع کلمه مشيج و يا مَشَج يا مَشِج است که هر سه به معناي مخلوط و ممتزج است و اگر نطفه را به اين صفت معرفي کرده ، به اعتبار اجزاي مختلف آن و يا به اعتبار مخلوط شدن اسپرم و تخمک است) |
| ۱۲۵۸ | أَمْضِيَ | بگذرانم - طي کنم |
| ۱۲۵۹ | أَمْطِرْ | بباران - فرو ريز (غيث به معناي باران به موقع است که آمدنش نافع است، به خلاف کلمه مطر که هم به چنان باراني اطلاق ميشود و هم به بارانی که خسارت به جا گذارد) |
| ۱۲۶۰ | أَمْطَرْنَا | بارانديم-فرو ريختيم (غيث به معناي باران به موقع است که آمدنش نافع است، به خلاف کلمه مطر که هم به چنان باراني اطلاق ميشود و هم به بارانی که خسارت به جا گذارد) |
| ۱۲۶۱ | أَمْعَاءَهُمْ | روده هايشان |
| ۱۲۶۲ | أَمْکَنَ مِنْهُمْ | بر آنان مسلط کرد (امکنه منه معنايش اين است که او را بر فلاني مسلط کرد و قدرت داد) |
| ۱۲۶۳ | أَمَل | آرزو- امید بستن |
| ۱۲۶۴ | أَمْلَأَنَّ | حتماً پرمي کنم |
| ۱۲۶۵ | أَمْلَىٰ لَهُمْ | مهلتشان داد |
| ۱۲۶۶ | أَمْلَيْتُ | مهلت دادم |
| ۱۲۶۷ | أَمِنَ | ايمن شد |
| ۱۲۶۸ | أَمْنُ | ايمني - امنیت |
| ۱۲۶۹ | أَمَّن | يا چه کسي - يا کسي که(در جمله "أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ ءَانَاءَ ٱللَّيْلِ ") |
| ۱۲۷۰ | أَمَنَةً | ايمنی و آسودگی |
| ۱۲۷۱ | أَمِنتُکُمْ | به شما اطمينان کردم- شما را امین شمردم |
| ۱۲۷۲ | أَمِنتُم | ايمنيد |
| ۱۲۷۳ | أَمِنُواْ | ايمن شدند(أَفَـأَمِنُواْ:آيا پس ايمن شدند) |
| ۱۲۷۴ | أَمْواتٌ | مرده ها("أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْيَاءٍ وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ(نحل۲۱): آن معبودانی که به جای پروردگار می پرستند و اطاعتشان می کنند) مردگانی هستند جدا و بیگانه از زندگان(نه تنها دلهایشان به نور ایمان به پروردگار حیات و زندگی نگرفته بلکه به دلیل تنفر و دوریشان از اهل ایمان امیدی به هدایت آنها توسط مؤمنان هم نیست یا اینکه بتی بی جان هستند که ممکن هم نیست جاندار گردند") |
| ۱۲۷۵ | أَمْوَالٌ | مالها |
| ۱۲۷۶ | أَمْوَالَکُم | اموال شما |
| ۱۲۷۷ | أَمْوَالِنَا | اموالمان |
| ۱۲۷۸ | أَمْوَالَهُم | مالهايشان |
| ۱۲۷۹ | أَمُوتُ | مي ميرم |
| ۱۲۸۰ | أَمْهِلْهُمْ | مهلتشان ده |
| ۱۲۸۱ | أَمِينٌ | همیشه و بسیار امانت دار- همیشه و بی اندازه امن(امر الهی برای تأثیر در عالم، تبدیل به موجودی به نام روح می شود که این روح با هر چیز یا هر کسی که اسباب اجرای حکم الهی است همراه می شود به عنوان مثال این روح پیامبران و ائمه اطهار علیهم السلام را در تبلیغ و حفظ دین الهی همراهی و یاری می کند و چون همراه و یاور جبرئیل یا فرشته وحی می شود در قرآن کریم "روح القدس" یا "روح الأمین"، نامیده می شود) |
| ۱۲۸۲ | أَنْ | که - اینکه -آن که - تا - به این منظور که- به دلیل اینکه - چون که(در عباراتی نظیر"وَمَا تَنقِمُ مِنَّا إِلَّا أَنْ ءَامَنَّا بِئَايَاتِ رَبِّنَا: از ما انتقام نمی گیری مگر به دلیل اینکه به آیات پروردگارمان ایمان آوردیم") همین که("أَحَسِبَ ٱلنَّاسُ أَن يُتْرَکُواْ أَن يَقُولُواْ ءَامَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ(عنکبوت۲): آیا مردم حساب کرده و پنداشته اند همین که بگویند ایمان آوردیم، رها می شوند و آنان مورد آزمایش قرار نمی گیرند(هدف پروردگار تعالی از قرار دادن انسانها در زمین برگزاری امتحان برای آنهاست تا بر اساس نمره امتحانشان کیفیت حیات ابدی آنها در جهان دیگر مشخص گردد. پس امتحان شدن در دنیا اجتناب ناپذیر و دائمی است در واقع هر پیشامد کوچک و بزرگی در این دنیا برای ما یک سؤال امتحانی است. |
| در جلسه امتحان دنیا سؤالات به دو دسته کلی تقسیم می شوند: خوشیها و نا خوشیها(حسنات و سیئات) گاهی مشکلات و مصیبتها جنبه آزمایش دارند و هرکس ناشکری کند در این امتحان مردود شده و هرکس شاکر باشد و صبوری کند، و با توجه به مشگل گشای حقیقی یعنی پروردگار تعالی از او طلب یاری کند، پاداش برد. امام علی علیه السلام فرموده اند:" هر کس صبح کند در حالی که از مصیبتی که بر او نازل شده، شکایت دارد پس به یقین روزش را با شکایت از پروردگارش آغاز نموده است" و گاهی نعمتها و خوشیها امتحانی برای انسان هستند که اگر شکر نعمت کند و آن نعمت را در راه خیر و کمک به بندگان پروردگار به کار برد در امتحان قبول شده و اگر از آنها برای فخر فروشی و ظلم به دیگران بهره برد در امتحان مردود شده است و امتحان شدن با حسنات(خوشیها) البته سخت تر و مشکلتر استیکی از علل گرفتاریهایی که در زندگی انسان پیش می آید. به فرموده پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از مصادیق این آیه شریفه آزمایش مردم در مورد پذیرش یا عدم پذیرش ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است)") | ||
| ۱۲۸۳ | أَنِ | که (در اصل "أَنْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف نون حرکت گرفته است) |
| ۱۲۸۴ | أَنَّ | که -آنکه - به یقین که(حرف تأکيد) |
| ۱۲۸۵ | أَنُؤْمِنُ | آيا ايمان بياوريم (ايمان عبارت است از سکون و آرامش علمي خاصي در نفس، نسبت به هر چيزي که ايمان به آن تعلق گرفته بنابراین عمل شخص نیز منطبق بر ایمانش می شود حال اگر کسي اين هماهنگی عمل با ایمان را نداشته باشد و بر خلاف ايمانش عمل کند، چنين کسي را فاسق گويند، چون کلمه فسق به معناي بيرون شدن است، وقتي ميگويند : فسقت التمرة که خرما از پوست خود بيرون شده باشد، که برگشت معنايش بيرون شدن از بندگي است. به زبان ساده تر ایمان به پروردگار یعنی اینکه یقین داشته باشی خیر و صلاحت در عمل به دستورات اوست و بر طبق همین یقینت عمل نمایی. امام علی علیه السلام می فرمایند: " ایمان تصدیق به باطن(اعتقاد قلبی)، و اقرار به زبان و عمل به ارکان(عمل کردن با تمام توان) است و ايمان همه اش عمل است".) |
| ۱۲۸۶ | أَنَاْ | من(این کلمه به هنگام وقف "أَنا" و به هنگام وصل "أَنـَ" خوانده می شود به همین دلیل علامتی به شکل بیضی راست در قرآنهای با رسم الخط عربی بر روی الف آخر آن نهاده شده است(رجوع شود به کتاب "کتاب آموزش روخوانی قرآن کریم با استفاده از شعر و نقاشی" که به صورت رایگان می توانید آن را از آدرس ذیل دانلود کنید:http://https://mobin۱۱۰.blogfa.com/post/۱۴۴ )) خودم(وقتی حضرت موسی علیه السلام آتشی دید که درخت سبزی را احاطه کرده بود(بدون آنکه آن را بسوزاند) از آن درخت صدای پروردگار را شنید که با او سخن می گفت: "إِنَّنِي أَنَاْ ٱللَّهُ ... : به یقین در واقع من خودم الله هستم(نه این جلوه ای که به صورت آتش و درخت و صدا می بینی من هستم و بس بلکه ظاهر و باطن و در واقع اصل هرچیز منم)") |
| ۱۲۸۷ | أَنَّا | که به يقين ما- که بي ترديد ما - جز این نیست که ما - تنها مائیم که - حقیقت این است که ما("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود) |
| ۱۲۸۸ | أَنَابَ | پي در پي بازگشت - پي در پي رجوع کرد ( کلمه انابه به معناي رجوع است . و انابه به سوي خدا به معناي بازگشت به سوي اوست به توبه و اخلاص عمل و اين کلمه از ماده نوب است که به معناي برگشتن پي در پي است. در عبارت "يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَابَ: به سویش هدایت می کند کسی که پي در پي بازگشت و رجوع کرد" اگر جمله " مَنْ أَنَابَ" را به عنوان فاعل برای فعل "يَهْدِي" بگیریم معنی جمله این می شود که هرکس مدام حواسش به فرامین الهی است و پیوسته دنبال کسب رضای الهی است مردم را به سوی پروردگار هدایت می کند و کسی که اسیر خودپرستی است مردم را به بیراهه می برد اما اگر جمله " مَنْ أَنَابَ" را به عنوان مفعول برای فعل "يَهْدِي" بگیریم معنی جمله این می شود که پروردگار کسی را که خودپرستی را کنار گذاشته و در تمام احوالش مراقب است که بر خلاف رضای الهی عمل نکند را به سوی خودش که همان نهایت سعادت و کمال است راهنمایی می کند. البته همزمان هر دو معنی صحیح است و با ظرافت و اختصاری زیبا با استفاده از کمترین کلمات هر دو معنی را رسانده است) |
| ۱۲۸۹ | أَنَابُواْ | پي در پي بازگشتند - پي در پي رجوع کردند ( کلمه انابه به معناي رجوع است . و انابه به سوي خدا به معناي بازگشت به سوي اوست به توبه و اخلاص عمل و اين کلمه از ماده نوب است که به معناي برگشتن پي در پي است) |
| ۱۲۹۰ | أَنَاسِيَّ | انسانها (جمع انسانها) |
| ۱۲۹۱ | أَنَامِ | مردم(اعم از جن وانس و به قولي به معناي هر جنبندهاي است که روي زمين راه برود) |
| ۱۲۹۲ | أَنَامِلَ | نوك انگشتان (جمع انمله) |
| ۱۲۹۳ | أُنَبِّئُكُمْ | شما را خبر دهم |
| ۱۲۹۴ | أَنبِئُونِي | مرا خبر دهيد |
| ۱۲۹۵ | أَنبِئْهُم | خبرشان ده |
| ۱۲۹۶ | أَنبَاءِ | خبرها |
| ۱۲۹۷ | أَنبَائِکُمْ | اخبارتان |
| ۱۲۹۸ | أَنبَائِهَا | اخبارش |
| ۱۲۹۹ | أَنبَأَکَ | به تو خبر داد |
| ۱۳۰۰ | أَنبَأَهُمْ | خبرشان داد |
| ۱۳۰۱ | أَنبَتَتْ | روياند(زرع و نجم عبارت است از آنچه از زمين ميرويد و مانند درخت ساقه ندارد و کلمه شجر عبارت است از آنچه که ساقه و شاخه دارد و کلمه نبات هر دو قسم روييدني را شامل ميشود) |
| ۱۳۰۲ | أَنبَتَکُم | رويانيد شما را (زرع و نجم عبارت است از آنچه از زمين ميرويد و مانند درخت ساقه ندارد و کلمه شجر عبارت است از آنچه که ساقه و شاخه دارد و کلمه نبات هر دو قسم روييدني را شامل ميشود. اینکه فرمود:"وَٱللَّهُ أَنبَتَکُم مِّنَ ٱلْأَرْضِ نَبَاتاً : و خدا شما را از زمين رويانيد، شاید منظور این باشد که منشأ تشکیل هر انسانی زمین است به این ترتیب که والدین او یا مستقیماً غذایشان از گیاهان بوده یا گوشت حیوانی را خورده اند که او از گیاهان تغذیه کرده است) |
| ۱۳۰۳ | أَنبَتْنَا | رويانديم (زرع و نجم عبارت است از آنچه از زمين ميرويد و مانند درخت ساقه ندارد و کلمه شجر عبارت است از آنچه که ساقه و شاخه دارد و کلمه نبات هر دو قسم روييدني را شامل ميشود) |
| ۱۳۰۴ | أَنبَتَهَا | روياندش (زرع و نجم عبارت است از آنچه از زمين ميرويد و مانند درخت ساقه ندارد و کلمه شجر عبارت است از آنچه که ساقه و شاخه دارد و کلمه نبات هر دو قسم روييدني را شامل ميشود.عبارت "أَنبَتَهَا نَبَاتاً حَسَناً " یعنی مانند یک روییدنی نیکو او را رویاند(هم خودش به بهترین شکل نشو و نما پیدا کرد و هم ذریه و فرزندانی نیکو از او بوجود آمد)) |
| ۱۳۰۵ | أَنَبْنَا | پي در پي برگشتيم-انابه کرديم - پي در پي رجوع کرديم ( کلمه انابه به معناي رجوع است . و انابه به سوي خدا به معناي بازگشت به سوي اوست به توبه و اخلاص عمل و اين کلمه از ماده نوب است که به معناي برگشتن پي در پي است) |
| ۱۳۰۶ | أَنبياء | پيامبران("رسول" به معنی فرستاده ای است که حامل پیامی بوده و آن پیام را به نرمی و ملایمت به مخاطبان انتقال می دهد و در قرآن کریم به هر حامل پیامی رسول گفته می شود از جمله در آیه شریفه ۵۰ از سوره مبارکه یوسف به حامل پیام پادشاه مصر برای حضرت یوسف علیه السلام هم، رسول گفته است و علاوه بر پیامبران به هر کسی که سخن پروردگار تعالی را در طول عمر شخصی به او می رساند همچنین به فرشتگان حامل پیامها و فرامین الهی نیز گفته شده است. کلمه نَبِی بر وزن فعیل از ماده نبأ(خبر) است و در اصل به معنی "همیشه و بسیار باخبر" می باشد و پیامبر را نبی نامیده بدین جهت که او به وسیله وحی الهی از عالم غیب خبردار شده همچنین کلمه "نبي" می تواند از "نبوة" به معناي "رفعت" باشد و پیامبران را به خاطر رفعت و بلندی مقامشان نبي خوانده اند و هر دو معنا به صورت همزمان صحیح است و با یک تیر چند نشان زدن از زیباییهای رایج قرآن کریم است این کلمه در قرآن کریم فقط برای اشاره به پیامبران به کار رفته است، به عبارت دیگر انبیاء، انسانهایی هستند که از طریق وحی از دینی الهی باخبر شده و به تبلیغ آن در میان انسانها پرداخته اند بنابراین هر نبی، رسول هم هست ولی هر رسولی نبی نیست |
| این نتیجه ای است که از جستجوی تمام مشتقات رسول و نبی در قرآن کریم و نه از تعاریفی که در روایات از این دو کلمه آمده، حاصل می شود. متاسفانه استناد برخی به این روایات که به دلیل اختلافشان با قرآن کریم قابل اعتنا نیستند باعث پیدایش برداشتهای اشتباه از قرآن کریم شده که منشأ عقایدی انحرافی همچون عدم اعتقاد به خاتم الانبیاء بودن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و غیر بشر بودن انبیاء شده است) | ||
| ۱۳۰۷ | أَنتَ | تو(مذکر) |
| ۱۳۰۸ | أَنتُمْ | شما |
| ۱۳۰۹ | أَنتُمَا | شما دو نفر |
| ۱۳۱۰ | أَنْجَاکُم | نجاتتان داد |
| ۱۳۱۱ | أَنْجَانَا | نجاتمان دهد |
| ۱۳۱۲ | أَنْجَاهُ | نجاتش داد |
| ۱۳۱۳ | أَنْجَاهُمْ | نجاتشان داد |
| ۱۳۱۴ | أَنْجَيْتَنَا | نجاتمان دهي |
| ۱۳۱۵ | أَنْجَيْنَا | نجات داديم |
| ۱۳۱۶ | أَنْجَيْنَاکُمْ | نجاتتان داديم |
| ۱۳۱۷ | أَنْجَيْنَاهُ | نجاتش داديم |
| ۱۳۱۸ | أَنْجَيْنَاهُمْ | نجاتشان داديم |
| ۱۳۱۹ | أَنَحْنُ | آيا ما |
| ۱۳۲۰ | أَندَاداً | همتايان - هم ترازان(کلمه انداد ( جمع "نِد" به معنای مثل است) |
| ۱۳۲۱ | أَنَدْعُواْ | آيا بخوانم (دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص به سوی آن دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد، براي اينکه نداء مختص به باب لفظ و صوت است، ولي دعاء، هم شامل دعوت کردن بوسيله لفظ ميشود و هم شامل آنجايي که کسي را با اشاره و يا نامه دعوت کنند، علاوه بر اين، لفظ نداء مخصوص آنجايي است که طرف را با صداي بلند صدا بزني، ولي لفظ دعاء اين قيد را ندارد، چه با صداي بلند او را بخواني و چه بيخ گوشي و آهسته دعوتش کني، هر دو جورش دعوت است) |
| ۱۳۲۲ | أَنذَرَ | بیم داد - ترساند |
| ۱۳۲۳ | أَنذِرْ | بيم ده-بترسان(در جمله "أَنذِرِ ٱلنَّاسَ " به دليل رسيدن دو ساکن به هم حرف "ر"کسره گرفته است) |
| ۱۳۲۴ | أَنذَرْتُکُمْ | مي ترسانم شمارا |
| ۱۳۲۵ | أَنذَرْتَهُمْ | آنان را بترساني (حرف (أَ)وقتي به کلمات اضافه مي شود غالباً معني (آيا)مي دهد اما يکي از مواردي که معني آن متفاوت است در غالبي است که جهت بيان تساوي دو مورد استفاده مي شود(تسويه): إِنَّ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ(بقره۶): کسانيکه کافر شدند بر ايشان يکسان است چه ايشانرا اندرز بکني و چه اندرز نکني ايمان نمي آورند) |
| ۱۳۲۶ | أَنذَرْنَاکُمْ | ترسانديم شمارا |
| ۱۳۲۷ | أَنذِرُواْ | بترسانيد |
| ۱۳۲۸ | أَنذَرَهُم | ترساندشان |
| ۱۳۲۹ | أَنذِرْهُمْ | بترسانشان |
| ۱۳۳۰ | أَنزَلَ | نازل کرد-پايين آورد به یکباره نازل نمود(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد. "وَأَنزَلْنَا مِنَ ٱلسَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَسْکَنَّاهُ فِي ٱلْأَرْضِ وَإِنَّا عَلَىٰ ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ: و از آسمان آبي به اندازه ي معين به يکباره فرو فرستاديم پس آنگاه آن(آب) را در زمين ساکن کرده و نگهش داشتيم و سوگند که به يقين ما بر بردن آن تواناياني هستيم که اندازه تعيين مي کنند(در اين آيه از نازل شدن آبي به اندازه معين به صورت يکباره سخن به ميان مي آورد. دانشمندان از شباهتهاي ايزوتوپي بين قطعات شهاب سنگي يافت شده بر روي زمين و آب اقيانوسها به اين نتيجه رسيده اند که قسمت عمده آب موجود بر کره زمين در اثر برخورد سيارکي به بزرگي مريخ با نام "تيا" که داراي مقادير زيادي يخ بوده به زمين منتقل گرديده است قسمت اعظم تيا جذب زمين شد و بقاياي جدا شده از اين برخورد پس از به هم پيوستن، ماه را تشکيل داد" |
| ۱۴۰۰سال پيش در قرآن کريم به اين واقعيت که قسمت عمده آب موجود در کره زمين به يکباره از آسمان و از خارج اين سياره به آن منتقل گرديده، اشاره شده است آنچه اکنون علم بشر به آن رسيده، آيا قرآن چيزي جز کلام (پروردگار است؟ | ||
| ۱۳۳۱ | أَنزِلْ | نازل کن(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد) |
| ۱۳۳۲ | أَنزَلْتُ | نازل کردم(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد) |
| ۱۳۳۳ | أَنزَلْتَ | نازل کردي(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد) |
| ۱۳۳۴ | أَنزَلْتُمُوهُ | نازلش کرديد(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد) |
| ۱۳۳۵ | أَنزَلْنَا | نازل کرديم - به یکباره فرو فرستادیم(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد) |
| ۱۳۳۶ | أَنزَلْنَاهُ | نازلش کرديم - به یکباره فرو فرستادیم(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد) |
| ۱۳۳۷ | أَنزَلْنَاهَا | نازلش کرديم(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد) |
| ۱۳۳۸ | أَنزِلْنِي | مرا فرود آور - مرا منزل ده("وَقُل رَّبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَکًا وَأَنتَ خَيْرُ ٱلْمُنزِلِينَ: همچنین بگو: "پرورش دهنده من، مرا به صورت منزل داده شده ای داراي خير و برکت بسيار شده، منزل ده و فرود آور زیرا تو بهترین منزل دهندگانی"(پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم مي فرمايند: "هنگامی که در منزلی فرود آمدی پس بگو: "رَبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَکًا وَأَنتَ خَيْرُ ٱلْمُنزِلِينَ" تا خیر آن(منزل) روزیت شود و شرّ آن از تو دفع گردد)"") |
| ۱۳۳۹ | أَنزَلَهُ | نازلش کرده(انزال(باب افعال) در مورد نازل شدن و فرو فرستادن به یکباره و تنزیل(باب تفعیل) در مورد نازل شدن تدریجی به کار می رود ضمن اینکه به کثرت آن نیز اشاره دارد) |
| ۱۳۴۰ | أَنسَابَ | نسب ها - خويشاوندي ها (نسب يعني همان رابطهاي که يک فرد از انسان را از جهت ولادت و اشتراک در رحم به فرد ديگر مرتبط ميسازد) |
| ۱۳۴۱ | أَنسَاهُ | از يادش برد |
| ۱۳۴۲ | أَنسَاهُمْ | از يادشان برده |
| ۱۳۴۳ | أَنَسْجُدُ | آيا سجده کنيم |
| ۱۳۴۴ | أَنسَوْکُمْ | از خاطرتان بردند |
| ۱۳۴۵ | أَنشَأَ | آفرید و پرورش داد(کلمه انشا به معناي ايجاد و تربيت چيزي است و بيشتر در جانداران که تربيت بيشتري لازم دارند استعمال ميشود) |
| ۱۳۴۶ | أَنشَأْتُمْ | آفریدید و پرورش دادید(کلمه انشا به معناي ايجاد و تربيت چيزي است و بيشتر در جانداران که تربيت بيشتري لازم دارند استعمال ميشود) |
| ۱۳۴۷ | أَنشَأَکُم | شما را آفرید و پرورش داد(کلمه انشا به معناي ايجاد و تربيت چيزي است و بيشتر در جانداران که تربيت بيشتري لازم دارند استعمال ميشود) |
| ۱۳۴۸ | أَنشَأْنَا | آفریدیم و پرورش دادیم(کلمه انشا به معناي ايجاد و تربيت چيزي است و بيشتر در جانداران که تربيت بيشتري لازم دارند استعمال ميشود) |
| ۱۳۴۹ | أَنشَأْنَاهُ | آن را آفریدیم و پرورش دادیم(کلمه انشا به معناي ايجاد و تربيت چيزي است و بيشتر در جانداران که تربيت بيشتري لازم دارند استعمال ميشود) |
| ۱۳۵۰ | أَنشَأْنَاهُنَّ | آن زنان را آفريدیم و پرورش دادیم(کلمه انشا به معناي ايجاد و تربيت چيزي است و بيشتر در جانداران که تربيت بيشتري لازم دارند استعمال ميشود) |
| ۱۳۵۱ | أَنشَأَهَا | آن را آفرید و پرورش داد(کلمه انشا به معناي ايجاد و تربيت چيزي است و بيشتر در جانداران که تربيت بيشتري لازم دارند استعمال ميشود) |
| ۱۳۵۲ | أَنشَرْنَا | زنده کرديم (کلمه نشور و همچنين کلمه نشر به معناي احياي مردگان بعد از مردن است و يا در عبارت "وَجَعَلَ ٱلنَّهَارَ نُشُوراً " نسبت نشور به روز از جهت پراکنده شدن يا از جهت برخاستن و جنب و جوش مجدد است. و اصل اين کلمه به معناي نشر طومار و جامه، يعني گشودن آن بعد از جمع کردن و پيچيدن آن است) |
| ۱۳۵۳ | أَنشَرَهُ | زنده اش کرد(کلمه نشور و همچنين کلمه نشر به معناي احياي مردگان بعد از مردن است و يا در عبارت "وَجَعَلَ ٱلنَّهَارَ نُشُوراً " نسبت نشور به روز از جهت پراکنده شدن يا از جهت برخاستن و جنب و جوش مجدد است. و اصل اين کلمه به معناي نشر طومار و جامه، يعني گشودن آن بعد از جمع کردن و پيچيدن آن است) |
| ۱۳۵۴ | أَنصَابُ | بت ها- سنگهايي که به عنوان عبادت رويشان قرباني مي کردند(نصب هر چيزي به معناي آن است که آن را طوري قرار دهند که بر جسته و در بلندي واقع شود مانند کاشتن و بر زمين فرو کردن نيزه و ساختن بناي بلند و کاشتن سنگي بر زمين ، بطوري که از دور ديده شود و نصيب به معناي سنگي است که بر بالاي چيزي نصب شود و جمع آن نصائب و نُصُب و انصاب است و رسم عرب چنين بوده که سنگي را سر پا قرار داده آن را ميپرستيدند و حيوانات خود را روي آن سر ميبريدند ،عبارت"کانهم الي نصب يوفضون" یعنی گوئي آنان به طرف بتان ميشتابند) |
| ۱۳۵۵ | أَنصَارٍ | ياران |
| ۱۳۵۶ | أَنصَارِي | ياران من |
| ۱۳۵۷ | أَنصِتُواْ | برای گوش دادن ساکت باشيد(از مصدر انصات به معني سکوت براي گوش دادن) |
| ۱۳۵۸ | أَنصَحَ | که نصيحت کنم - نهایت سعیم این است که خیری برسانم(کلمه نصح به معناي به کار بردن نهايت درجه قدرت خود در عمل و يا سخني است که در آن عمل و يا سخن مصلحتي براي مخاطبش باشد و به عبارتي به معني خالص و ناب کردن عمل است لذا ناصح عسل به معناي عسل خالص است .ناصح به معني خياط نيز مي باشد زيرا خياط نيزهمه سعيش در اين است که دريدگي و نقصي را که در لباس پيش آمده، رفو و اصلاح کند) |
| ۱۳۵۹ | أَنصَحُ | نصيحت می کنم - نهایت سعیم را می کنم تا خیری برسانم(کلمه نصح به معناي به کار بردن نهايت درجه قدرت خود در عمل و يا سخني است که در آن عمل و يا سخن مصلحتي براي مخاطبش باشد و به عبارتي به معني خالص و ناب کردن عمل است لذا ناصح عسل به معناي عسل خالص است .ناصح به معني خياط نيز مي باشد زيرا خياط نيزهمه سعيش در اين است که دريدگي و نقصي را که در لباس پيش آمده، رفو و اصلاح کند) |
| ۱۳۶۰ | أَنُطْعِمُ | آيا غذا بدهيم |
| ۱۳۶۱ | أَنطَقَ | به زبان آورد - ناطق کرد |
| ۱۳۶۲ | أَنطَقَنَا | ما رابه زبان آورد |
| ۱۳۶۳ | أَنظُرْ | تا نگاه کنم (چون جواب شرط جمله قبلي است جزم گرفته) |
| ۱۳۶۴ | أَنظِرْنِي | مهلتم ده |
| ۱۳۶۵ | أَنْعَامٌ | دامها(جمع نعم به معني شتر،گاو و گوسفند در اصل به شتر "نَعَم" می گفتند و جمع آن "أَنْعَام" است چون آن را نعمتی بزرگ می دانستند البته به مجموع دامهایشان اعم از شتر، گاو و گوسفند هم انعام می گفتند به شرط اینکه در میان آنها شتر هم باشد) |
| ۱۳۶۶ | أَنْعَامَکُمْ | دامهایتان(انعام: جمع نعم به معني شتر،گاو و گوسفند در اصل به شتر "نَعَم" می گفتند و جمع آن "أَنْعَام" است چون آن را نعمتی بزرگ می دانستند البته به مجموع دامهایشان اعم از شتر، گاو و گوسفند هم انعام می گفتند به شرط اینکه در میان آنها شتر هم باشد) |
| ۱۳۶۷ | أَنْعَامُهُمْ | دامهایشان(انعام: جمع نعم به معني شتر،گاو و گوسفند در اصل به شتر "نَعَم" می گفتند و جمع آن "أَنْعَام" است چون آن را نعمتی بزرگ می دانستند البته به مجموع دامهایشان اعم از شتر، گاو و گوسفند هم انعام می گفتند به شرط اینکه در میان آنها شتر هم باشد) |
| ۱۳۶۸ | أَنْعُمِ | نعمت ها (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار ميروند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد) |
| ۱۳۶۹ | أَنْعَمَ | نعمت داد (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار ميروند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد) |
| ۱۳۷۰ | أَنعَمتَ | نعمت دادي (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار ميروند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد) |
| ۱۳۷۱ | أَنْعَمْتُ | نعمت دادم (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار ميروند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد) |
| ۱۳۷۲ | أَنْعَمْنَا | نعمت داديم (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار ميروند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد) |
| ۱۳۷۳ | أَنْعُمِهِ | نعمتهايش(نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار ميروند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد) |
| ۱۳۷۴ | أَنْعَمَهَا | آن رابه عنوان نعمت داد (نعمت براي هر چيز عبارت است از نوع چيزهائي که با طبع آن چيز بسازد و طبع او آن چيز را پس نزند و از آنجا که موجودات جهان، همه به هم مربوط و متصلند لذا بعضي که سازگار با بعض ديگرند، برای آنها نعمت به شمار ميروند و در نتيجه اکثر و يا همه آنها وقتي با يکديگر مقايسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداي تعالي فرموده : و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها. علاوه بر نعمتهای معمولی، وجود انسانهايی مانند معصومين عليهم السلام نيز می تواند برای ديگر انسانها نعمت باشد) |
| ۱۳۷۵ | أَنفَ | بيني |
| ۱۳۷۶ | أَنفَالُ | اموالي که مالک مشخصي ندارند(جمع نَفل به معني زيادي هر چيز، مثل معادن و زمينهاي منابع طبيعي مثل بيابان و دشت و کوه و جنگل و ... که کسي آن را تبديل به زمين کشاورزي يا باغ و خانه نکرده است چون به فرموده امام صادق عليه السلام هر که هرکس زمين بايري را آباد کند، مالک آن است(البته اين امر بايد به نحوي مديريت گردد که زياني به ساير اموال عمومي نرساند مثلاً براي آبادي آن قسمت از زمين باعث نابودي بخش ديگري نگردد و آباد کردنش هم واقعي باشد نه به شکلي نمايشی و فقط براي تصاحب زمين). طبیعی است مالی که مالک مشخصی ندارد مایه اختلاف بین مردم خواهد شد که در این آیه مالک این اموال را پروردگار و رسولش اعلام می کند به این جهت که نحوه تقسیم عادلانه فوائد یا خود این اموال بین مردم بر اساس فرمان پیامبر و جانشینانش و بر اساس حکم الهی است. در زمان ما که جانشین بر حق پیامبر، امام زمان علیهما السلام در غیبتند، حاکم جامعه وظیفه دارد به شکلی عادلانه که مطابق با سنت رسول و حکم الهی است درآمد حاصل از انفال مانند نفت، معادن، منابع طبیعی و غیره را عادلانه بین مردم تقسیم و یا خرج اموری کند که نفع آن به همگان می رسد. |
| البته برخی از این آیه سوء استفاده کرده و از عبارت " قُلِ ٱلْأَنفَالُ لِلَّهِ وَٱلرَّسُولِ" این نتیجه را می گیرند که حاکم هر کاری دلش خواست، می تواند با "انفال" بکند از کسانی که چنین نظری دارند باید پرسید، باغهای فدک جزء انفال بود و برای رسول الله آیا حضرت از آن برای نفع شخصی خودش استفاده می نمود یا با درآمد آنها مستمندان جامعه را اداره می نمود؟ درست همان زمانی که پیامبر صاحب این باغها بودند، اهل بیتش علیهم السلام، با انفاق نان افطار خود به مسکین و یتیم و اسیر، دیگر غذایی در خانه نداشتند و سه روز در گرسنگی به سر بردند) | ||
| ۱۳۷۷ | أَنفُخُ | دميدم |
| ۱۳۷۸ | أَنفُسُ | جانها-نفسها (کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه ميشود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است) |
| ۱۳۷۹ | أَنفُسِکُمْ | جانهايتان- خودتان - وجودتان(کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه ميشود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است) |
| ۱۳۸۰ | أَنفُسِنَا | جانهايمان-خودمان (کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه ميشود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است) |
| ۱۳۸۱ | أَنفُسِهِم | جانهايشان-خودشان- درونشان-وجودشان(کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه ميشود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است) |
| ۱۳۸۲ | أَنفُسِهِنَّ | جانهايشان-خودشان(مؤنث) (کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه ميشود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است) |
| ۱۳۸۳ | أَنفَقَ | خرج کرد(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است. "وَأُحِيطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ کَفَّيْهِ عَلَىٰ مَا أَنفَقَ فِيهَا يُقَلِّبُ کَفَّيْهِ عَلَيٰ مَا أَنفَقَ فِيهَا: و ثمرش را فرا گرفت(آن عذابی که انتظارش می رفت درست وقتی که موقع برداشت محصول بود، کل محصولش را در بر گرفت) آنگاه صبح نمود در حالی که بر آنچه در آن باغ خرج کرده بود دو دستش را مرتبًا زیر و رو می نماید(این حالتی است که نا خود آگاه فرد بیچاره ای که با ضرری عظیم روبرو شده به خود می گیرد)") |
| ۱۳۸۴ | أَنفَقْتَ | انفاق کردي(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است) |
| ۱۳۸۵ | أَنفَقْتُم | انفاق کرديد(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است) |
| ۱۳۸۶ | أَنفِقُواْ | انفاق کنيد(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است. در آیه "قُلْ أَنفِقُواْ طَوْعاً أَوْ کَرْهاً لَّن يُتَقَبَّلَ مِنکُمْ إِنَّکُمْ کُنتُمْ قَوْماً فَاسِقِينَ" به کار بردن فعل امر "أَنفِقُواْ" کنایه از این است که ما مانع انفاق شما نمی شویم و معنی آیه این می شود که: "ما جلو شما را از انفاق نگرفتهايم ، چه با طوع و رغبت انفاق کنيد و چه با کراهت به هر حال انفاق شما کار لغو و بي فائده اي است زيرا پروردگار به دلیل اينکه شما مردمي فاسقيد انفاقتان را قبول نميکند" چون "انما يتقبل الله من المتقين: الله فقط از متقین به شکلی تمام و کمال قبول می کند" البته تقبل از قبول رساتر است چون یکی از معانی که باب تفعل به اصل فعل اضافه می کند، قبول و پذیرش اثر فعل است) |
| ۱۳۸۷ | أَنفَقُواُ | انفاق کردند(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است) |
| ۱۳۸۸ | أَنقَذَکُم | نجاتتان داد |
| ۱۳۸۹ | أَنقَضَ | شکست (انقاض ظهر در عبارت "ٱلَّذِي أَنقَضَ ظَهْرَکَ "به معناي شکستن پشت کسي است به نحوي که صداي شکستن به گوش برسد، آنطور که از تخت و کرسي و امثال آن وقتي کسي روي آن مينشيند و يا چيز سنگيني روي آن ميگذارند صدا برميخيزد و کنايه است از سنگيني باري که در آيه قبل "وَوَضَعْنَا عَنکَ وِزْرَکَ " از آن نام برده بود) |
| ۱۳۹۰ | أَنَّکَ | که يقيناً تو- که بي ترديد تو - جز این نیست که تو - تنها تویی که - حقیقت این است که تو("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود) |
| ۱۳۹۱ | أَنکَاثاً | از هم باز شده ها(نقض که مخالف ابرام است، به معناي فساد چيزي مانند طناب است که محکم شده یا باز شدن چیزی که محکم گره خورده. کلمه نکث نيز به معناي نقض است و هر چيزي که بعد از تابيده شدن و يا رشته شدن نقض گردد، آن را انکاث ميگويند، چه طناب باشد و چه رشته. "وَلَا تَکُونُواْ کَـٱلَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّةٍ أَنکَاثًا تَتَّخِذُونَ أَيْمَانَکُمْ دَخَلًا بَيْنَکُمْ: و مانند آن زنی نباشيد که پشمهای تابيده خود را از بعد استحکام به صورت از هم باز شده ها، وا می تابانيد، سوگندهايتان را ميان خود به عنوان وسیله داخل شدن می گیرید(سوگند دروغ را وسیله ای برای نفوذ و داخل شدن در مال دیگران جهت خیانت به آنان، قرار می دهند به این ترتیب که با سوگند خوردن اعتماد طرف مقابل را جلب کرده و سپس او را فریب می دهند. ربط سوگند دروغ خوردن به مثال آن زن احمقی از دودمان قريش که همیشه با کنيزانش تا نصف روز نخ ميرشته و آنگاه به ايشان دستور مي داده که در نیمه دوم روز، آن رشته ها را پنبه کنند این است که کسی که سوگند دروغ بخورد، هر چه از دین و ایمان و ثواب کسب کرده، بر باد فنا می دهد)" ) |
| ۱۳۹۲ | أَنکَالًا | زنجيرها وقيد وبندها (جمع"نِکْل" به معناي طناب پابند حيوان و آهن لجام آن است، چون هر دو مانع آزادي حيوان است و جمع آن أنکال است و نکال به معناي مجازاتی است که به منظور بازداشتن مکلفان از تخلف وضع شده است و ساير مکلفين از عقوبت اين متخلف عبرت بگيرند و هوس تخلف نکنند. ) |
| ۱۳۹۳ | أَنکِحُواْ | به نکاح و ازدواج درآوريد |
| ۱۳۹۴ | أَنکَرَ | نا مطبوع ترين-نا موزون ترين-نکره ترين |
| ۱۳۹۵ | أَنَّکُمْ | که يقيناً شما- که بي ترديد شما - جز این نیست که شما - تنها شمائید که - حقیقت این است که شما - این گونه بود که شما("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود) |
| ۱۳۹۶ | أَنُلْزِمُکُمُوهَا | آيا به آن مجبورتان سازم |
| ۱۳۹۷ | أَنَّمَا | به یقین اینکه - به یقین که که("وَلَا يَحْسَبَنَّ ٱلَّذِينَ کَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُواْ إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ: و کسانی که کافر شدند، باید که مپندارند به یقین اینکه به آنان مهلت می دهیم به سود آنان است، جز این نیست که مهلتشان می دهیم تا گناهی بیفزایند و برای آنان عذابی خوار کننده است") به یقین چنين است که - به یقین حقیقت این است که - که به یقین آنچه(در عبارت "أَفَمَن يَعْلَمُ أَنَّمَا أُنزِلَ إِلَيْکَ مِن رَبِّکَ ٱلْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمَىٰ: آیا پس حال که این گونه است(تنها راه رسیدن به سعادت ابدی پیروی از پروردگار تعالی است) کسی که می داند که به یقین آنچه به سوی تو از پروردگارت نازل شده است، حق است، مانند کسی است که او کور است") |
| به یقین جز این نیست که - که به یقین فقط("وَأَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَٱحْذَرُواْ فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَـٱعْلَمُواْ أَنَّمَا عَلَىٰ رَسُولِنَا ٱلْبَلَاغُ ٱلْمُبِينُ: و از الله اطاعت کنید و از پیامبر اطاعت نمایید و بترسید و دوری کنید، پس اگر روی گردان شدید پس بدانید که بر عهده پیامبر ما فقط رساندن آشکارِ و روشن است(وظیفه پیامبر تنها ابلاغ واضح پیام الهی است و مسئول کردار شما نیست)") | ||
| ۱۳۹۸ | أَنَّنَا | که به قطع و يقين ما- که بي شک و ترديد ما - جز این نیست که ما - تنها مائیم که - حقیقت این است که ما("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود. استفاده از نون وقایة در آن در حالی که می توانست بگوید "أَنَّا"، برای تأکید بیشتر است) |
| ۱۳۹۹ | أَنَّهُ | که يقيناً او- که بي ترديد او - جز این نیست که او - تنها اوست که - حقیقت این است که او- که يقيناً آن- که بي ترديد آن - جز این نیست که آن - تنها آن است که - حقیقت این است که آن("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود) |
| ۱۴۰۰ | أَنَّهَا | که يقيناً او(مؤنث)- که بي ترديد او - جز این نیست که او - تنها اوست که - حقیقت این است که او- که يقيناً آن- که بي ترديد آن - جز این نیست که آن - تنها آن است که - حقیقت این است که آن("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود) |
| ۱۴۰۱ | أَنْهَارٌ | نهرها-رودها |
| ۱۴۰۲ | أَنْهَاکُمْ | شما را نهي مي کنم |
| ۱۴۰۳ | أَنَّهُم | که يقيناً آنها- که بي ترديد آنها - جز این نیست که آنها - تنها آنهایند که - حقیقت این است که آنها- از این جهت که آنان("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود) |
| ۱۴۰۴ | أَنَّهُمَا | که يقيناً آن دو- که بي ترديد آن دو - جز این نیست که آن دو - تنها آن دو هستند که - حقیقت این است که آن دو("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود) |
| ۱۴۰۵ | أَنَّهُنَّ | که يقيناً آنها(مؤنث)- که بي ترديد آنها - جز این نیست که آنها - تنها آنهایند که - حقیقت این است که آنها("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود) |
| ۱۴۰۶ | أَنَّىٰ | چرا -چگونه-کجا-هرکجا-هرزمان-کي |
| ۱۴۰۷ | أَنِّي | که يقيناً من- که بي ترديد من - جز این نیست که من - تنها منم که - حقیقت این است که من("إِنَّ" و "أَنَّ" هر دو حرف تأکیدند و به یک معنا می باشند با این تفاوت که اگر جمله بعد از "إِنَّ" را حذف کنیم جمله قبل ناقص نمی شود ولی جمله قبل از "أَنَّ"، بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده ناقص است: "وَلَوْ شَاءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و سوگند که اگر الله می خواست گوشها و چشمهایشان را از بین می برد(تا همین تلاش بی ثمر را نیز نتوانند انجام دهند) به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و قدر و اندازه آن را تعیین می کند(هم از عهده هر کاری بر می آید و هم اندازه و حدود هر چیزی را او تعیین می کند)". "أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: آیا ندانسته و نمی دانی که به یقین الله بر هر چیزی همیشه و بی اندازه تواناست و اندازه آن را تعیین می کند؟" که در مورد دوم بدون "أَنَّ" و آنچه بعد از آن آمده، جمله "أَلَمْ تَعْلَمْ" ناقص می شود) |
| ۱۴۰۸ | أَنِيبُواْ | باز گرديد-مرتباً رجوع کنيد |
| ۱۴۰۹ | أَوَ | آيا |
| ۱۴۱۰ | أَوْ | يا |
| ۱۴۱۱ | أَوِ | يا( در اصل "أَوْ" بوده که به دلیل تقارنش با حرف ساکن یا تشدید دار کلمه بعد حرف واو حرکت گرفته است) |
| ۱۴۱۲ | أَوَّابٌ | بسيار بازگشت کننده |
| ۱۴۱۳ | أَوَّابِينَ | بسيار بازگشت کنندگان |
| ۱۴۱۴ | أَوَّاهٌ | بسيار ناله کننده(به فرموده امام باقر علیه السلام "اواه" به کسی که بسیار دعا می کند و در نماز و در خلوتش بسیار تضرع می نماید، می گویند) |
| ۱۴۱۵ | أَوْبَارِهَا | کُرک ها يش(جمع وَبر که به معنی پوشش بدن شتر که چیزی بین پشم و مو است و آن را کرُک هم می نامند) |
| ۱۴۱۶ | أَوِّبِي | بسیار رجوع کن(بسیار دعا کن و همواره و بسیار از پروردگارت درخواست نما) |
| ۱۴۱۷ | أَوِّبِي مَعَهُ | به همراه او بسیار رجوع کن(در دعا کردن و بسیار درخواست نمودن از پروردگار تعالی با او هم صدا شو. "وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا دَاوُودَ مِنَّا فَضْلًا يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَٱلطَّيْرَ وَأَلَنَّا لَهُ ٱلْحَدِيدَ: و سوگند که به بهترین شکل به داوود(علیه السلام) از جانب خودمان فضلی عظیم(فضل بخششی است كه به دلیل استحقاق فرد مورد بخشش قرار گرفته، صورت نمی گیرد بلكه از زیادی كَرَم شخص بخشنده است) دادیم (بدین شکل که چنین فرمانی صادر نمودیم:)"ای کوهها به همراه او بسیار رجوع کنید(در دعا کردن و بسیار درخواست نمودن از پروردگار تعالی با او هم صدا شويد) همچنين ای پرندگان(علاوه بر این آیه در آیه شریفه ۷۹ سوره مبارکه انبیاء و در آیات شریفه ۱۸ و ۱۹ سوره مبارکه ص نیز به فرمان پروردگار به کوهها و پرندگان برای هم آوا شدن با حضرت داوود علیه السلام به هنگام دعا خواندن که بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام همان آیات کتاب آسمانی زبور بود، اشاره شده است در واقع پروردگار تعالی از کوهها و پرندگان می خواهد که با طنین دادن و ایجاد موسیقی متن، نغمه دعای حضرت داوود علیه السلام را زیباتر بسازند. |
| در قرآن کریم که قانون اساسی دین اسلام است آیه ای مبنی بر حرام بودن موسیقی نیست بلکه مدعیان تحریم موسیقی آیاتی که کلمات "لَغْو: هر چیزی که اثر و فایده ای ندارد" ،"لَهْو: هر کار بیهوده و بی ارزشی است که آدمی را از کار مهم و پر ارزش باز بدارد" و "زُور: دروغ و سخن باطل"، در آن آمده است را به موسیقی تفسیر کرده اند که همان گونه که می بینید هیچکدام به معنی موسیقی نیستند. پس نه تنها قرآن کریم موسیقی را حرام نکرده بلکه در آیاتی که اشاره شد موسیقی را تأیید هم نموده است. اما در بحث احادیث، سید جواد عاملی از علمای قرن ۱۲ و ۱۳ در جلد ۱۲ کتاب مفتاح الکرامه در مورد روایات موسیقی گزارشی آماری ارائه می دهد و می گوید در روایات ما ۲۵ روایت در نکوهش موسیقی و ۱۲ روایت در ستایش موسیقی وجود دارد لذا نسبت این گزارش آماری ۲۵ به ۱۲ است و این تصوری که برای ما ساخته شده و می گویند روایات زیادی در نکوهش موسیقی وجود دارد، واقعی نیست | ||
| أَوِّبِي مَعَهُ | از جمله در همین ۱۲ روایات آمده است که: کسی خدمت امام معصوم علیه السلام آمد و گفت من وسایل موسیقی دارم و در مورد آنها کسب تکلیف کرد. امام فرمود مادامی که به عصیان کشیده نشود، اشکالی ندارد همچنین فرموده اند که اگر موسیقی انسان را به یاد بهشت بیندازد، اشکالی ندارد پس معلوم می شود آن عالم نمایی که حکم به حرام بودن موسیقی می دهد برای توجیه سلیقه خودش، از میان احادیث دستچین نموده جدای از اینکه حکمش بر خلاف قرآن است و این سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را نادیده گرفته که فرموده اند:" هرگاه حدیثى از من به شما برسد، آن را بر قرآن عرضه کنید و با عقلتان بسنجید، اگر مطابق بود، قبول کرده و گرنه به پهنای دیوار بکوبید" (روض الجنان و روح الجنان فی تفسیرالقرآن) و سند همین حدیث هم، آیه شریفه ۱۳ از سوره مبارکه طارق است: "إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ: سوگند که به یقین آن(قرآن کریم)، سخنی جدا کننده است(در جدا کردن حق از باطل تمام کننده ی بحثها و اختلافات است و درستی هر سخنی با آن سنجیده می شود)". | |
| این احتمال نیز وجود دارد که هریک از این احادیثِ منع کننده موسیقی، برای زمان و مکان و حالتی خاص بوده و جنبه عمومی نداشته اند که نقل کننده حدیث توضیحات مربوط به آن را حذف نموده است. از لحاظ عقلی و منطقی نیز موسیقی نیز مانند هر ابزار دیگری در زندگی بشر می تواند هم خوب و مفید باشد و هم بد و مضرّ مثل چاقویی که اگر برای آشپزی استفاده شود خوب است و اگر برای کشتن فردی بی گناه، بد . آن موسیقی که باعث شادی و تفکر انسان گردد خوب و اگر ابزاری برای گرم کردن مجلس فساد شود بد است و کسانی که بی دلیل آن را به کلی حرام اعلام می کنند و باعث انزجار جامعه از دین می گردند گناه زیر پا گذاشتن آیاتی از قبیل این آیات را به دوش خواهند کشید: "... لَا تَغْلُواْ فِی دِینِکُمْ غَیرَ ٱلْحَقِّ ...: به ناحق در دینتان غلوّ و زیاده روی نکنید(آیه شریفه ۷۷ از سوره مبارکه مائده)"، "یا أَیهَا ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تُحَرِّمُواْ طَیبَاتِ مَا أَحَلَّ ٱللَّهُ لَکُمْ ... : خطابم | ||
| أَوِّبِي مَعَهُ | با کسانی است که ایمان آوردند(یقین کردند خیر و صلاحشان در عمل به دستورات الهی است و بر طبق همین یقینشان عمل نمودند)، پاکیزه هایی که الله برایتان حلال نموده، را حرام نکنید(آیه شریفه ۸۷ از سوره مبارکه مائده)"، "قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ ٱللَّهِ ٱلَّتِی أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ ...: بگو چه کسی زینت الهی که برای بندگانش خارج نموده را حرام نموده است(آیه شریفه ۳۲ از سوره مبارکه اعراف)"، "یا أَیهَا ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تُقَدِّمُواْ بَینَ یدَی ٱللَّهِ وَرَسُولِهِ ... : خطابم با کسانی است که ایمان آوردند(یقین کردند خیر و صلاحشان در عمل به دستورات الهی است و بر طبق همین یقینشان عمل نمودند)، از الله و پیامبرش جلو نزنید(آیه شریفه ۱ از سوره مبارکه حجرات)". در واقع هر قاری قرآن کریم به هنگام تلاوت ترکیبی از دستگاههای موسیقی و در اصطلاح قرآنی نغماتی شامل هفت نغمه ی اصلی صبا، نهاوند، عجم، بیات، سه گاه، حجاز، رست و گوشه های آنها را برای دلنشین تر کردن آیات الهی به کار می گیرد(اکثر این نغمات در اصل ایرانی بوده و سپس در میان اعراب رایج گشته اند). | |
| همچنین اشعار پر مغز حافظ، سعدی ، مولانا و دیگر شاعران شیرین سخن، که استادان آواز با بهره گیری از زینت موسیقی، نقشی ماندگار از آنها در ذهن ما به جا می گذارند، در زندگی همواره راهگشای ما بوده اند. موسیقی های محلی هر مرز و بوم از لالایی مادران گرفته تا آوازهای شادی و عزا جزء جدایی ناپذیر فرهنگ مردمند. ملت ما دو گوهر گرانقدر دارند: یکی دینشان که قرآن کریم اساس آن است و دیگری فرهنگ باستانی غنی آنها. از آنجا که کسی که با دو برادر دشمنی دارد راحت ترین کاری که می تواند برای نابودی آن دو برادر انجام دهد این است که آنها را به جان هم بیندازد تا خود یکدیگر را نابود کنند، در زمان ما استعمارگران و سلطه گران بیگانه، به گروهی مأموریت داده اند که دین و فرهنگ ما را مقابل هم قرار دهند تا هر دو نابود گردند و کم نیستند کسانی که خرقه دین به تن کرده اند و مظاهر فرهنگ ما از جمله موسیقی را مخالف دین معرفی کرده و حرام می دانند و باعث انزجار و تنفر مردم از دین می گردند این گونه افراد خطرناک ترین دشمن دینند گرچه گروهی آنها را عالم دین بنامند) و برایش آهن را نرم نموديم(استخراج و ذوب فلزات و طریقه ساختن اشیاء فلزی را به او آموختیم)") | ||
| ۱۴۱۸ | أَوْتَاد | ميخ ها (کلمه اوتاد جمع وتد است که به معناي ميخ است . اگر فرعون را "ذو الاوتاد : داراي ميخها" معرفي نموده ، از اين جهت است که فرعون با ميخهايي بازي برد و باخت داشته یا جهتش اين است که به هر کس غضب مي کرد، او را چهار ميخ مي نمود، يعني دو دست و دو پای او را با میخهای مخصوصی بر زمين یا تنه نخل مي کوبیدند و به همین وضع می ماند تا بمیرد یا اینکه معنايش "ذو الجنود : صاحب لشکرها" است ، چون لشکر براي کشور به منزله ميخ است و اقوال دیگر. در مورد عبارت "وَٱلْجِبَالَ أَوْتَاداً: و کوهها را به عنوان میخها(قرار دادیم)"با مراجعه به نقشه سوابق زلزله در روی کره زمین مشاهده می کنیم که مناطق کوهستانی زلزله خیز ترند به عنوان مثال یکی از کمربندهای زلزله خیز دقیقاً بر روی رشته کوههای راکی و آند قرار دارد و همین مسأله باعث شده است تا برخی تصور کنند که امثال این آیه با واقعیتهای علمی تناقض و اختلاف دارد ولی با مراجعه به مقالات علمی در این خصوص در می یابیم که کوهها در واقع زمین لرزه های بزرگ را به تعداد زیادی زمین لرزه کوچک تجزیه می کنند به زبان ساده تر کوهها شدت زلزله ها را کاهش می دهند و نه تعداد آنها را و به این ترتیب زمین را برای ما انسانها سکونت پذیر می نمایند)) |
| ۱۴۱۹ | أَوْثَانِ | بتها (کلمه اوثان جمع وثن است که به معناي بت ميباشد) |
| ۱۴۲۰ | أَوْجَسَ | خفيف و پنهاني احساس کرد (از وجس به معناي صداي آهسته است و ايجاس، احساس آن صدا در دل است و در عبارت " فاوجس منهم خيفة " ايجاس خيفه در نفس، احساس آن است، البته آن احساسي که خفيف و پنهاني باشد، يعني آثارش در رنگ پوست آدمي بروز نکند وبراي همين کلمه خيفه را نکره آورده به اين معني که در نفس خود نوعي ترس احساس نمود که خيلي قابل اعتناء نبود چون اين ترس هيچ تأثيري در چهره و رفتار حضرت ابراهیم عليه السلام، نداشت) |
| ۱۴۲۱ | أَوْجَفْتُمْ | تاختيد |
| ۱۴۲۲ | أَوْحَىٰ | وحي نمود-اشاره کرد(وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين كلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، كلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن كريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين كلمه در سخن گفتن پروردگار یا فرشتگان با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا") |
| ۱۴۲۳ | أَوْحَيْتُ | وحي کردم(وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين كلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، كلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن كريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين كلمه در سخن گفتن پروردگار یا فرشتگان با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا") |
| ۱۴۲۴ | أَوْحَيْنَا | وحي کرديم(وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي به صورت رمز به همين جهت ازاين كلمه در مورد القاي معنا به شخصی به نحوی پوشيده از دیگران استفاده مي شود، كلمه وحي در موارد القاي معنا در فهم حيوان از طريق غريزه " و اوحي ربک الي النحل" و ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا "و اوحينا الي ام موسي "و همچنين از طريق وسوسه"الا ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم" و يا اشاره "فاوحي اليهم ان سبحوا بکرة و عشيا"،درقرآن كريم استفاده شده است.ولي بيشترين استفاده از اين كلمه در سخن گفتن پروردگار یا فرشتگان با انبياء و رسل است "ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا") |
| ۱۴۲۵ | أَوْدِيَةٌ | دره هاي محل عبور سيل (جمع وادي و وادي محلي است که سيلاب از آنجا ميگذرد و به همين اعتبار شکاف ميان دو کوه را نيز وادي ميگويند و جمع اين کلمه اوديه ميآيد) |
| ۱۴۲۶ | أَوْدِيَتِهِمْ | آبراههايشان |
| ۱۴۲۷ | أَوْرَثَکُمْ | ميراثتان قرار داديم (ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده) |
| ۱۴۲۸ | أَوْرَثَنَا | به ما میراث داد(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده . در معني عبارت "أُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلْوَارِثُونَ ٱلَّذِينَ يَرِثُونَ ٱلْفِرْدَوْسَ "در روايات آمده که براي هر انساني در بهشت، منزلي و در آتش منزلي است و چون کسي بميرد و داخل آتش شود، سهم بهشت او را به ارث به اهل بهشت ميدهند) |
| ۱۴۲۹ | أَوْرَثْنَا | ميراث قرار داديم(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده . در معني عبارت "أُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلْوَارِثُونَ ٱلَّذِينَ يَرِثُونَ ٱلْفِرْدَوْسَ "در روايات آمده که براي هر انساني در بهشت، منزلي و در آتش منزلي است و چون کسي بميرد و داخل آتش شود، سهم بهشت او را به ارث به اهل بهشت ميدهند) |
| ۱۴۳۰ | أَوْرَثْنَاهَا | آن راميراث قرار داديم(ارث تملک مال و يا هر چيز قابل انتفاعي است از کسي که قبلا او مالک بوده و با زوال او، ملک او به ديگري منتقل شده . در معني عبارت "أُوْلَـٰئِکَ هُمُ ٱلْوَارِثُونَ ٱلَّذِينَ يَرِثُونَ ٱلْفِرْدَوْسَ "در روايات آمده که براي هر انساني در بهشت، منزلي و در آتش منزلي است و چون کسي بميرد و داخل آتش شود، سهم بهشت او را به ارث به اهل بهشت ميدهند) |
| ۱۴۳۱ | أَوْرَدَهُمُ | واردشان کرد-به نزديک آب آورد |
| ۱۴۳۲ | أَوْزَارِ | بارهاي سنگين - گناهان("وَزَر" به پناهگاهي در كوه مي گويند و به مناسبت سنگيني كوه به ثقل و بار "وزْر" مي گويند و به همين جهت گناهان را هم "وزر" خوانده اند همچنان که "ثقل" هم ميخوانند و در قرآن از گناهان، هم به وزر تعبير شده و فرموده : ليحملوا اوزارهم کاملة و هم به ثقل تعبير شده و فرموده : و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم) |
| ۱۴۳۳ | أَوْزَارَهَا | بارهايش سنگينش("وَزَر" به پناهگاهي در كوه مي گويند و به مناسبت سنگيني كوه به ثقل و بار "وزْر" مي گويند و به همين جهت گناهان را هم وزر خواندهاند همچنانکه ثقل هم ميخوانند و در قرآن از گناهان، هم به وزر تعبير شده و فرموده : ليحملوا اوزارهم کاملة و هم به ثقل تعبير شده و فرموده : و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم) |
| ۱۴۳۴ | أَوْزَارَهُمْ | بارهاي سنگينشان - گناهانشان ("وَزَر" به پناهگاهي در كوه مي گويند و به مناسبت سنگيني كوه به ثقل و بار "وزْر" مي گويند و به همين جهت گناهان را هم وزر خواندهاند همچنانکه ثقل هم ميخوانند و در قرآن از گناهان، هم به وزر تعبير شده و فرموده : ليحملوا اوزارهم کاملة و هم به ثقل تعبير شده و فرموده : و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم) |
| ۱۴۳۵ | أَوْزِعْنِي | مرا وادار کن |
| ۱۴۳۶ | أَوْسَطِ | متوسط ترين |
| ۱۴۳۷ | أَوْسَطُهُمْ | ميانه روترين |
| ۱۴۳۸ | أَوْصَانِي | سفارشم کرد (کلمه وصيت به معناي اين است که عملي را به ديگري پيشنهاد کني، پيشنهادي که همراه با پند و اندرز باشد) |
| ۱۴۳۹ | أَوْضَعُواْ | به سرعت شر و پستی را انتشار دادند("وضع"يعني نهادن و متضاد رفع كه به معني بلند كردن و برداشتن است. همانگونه كه در عبارت "وَٱلسَّمَاءَ رَفَعَهَا "در مورد آسمان كلمه ي رفع را به كار برده و در عبارت "وَٱلْأَرْضَ وَضَعَهَا لِلْأَنَامِ" از خلقت زمين تعبيربه وضع كرده است چون زمين پايين و آسمان بالا است و در زبان عرب هر افتاده و پست را وضيع ميگويند) |
| ۱۴۴۰ | أَوَعَجِبْتُمْ | آيا تعجب کرديد (عجب و تعجب به معناي اين است که امري که سببش براي انسان معلوم نيست بر نفس آدمي هجوم آورد و انسان به شکلی ناگهاني با آن روبرو شود) |
| ۱۴۴۱ | أَوَعَظْتَ | که پند دهي (موعظه و وعظ به معناي تذکر دادن به انجام عملي خير و ترساندن از عواقب ترک آن است، به بياني که دل شنونده را براي پذيرفتن آن تذکر نرم کنند) |
| ۱۴۴۲ | أَوْعَيٰ | جا سازي مي کند (کلمه ايعاء که مصدر أوعي است وقتي در مورد مال استعمال ميشود، به معناي نگهداري آن در وعاء - ظرف - است) |
| ۱۴۴۳ | أَوْعِيَتِهِمْ | کوله بارهایشان(جمع وعاء به معنی محل جاسازی مثل ظرف و کوله بار) |
| ۱۴۴۴ | أَوْفِ | کامل بده (توفية به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل چون جان انسان در واقع تمام چیز او حساب می شود این کلمه در معنی جان گرفتن نیز استفاده می گردد) |
| ۱۴۴۵ | أَوْفُواْ | به شکلی کامل وفا کنيد - کامل بدهيد(أَوْفُواْ ٱلْکَيْلَ وَٱلْمِيزَانَ : آنچه را پیمانه می کنید یا اندازه می گیرید، کامل بدهيد. توفية به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل چون جان انسان در واقع تمام چیز او حساب می شود این کلمه در معنی جان گرفتن نیز استفاده می گردد) |
| ۱۴۴۶ | أَوْفَیٰ | وفادارتر-کاملتر-وفا کند(توفية به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل چون جان انسان در واقع تمام چیز او حساب می شود این کلمه در معنی جان گرفتن نیز استفاده می گردد) |
| ۱۴۴۷ | أُوفِي | کامل دادم(توفية به معناي رساندن حق به صاحب آن است، البته رساندن بطور کامل چون جان انسان در واقع تمام چیز او حساب می شود این کلمه در معنی جان گرفتن نیز استفاده می گردد) |
| ۱۴۴۸ | أَوْقِدْ | آتش روشن کن (ايقاد نار به معناي مشتعل ساختن آتش است) |
| ۱۴۴۹ | أَوْقَدُواْ | آتش روشن کردند(ايقاد نار به معناي مشتعل ساختن آتش است) |
| ۱۴۵۰ | أَوَکُلَّمَا | آيا هر وقت |
| ۱۴۵۱ | أَوَّلَ | نخست |
| ۱۴۵۲ | أَوَلَا | همان "أَلَا" است که واوش معنایی اضافه نمی کند و برای خوش آوایی استفاده شده است |
| ۱۴۵۳ | أَوْلَاد | فرزندان |
| ۱۴۵۴ | أَوْلَادُکُمْ | فرزندانتان |
| ۱۴۵۵ | أَوْلَادُهُم | فرزندانشان |
| ۱۴۵۶ | أَوْلَادَهُنَّ | فرزندانشان مؤنث |
| ۱۴۵۷ | أَوَلَمْ | همان "أَلَمْ" است که واوش معنایی اضافه نمی کند و برای خوش آوایی استفاده شده است |
| ۱۴۵۸ | أَوَلَمَّا | آيا هرگاه(همان "أَلَمَّا" است که واوش معنایی اضافه نمی کند و برای خوش آوایی استفاده شده است) |
| ۱۴۵۹ | أَوَلَمْ يَرَوْاْ | آیا نظر نکرده و نمی کنند(واو در "أَوَلَمْ" معنایی اضافه نمی کند و برای خوش آوایی استفاده شده است) |
| ۱۴۶۰ | أَوَّلِنَا | نخستين ما-مردمانی که همزمان با ما زندگی می کنند |
| ۱۴۶۱ | أَوَلَوْ | آيا اگر- آیا احتمال ندارد که - با وجودی که؟(واو در اینجا معنایی اضافه نمی کند و برای خوش آوایی استفاده شده است. "وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ ٱتَّبِعُواْ مَا أَنزَلَ ٱللَّهُ قَالُواْ بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ ءَابَاءَنَا أَوَلَوْ کَانَ ءَابَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلَا يَهْتَدُونَ: و هنگامي که به آنان گفته شد: "از آن چه الله نازل کرده پيروي کنيد"، گفتند :"بلکه از آن چه پدرانمان را بر آن يافتيم، پيروي مي کنيم" آيا احتمال ندارد که پدرانشان ذره اي عقلشان را به کار نمي انداختند و هدايت نمي يافتند". "قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُکَ بِشَيْءٍ مُّبِينٍ(شعراء۳۰): (حضرت موسی علیه السلام به فرعون)گفت: "با وجودی که چیزی آشکار و روشن و بی ابهام برایت آورده باشم؟"(اگر نشانه و معجزه ای برای اثبات پیامبریم به تو نشان دهم باز هم نمی پذیری و فرمان به زندان شدنم می دهی؟)") |
| ۱۴۶۲ | أَوَّلُونَ | اولينها - پیشینیان |
| ۱۴۶۳ | أَوْلَىٰ | سزاوارتر-نزديکتر |
| ۱۴۶۴ | أَولِيَاء | دوستان-سرپرستان-صاحب اختياران-وارثان - دوستاني که همراه با یاری کردن، تدبير امور و سرپرستی را نیز به عهده دارند(کلمه اولياء جمع کلمه ولي است، که از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت ميکند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست. |
| در آیه شریفه ۷۲ از سوره مبارکه انفال در عبارت " إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱلَّذِينَ ءَاوَوْاْ وَّنَصَرُواْ أُوْلَـٰئِکَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ" معنی وارثان هم می دهد پس از ورود مسلمانان مهاجر به مدینه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بین آنها و مسلمانان اهل مدینه(انصار) پیوند برادری برقرار نمود و هر برادر این چنینی تا مدتی به حکم این آیه تنها وارث مسلمانی بود که خویشانش در مکه و جزء کفار بودند تا ثروت یک مسلمان باعث تقویت دشمنشان نشود) | ||
| ۱۴۶۵ | أَوْلِيَاءَ ٱللَّه | دوستان الله(در آیه "أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ ٱللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ:آگاه باشید که دوستان الله نه انتظار ضرر و ترسي بر آنان است و نه آنان اندوهگين مي شوند(نه غصه گذشته را دارند نه اندوه آينده" ویژگی "اولیاء الله" بیان شده است. امام علی علیه السلام درباره این آیه فرموده اند: " اولیاء الله جماعتی هستند که در عبادت پروردگار متعال اخلاص ورزیدند، زمانی که دیگر مردمان به ظاهر دنیا توجّه میکردند، آنان به باطن آن توجّه داشتند وقتی دیگران به امور زودگذر دنیا فریفته شده بودند، اینان به عواقب و سرانجام امور نظر داشتند و به همین دلیل چیزهایی را که میدانستند رهایشان خواهند کرد، ترک کردند و چیزهایی را که میدانستند موجب نابودیشان خواهد شد، از بین بردند". |
| همچنین امام سجاد علیه السلام فرموده اند: "مشمولين اين آيه وقتي اولياء الله هستند و خوف و اندوهي ندارند که واجبات الهی را انجام دهند و به سنتهاي رسول الله عمل کنند و از حرامهاي الهی بپرهيزند و از لذائذ نقد و فريبنده دنيا زهد بورزند و به آنچه در نزد پروردگار تعالي است دل بسته و علاقه مند باشند و رزق حلال و پاک الهی را به دست آورند ومنظورشان از کسب رزق تفاخر و تکاثر که بين دنيا پرستان است، نبوده باشد و آنگاه از آنچه به دست آورده اند حقوق واجبي که به گردنشان هست بپردازند ، آنان کساني هستند که پروردگار در آنچه کسب ميکنند برکت و در آنچه براي آخرت خود از پيش مي فرستند پاداش قرار ميدهد". پیامبر اکرم نیز فرموده اند: "بنده پروردگار دارای ایمان واقعی نمی شود مگر وقتي که پروردگار را دوست بدارد و هر که و هر چه را دوست ميدارد به خاطر او دوست بدارد ، و هر که و هر چه را دشمن ميدارد به خاطر او دشمن بدارد، که اگر چنين باشد آن وقت است که از ناحيه پروردگار مستحق ولاء(دوستی) او خواهد شد" و در جای دیگر فرمودند: " اولياي الهی(دوستان پروردگار) کساني هستند که مردم با ديدن آنان به ياد پروردگار ميافتند") | ||
| ۱۴۶۶ | أَوْلِيَاءَهُ | دوستانش-سرپرستانش-صاحب اختيارانش(کلمه اوليا جمع کلمه ولي است، که از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت ميکند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست) |
| ۱۴۶۷ | أَوْلِيَاؤُکُمْ | دوستانتان-سرپرستانتان-صاحب اختيارانتان(کلمه اوليا جمع کلمه ولي است، که از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است، مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت ميکند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست) |
| ۱۴۶۸ | أَوْلِيَاؤُهُم | دوستانشان-سرپرستانشان-صاحب اختيارانشان(کلمه اوليا جمع کلمه ولي است، که از ماده ولايت است و ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است و کسی نسبت به دیگری ولایت دارد که در مورد چگونگی اداره کارهای او، تصمیم گیرنده باشد. مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه، کسي است که مالک تدبير امور و اموال آنان باشد، با اینکه خود آنان مالک اموال خويشند، ولي تدبير امر اموالشان به دست وليشان است . اين معناي اصلي کلمه ولايت است، ولي در مورد حب و دوست داشتن نيز استعمال شده، و اين بدان مناسبت بود که غالبا ولايت مستلزم تصرف يک دوست در امور دوست ديگر است، يک ولي در امور کسي که تحت سرپرستي او است، دخالت ميکند، تا پاسخگوي علاقه او نسبت به خودش باشد و يک مولي عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مي دهد، تا بيشتر به او تقرب جويد، اجازه مي دهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحي او است، پس تصرف محبوب در زندگي محب، هيچگاه خالي از حب نيست) |
| ۱۴۶۹ | أَوْلَيَانِ | دو نزديکتر- دو نفرِ اوّل(در عبارت "مِنَ ٱلَّذِينَ ٱسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ ٱلْأَوْلَيَانِ" منظور دو نفر قبلي كه زودتر شهادت داده بودند، مي باشد) |
| ۱۴۷۰ | أَوَلَيْسَ | آيا نيست |
| ۱۴۷۱ | أَوَّلِينِ | اولينها - پیشینیان |
| ۱۴۷۲ | أَوَمَن | آيا آن که("وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُم بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمَـٰنِ مَثَلًا ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَهُوَ کَظِيمٌ* أَوَمَن يُنَشَّأُ فِي ٱلْحِلْيَةِ وَهُوَ فِي ٱلْخِصَامِ غَيْرُ مُبِينٍ: و هنگامي که يکي از آنان به آنچه براي آن که مهربانيش هميشگي و شامل همه است، مَثَل زد(اين صفت را به پروردگار رحمان نسبت داد)، بشارت داده شد(وقتي به يکي از همينها که مي گويند: "فرشتگان دختران پروردگارند و آنها را براي خود برگزيده"، بشارت فرزند دختري داده مي شد)، دائم چهره اش سياه بود(از ناراحتي کبود مي شد) در حالي که با وجود ناراحتي زياد سخني نمي گفت و ناراحتيش را پنهان مي کرد* آيا آن که در زيور و زينت پرورش مي يابد در حالي که او در دشمني واضح و روشن نيست!؟(چطور دلشان مي آيد در مقابل بشارتِ دختردار شدن چنين وضعي به خود بگيرند دختري که از زيباييهاي خلقت پروردگار است و به صورت خدادادي شيفته ي آراستگي و زيور و زينت است و به گاه دشمني هم مهرباني خود را از دست نمي دهد و دشمنيش نمود چنداني ندارد. |
| از لحاظ آماري نيز مهر و محبت و انسانيت در زنان بيشتر از مردان به چشم مي خورد و شاهد اين مدعا اين است که اکثرًا مردان، فرمانده و مسبب جنگهاي تاريخ بشرند)") | ||
| ۱۴۷۳ | أَوْهَنَ | سست ترين |
| ۱۴۷۴ | أَوَى | پناه گرفت(در عبارت "إِذْ أَوَى ٱلْفِتْيَةُ إِلَى ٱلْکَهْفِ: هنگامی که آن جوانمردان به سمت آن غار وسیع و بزرگ پناه گرفتند" چون جمله با فعل شروع شده، فعل مفرد به صورت جمع ترجمه شده است) |
| ۱۴۷۵ | أَوَيْنَا | پناه برديم |
| ۱۴۷۶ | أَهَـٰؤُلاَءِ | آيا اينان |
| ۱۴۷۷ | أَهَانَنِ | خوارم کرده (مخفف : أَهَانَنِي) |
| ۱۴۷۸ | أَهَبَ | تا عطا کنم - تا ببخشم |
| ۱۴۷۹ | أَهْدِکَ | تا تو را هدايت کنم(اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است) |
| ۱۴۸۰ | أَهْدِکُمْ | تا شما را هدايت کنم (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است) |
| ۱۴۸۱ | أَهْدَىٰ | هدايت شده تر(اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است) |
| ۱۴۸۲ | أَهْدِيَکَ | تورا هدايت کنم (اصل در معنای این کلمه بازگشتن است. هدايت به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذيرفتن از دل و جان هدايت و ايستادگي در راه کسب و طلب نمودن آن است چون از معانی که باب افتعال به معنی اصلی فعل اضافه می کند پذیرش، کوشش و مبالغه و طلب کردن است) |
| ۱۴۸۳ | أَهَـٰذَا | آيا اين |
| ۱۴۸۴ | أَهُشُّ | برگ مي تکانم(از کلمه هش به معناي چوب زدن به درخت براي ريختن برگ آن است تا گوسفندان آن را بخورند) |
| ۱۴۸۵ | أَهَـٰکَذَا | آيا اين چنين است؟ |
| ۱۴۸۶ | أَهْل | اهل- خانواده (اهل یک چیز کسانی هستند که امثال يک خانه، سرزمین، رابطه خویشاوندی یا دین مشترک آنها را در یک مجموعه گرد هم آورده است. کلمه اهل از کلماتي است که در مذکر و مؤنث فرقي نميکند و همچنين در مفرد و جمع تغيير شکل نميدهد، هم به يک نفر ميگويند اهل فلاني و هم به چند نفر و البته استعمالش مخصوص به مورد انسان است، بچههاي يک حيوان را هيچگاه اهل آن حيوان نمي گويند) |
| ۱۴۸۷ | أَهْلَ ٱلذِّکْر | اهل ذکر- عالمان و عمل کنندگان به فرامین الهی در قرآن کریم و تورات که ممتازترین آنها اهل بیت علیهم السلامند(اهل یک چیز کسانی هستند که امثال يک خانه، سرزمین، رابطه خویشاوندی یا دین مشترک آنها را در یک مجموعه گرد هم آورده است. کلمه اهل از کلماتي است که در مذکر و مؤنث فرقي نميکند و همچنين در مفرد و جمع تغيير شکل نميدهد، هم به يک نفر ميگويند اهل فلاني و هم به چند نفر و البته استعمالش مخصوص به مورد انسان است، بچههاي يک حيوان را هيچگاه اهل آن حيوان نمي گويند) |
| ۱۴۸۸ | أَهْلَ ٱلْبَيْت | اهل آن خانه مورد نظر(گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد مانند عبارت "إِنَّمَا ٱلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُواْ بَيْنَ أَخَوَيْکُمْ: جز اين نيست که همه مؤمنان، برادران و خواهرانی هستند(نوعی برادر و خواهری بين آنهاست) پس بين برادران و خواهرانتان را اصلاح کنيد(باعث بهبودی رابطه بين آنها شويد" . "إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنکُمُ ٱلرِّجْسَ أَهْلَ ٱلْبَيْتِ وَيُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً: جز اين نیست که الله می خواهد که همه پلیدیها و آلودگیها(الف و لام بر سر کلمه "ٱلرِّجْسَ"، "همه" را به ترجمه اضافه می کند) را از شما اهل این خانه(الف و لام بر سر کلمه "ٱلْبَيْتِ"، "این" را به ترجمه اضافه می کند) برطرف کند(همان خانه ای که پیامبر اکرم در آن همراه با علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام در زیر عبایی جمع شدند و سپس پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم این دعا را کرد که پروردگار تعالی آنها را از تمامی آلودگیها و پلیدیها پاک گرداند) و شما را بسیار طاهر و پاک سازد طاهر و پاک شدنی بسیار و وصف ناشدنی"(برطرف نمودن همه |
| آلوگیها و پلیدیها توسط پروردگار تعالی از اهل بیت علیهم السلام معادل با عصمت آنهاست. گروهی که شامل هم مردان و هم زنان می باشد ضمائر مربوط به آن گروه به شکل مذکر می آيد بنابراین استفاده از کلمه "عَنکُمُ"، این نظر را که عبارت "إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنکُمُ ٱلرِّجْسَ أَهْلَ ٱلْبَيْتِ وَيُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً" مانند ابتدای آیه در مورد زنان پیامبرباشد را رد می کند)") | ||
| ۱۴۸۹ | أَهِلَّة | هلالها(جمع هلال وهلال به معني آن قسمتي از ماه که تاشب هفتم به صورت نيم دايره روشن ديده مي شود بعد از آن تا شب چهاردهم را "قمر" و شب چهاردهم را بدرمي گويند. اصل آن از اهلال به معنی بلند نمودن صداست و هلال ماه را هم این گونه می نامند از این جهت که به هنگام دیدنش صدا را بلند کرده و یکدیگر را خبر می کردند) |
| ۱۴۹۰ | أَهْلَکَ | اهل تو-خانواده تو (اهل یک چیز کسانی هستند که امثال يک خانه، سرزمین، رابطه خویشاوندی یا دین مشترک آنها را در یک مجموعه گرد هم آورده است. کلمه اهل از کلماتي است که در مذکر و مؤنث فرقي نميکند و همچنين در مفرد و جمع تغيير شکل نميدهد، هم به يک نفر ميگويند اهل فلاني و هم به چند نفر و البته استعمالش مخصوص به مورد انسان است، بچههاي يک حيوان را هيچگاه اهل آن حيوان نمي گويند. در برخی تفاسیر با استناد به عبارت "إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ"، بدون هیچ دلیل منطقی نسبت بی عفتی به همسر نوح داده شده است از آنجایی که بی عفتی همسر آزار و ننگ بزرگی برای شوهر او نیز هست پروردگار متعال هیچ پیامبری را به آن مبتلا ننموده است. |
| علاوه بر روایات دلیل قرآنی اثبات این مدعا این است که در قرآن کریم آمده که "بعد از پیامبر با هیچ یک از زنان او ازدواج نکنید چون این موضوع او را آزار می دهد" وقتی پروردگار تعالی از ازدواج حلال با همسر پیامبر به این جهت که روح او را بعد از وفاتش آزار می دهد، ممانعت می کند قطعاً مانع بی عفتی همسران پیامبر در زمان حیات اوست حتی از جانب همسرانی گناهکار و عذاب شده مانند همسر حضرت لوط و همسر حضرت نوح. متأسفانه گاهی مشاهده می شود که برخی واعظان و مداحان افراطی، چنین نسبتهای ناروایی به عایشه همسر پیامبر نیز می دهند که حرام بودن این سخنان طبق آیات قرآن کریم قطعی است گرچه گناهان عایشه از قبیل مشارکتش در جنگ جمل، سجده شکرش بعد از شهادت حضرت علی و فرمان تیرباران نمودن جنازه نوه پیامبر اکرم، امام حسن مجتبی علیهم السلام و ... از لحاظ تاریخی قابل انکار نیست) | ||
| ۱۴۹۱ | أَهْلَکْتُ | نابود کردم |
| ۱۴۹۲ | أَهْلَکَتْهُ | آن را نابود ساخت |
| ۱۴۹۳ | أَهْلَکْتَهُم | نابودشان کردي |
| ۱۴۹۴ | أَهْلِکُمْ | اهلتان-خانواده شما (اهل، خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است کلمه اهل به معناي آن کسي است که : يک خانه، او و مثل او را در خود جمع ميکند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع مينمايد، پس اهل خانه و اهل دين و اهل بيت، به معناي کساني است که يک خانه و يک دين و يک دودمان آنها را با هم جمع کند . کلمه اهل از کلماتي است که در مذکر و مؤنث فرقي نميکند و همچنين در مفرد و جمع تغيير شکل نميدهد، هم به يک نفر ميگويند اهل فلاني و هم به چند نفر و البته استعمالش مخصوص به مورد انسان است، بچههاي يک حيوان را هيچگاه اهل آن حيوان نمي گويند) |
| ۱۴۹۵ | أَهْلَکْنَا | هلاک کرديم -نابود کرديم |
| ۱۴۹۶ | أَهْلَکْنَاهُ | هلاکش کرديم -نابودش کرديم |
| ۱۴۹۷ | أَهْلَکْنَاهَا | هلاکش کرديم -نابودش کرديم |
| ۱۴۹۸ | أَهْلَکْنَاهُمْ | هلاکشان کرديم -نابودشان کرديم |
| ۱۴۹۹ | أَهْلَکَنِيَ | مرا هلاک کند |
| ۱۵۰۰ | أَهْلَنَا | اهل ما-خانواده ما (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند) |
| ۱۵۰۱ | أَهْلُونَا | خانواده هايمان (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند) |
| ۱۵۰۲ | أَهْلَهُ | اهلش -خانواده اش (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند) |
| ۱۵۰۳ | أَهْلِهَا | اهلش -خانواده اش(مؤنث) (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند) |
| ۱۵۰۴ | أَهْلِهِمْ | اهلشان -خانواده اشان (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند) |
| ۱۵۰۵ | أَهْلِهِنَّ | اهلشان -خانواده اشان(مؤنث) (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند) |
| ۱۵۰۶ | أَهْلِي | اهلم -خانواده ام (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند. "رَبِّ نَجِّنِي وَأَهْلِي مِمَّا يَعْمَلُونَ(شعراء۱۶۹): پروردگار من، من و اهلم را از آنچه عمل می کنند، نجات بده(عواقب و عذابی که به دلیل این عمل شامل این قوم می شود، گریبانگیر من و اهلم نشود. اهل چیزی یا کسی در مورد یا مواردی با او اشتراک دارند پس منظور از اهل حضرت لوط علیه السلام کسانی هستند که در مورد زشت بودن عمل لواط با او هم عقیده بودند)") |
| ۱۵۰۷ | أَهْلِيکُمْ | خانواده هايتان (در اصل "اهلین" بوده که چون مضاف واقع شده نون جمع حذف گردیده است) (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند) |
| ۱۵۰۸ | أَهْلِيهِمْ | خانواده هايشان(در اصل "اهلین" بوده که چون مضاف واقع شده نون جمع حذف گردیده است) (اهل یک چیز یعنی همه کسانی که که در آن چیز با یکدیگر اشتراک دارند مثلاً اهل خانه یعنی همه کسانی که آن خانه به آنها تعلق دارند، اهل یثرب یعنی همه کسانی که محل زندگیشان يثرب است، اهل الکتاب یعنی همه کسانی که ادعای پیروی از کتاب خاصی که همان کتاب آسمانیشان باشد را دارند) |
| ۱۵۰۹ | أَهُمْ | آيا آنها |
| ۱۵۱۰ | أَهَمَّتْهُمْ | پريشان خاطر وغمگينشان کرده بود(عبارت"قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ " یعنی به شدت نگران حفظ جان خود بودند) |
| ۱۵۱۱ | أَهْوَاءَ | هوسها |
| ۱۵۱۲ | أَهْوَاءَکُمْ | هوسهاي شما |
| ۱۵۱۳ | أَهْوَاءَهُم | هوسهايشان |
| ۱۵۱۴ | أَهْوَنُ | آسان تر |
| ۱۵۱۵ | أَهْوَيٰ | به زمين کوبيد (در اصل از کلمه هوي به معني سقوط است) |
| ۱۵۱۶ | أَيُّ | کدام |
| ۱۵۱۷ | أَيَّ | کدام |
| ۱۵۱۸ | أَيِّ | کدام (فَبِأَيِّ: پس به کدام) |
| ۱۵۱۹ | أَيّاً مَّا | هرکدام |
| ۱۵۲۰ | أَيَّامٍ | روزها (جمع يوم و یوم به معناي مقدار قابل ملاحظه از زمان است، که حادثهاي از حوادث را در بر گرفته باشد و به همين جهت کوتاهي و بلندي اين زمان بر حسب اختلاف حوادث مختلف ميشود، هر چند که استعمالش در مدت زمان بين طلوع و غروب خورشيد شايع شده است ولي چه بسا که در ملک و سلطنت و قهر و غلبه و امثال آن نيز استعمال بشود مثلاً به جاي" روزي که فلان جماعت در آن اجتماع کردند"، ميگويند : روز فلان جماعت که در عبارت "وَتِلْکَ ٱلْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ ٱلنَّاسِ" ازهمين موارد است و یعنی: و آن روزهاست که آن را میان مردم دست به دست می گردانیم(هر روز به کام گروهی است و اینکه امروز اوضاع بر وفق مراد یک گروه است الزامًا دلیل این نیست که آنها بر حقند). کلمه نهار علاوه بر معناي روز دلالت بر گسترش نور نيز دارد و تنها اين کلمه در مقابل کلمه ليل استعمال ميشود ولي کلمه يوم را در جائي استعمال ميکنند که قصد اشاره به گسترش نور نداشته باشند، مواردي مانند شمردن ايام (عشرة ايام : ده روز)،اشاره به مکانهائي که وقايع بزرگي در آن مکانها اتفاق افتاده (روز بدر، روز احد، روز خندق)، اشاره به اجتماعات و مردمي که کار مهمي در آن روز را انجام دادند(روز احزاب و روز تميم)،اشاره به حادثه ي آن روز( روز فتح مکه)) |
| ۱۵۲۱ | أَيَامَىٰ | پسران و دختران ازدواج نکرده(کلمه ايامي جمع اَيِّم به معناي پسر عزب و دختر عزب است و گاهي به دختران عزب ايمه هم ميگويند) |
| ۱۵۲۲ | أَيَّانَ | کي -چه وقت |
| ۱۵۲۳ | أَيَأْمُرُکُم | آيا شما را امر کنم |
| ۱۵۲۴ | أَيَبْتَغُونَ | آيا مي طلبند |
| ۱۵۲۵ | أَيَّتُهَا | حرف ندا(مؤنث) |
| ۱۵۲۶ | أَيُحِبُّ | آيا دوست دارد |
| ۱۵۲۷ | أَيَحْسَبُ | آيا حساب کرده(گمان کرده) |
| ۱۵۲۸ | أَيَحْسَبُونَ | آيا حساب کردند(گمان کردند) |
| ۱۵۲۹ | أَيْدٍ | دستها- قدرت(براي کلمه يد معاني زيادي غير از دست ذکر کردهاند و ليکن بايد دانست که اين کلمه داراي چند معنا نيست بلکه تنها به معناي دست است و در ساير معاني بطور استعاره به کار ميرود . چون آن معاني اموري هستند که از شؤون مربوط به دست ميباشند، مانند انفاق و سخاوت از جهت اينک عضو دهنده غالباً دست مي باشد يا ملک و سلطنت که از جهت اين که ظهور قدرت غالباً در دست است مثلاً در آيه "ان تسجد لما خلقت بيدي "منظور قدرت و کمال است در آيه بيدک الخير و آيه فسبحان الذي بيده ملکوت کل شيء و آيه تبارک الذي بيده الملک و امثال اينها به معناي سلطنت است و در آيه لا تقدموا بين يدي الله و رسوله معنايش حضورومانند آن است . "فَجَعَلْنَاهَا نَکَالًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ:(بقره۶۶): پس این(خوار نمودنِ آنان) را عبرتی قرار دادیم برای کسانی که عذاب شدن آنان را به چشم خود دیدند و آنانکه پس از آن بودند(بعد از وقوع این حادثه از آن باخبرشدند) و موعظه و پند و اندرزی برای تقوا پیشگان(تقوی معادل است با اطاعت از فرمان الهی و پرهیز از آن چه پروردگار حرام نموده و مداومت و محافظت بر یاد او)") |
| ۱۵۳۰ | أَيَّدتُّکَ | ياريت کردم |
| ۱۵۳۱ | أَيَّدَکَ | ياريت کرد |
| ۱۵۳۲ | أَيَّدَکُم | ياريتان کرد |
| ۱۵۳۳ | أَيَّدْنَا | ياري کرديم |
| ۱۵۳۴ | أَيَّدْنَاهُ | اوراياري کرديم |
| ۱۵۳۵ | أَيَّدَهُ | اوراياري کرد |
| ۱۵۳۶ | أَيَّدَهُم | آنها راياري کرد |
| ۱۵۳۷ | أَيْدِيَ | دستهاي (در عباراتي نظير"کَفَّ أَيْدِيَ ٱلنَّاسِ عَنکُمْ " در اصل أيدين بوده که چون مضاف واقع شده، نون آن حذف شده است) |
| ۱۵۳۸ | أَيْدِيکُمْ | دستهایتان("... فَـٱغْسِلُواْ وُجُوهَکُمْ وَأَيْدِيَکُمْ إِلَى ٱلْمَرَافِقِ ... (مائده۶): پس صورتهایتان و دستهایتان را تا آرنجها بشویید(یکی از معانی کلمه " إِلَىٰ"، "تا" می باشد مانند: "وَإِنَّ عَلَیکَ ٱللَّعْنَةَ إِلَىٰ یوْمِ ٱلدِّینِ: و به یقین همه لعنتها بر تو است تا روز جزا و دین(روزی که فقط دینداری در آن روز به کار می آید)" بنابراین در این آیه شریفه کلمه "إلی" محدوده شستن را تعیین می کند نه جهت شستن را. از آنجا که در قرآن کریم حتی یک حرف هم زائد یا کم نیست، لازم نبوده که شروع محدوده را ذکر کند زیرا شروع دست طبق عرف و معمول هر جامعه انسانی از سر انگشتان و کف دست می باشد مثلاً وقتی به کسی می گوئیم به چیزی دست بزن منظورمان این است که انگشتان و کف دستت را به آن بزن نه کتفت را، پس کلمه "إلی" در این آیه شریفه انتهای محدوده ای از دست را که باید شسته شود، مشخص می کند. از آنجا که قرآن کریم جهت شستن دست را مشخص نمی کند می توان نتیجه گرفت که چندان مهم نیست. |
| در مورد جهت این شستن در روایتی از امام باقر علیه السلام آمده است که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به هنگام وضو دستها را از بالا به پائین می شستند از طرفی در قرآن کریم می فرماید:" لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ ٱللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ: یقینًا و قطعًا برای شما در رسول الله نمونه ای نیکوست" پس بهتر است(چون به صحت روایت نمی توان مانند متن قرآن کریم، یقین داشت) که ما هم این گونه عمل نمائیم ضمن اینکه منطق و عقل نیز صحت این روایت را تأیید می کند چون این طرز شستن دست مانع از ریختن اضافه آب وضو به روی لباس و بدن می شود که البته صورت خوشی ندارد بر همین اساس این فتوا که اگر اندکی دست به سمت بالا رفت یا آب وضو به سمت بالا برگشت، وضو باطل می شود از جهت اختلافش با قرآن کریم قابل اعتنا نیست)""بَيْنَ أَيْدِيکُمْ " : پيش رويتان) | ||
| ۱۵۳۹ | أَيْدِينَا | دستهايمان (بَيْنَ أَيْدِينَا : پيش رويمان) |
| ۱۵۴۰ | أَيْدِيهِمْ | دستهايشان (بَيْنَ أَيْدِيهِمْ : پيش رويشان) |
| ۱۵۴۱ | أَيْدِيَهُمَا | دستهاي آن دو نفر (براي کلمه يد معاني زيادي غير از دست ذکر کردهاند و ليکن بايد دانست که اين کلمه داراي چند معنا نيست بلکه تنها به معناي دست است و در ساير معاني بطور استعاره به کار ميرود . چون آن معاني اموري هستند که از شؤون مربوط به دست ميباشند، مانند انفاق و سخاوت از جهت اينک عضو دهنده غالباً دست مي باشد يا ملک و سلطنت که از جهت اين که ظهور قدرت غالباً در دست است مثلاً در آيه "ان تسجد لما خلقت بيدي "منظور قدرت و کمال است در آيه بيدک الخير و آيه فسبحان الذي بيده ملکوت کل شيء و آيه تبارک الذي بيده الملک و امثال اينها به معناي سلطنت است و در آيه لا تقدموا بين يدي الله و رسوله معنايش حضورومانند آن است ."فَجَعَلْنَاهَا نَکَالًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ:(بقره۶۶): پس این(خوار نمودنِ آنان) را عبرتی قرار دادیم برای کسانی که عذاب شدن آنان را به چشم خود دیدند و آنانکه پس از آن بودند(بعد از وقوع این حادثه از آن باخبرشدند) و موعظه و پند و اندرزی برای تقوا پیشگان(تقوی معادل است با اطاعت از فرمان الهی و پرهیز از آن چه پروردگار حرام نموده و مداومت و محافظت بر یاد او)") |
| ۱۵۴۲ | أَيْدِيهِنَّ | دستهايشان(مؤنث)(عبارت "وَلَا يَأْتِينَ بِبُهْتَانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَأَرْجُلِهِنَّ "يعني :فرزندي که ميان دست و پاي خود پرورانده و لذا مي دانند که نطفه اش از کيست،به دروغ به کسي نبندند . به جاي رَحِم از عبارت" ميان دست و پايشان" استفاده کرده تا به احاطه آنان به فرزند و در نتيجه علمشان به منشأ او تأکيد کند) |
| ۱۵۴۳ | أَيُشْرِکُونَ | آيا شريک قرار مي دهند(اگر برای به دست آوردن چیزی یا خوشایند کسی نافرمانی پروردگار را کنند در این صورت آن چیز یا آن شخص را شریک پروردگار کرده اند و در واقع مشرک شده اند) |
| ۱۵۴۴ | أَيَطْمَعُ | آيا طمع دارد |
| ۱۵۴۵ | أَيَعِدُکُمْ | آيا به شما وعده مي دهد (کلمه "وعد" بدون همراهي با کلمه وعيد هم معناي وعده خير مي دهد و هم به معناي وعده شر. ولي اگر هر دو با هم در کلامي بيايند، وعد به معناي وعده خير و وعيد به معناي وعده شرّ خواهد بود. لذا خلف و شکستن وعده مقبوح و زشت ولي خلف وعيد نشانه ي كرم و لطف است به عبارتي اگر بگويي پاداشي مي دهم و ندهي زشت است اما اگر بگويي تنبيه و عقابي خواهم كرد و بعد نكني نشانه ي بخشش و گذشت بوده و پسنديده است. بنابراین پروردگار تعالي هرگز خُلف وعده نمي كند ولي ممكن است از لطف و كرمش، خلف وعيد كند) |
| ۱۵۴۶ | أَيْقَاظاً | بيداران |
| ۱۵۴۷ | أَيْکَةِ | کلمه اي که به معناي درخت به هم پيچيده است و جمع آن ايک است و به طوري که گفته شده قوم ايکه در سرزميني پر درخت چون جنگل زندگي ميکرده اند که درختهايش سر به هم داده بود . اين مردم طايفه اي از قوم حضرت شعيب (عليه السلام) بودند چون در جمله" انهما لبامام مبين "، يعني منزلگاه قوم لوط و قوم ايکه، هر دو بر سر بزرگ راهي قرار داشت . مقصود از اين راه، آن راهي است که مدينه را به شام وصل ميکند |
| ۱۵۴۸ | أَيُّکُمْ | کدام يک از شما |
| ۱۵۴۹ | أَيَّمَا | هرکدام |
| ۱۵۵۰ | أَيْمَانٌ | سوگندها(أيمان، جمع يمين يعني سوگند است و اين معنا را از کلمه يمين به معناي دست راست گرفته اند، چون در بين عرب مرسوم و معمول بود که وقتي سوگندي مي خوردند و يا عهدي ميبستند و يا بيعتي ميکردند و يا مثلا معامله اي انجام ميدادند، براي اينکه بفهمانند عمل نامبرده قطعي شد، به يکديگر دست ميدادند .اين رسم در بين ايرانيان نيز معمول است .، پس در حقيقت از ابزار عمل، که همان دست باشد، نامي براي عمل، که عهد و سوگند و امثال آن باشد اسمي مشتق کردند) |
| ۱۵۵۱ | أَيْمَانِکُمْ | سوگندهايتان(أيمان، جمع يمين يعني سوگند است و اين معنا را از کلمه يمين به معناي دست راست گرفتهاند، چون در بين عرب مرسوم و معمول بود که وقتي سوگندي مي خوردند و يا عهدي ميبستند و يا بيعتي ميکردند و يا مثلا معاملهاي انجام ميدادند، براي اينکه بفهمانند عمل نامبرده قطعي شد، به يکديگر دست ميدادند .اين رسم در بين ايرانيان نيز معمول است .، پس در حقيقت از ابزار عمل، که همان دست باشد، نامي براي عمل، که عهد و سوگند و امثال آن باشد اسمي مشتق کردند) |
| ۱۵۵۲ | أَيْمَانَهُم | سوگندهايشان (أيمان، جمع يمين يعني سوگند است و اين معنا را از کلمه يمين به معناي دست راست گرفتهاند، چون در بين عرب مرسوم و معمول بود که وقتي سوگندي مي خوردند و يا عهدي ميبستند و يا بيعتي ميکردند و يا مثلا معاملهاي انجام ميدادند، براي اينکه بفهمانند عمل نامبرده قطعي شد، به يکديگر دست ميدادند .اين رسم در بين ايرانيان نيز معمول است .، پس در حقيقت از ابزار عمل، که همان دست باشد، نامي براي عمل، که عهد و سوگند و امثال آن باشد اسمي مشتق کردند) |
| ۱۵۵۳ | أَيْمَانُهُنَّ | سوگندهايشان (مؤنث) (أيمان، جمع يمين يعني سوگند است و اين معنا را از کلمه يمين به معناي دست راست گرفتهاند، چون در بين عرب مرسوم و معمول بود که وقتي سوگندي مي خوردند و يا عهدي ميبستند و يا بيعتي ميکردند و يا مثلا معاملهاي انجام ميدادند، براي اينکه بفهمانند عمل نامبرده قطعي شد، به يکديگر دست ميدادند .اين رسم در بين ايرانيان نيز معمول است .، پس در حقيقت از ابزار عمل، که همان دست باشد، نامي براي عمل، که عهد و سوگند و امثال آن باشد اسمي مشتق کردند) |
| ۱۵۵۴ | أَيُمْسِکُهُ | آيا نگهش دارد (از امساک به معني دست آويختن و چنگ زدن به چيزي است) |
| ۱۵۵۵ | أَيْمَنِ | سمت راست |
| ۱۵۵۶ | أَيْنَ | کجاست |
| ۱۵۵۷ | أَيْنَ مَا | هرجا |
| ۱۵۵۸ | أَيُّنَا | کدام ما |
| ۱۵۵۹ | أَيْنَمَا | هرجا |
| ۱۵۶۰ | أَيُّوبَ | از پيامبران الهي(بنا به روایات شیطان وقتی شکرگزاری حضرت ایوب علیه السلام را دید به پروردگار تعالی گفت که این سپاسگزاری به جهت نعمتهایی است که به او داده ای و اگر به من اختیار این را بدهی که آنها را از او بگیرم دیگر شکر تو را به جا نمی آورد پروردگار تعالی برای اثبات شاکر بودن ایوب علیه السلام این اختیار را به شیطان داد و طولی نکشید که ایوب ثروت، فرزندان و دست آخر سلامتی اش را هم از دست داد به شکلی که قومش از ترس ابتلا به بیماریش، او را از شهر بیرون کردند ولی همچنان شکرگزاری می کرد و بنا به روایتی از امام صادق علیه السلام می گفت: "ستایش از آنِِِِ پروردگاری است که عطا فرمود و ستایش از آنِِ پروردگاری است که گرفت"، ادب بسیار ایوب علیه السلام از کلماتی که در دعایش به کار برده مشخص است که هیچ گله مندی در آن مشاهده نمی شود و به پروردگارش می گوید که شیطان به من رنج و عذاب رسانده و تو هم که مهربانترین مهربانانی(این دعا در آیه شریفه ۸۳ سوره مبارکه انبیاء و آیه شریفه ۴۱ از سوره مبارکه ص، نقل شده است) به عبارت دیگر نه از پروردگارش گله دارد و نه برای او تعیین تکلیف می کند به همین سبب پروردگار تعالی نه تنها نعمتهایی گذشته را به او بازگرداند بلکه از رحمت خود به آنها افزود) |
| ۱۵۶۱ | أَيَوَدُّ | آيا دوست دارد |
| ۱۵۶۲ | أَيُّهَا | حرف ندا(مذکر) - ای("يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ" در اصل به این معنی است: "خطابم با کسانی است که ایمان آوردند" که معادل است با "ای کسانی که ایمان آورديد" در "یا ایها" اصرار برای جلب توجه مخاطب بیشتر از "یا" و "ایها" به تنهایی است) کدامش(مانند: "فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْکَىٰ طَعَامًا: پس از آن باید که بنگرد که کدامش(از میان غذاهای موجود در بازار شهر) از لحاظ خوردنی پاکتر است") |
| ۱۵۶۳ | أَيُّهُم | کدامشان - هر کدام که |
| ۱۵۶۴ | أَييِّکُمُ | کدامتان |