شیخ گفت از ابوالحسن محمدبن احمد در بصره شنیدم که میگفت از پدرم شنیدم که گفت: سهل بن عبدالله را شصت سال خدمت نمودم وهیچ گاه تغییر حالتی در هنگام ذکرگویی و قرآن شنوی و دیگر مورد در او ندیدم اما در پایان عمر روزی در نزد او این آیه را خواندند: امروز از شما فدیه پذیزفته نخواهد شد...(حدید/ ۱۵). سهل را دیدم که لرزان شد و نزدیک بود که قالب تهی کند. چون به خود آمد این حالت صحو او را پرسیدم گفت: بلی دوست من، دیگر پیر و ناتوان شدهایم! همچنین ابن سالم از پدرش نقل مینماید که او گفت: جایی دیگر سهل را دیدم- در حالی که پیش او آتش روشن کرده بودم- یکی از شاگردانش سورۀ فرقان را خواند تا رسید به آیۀ: قدرت امروز برای خداوند بخشنده است(فرقان/ ۲۶). به اضطراب در آمد و نزدیک بود که از پا درآید، معنای کارش را پرسیدم چه از او چنین کاری ندیده بودم. گفت: دیگر ضعیف شدهام. شنیدم ابن سالم میگفت: به سهل بن عبدالله گفتم: این که تو گفتی که ناتوان شدهای تغییر و اضطراب توست اگر نیرومند بودی چه میشد؟ گفت: چیزی وارد نمیشود مگر این که دل با توانایی خویش آن را در بر میگیرد و از خود میسازد به همین خاطر واردهای قلبی او را دچار دگرگونی نمیسازند اگر چه بسی نیرومند باشند.
شیخ گفت: همین گونه است؛ اصل علم تصوف همین است که ابوبکر صدیق نیز آن را چنین بیان کرد. یعنی روزی مردی او را هنگام خواندن قرآن دید که گریه میکند و چنین میگوید. شیخ گفت ما هم چنین بودیم تا دلمان تیره گشت یعنی ثابت و استوار شد. و دیگر بانگ سماع دلمان را نمیلرزاند چون حالش بعد و قبل سماع تفاوتی ندارد.
معنی دیگر برای گفتۀ سهل آن است که حکایت شده که سهل گفت: حال من قبل و بعد نماز یکی است. چون او نگهبان و مراقب دل خویش است و همیشه خدا را در آشکار و نهان در نظر دارد و همین گونه قبل و بعد سماع، حالش یکی است چون او پیوسته در سماع است و پیوسته در وجد است و تشنگی و چشش او همیشگی است و هر چه مینوشد تشنهتر میگردد و هرگز از چشش باز نمیایستد. از احمدبن علی کرجی معروف به وجیهی شنیدم که میگفت: گروهی از صوفیان در خانۀ حسن قزّاز جمع شده بودند و قوالان میخواندند و صوفیان وجد میکردند تا مِمشاد بر آنها درآمد چون بدو نگریستند همگی خاموش شدند. ممشاد بدانها گفت: چرا آرام شدید؟ به حال اول برگردید. اگر همۀ سرگرمیهای دنیا در گوشم بانگ اندازند دلم را ازو باز ندارندو اندکی از درد درونم را درمان نکنند. شیخ گفت این نیز از صفات کمال است که بانگهای آینده دگرگونشان نمیسازند چه از سرشت بشری و نفسانی آنها اثری برجا نمانده است و هر چه احساسِ انسانی در آنهاست دگر شسته و پاک شده و دیگر برای بهره گیری نیازمند نغمه و آهنگ خوش نیست و با آواهای خوش برانگیخته نمیشود. همۀ انگیزههای آنها جهتدار و درونشان پاک و صفاتشان آمیخته با سیاهیِ خودخواهیها و زشتیهای بشری نیست و این فضل خداست و هر که را بخواهد میبخشد(حدید/ ۲۱).
شنیدهام که ابوالقاسم جنید را گفتهاند: تو شعرهای اهل سماع را شنیدهای و با دوستانت به سماع حاضر شدهای و پا کوفتهای و دستافشاندهای چرا امروز چنین صفهنشین و آرام گشتهای؟ جنید برایشان این آیه را خواند: کوهها را میبینی و میپنداری آرامند حال آن که همچون ابرها در حرکت هستند، این آفریدۀ خداست که هر چیز را استوار آفرید(نمل/ ۸۸). گویا مراد جنید- و خدا داناست- این است که شما به آرامش ظاهری اندام من مینگرید و نمیدانید که در قلبم چه طوفانها برپاست. این هم صفت دیگری از اهل کمال در سماع است.
شیخ گفت چه بسا بزرگان در سماع برای انگیزههای متفاوتی حاضر شدند یکی شاید برای همراهی دوستی آمده باشد دیگری شاید از علم و استواری و بزرگیِ عقل آمده باشد تا دیگران بدانند که شرایط و آداب سماع چیست و ای بسا با کسانی حاضر شوند که هم جنس و هم سخن آنها از جهت سعۀ اخلاق و تحمل نیستند و فرسنگها از آنها جدایند اما برای پوشش رازها با این ناجنسان حاضر شدهاند.