قرآن کریمبه زبان فارسی

باب اول نامه‌های صوفیان به یکدیگر

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

از احمدبن علی کرجی شنیدم که می‌گفت: جنید به ممشاد دینوری نامه‌ای نوشت. چون نامه به او رسید آن را برگرداند و بر پشتش نوشت: تا به حال صدیقی به صدیق دیگر نامه ننوشته است چه از هم در حقیقت جدا نبوده‌اند تا نامه بنویسند.

ابوسعید خراز به ابوالعباس احمدبن عطا نوشت که : ای ابوالعباس به من مردی را معرفی کن که در طهارت به کمال رسیده باشد و از بدی‌های نفس رَسته باشد، دلگرم به خدا با خدا و برای خدا گشته باشد و چنان باشد که خدا او را آزموده باشد هم از جهت خویش و هم از جهت مردمان. اگر چنین کسی را شناختی به من بشناسان تا اگر قبولم کند خادمش شوم.

عمروبن عثمان مکی به گروهی از صوفیان بغداد نامه نوشت که: شما هرگز به حقیقت خداوندی راه نخواهید برد مگر با گذشتن از جاده‌های ناپیدا و بیابان‌های پر مهلکه. در وقتِ خواندن آن، جنید و شبلی و ابومحمد جریری را آورد. جنید گفت: ای کاش می‌دانستم چه کسی جزء آنهاست. جریری گفت: کاش می‌فهمیدم چه کسی از آنها گذشته است. و شبلی گفت: ای کاش مرا بویی از آنها نمی‌بود.

گفته‌اند که شبلی به جنید نوشت: ای ابوالقاسم چه می‌گویی در باب«حالی» که بر می‌آید وظاهر می‌گردد و ظاهرمی گردد چیره می‌شود و چیره می‌شود و سپس آرام می‌گیرد. شواهد پوشیده، اوهام تاریک، زبان‌ها گنگ و علوم در آن باب فرسوده‌اند و گر آفریده‌ها گردش انبوه شوند جز وحشتش را بیش نخواهند کرد و اگر کسی هم با مهر به او روی آرد جز دوری نصیبش نخواهد ساخت. حاصل آن که زنجیرها و دردها او را بسته‌اند و حال او را بر عقلش چیره کرده‌اند. و او دگرگونه است وحق را با حق هر لحظه روشن‌تر می‌بیند و مردمان را ریسمان دل خویش می‌یابد. و در پایان این دو بیت را افزود:

ای ماه نو آسمانی در شبانِ تاریک

هرگاه روشنی گیری دو جانب آسمان را نور می‌دهی

پیوسته بر خویش از او می‌گریستم

چون بازگشتم و رو برگرداند از دست او بر او گریستم

گفته‌اند که از چهارشنبه تا چهارشنبۀ دیگر نامه را فرو گذاشت و در زیر آن نوشت: ای ابوبکر خدا را خدا را در باب مردم، ما کلمه را می‌گیریم و می‌شکافیم و نقد می‌کنیم و از آن در سرداب‌ها سخن می‌گوییم اما تو آمده‌ای روباز کرده و پوست کنده از آن سخن می‌گویی. میان تو و بزرگان مردم هزار طبقه فاصله است که در نخستین طبقه همۀ آنچه گفتی رخت برمی‌بندد.

شیخ گفت در رمله مردی هاشمی را دیدم با کنیزکی سخت زیبارو وخوش آواز و خوش گفتار. از ابوعلی رودباری خواستم که نامه‌ای بدو بنویسد تا ما را اجازۀ وارد شدن به مجلس کنیزک دهد تا آوازش را بشنویم. بیدرنگ نوشت: به نام خداوند بخشندۀ مهربان- آنچه دادی به من گفتند- همانی است که می‌خواستی- اگر راهِ ورودی هست پاره‌ای از اهل دل به سرچشمه درآیند و صادقانه از چشمه بنوشند، تا نوشیدنیِ پاک روشنشان سازد، اگر ما را می‌پذیری خانه را خالی کنیم و سفره را بیاراییم و دیدگان نامحرم را دور سازیم و آمدنِ ما هم اجازۀ تو را می‌خواهد، خداحافظ. شنیدم که ابوعلی پسر ابوخالد صوری گفت به ابوعلی رودباری نامه‌ای نوشتم و این دو بیت را گنجاندم:

اگر ابوعلی را نهان می‌سازم از شدت دوستی اوست

و گریز از مشارکت در عشق او

خوشا رودبار با آن چه برای ما آورد

تو حق داری و از او سرگردانی خواهی یافت

پس از مدتی به استقبالم آمد، در دستانم نوشته‌ای بود گرفت و خواند و بر پشت آن سه بیت شعر نوشت که:

«محبت تو را غرّه کرده است...

از هوا بپرهیز.»

مردی از یاران ذوالنون بیمار گشت. به ذوالنون نامه‌ای نبشت و خواست از خدا بخواهد که شفایش دهد. ذوالنون به او نوشت: برادرم از من خواسته‌ای که دعا کنم تا خدا نعمت‌هایش را از تو بگیرد، بدان برادرم که بیماری و ناخوشی همدم اهل صفا و همت‌های بلند است. چه زندگی آنها همه سلامتی است و هر کدامشان که بیماری را نعمت نشمارد از دانایان به شمار نمی‌آید و هر که مهربانی را بر خود امین نداند. اهل تهمت را آسوده ساخته است، باید- برادرم- چنان شرمگن باشی که از گلایه و شکوه شرمت آید. مردی دیگر به ذوالنون نوشت: خداوند تو را به قرب خود مأنوس سازد، ذوالنون نوشت. خداوند تو را از قرب خود دور کناد چه هرگاه که تو را به قرب خود مأنوس سازد«قَدَر» توست و گر از قرب خود دورت سازد«قدر» اوست و قدر او را نهایت نیست تا بدان جا که رهایت سازد و تو برایش بنالی.

از جعفر خلدی شنیدم که گفت از جنید شنیدم می‌گوید: سری سقطی نامه‌ای برایم نوشت و گفت این جایگاه برآوردن حاجت من از توست. نامه را گشودم در آن نوشته‌ای بود که از زبان شتربان در هنگام راندن شترها هم شنیده بودم:

می‌گریم و آیا درمی‌یابی که گریه‌ام از چیست

گریه‌هایم از بیم آن است که رهایم سازی

و از من ببُری و تنهایم گذاری.

ابوعبدالله در نامه‌ای به یکی از دوستانش نوشت: چه چیزی تو ار واداشت که بعد از برخورداری از اعتبار تغییر آیین دهی، و چه چیز تو را بر آن داشت که ریسمان وصال را پاره کنی بعد از آن که روزگارانی نگاهش داشته بودی، آیا نمی‌دانی که نامه دل را شاد می‌سازد چنان که دیدار چنین می‌نماید.

یکی از بزرگان به دیگری نامه‌ای نوشت که: اشتیاقم به تو بازم می‌دارد که یادت کنم و نامت برم. هر چه قرب تو برایم آشکارتر می‌گردد رنج یادت بیشتر می‌شود، حقیقت تو روشن است و بزرگی‌هایت درفشان و تواناییت چیره بر همه چیز. سطوت تو آشکار گشت و روشنی شناخت مرا تیره ساخت، و عقل و ادراکم را در ورود خود به باد داد و علمم را در بازنمایی زیبایی آن گنگ ساخت و گفتارم در بزرگیِ حقیقتِ وجودت، کوتاه شد. والسلام.

از ابوطیب احمدبن مقاتل عکّی شنیدم که گفت: ابوالخیر تیناتی به جعفر خلدی نامه نوشت و گفت: گناه جهل فقرا با شماست، چه شما به ارباب قدرت رو کردید و به امور خود سرگرم شدید، آنها همچنان نادان ماندند. و یوسف بن حسین گفت: به یکی از حکما نامه‌ای نوشتم و از دلگرمی خود به دنیا نالیدم، و از این که در دلم خوهای نیک نیست که نفسم را راضی کنند گلایه کردم. به من نوشت: به نام خداوند بخشندۀ مهربان، نامه‌ات رسید، آنچه نوشته بودی دریافتم. مخاطب هم مثل تو شریک همین گلایه‌های توست(چون توست) و همسان توست در آزمایش‌ها.

یوسف بن حسین گفت: دانایی به دانایی دیگر نامه‌ای نوشت و از او خواست تا راه اصلاح نفس را به او بیاموزد. پاسخش داد: فساد نفس خودم چنان سرگرمم ساخته که نمی‌توانم به صلاح تو بپردازم و در خود نیز فضلی نمی‌بینم چه رسد به دیگران. والسلام.

ابوالعباس احمدبن عطا به ابوسعید خراز نوشت: باید بگویمت که فقرا و یاران ما پس از تو برخی، برخی دیگر را می‌زدند بدان که این غیرت خدا بر آنهاست تا یکی به دیگری خو نکند.

رودباری گفت: یکی از دلدادگان به دلبرش نوشت: عشق جاودانه است پس دیارم را زیارت کن، عشقم را بیشتر کن، از دشمنان قبیله هم بپرهیز که تو را نبینند. و چنان بپندارند که در باب من جفا می‌کنی.

یکی از پیران کتابی نوشت و در آن فضلی بود به خط جعفر خُلدی که من خود آن خط را دیدم. در آن آمده بود: تفکر در مرارتِ جدایی، از حلاوتِ وصل بازم می‌دارد و چشمانم گریزانند از دیدار تو زیرا که بیمناک گاهِ جدایی هستند. مرا در وصل ودیدار جگری است سوزان، و در جدایی و هجران چشمی است گریان و چون شاعر پیوسته می‌نالم که:

روزگار را بلاکش تر از دلداده نیست

حتی اگر شیرینی عشق را هم بچشد

همیشه اشک را در چشمان او خواهی دید

از شوق دیدار یار از بیم جدایی

می‌گرید اگر دور باشد، از اشتیاق به محبوب

و می‌گوید اگر در وصل باشد، از بیم جدایی

چشمانش همیشه می‌بارد در جدایی

و اشک‌هایش همیشه می‌ریزد در برخورداری

از حسین بن جبرئیل مرندی- که از مشایخ بزرگ بود- حکایت شده که گفت: نامه‌ای از مکه به من رسید. برای گروهی از دوستانم خواندم. نامه را یکی از شاگردانم نوشته بود و در آن آورده بود: پیرِمن، یارانت هر یک با دیگری همدلند و من بی‌رفیق مانده‌ام، روزی در طواف، آهویی را دیدم که او هم گرد خانه می‌چرخید، به شگفت آمدم ودنبالش کردم. خوردنی در هرشب، دو گرده نان جو داشتم، یکی بدو می‌دادم و یکی خود می‌خوردم، ماه‌ها همراهم ماند شب و روز. شبی دیرتر به افطار برگشتم. چون خواستم افطار کنم دیدم که هر دو نان را خورده بود. گفتم: چرا هر دو را خوردی؟ خیانت تو ظاهر شد. دیدم که اشک‌هایش جاری شد و از من شرمنده گشت و رمید... از تو و دوستانت کمک می‌جویم تا آهوی رمیده را به من برسانید.

شاه کرمانی به ابوحفض نوشت: چون می‌بینی که همۀ زندگی سختی و درد است چگونه در مصائب صبور و استوار بمانم؟ ابوحفص پاسخش داد: به رنج‌هایت خو کن و اُلف با سختی‌ها را هم از یاد ببر.

از ابن مسروق حکایت شده که از سری سقطی آورده که گفت: یکی از برادرانم به من نامه‌ای نوشت، در جوابش نوشتم: برادرم، تو را به تقوا وصیت می‌کنم چون پرهیزگاران رستگارانند و سرکشان را کیفر در راه است اما، طاعتت تو را آرام نسازد از عذاب او و معصیت‌هایت از خداوند ناامیدت ننمایند. خداوند من و تو را کنار دارد از ناامیدی و نیز امید بیجا و آرزوی محال. والسلام.

جنید به علی بن سهل اصفهانی نامه‌ای نوشت: بدان برادرم، حقیقت‌های ناگزیر، مقصدهای بلند و محکم، و تصمیم‌های صحیحِ مؤکد همیشه دارندگانش را همراهی نمی‌کنند و همیشه در چنگ آنها نمی‌مانند. هیچ راز پوشیده‌ای نیست که آشکار نگردد و هیچ پندار تباهی نیست که پرده‌اش ندرد. فقط حق در نگاه این گروه«حالِ» صحیح قطعی است و کوشش د رتداومِ رفتنِ منطقی و روش‌های روشن علمی است و بس و دلایل خدا روشن هستند.

شیخ گفت: مراسلات و نامه‌های صوفیان بیش از آن است که در یک جا گرد آید؛ ما فقط برخی را در حد امکان یاد کردیم. نوشته‌های درازی هم هست همچون نامۀ نوری به جنید در موضوع«آزمایش» و بلا و نوشتۀ ابوسعید خراز به نوری و نوشتۀ جنید به یحیی بن معاذ و به یوسف بن حسین و پاسخ‌های آنها و نیز نوشتۀ عمرومکی به ابن عطا و دیگران که امکان آوردنشان نیست. از میان آنها تنها نامه‌ای از جنید را به ابوبکر کسایی دینوری که کوتاه تر است می‌آوریم- اگر خدا بخواهد. و اینک متن نامۀ جنید به ابوبکر کسایی- خدا هر دو را بیامرزاد:

برادرم!

در هنگام از هم پاشیدگی عشیره‌ها جایگاه تو کجاست و در نابودی شهر و دیار خانه‌ات کجا؟ در ویرانگی تندبادها منزل‌ها و بیابان‌ها را، منزل تو چه جاست؟ کجاست نشیمنگاهت در خرابه‌ها و کهنگی‌های برجا مانده؟ و کجاست آگاهیت از نابودی خُرده‌هایِ جمعِ پراکنده؟ در کوری چشم‌ها چه را می‌نگری و در تباهی فکر به چه می‌اندیشی؟ گذشت شب و روز را چگونه برمی‌تابی و از وقوع حادثه‌های سهمناک چگونه می‌گریزی؟ چگونه صبوری وقتی که راهی به بردباری و آرامش نیست؟

اکنون گریه کن اگر راهی به گریه می‌یابی، گریه‌ای چونان زنان شیدای دردمند در مرگ هزاران عزیز از دست داده و نابودی سرورانِ نورسیده وتباهی پشتوانه‌های برباد رفته و مشایخ مهربانِ از یاد رفته! پناهگاهت کجاست و به کجا روی خواهی آورد؟ خیال‌های هزار پاره و دل‌های هزار کاره و خردهای بیکاره و خبرهایِ هیچ کاره! تو در آن گاه که اوقات پریشان به تیرگی گراییده و ستاره‌های در تیرگی پوشیده و راه‌های درهم پیچیده که تاریکی‌ها در رفتن تو را سرگردان کرده‌اند و زمین و آسمانش را برایت همسان ساخته‌اند و در ژرف دریا با موجش انداخته‌اند، چه خواهی کرد؟ این دریای بی‌پایاب و بی‌پایان و خروشان را که تمامی دریاها جز خیزشی از آن نیستند و تو را در انبوه آشفتگی‌های خویش گرفته‌اند و هر آن گرداب‌های سهمگین بر تو غوطه‌ور می‌گردند، رهایی از آن را در خیال خود چگونه صورت بندی؟ و یا چه سان ورطه‌های هلاکش را پس اندازی و درآیی؟

ابوبکر! این نامۀ من است که رو به تو می‌آورد و من نیز خدای را پیوسته می‌ستایم و از او درخواست عفو عافیت و راحتی در دنیا و آخرت می‌نمایم. از تو نوشته‌هایی به من رسیده است. گفته‌هایت را کاویده‌ام و دریافته‌ام و گمان‌هایِ تو هم، مرا از پاسخی بایسته باز نخواهد داشت، گرچه اندوهت برایم سخت ناگوار است و گفت و گوی من و تو چندان و چنان نیست که سرزنشی و گلایه‌ای در میان باشد بلکه نامۀ مهری است که مهربانی مرا به پیشگاه تو می‌رساند. تو نزد ما برکشیده‌ای و هرگزگرد ملالی بر خاطر مانیفشانده‌ای. گرفتاری‌هایت تو را بس، ما دیگر آن را نیفزاییم. تو را دوست دارم وغمت را نگه دارم و دلیل آن که نامه‌ای برایت نمی‌نگارم واهمه‌ای است که از درز کردن ناخواستۀ نامه‌ام- بی‌آن که تو نیز بدانی- به بیگانگان دارم. چه نامه‌ای به یکی از دوستانم در اصفهان نوشتم، نامه‌اش را گرفته بودند و گشوده بودند و از آن نسخه‌ای ساخته بودند برای نمایش نادرستی‌های آن. مرارت‌هایِ بسیار از آن پدید آمد و رنج بسیار نصیب من شد تا خلاصشان ساختم. دیگر همیشه پایبندم که غم آنها را بخورم و رنج مردمان را در چشم دارم و با آنها کنار آیم و کنار آمدن با مردمان آن است که از ناشناخته‌ها و رازها برایشان نگویی. اما ای بسا که ناآگاهانه چنین چیزها رخ می‌دهند و عمدی در کار نیست. خداوند برای تو نگهبان و سپری از خویش بسازد و ما و شما را در امان دارد. اگر زبانت را نگهداری و اهل زمانه را بشناسی خداوند آمرزشش را بهره‌ات نماید. مردمان را باشناخته‌ها و دریافته‌هاشان مخاطب ساز و از ناشناخته‌هابرایشان سخن مگو چه همگی مردم دشمن چیزهایی هستند که نمی‌دانند. مردمان و عوام همچون شترانی هستند که باری بر دوش نمی‌کِشند و زادی به همراه ندارند. اما خداوند عُلما و حکما را رحمت خویش بر هستی ساخته و به مهربانی برای بندگان آماده ساخته است. پس رحمت خدا بر دیگران باش هر چند که خود گرفتار بلا باشی. از خویش برآی و در مردمان درآی و به احوالشان بپرداز و با زبان دل برایشان سخن سرای به میزان درک و دریافتشان. این بود گفتارم هم برای تو وهم برای آنان. والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته.

شیخ گفت: به عمد این حکایت و رساله را در این جا نهادم تا نگرنده ژرف بنگرد و از آن بهره ببرد به ویژه از اشاره‌های صحیح و عبارت‌های فصیح آن، اهداف صوفیان را بهتر دریابد چه میان هر گروهی از مردمان نامه‌ها و نوشته‌ها به اندازۀ توان و ادراک آنهاست. و از خداست توفیق.