از یوسف بن حسین حکایت شده که میگفت: یکی از ثقات از ذوالنون مصری این ابیات را شنیده است:
هرگاه بزرگان، روزی روی به تو آوردند
تا حالهای گوناگون را از تو بجویند
کوچ و کوچگران با خوشنودی فرود آیند با فرمان تو.
از پسِ آمیختن و رمیدن
خدایا در دیدگاهِ تو برآمدیم و چریدیم
و کار و بارمان را بدون بهانه گیری به تو وانهادیم آن گونه که خواستی
و تکیهای نیز بر تدبیر خود نساختیم ای دارندۀ همۀ بزرگیها.
همچنین ذوالنون گفته است:
هر کس که به خدا پناهد با خدا نیز نجات مییابد
و بروز مشیت حق هم شادش مینماید
اگر فرمان نفس من دست حق نیست
چه سان است که فرمانهای او بر دلم نرم و گواراست
خدای را نَفسهایی است که برای خویش میوزاند
و توانی برای من هم در کسب نفسها جز خدا نیست
ابوعمروبن علوان برای من از جنید این بیتها را خواند:
حال و جای مرا هیچ غریبی درست درنمییابد
در چشمان هر شگفتی ساز، من نشانۀ شگفتی گشتهام...
دریغا که حال و کار مرا هیچ کس به ژرفایش نمیرسد
جز این که عارفان تنها گفتههایی از مرا میشنوند.
جنید همچنین در سوختگی و شیفتگی سروده است:
ای آنکه با نیروی خود در دلم آتش افروختهای اگر میخواستی میتوانستی سوختگیهای درونم را فرونشانی
اگر از بیم و هراس به دیدار مرگ رَسَم عاری نیست
چون کردههایت با من، ننگ و نام را زدوده است
همچنین از جنید است:
ای آن که اندوهت گرفتار و مهرت نابودم نموده است
تو را توان آن نبود که اندکی عذابم را بکاهی
مگر فریادهایم را نشنیدی؟
حال آن با بسی بخششها یادم نمودهای
از احمدبن علی وجیهی در رمله شنیدم که میگفت: ابوالحسین نوری نامهای به ابوسعید خراز نوشت که این بیتها در آن بود:
سوگند به جانم که رازم و رازش را به جایی نگفتهام
جز خودمان، از بیم آن که مبادا در دهان عام افتد
و نه نیز چشمانم نگاهی به او انداختهاند
تا مبادا دلهای ناظران رازمان را دریابند
خیال را فرستادۀ مهر خویش و او ساختم
تا پوشیدههای دل را به او سو رساند
قناد برای ابوالحسین نوری بیتهایی نوشت و حال خویش را وصف کرد.
شیخ گفت: جعفر خُلدی دو بیت را که برای جنید نوشته بود روزی برایم خواند:
آنگاه که ستم کشیدم و ستمکشیده نگشتم
اگر چه نشانههای هجران پوشیده نمیمانند
و میدیدم که مینوشانی مرا و میآمیزی با من
تنها پیمان تو را بر ظاهر خویش هویدا ساختم.
آوردهاند که عبدالله بن حسین گفت از احمدبن حسین بصری شنیدم که میگفت: روزی محضر جنید را درک نمودم، مردی ازو چیزی پرسید و او خواند:
نفَس سِرّ وَجد او را به دیگران رساند
در حالی که اشک از دو چشم او سرریز میکرد
سرگردان، سرگردانی که بیتاب میسوخت
و نفسهای سوزناکش را ناله میربود
پاک و دانایی که هوشیاری او
از روشنی اُنس دوست بر او تابیده بود.
نیز:
به جان پدرم سوگند که پیکر او پاکیزه است
هر چند که اندکی زشتی
کردههایش را تیره میسازد.
وجهی گفت: ابوعلی رودباری شعرهایی برای من خواندکه وصف حالش بودند:
با اشکهای دیدگانم به شما نامهای نوشتم
در حالی که دلم از آب عشق سیراب گشته بود
دستهایم مینوشت و دلم املا مینمود
و چشمهایم نگاشتهها را میزدود.
ابوعبدالله احمدبن عطاء رودباری از قول دایی خود، ابوعلی، نوشت:
جانم تو را بزرگ میدارد و خویش را چونان بندهای
که تو جانش بخشیده باشی، بَرخیِ تو میسازد
اما چگونه دلم خویش را برخی تو سازد
وقتی که هر چه دارد تو بدو بخشیدهای
و بر من منت نهادهای که روح قربانیم را با بزرگواریت پذیرفتهای.
همچنین ابوبکر احمدبن ابراهیم مؤدّب بیروتی در مصر برای خواص نوشت:
تا به تمامی آزارها دچار نگردم بر پارهای از آنها صبر کردم
و نفس را راندم تا خود را نگه دارم و بزرگ گردم
و جرعه جرعه سختیها را به نفس چشاندم تا آماده گشت
چه اگر یکباره در کامش میریختم گریزان میگشت
ای بسا خواریهای ظاهری که آورندۀ عزت برای نفس است
و ای بسا عزت که نفس را به خواری میکشاند
اگر دستم را دراز کنم تا غنا بجویم،
اگر جز از آن که فرمود«مرا بخواهید» بخواهم، دستم شکسته باد
صبر را به نفس میآموزم چه در صبر عزتها نهفته است
و به آنچه دارم خوشنود میگردم و گر چه اندک باشد
ابوحفص عُمَر شمشاطی در رمله برای خواص نوشت:
راستی را که راه تو آشکاراست و هر کس که تو را بجوید نشانهها برایش خواهد بود
اگر زمستان درآید تو گرمای تابستانی و گر گرمای تابستان همه را فراگیرد
تو سایۀ دلگشایی.
عمر گفت: معنای شعر از کتاب خداست که گفت: خداوند همراه من است و به زودی راه را نشانم خواهد داد(شعرا/ ۶۲).
سُمنون- که او سمنون محب نیز گویند- وَجد را چنین وصف میکند:
با علم بیدارم ساختی و سپس رهایم کردی
که سرگردانت گردم و به چشم چیزی نبینم
ای غایب از نظری که روزگار، همۀ عزتهایت- حتی خردترین را
آشکار مینماید.
با شادی و نگرانی پای میکوفتم گاهی به چشمم میآمدی و گاه
از نگاهم میرفتی.
در دریای قُدست شناگرم ساختی و بیوجودی که به چشم آید
تو را از خودت جست و جوگر شدم.
و نیز از هموست:
دلم را از دنیا و لذتهایش برافکندم
اما تو در دلم همیشه هستی و جدا نخواهی شد
پلکهایم حتی برای چُرتی هم مقابل هم نیامد
مگر آن که تو را بین مژگان و چشم میدیدم.
هنگامی که بر جعفر خلدی چیزی میخواندم به من گفت که از جنید شنیده است که گفته ابوالحسن سری سقطی پیوسته این بیتها را بر لب داشت:
چون ادعای عشق کردم گفت دروغ گویی
چون که اجزای پیکرت را از هم پریشیده نمیبینم
تا پوست به رودهها نچسبد عشق پیدا نمیشود
و فراموش شوی تا پاسخ هیچ خوانندهای را ندهی
و چنان لاغر گردی در جسم
تا برایت هوایی دیگر نماند و از پیکرت
هیچ نماند جز چشمی اشکبار و دلی داغدار.
جنید گفت به حجرۀ او درآمدم در حالی که او با خرقهاش خانه را میروفت و میگفت:
به خود اجازه نمیدهم که پیش او درآیم مگر
وقتی که برایش چون بندهای رام گردم
و چشمهایم را بر همۀ سختیهایش فروبندم
و خویش را از تمامی قیل و قالها دور نمایم.
جنید گفت او(سری) پیوسته این بیت را بر لب داشت:
نه در روز به رهایی توانم رسیدن نه در شب
دیگر باکی ندارم که شب کوتاه است یا دراز.
همچنین ابوعمرو زنجانی در تبریز برای من شعری خواند و گفت آن را شبلی در دم مرگ بر لب داشته است:
سلطان عشق او به من گفت
هرگز رشوه نمیپذیرم
بپرسید از او- که جانم برخی اوست-
چرا قتل مرا خواهان است.
و نیز از اوست:
روزی ابر وجودت بر سرِ ما سایه انداخت
و برقی برایمان پدیدار ساخت اما قطرهای بر ما نبارید
نه تیرگی آن آشکار میشود تا طمعکار مأیوس شود
و نه بارانش فرو میریزد تا تشنهای بنوشد
نساج گفت: تو این بیتها را چگونه میبینی؟ گفتم: نرم و هموار، برای همه معناهای آن. سپس گفت: آه، نرمی را در نزد من به زبان آوردی همو که غیرت اوست بر خاک و خواند:
راستی را که شب من بر مردمان برتری داده شده چنان که
شب قدر از هزار ماه برتر خوانده شده است
عشق او هر شب تمام وجود مرا میافزاید
و ای روزهای آرام، مگر وعدهگاهتان حشر است؟
روزی شبلی در مجلس خود گفت:
خداوند دو چشمه را گفت بجوشید، جوشیدند
و(این اشکهای جوشان) با خردورزان چنان کردند که شراب نمیکند.
بعد گفت: مراد من چشمههای قنات نیست بلکه چشمههای دلهای صاحب شرف است. خوشا آن کس که چشمهای در دل و گوشی شنوا و گفتاری خوش دارد.
ابوالفرج عُکَبری گفت از شبلی غیرت را پرسیدم. گفت: غیرت انسانی به افراد وابسته میشود و غیرت خدایی به اوقاتی که جز برای خدا به کار رود و بعد خواند:
پیکرم را آتش درون گداخته است
و دلم از سوزش پیکر، آب شده است
پاره کنید ریسمان مرا و گر خواهید هم ببندید
هر چه شما کنید در نگاهم زیباست
مردمان را ست میگویند که من عاشق هستم
اما هیچ کدام نمیدانند عشقم به کجا و به کیست.
و سپس چند کلمهای درس داد و گفت:
از فهم حدیث درماندهام جز این که
حدیث تو باشد و عشق تو شغل من
و چشمهایم را فرش دلداده میسازم
یعنی فهمیدم و خرد من هم نزد شماست.
و غالباً این دو بیت را نیز بر لب داشت:
مرا دیدند و نشانم دادند عجایب لطف او را
نکتۀ عشق را دریافتم اما دلم از فراق او گداخت
نه غایب است از من که با یادش آرام گیرم
و نه نیز چشم از من برمیدارد که پنهان گردم.
از هموست:
سیل آمد و چون جاری شد مرا به گریه انداخت
و بر زیبایی او دو چشمانم اشکبار گشت
اشکهایم بی تو آب شوری بیش نیست اما چون به تو
برسد بوی خوشت را میگیرد و خوش بو میشود.
گفتهاند که سهل بن عبدالله این بیتها را برای صبر در سختیها میخوانده است:
آیا به یاد میآوری ساعتی را که آویختهای در آن
وتو آن را با صبوری چون عسل مییابی
باید بدانی که روزگار شب را به روز
و روز را به شب میآرد با تلخ و شیرین خود
پس با دریافتِ مراد، چندان خوشنود مشو
و با آمدن سختی از پای درمیا
وگر در دنیا گناهی مرتکب شدی
به دنبالش بگوی که: خدایا مرا بیامرز.
ابوالعباس بن عطا دربارۀ شکر بیتهایی دارد:
چه نعمتهاست او تو بر من که شکر آنها را نکردهام
تو خود بار شکر را از من برگرفتهای با لطفهای خویش
ناتوانتر از آنم که بار شکر تو را به دوش کشم
اما لطف تو بار نعمتهایت را نیز میکشد.
و نیز از اوست:
چگونه شکرگزارم آن را که شکر ازو زیباست
وهمۀ شکرم در مهر وعشق از اوست
دلدادگان شکر میگویند از سر وجد و صفا
شکری بیهمتا و ممتاز.
دربارۀ ابوحمزۀ صوفی آوردهاند که در چاهی افتاد و سر چاه پوشیده شد. جانور درندهای سر چاه را برداشت و خود را در چاه آویخت. ابوحمزه پای او را گرفت و از چاه برآمد و ناگاه آوای هاتفی را شنید که میگوید: ای ابوحمزه ببین چه کار نیکویی! از نابودی رهاندیمت با کمک درندهای. آن گاه او در این زمینه گفت:
شرمم بازم داشت از پوشش عشق تو
و دریافت تو بینیازم ساخت از کشف و اشراق
در کارم بسی نرم گشتهام و از حضور به غیبت
پرداختهام چه لطف با لطف درک میشود
تو را میبینم حال آن که درونم آکنده از هیبت توست
گرچه تو به نرمی و مهربانی با من خوگر میشوی
و دلدادهای را زنده میسازی که مهرت به هلاکش میکشاند
و بس شگفت است زندگی همراه با مرگ.
ابونصر بشربن حارث گفته است: از تنهایی و انفرادم شگفتی منما
و تو هم هر چه میتوانی در بیهمتایی روزگارت بیفزای
برادری از میان رفته است و جایی از آن نشان نمییابم
و جز تملقهای دروغین دست و زبان چیزی در مردم نمیبینم
چون برایم راز دل او گشوده شود
خواهم دانست کجاست نشانههای سیاه روزگار.
از یوسف بن حسین رازی است:
دوست میدارم هر دوستی را که میآید
و از دیدن زشتیهای من چشم بسته و نادان است
و در هر چه دوست میدارم همراه است
و در زندگی و پس از مرگ نگهبان من است
کیست این؟ کاش مییافتمش
و هر چه از مال و حَسنات دارم با او قسمت مینمودم.
ابوعبدالله قریشی گفته است:
تو در همۀ کارها آمیخته با نفسی
اما سرشتِ اصلی هنوز از تو جداست
سپس چنان تو را میآمیزد که گویا تو همویی
و نیروهایش را تباه میسازد و سخن چینان میآیند و همگی تو را در
آن سرزنش میکنند
و در آشکار و نهان پریشان و ناآرامش میدارند
یک بار چشمهایش برای تو آسیب دید و دیگر بار دلش.
ابوسعید خراز میگوید:
دلی تو را دوست میدارد و به هیچ کس اشاره ای نمیکند
چه نزدیک است که همتش از تو آگاهی یابد
دل او به تو مشغول و سرمست است
و جانش از هیجان قرب و نگاهت، نزدیک به گداختن است
دلی است که با عشقت خردها، هوشیاری آن را میچینند
به ویژه آنگاه که با تو بلندی مییابد ای عزت و افتخار من
بی پاک است آن که اگر میخواست شگفتیهایش را آشکار میساخت
تا رازهایش را چون چهرۀ ماه همه ببینند.
این بیتها را ابوعبدالله قُرشی برای هیکلی نوشته است و گفتهاند که از ابوسعید خراز است:
هرگاه خداوند به حقیقت، شایستهای را پوششی از شادی در پوشاند
رازهای درونش را آشکار میکند
و این بدان سبب نیست که راز از پیامدهایش آشکار میشود
بلکه بروز قدرت خداوند تواناست
هرگاه خورشید با درخشش خود بر رازها بتابد
تو با پرتوهای نزدیک آن آمیختهای...
ابوالحدید به قرشی نوشت:
بیم دارم از تو که بگویم از شدت اشتیاقت هلاک شدهام
اما به راستی اشتیاقت مرا از پا درآورد
وگر خواب به چشمانم نزدیک شود
با نیزههای اشکآلودم دورش خواهم ساخت.
جواب ابوعبدالله:
اما من میگویم که به راستی زنده میشوم و سلامت
آنگاه که اشتیاق تو به من میرسد
وگر خواب در مژگانم جای گرفته باشد
برای خوش آمد تو آنها را به خواب یله میکنم اما نه با میل خویش.
شیخ گفت: در این شعرها مطالب آسان و دشواری هست که پر از اشارتهای لطیف و معناهای دقیق هستند. هر کس که در آن ژرف بنگرد و مقاصد شاعران را دریابد و به رموز آنها پی برد چیزهای ناورا به سرایندگان نسبت ندهد و گر چیزی را درست درنیافت بپرسد بکاود تا درست دریابد چه هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد و هر علمی شایستگانی. اگر بیش از این در این باب سخن گوییم کتاب دراز خواهد شد.