شیخ گفت: از ابوعمرو عبدالواحدبن علوان در رَحبه شنیدم که گفت جوانی همنشین جنید بود و هرگاه ذکری میشنید، نعره میکشید. روزی جنید بدو گفت:اگر یک بار دیگر تکرار کنی ا زهمراهی من محروم خواهی شد. جوان در هنگام شنیدن سخنان جنید خویش را نگه میداشت اما رنگ به رنگ میشد تا چنان شد که از هر موی بدنش قطرات آب میچکید. همچنین ابوعمرو برایم گفت که این جوان روزی فریادی کشید و جان به جانان داد.
ابوالحسین سیروانی دوست خوّاص را در دمیاط دیدم که از جنید نقل مینمود که گفت: روزی مردی را دیدم که محو سماع بود تا از خویش رفت و مردی دیگر همین که ذکری چنان شنید مرد. و از دُقی شنیدم که مخالفت از دراج شنیده که گفته است: روزی من و ابن فوطی از دجله میگذشتیم در فاصلۀ بین بصره و اُبُلّه. ناگهان کاخی خوش نما را دیدیم که بر ایوان آن مردی ایستاده بود و کنیزکی به آواز برایش میخواند:
تمامی روزهایی که با تو رنگی دیگر پذیرد، زیباست
مرا در راه خدای مهری بود که برخیِ تو میسازم
در زیر ایوان نیز جوانی کوزه به دست و خرقه بر دوش بود که آهنگ و آواز کنیزک را میشنید. یکباره گفت: ای کنیزک، تو را به خدا سوگند، تو را به جان سرورت سوگند! یار دیگر برایم شعر را بازخوان. کنیزک رویش را به سوی او کرد و همان آواز را سر داد. جوان گفت: سوگند به خدا که این آهنگ حالم را با حق دیگر ساخت. و فریادی کشید و خدای را ستود، خوب که نگاهش کردیم دیدیم که از پا افتاده و مرده بود. بر خود واجب دیدیم که نزد صاحب کاخ برویم و قصه باز گوییم. صاحب کاخ چون قصه شنید کنیزک را گفت: در راه رضای حق آزادی. پس از مرگِ جوان، بصریان گرد گشتند و بر جوان نماز گزاردند و چون از خاک شپاریش فارغ شدند صاحب کاخ ایستاد و گفت: آیا مرا میشناسی؟ من فلان پسر فلانم. شما را گواه میگیرم که هر چه خواسته و مال دارم در راه خدا بخشیدم، کنیزکانم را همه آزاد ساختم و این کاخ را برای در راه ماندگان نهادم. سپس جامههایش را کند و نالهای سوزناک سر داد و خواند تا دور شد. مردمان بدو مینگریستند تا از چشمانشان دور شد در حالی که همه اشک میریختند و دیگر آن مرد را کسی ندید و هیچ کس خبر از او نشنید و من روزی بهتر از آن در زندگی ندیدم. و خدا داناتر است.
شنیدم وجیهی میگوید از ابوعلی رودباری شنیده است که گفته: وارد مصر شدم و مردم بسیاری را دیدم که جایی گرد آمده بودند و یا از صحرا بازمیگشتند. از آنها قضیه را پرسیدم. گفتند: در خاک سپاری جوانی بودیم که شنید خوانندهای میخواند:«همت بندهای که آهنگ دیدار تو کند بس بزرگ است.» جوان نعرهای کشید و مرد.
دقی هم حکایت کرده است که از ابوعبدالله بن جلا شنیده که میگفت: در مغرب دو چیز شگفت دیدم. یکی در مسجد جامع قیروان که مردی صف به صف میرفت و از مردمان چیز میخواست و میگفت: ای مردم به من صدقه بدهید چه من مردی صوفی بودم و ناتوان شدم! و دیگر دو پیر مرد را دیدم که نام یکی جَبَله و دیگری زُرَیق بود و هر دو مریدان و شاگردان داشتند. روزی زریق با یارانش به دیدن جبله رفت. یکی از یاران زریق آیهای چند از قرآن خواند و یکی از نزدیکان جبله فریاد کشید و جان داد. چون صبح شد جبله به زریق گفت: دوست دیروز که قرآن خواند، کو؟ بگو برایم قرآن بخواند. باز مقداری خواند. جبله نیز فریادی کشید و قاری در جا مرد. جبله گفت: یکی به یکی- یا این به آن و آغازگر ستمکارتر است.
محمد بن یعقوب از جعفر مبرقع- که از بزرگان بود- حکایت کرده است که روزی در مجلس سماع حاضر شد. ایستاد و پای کوفت ودر پایکوبی گفت مریدان با ما به کمال رسیدهاند. شیخ گفت: مرید را شنیدن سماع روا نیست مگر این که اسماءالله و صفتهای خدا را بشناسد و هر چه از خداست بدو نسبت دهد و دلش آلوده نباشد و دنیا و شتایش اهل دنیا را نخواهد و طمع در قلبش شعلهور نباشد و چندان چشم مردمان او را به لغزش و لرزش نیندازد و حدود را نگاه دارد. اگر چنین شد از تائبان و قاصدان و طالبان و خاشعان و خائفان است و باید دانست که سماع انگیزشی برای ستایش و پرستش خداوند است. دیگر سماع بارِ روحش نیست و برای هوس وسرگرمی آن را نمیخواهد و نباید عادت شود و او را از عبادت و رعایت قلب بازدارد. اما اگر چنین نبود واجب است که سماع را ترک کند و از آن دوری نماید و به جایگاههای برپایی سماع پا نگذارند و جز بانگِ خداجویی را نشنود و در شنیدهها خدای را به یاد آورد و او را بستاید و رضای او را بجوید.
اگر مبتدی است و آداب سماع را نمیداند از دانا راه آن را بپرسد تا پخته گردد تا سماعش لهو و لعب نباشد و به خدا چیزهایی نبندد که منزه از آنهاست و مجبور به کفاره شود و میل و اشتیاقش به پیروی لذتها و خیالانگیزیهای شیطانی رانده شود و پیش خدا ناچیز و تباه گردد و خدا سرپرست همۀ توفیقهاست.