قرآن کریمبه زبان فارسی

باب هشتم در وصف سماع مشایخ که عارفان متوسطند

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

شیخ گفت: از وجیهی شنیدم که گفت از طیالسی رازی که گفت روزی نه نزد اسرافیل استاد ذوالنون رفتم در حالی که نشسته بود و با انگشت بر زمین آرام آرام ضربه می‌زد و با خود چیزی می‌خواند. چون مرا دید گفت: می‌خواهی چیزی بگویی؟ گفتم: نه! گفت: پس دلی در تو نیست.

از ابوالحسن علی بن محمد صیرفی شنیدم که گفت از رویم شنیده است در روزی که ازو پرسیدند که بزرگان گذشته را در هنگام سماع چگونه دیدی؟ گفت: درست مانند گوسفند جا مانده‌ای که در میان گرگ‌ها بنالد. و گفت: از قیس‌بن عمر حِمصی شنیدم که می‌گفت روزی ابوالقاسم بن مروان نهاوندی که از همنشینان ابوسعید خراز بود نزد ما آمد و او هرگز به دیدن سماع نمی‌رفت و سال‌ها بود که آن را رها کرده بود. با ما به مجلسی آمد که در آن مردی در سماع این بیت را می‌خواند:

تشنه در آب ایستاده و کس آبش نمی‌دهد.

یاران همه برپا خاستند و پای کوفتند و چون آرام گرفتند همه از هم می‌پرسیدند در این بیت چه دیدی؟ و بیشترشان می‌گفتند معنای تشنگی به حال برمی‌گردد و این که بنده از حالی که تشنگی بر او چیره گردد بازداشته شده است اما هیچ کدام از جواب خوشنود نمی‌گشتند. شیخ را از معنا پرسیدیم و خواستیم که او دریافته‌اش را بازگوید گفت: یعنی بنده در میان حال‌های خود قرار گیرد و با تمامی شیوه‌ها بزرگ داشته شود اما خدا دره‌ای از آن بدو نبخشد و همچنان در جای اول بماند.

از یحیی بن رضا علوی در بغداد شنیده که گفت- و بعد با خط خویش حکایت را برایم نوشت- که: ابوحُلمان صوفی شنید که مردی صوفی می‌چرخَد و می‌خوانَد: ای سعته! به من نیکی کن(یا سَعةَبرّی) و بر زمین افتاد و غش کرد چون به هوش آمد معنایش را ازو پرسیدند گفت شنیدم کسی می‌گوید: بر من آسان‌گیر تا نیکی مرا ببینی (اِسعَ تَری بری).

شیخ گفت مشایخ که عُلمایند سماع را چنین می‌فهمیده‌اند و اهل فهم از این قصه چنین می‌فهمند که سماع وابسته به توان و ظرفیت دل‌هاست. در همین معنا حکایتی را عتبه غلام آورده که شنید مردی می‌گوید:

پاک است جبار آسمان.

به راستی که مُحب پیوسته در رنج است.

عتبه گفت: راست گفتی! از مردی دیگر همین را شنید. بدو گفت دیگر مگو ای دروغگو! یکی از عارفان در این موضع گفته است هر دو راست می‌گفتند اما یکی را دریافت ودیگری را درنیافت.

احمدبن مقاتل گفته که ذوالنون مصری وارد بغداد شد. گروهی صوفی پیرامون او حلقه زدند و با آنان خواننده- نوازنده‌ای بود. از ذوالنون اجازت خواستند که خواننده چیزی بخواند. بدو اجازت داد و او خواند:

اندکی از عشقت نیز پریشانم می‌سازد

اگر آن را در آغوش گیرم چون خواهم شد

تو در دلم عشقی پدید ساخته‌ای

که در حقیقت از آغاز از آنِ من و تو بود

آیا برای نالنده‌ای که با خنده‌های

دوست، گریه می‌آغازد ما تمنامه‌ای نمی‌سرایی؟

ذوالنون برخاست وسپس بر رو در افتاد. مردی دیگر برخاست. ذوالنون بدو گفت: خداست آن که تو ار می‌بیند آنگاه که برمی‌خیزی، مرد بر جای نشست. شیخ گفت معنای کلام ذوالنون که خداست که تو را می‌بیند وقتی برمی‌خیزی اشاره به برخاستن و ایجاد آشوب در دل‌هاست به تکلف، و او دانست که خصم در دعوای خود برای قیام تو جز خدا نیست، و اگر مرد در قیام خود صادق می‌بود، نمی‌نشست...

از ابوالحسین نوری روایت کرده‌اند که در مجلسی حاضر شد که در آن سماع بر پا بود چون درآمد این بیت را شنید:

پیوسته مهرت را منزل به منزل آمده‌ام

و در هر منزل دانایان در شیوۀ آمدنم حیران شده‌اند

برخاست و دست افشاند و سرگردان شد بر صورت درافتاد و برخاست و به حجره‌اش رفت و در راه پیوسته می‌خواند و تا سپیده بیت را برمی‌گرداند و خون از پایش فوران می‌کرد سپس ساق و قدمش ورم کرد و اندکی زندگی کرد و جان به جان آفرین داد.

از ابوسعید خراز حکایت شده که گفت علی بن موفق را- که از بزرگان تصوف بود- دیدم که در سماعی وارد شده بود و نکته‌ای در آن شنید و گفت بلندم کنید. چون برخاست به نشاط ایستاد و پا کوفت و در پا کوبی گفت: من شیخ آردبیزم! ابونصر گفت: مراد از این کلام پوشش حال درون از همنشینان بود. می‌گوید من شیخ آردبیزم. او فقط می‌خواست حرفی بگوید و از ادب بود که چنین گفت تا اگر دچار حرکت‌های غیر عادی که از حالت‌های مبتدیان است، شود بر او نگیرند.

یکی از برادرانم در باب ابوالحسین دراج حکایت کرد که گفت: از بغداد برای زیارت یوسف بن حسین راه افتادم. چون وارد ری شدم سراغ خانه‌اش را گرفتم و از هر کس که پرسیدم گفت: با این زندیق چه کار داری؟ دلم از رازیان گرفت و عزم بازگشت کردم. شب را در مسجدی به صبح آوردم وسپیده به خود گفتم: من که این راه را آمده‌ام حیف است که او را نبینم، جست و جویم را ادامه دادم تا نزدیک مسجد او شدم. وارد شدم و از اورا در محراب نشسته دیدم. روبه روی او مردی بود و در کنارش قرآنی که آن را می‌خواند. شیخ را دیدیم پرشکوه، صورت زیبا و پرریش، نزدیکش شدم و سلام کردم. جوابم داد. پیش رویش نشستم. چشم در چشمم انداخت و گفت: از کجا می‌آیی؟ گفتم از بغداد. گفت: برای چه آمده‌ای؟ گفتم: آهنگ دیدار شیخ را داشتم. گفت: اگر در یکی از این شهرها کسی به تو گفت که نزد ما بمان تا برایت خانه و کنیزک بخریم از آمدن برمی‌گشتی؟ گفتم: چنین آزمودنی پیش نیامد و اگر پیش می‌آمد نمی‌دانم چه می‌کردم و چه سان می‌بودم. گفت: دوست داری چیزی بگویی؟ گفتم: بلی. گفت: بیا غار و برایش خواندم:

تو را می‌بینم که در زمین من خانه‌ای برپا می‌کنی

اگر دوراندیش بودی بنای مرا ویران می‌ساختی

گویا در میان شمایم و ای کاش را بهترین سخن می‌یابم

کاش با شما باشم آن هنگام که ای کاش دیگر سودی ندارد

شیخ قرآن را بست و سخت گریست تا آن جا که ریش و جامه‌اش تر شد. دلم برایش سوخت از شدت گره‌هایش. بعد مرا گفت: پسرم! اهل ری را نکوهش مکن که می‌گویند یوسف زندیق است. از سپیده قرآن می‌خوانم وقطره‌ای اشک نیفشانده‌ام اما با این دو بیت قیامتی در دلم برپا شد.

شبلی سخت از این بیت به وجد می‌آمد:

مهربانی شما فراق است و مهرتان دشمنی

دیدارتان رنج است و صلحتان جنگ

یک شب دقی برپا خاست و تا نیمه‌های آن می‌چرخید و سر بر زمین می‌نهاد و باز برمی‌خاست و مردم گردش گریه می‌کردند. و این بیت را زمزمه می‌کردند:

خدای را سوگند، دل دردمندی را که

از دوست یادگاری ندارد دوباره آرام ساز

همانند این کرده‌ها و گفته‌ها بسیار است و بر عاقل پوشیده نیست که اگر در رازهای آنها ژرف بیندیشد و تفاوت زمان و مکان را در چشم دارد بسی چیزها درمی‌یابد. اگر همین اندک را خوب دریابد بر ناگفته‌هایم نیز آگاه خواهد شد اگر خدا بخواهد- که از اوست توفیق.