ظرف
-جنید را از ظرف پرسیدند. گفت: گریز از همۀ کردراهای زشت و به کار داشت تمامی کارهای نیک، و این که تنها برای خدا کار کنی و هرگز عمل خود را نبینی.
جوانمردی
-از احمدبن عطا دربارۀ مروت پرسیده شد. گفت: مروت یعنی این که هر کاری را که برای خدا میکنی زیاد ندانی و هر چه هم بیشتر کردی چنان نمایی که چیزی نکردهای و اراده کنی که بیشتر انجام دهی.
چرا این طایفه را صوفیه میگویند؟
-ابن عطا گفت: بدان جهت که آنها از کدورتهای غیر خدا رها و روشن گشتهاند و از شیوۀ زیستن اشرار خارج شدهاند. نوری گفت: چون ظاهرشان عابدانه است و درونشان در بریدگی از خلق به سوی حق عارفانه. شبلی گفت: چون هنوز اندکی از خودشان و خودخواهیشان را نگاه داشتهاند، اگر این خرده نیز نبود آنها دچار نام نمیشدند. دیگری گفته است: بدان خاطر که از نسیم پرستاری حق میبویند و بازگشت به حق را پیوسته آشکار میسازند.
رزق
-یحیی بن معاذ گفت: وجود رزق برای بنده بیآن که آن را بجوید نشانهای است بر این که رزق مأمور است که روزی خوار را بجوید. دیگری گفته است: اگر رزق را پیش یا پس از وقتش بجویم، نمییابم، تنها در وقت خود آن اگر بجویم به دست میآورم. از یعقوب حکایت شده که گفت: مردمان در سبب رزق اختلاف دارند. گروهی هم گفتهاند علت روزی پرستاری و عنایت خداست، این گفتۀ قدریهاست. گروهی دیگر تقوا را سبب رزق دانسته و به ظاهر قرآن چنگ زدهاند که: هر که خویشتندار باشد خدا رهایی را بدو مینماید و از جایی که نپندارد روزیش میبخشید(طلاق/ ۲و۳). ولی در درک این نکته خطا کردهاند.- و خدا داناتر است.
سبب رزق خودِ آفرینش است به گفتۀ خداوند که: شما را آفرید و سپس روزی داد(روم/ ۴۰) یعنی همه را چه مؤمن و چه کافر. بایزید گفت: مردی از مریدان را پیش عالمی ستودم. عالم گفت: معاش او از کجاست؟ گفتم: در خالقش تردید ندارم تا از او رازقش را بپرسم، عالم شرمگین گشت و خاموش ماند.
یکسان نگری
-از جنید پرسیده شد چه هنگام بندۀ سرزنشگر و ستایشگر خویش را یکسان میپنداری؟ گفت: آنگاه که بداند که او آفریدۀ ناچیزی بیش نیست.
سلامت دل
-از ابن عطا پرسیدند: چه هنگام بنده به سلامت صدر یا چیزی که دل را سلامت دارد میرسد؟ گفت: وقوف حقالیقین که همانا قرآن است چون قرآن بدو علمالیقین و سپس عینالیقین را خواهد بخشد و دلش سالم و آرام خواهد گشت. و نشانۀ این مرتبه هم رضا به قضا و قدر الهی هم از هیبت و هم از محبت است و دیدن این که خداوند حافظ و وکیل بنده است بی هیچ گمان و خیالی که در ذهن ریشه بندد.
ریشۀ اندوه دل
-از ابوعثمان پرسیده شد ریشۀ اندوهی که در دل جا میگیرد و انسان نمیداند از کجاست، چیست؟ گفت: روح، گناهان و سرکشیهای نفس را نگاه میدارد در حالی که نفس آنها را از یاد میبرد. وقتی روح را از سرکشیهای نفس رها ببینند، بر نفس گناهان و سرکشیها را عرضه میدارند، در این حالت نفس را شکستگی و پریشانی فرامیگیرد، همین ریشۀ غمهای ناشناخته در دل میشود.
فراست
-یوسف بن حسین را از فراست در این حدیث پیامبر پرسیدند:«بپرهیزید از فراست مؤمن چون که او با نور خدا میبیند.» گفت این گفتار پیامبر راست و درست است و خصوصیت اهل ایمان نیز همین است و کرامت خاص خداست بر آنان که خداوند دلشان را با نور خود روشن کرده و شرح صدر به آنان داده است و هیچ کس را نیز شایستگی آن نیست که چنین چیزی را به خود نسبت دهد هر چند که کارهای صوابش بسیار و خطاهایش اندک باشند. این اشارهای است به فضل او نسبت به اهل ایمان بی آن که فرد خاصی در نظر باشد.
وهم
-ابراهیم خواص را مسئلهای پیش آمد در باب وهم. از او پرسیدند وهم چیست؟ گفت: وهم چیزی است بین عقل و فهم که نه کاملاً عقلانی است که یکی از صفات عقل باشد و نه نیز ادراکی است که یکی از صفات فهم به شمار آید. وهم مانند بازتاب نوری است که به آب افتد و بین آب و آفتاب قرار گیرد، نه میتوان آن راپرتو خورشید دانست و نه نیز آن را تابش آب شمرد و نیز مانند چُرت بین خواب و بیداری است که نه خواب است ونه بیداری. وهم نفاذ عقل به فهم و فهم به عقل است که هیچ کدام از آن دو هم نیست. چه که فهم، عقل برگزیده است چنان که عقل گزیدۀ هر چیزی است.
پرسش از بایزید
-از بایزید معنای این آیه را پرسیدند: «و سپس کتاب را میراث بندگان برگزیدۀ خود ساختیم» (فاطر/ ۳۲). بایزید گفت: شتابندۀ نیک کردار را با تازیانۀ محبت میزنند و با شمشیر شوق میکشند و بر درگاه هیبت میخوابانند اما میانهرو را با تازیانۀ حسرت میزنند و با شمشیر ندامت میکشند و بر درگاه کرم کیفر میدهند.
تمنا
-رویم را از تمنا پرسیدند که آیا رواست مرید آرزومند گردد؟ گفت: شایسته نیست که مرید آرزومند باشد چه در آرزو خودبینی است و آن از صفات نفس است و تأمل صفت دل است.
سرّ نفس
-سهل بن عبدالله گفت: روزی سرّ نفس از من پرسیده شد. گفتم: نفس را سرّی است که بر هیچ آفریدهای جز فرعون آشکار نگشته است وقتی گفت: من پروردگار برتر شمایم(نازعات/ ۲۴). نفس را هفت حجاب آسمانی و هفت حجاب زمینی است و هرگاه بندهای، زمین زمین نفس را خاک میکند، آسمان آسمان آن را برمیکشد. و آنگاه که نفس را در دل خاک فرو میبری با دل به عرش خدا میرسی.
غیرت
-از شبلی معنای غیرت پرسیده شد. گفت: غیرت دو گونه است یکی بشری و دیگر خدایی. غیرت بشری آدمها را دربرمیگیرد و غیرت خدایی«وقت» را که جز در راه او نباید به کار گرفته شود.
کیفر پیش از لغزش
-فتح بن شَخرَف گفت از اسرافیل استاد ذوالنون پرسیدم: ای شیخ آیا درونها پیش از لغزش عذاب میبینند؟ چند روزی پاسخم نداد. سپس گفت: ای فتح! اگر منظورت پیش از عمل است، بلی درونها پیش از لغزش عذاب میبینند. و آنگاه اسرافیل فریادی دردمندانه کشید و سه روز بیش نزیست.
صفت دل
-از ابوبکر محمدبن موسی فرغانی مشهور به واسطی پرسیده شد که صفات دلها چیست؟ گفت:
معنای بلا
-از جریری معنای بلا را پرسیدند. گفت: بلا سه گونه است: برای مخلصان سختی و عقوبت است و برای پیشتازان آمادگی و رهیدگی از بدیهاست و برای پیامبران و صدیقان انتخاب است.
تفاوت حُب با وُد
-تفاوت بین دوستی(حُب) و مهرورزی(وُد) در آن است که: حب را گاه دوری و گاه نزدیکی فرامیگیرد اما ود همیشگی است و قطع و بُعد و قرب در آن راه ندارد. آن گس که به دوستی مینگرد در حقالیقین است و آن کس که به ود مینگرد در عینالیقین است و آن کس که خویشتندارانه مینگرد در علمالیقین است. ود وصل است بیمواصله، چون وصل همیشگی و مواصله گاه گاهی است.
گریستن
-از ابوسعید خراز گریه را پرسیدند. گفت: گریه از خدا و به سوی خدا و برای خداست. گریۀ از خدا به خاطر درازی عذاب و بیم از اوست. چه دیریِ دیدار و گریه از ترسِ انقطاع از او و گریه از بیمِ جدایی او- با نوید او به مکافات تقصیرکاران- و گریه از ناتوانی خویش در ظهور حادثههایی که دیدن او را ناممکن میکند همگی انگیزههای این گریهها را میسازند. اما گریه به سوی او آن است که دل را به سوی خدا برانگیزی و از پرواز روح در حضرت او اشک بریزی. گریه از شیدایی عقل برای او، گریه از دردهی درون، گریه از شوق دیدار، گریه از نازکی جان و نالش از بنِ دندان و گریه از خاکساری و خاک غلتی برای او تا به او نزدیکتر گردی. گریه از جست و جویِ داشتن بیشتر او- هرگاه دیرباب گردد دیدار او- و گریۀ ترس از گمگشتگی راه ونرسیدن به او، گریه از ناشایستگی برای دیدار او، گریه از حیا با هر نگاهی که به او میافکنی، همه گریههایی به سوی اوست. اما گریه برای او آنگاه است که گرانجان گردد از دیدار در بعضی از اوقات و ریختن اشک شادی در لذت دیدار و درک وصول و حمایت یار چونان کودک خردسال که از پستان مادر شیر میمکد و در گلستان او میچمد و زار مینالد. این گونههای هجده گانهای بود که تا به حال شمرده شد.
شاهد
-جنید را پرسیدند که چرا شاهد را شاهد گویند؟ گفت: خداوند شاهدِ ضمیر و رازهای توست و از تمامی آنها آگاه است و بینای جمال خویش در آفریدگان و بندههاست. آنگاه که بینندهای بدو مینگرد علم خدا را گواه میشود.
مراد از شاهد در تصوّف آن است که مقام مریدی را پس پشت کنی و به دیدار عارفان برسی. حاملان نام شاهد در غیب حاضرند که از آن بیرون نمیآیند و بدنامی را نیمپذیرند و غافل نمیگردند و هرگاه مریدی سرگرم دنیا گردد دیگر شاهد نیست و هر چه و هر که جز این گوید و رَوَد و کُند گمراه و تباه است و از طریقت صوفیان بیرون.
کریم
-حارث گفت: کریم کسی است که بخشیدهاش را دیگر در چشم ندارد و جنید گفت: هر که تو را نیازمند نسازد کریم است.
کرامت
-گروهی گفتهاند که منظور از کرامت رساندن به خواستها پیش از اظهار آنهاست. و گروهی دیگر گفتهاند که کرامت برآوردن آرزوی آرزومندان است.
فکر
-از حارث محاسبی پرسیده شد که فکر چیست؟ گفت: تأمّل در این که قوام همه چیز با خداست و دیگران گفتهاند که تفکر درست عبرت گرفتن است. و گروهی دیگر گفتهاند هر چیزی است که دلها را از حال عظمت خداوند سرشار کند. حال تفاوت فکر با تفکر آن است که تفکر جولان دل است اما فکر آگاهی دل از شناختههاست.
اعتبار
-حارث محاسبی- ابوعبدالله بن اسد- گفت: اعتبار نتیجه گیری از یک چیز برای چیزی دیگر است. و گروهی دیگر گفتهاند: اعتبار چیزی است که در آن ایمان نمایانده شود و عقلها به کمال گراید. دیگری گفته است: اعتبار چیزی است که در غیب نفوذ کند و مانعی نبیند.
نیت
-صوفییی گفته است نیت عزم به انجام فعل است. قومی گفتهاند که نیت شناخت اسم عمل است. جنید گفت: نیت بازتاب اعمال است. و دیگری گفته است که نیت مؤمن، خداست.
صواب
گروهی گفتهاند صواب فقط توحید است، جنید گفت: صواب هر سخن شایسته است.
شفقت
-جنید را از شفقت بر خلق پرسیدند. گفت: هر چه میخواهند از خودت ببخشی و آنچه طاقت ندارند بر آنها ننهی و در آنچه نمیدانند برایشان سخن نگویی.
تقیه
-گروهی گفتهاند: تقیه به کار داشت امر و نهی و ترک شبهههاست. و دیگری گفته است: تقیّه، حرم مؤمن است چنان که کعبه حرم مکه است. و دیگری گفته است: تقیه نوری است در دل که با آن حق از باطل تمیز داده میشود. و سهل و جنید و حارث و ابوسعید گفتهاند: تقیه همسانی آشکار و نهان است.
سرّ
--برخی گفتهاند سرّ چیزی است که نفس از آن آگاه نگردد. راز هر چیزی است که خداوند آن را پوشیده است ولی خود به آن اِشراف دارد. یکی دیگر گفته: سرّ دو گونه است، سرّی برای خدا و آن سرّی است که خدا بیواسطه آن را داناست و سرّی برای مردم که خداوند آن را میداند اما با واسطه مینماید.
گفته شده سرّی هست که از خودِ سرّ و برای آن است. این سرّ خود خداست که جز با خدا آشکار نمیگردد و آنچه را که مردمان آشکار کنند دیگر راز نیست. از حسین بن منصور حلاج روایت شده که گفت: اسرار ما بکر است و آن را وهمِ شخصِ وَهمپرداز پاره نمیسازد. و یوسف بن حسین گفت: دل بزرگان، گورستان رازهاست. و از همو نقل کردهاند که گفت: اگر استخوان زیر قلبم به رازم آگاه گردد آن را قطع میکنم.
دریابندۀ راز تمامی آن را پنهان میسازد و هر دو در راز خویش شادمانند
هیچ رازدانی اشارهگر راز خود نیست. از او به اوست که هر دو همسان
و گردن افراشتهاند
و دیگری گفته است:
ای راز رازها باریک شو تا بدان جاکه حتی برگمان هر جنبندهای پوشیده باشی
و آشکار و نهان هر دو رخ نمایند و همه چیز برای همه کس به دید آیند
نوری گفته است:
به جانم سوگند که رازم و رازش را به دلی جز خود نانهادهام.
از بیم آن که دلهایمان بر همه کس آشکار نگردد
و دو دیدهام نیز نگاهی نیفکندهاند تا بینای رازهای ما چشمهای هیچ نگرندهای
نباشد
اما خیال و گمان را بین دل و دوست پیامبری ساختهام تا پوشیدههای دل را
بدو برساند
این بود آنچه بخت همراهی کرده بود و من از گفتار صوفیان دریافته بودم؛ گر چه گفتههای آنان بیش از آن است که بتوان برشمرد و یاد کرد. از عمروبن عثمان مکی حکایت کردهاند که گفت: همگی علم دو نیمه است. نیمی پرسش و نیمی پاسخ. و از خداست توفیق.