شیخ گفت اهل تصوف در باب چیستی وجد اختلاف نظر دارند. عمروبن عثمان مکی گفته است: چگونگی وجد به عبارت درنمیآید چون که وجد راز خداوند در درونِ مؤمنانِ صاحب یقین است.
از جنید نقل کردهاند که گفت: وجد همان رویارویی است چه خداوند فرموده است: آنچه را به جا آوردهاند آماده مییابند(کهف/ ۴۹) یعنی رودرومیشوند و گفت: هر چه نیکی برای خود بفرستید آن را نزد خدا مییابید(بقره/ ۱۱۰). یعنی با آن مواجه میشوید. هر چه دل با آن رویارو شود اعم از غم و فرح همان را«وجد» میگویند. خداوند از دلهایی خبر داده است که نگاه میکنند و میبینند. همین بینش برای دلها وجد است. خداوند فرموده است: دیدگان نابینا نیستند بلکه دلهای درون سینهها کورند(حج/ ۴۶). یعنی از وجد خویش جدایند یعنی میان کسی که وجد دارد و کسی که عاری از آن است فرق نهاد. همچنین گفتهاند وجد مکاشفۀ جلوههای خداست. آیا نمینگری که در میان صوفیان یکی به ظاهر آرام است اما در واقع ناآرام است و ناله و فریاد سر میدهد و یکی که تواناتر ازوست در هنگام وجد هیچ نشانهای از درون خویش آشکار نمیسازد. خداوند فرموده است: آنهاکه چون نام خدا را میبرند دلهایشان میلرزد(حج/ ۳۵). یکی از پیران گذشته گفته است وجد دو گونه است:
۱-وجد برخاسته از قدرت،
۲-وجد برای دیدار.
چون که در یک جا خدا میفرماید: کسی که نمییابد. یعنی توان یافتن ندارد(بقره/ ۱۹۶) و میفرماید: مییابند هر چه را کردهاند(کهف/ ۴۹) یعنی میبیند. دیگری گفته است هر وجدی که تو را از خود سازد وجد قدرت است و هر وجدی که تو او را از خودسازی وجد دیدار است که به دلت میرسد و ثابت نمیماند.
از ابوالحسن حُصری شنیدم که میگوید مردم چهار دستهاند:
۱-آن که ادعای کشف و رسیدن میکند.
۲-آن که گاهی خوب میرسد و گاهی درنمییابد.
۳-به حقیقت رسیدهای که با حقیقت خود آشنا شده است.
۴-واجدی که محو یافتۀ خویش است.
از سهل بن عبدالله حکایت شده است که گفت: هر وجدی را که قرآن وسنت رسول گواهی نکنند باطل و تباه است. ابوسعید احمدبن بشرین زیادبن اعرابی گفت: نخستین مرتبۀ وجد رفع حجابهاست و مشاهدۀ رقیب و آگاهی دل و نگریستن غیب و گفت و گو با راز و انس با از دست دادههاست و این از دست دادن، از یاد بردن خویشی خویش توست. ابوسعید گفت: وجد نخستین گام از درجات برگزیدگان میباشد واین وجد میوۀ ایمان به غیب است هرگاه کسانی آن را بچشند و پرتوش را در دل خویش بیابند تمامی تردیدها و گمانها را از وجود خویش دور مینمایند. همچنین گفت: هر کس که از وجد محروم باشد به خاطر خودبینیها و تعلق به علایق و اسباب است چه نفس گرفتار اسباب خویش است. هرگاه کسی از این اسباب ببرد و یاد خدا را خالصانه بر زبان آرد و دلش را پاک نماید و صاف و روشن شود و پند در او اثر نماید و از مناجات در جایگاهی خلوت لذت ببرد و بگوید و گفتهاش را با گوشهای نیوشنده بشنود و قلبی نگرنده و رازی پاکیزه داشته باشد، وجد را دریافته است چه وجد دریافتِ همۀ چیزهایی است که در ظاهر درنزد او نیستند.