شیخ گفت: جعفربن محمد خلدی- در هنگام خواندن متنی بر او- مرا گفت که: از جنید شنیدم که میگفت روزی در حضور سری سقطی از مواجید تند سخن به میان آمد و کلمات و اذکار تیز و برندۀ متناسب با آن که دل بنده را نیرو میبخشند آورده شد. سری گفت- البته با پرسش من- آری، گاهی شمشیر به چهرهاش فرو میآید و او آن را درنمییابد. ابوالقاسم گفت: در دلِ من آمد که این ممکن نیست. برگشتم و به سری گفتم: با شمشیر به چهرهاش میزنند و او در نمییابد، به نظر من که جور درنمیآید. سری گفت: بله با شمشیر میزنند و او حس نمیکند و برخاست.
از جنید نقل کردهاند که گفت اگر وجد سخت نیرو گرد از آموزش علم کاملتر است. از همو آوردهاند که گفت: کمیِ وجد با زیادیِ علم آسیبی نمیرساند و علم برتر از وجد است.
از ابن سالم شنیدم که از قول پدرش میگفت: سهل بن عبدالله را وجدهای نیرومند میربود تا بدان جا که گه گاه بیست و پیج و بیست و چهار روز میگذشت و او هیچ نمیخورد و در سرمای شدید زمستان عرق میکرد در حالی که پیراهنی بیش بر تن نداشت و پیوسته وقتی چیزی از او در باب علم میپرسیدند میگفت: از من چیزی در این حالت مپرسید چون که در این حال بهرهای از سخنم نخواهید برد. از ابوعمروبن علوان شنیدم که میگفت از جنید شنیده که گفته است: شبلی مست بود. اگر از مستی به هوشیاری میرسید از او پیشوایی درمیآمد که مردمان را بهره میرساند. از جنید حکایت شده که میگفت: روزی در پیش سری سقطی از محبت سخن گفتم. دستش را بر روی آستین خود زد و آن را کشید و گفت: اگر بگویم که دستم بر این آستین از شدت محبت خشکید دروغ نگفتهام. بعد در حالتی بیهوش گونه فرو رفت و از خویش شد و چون به خود آمد چهرهاش چون ماه شب چهارده میدرخشد و ما را توان نگاه بدو نبود از شدت زیبایی. چهرهاش را پوشاند و رفت.
عمروبن عثمان مکّی گفت: که گاه چنان وجد و سرشاری در دلی جای میگیرد که دیگر هیچ چیز از حالهای شناختۀ پیشین در وجود او برجا نمیگذارد و این نیرویی است بزرگ برای شناخت جان و دریافت معرفتِ حق که به اندازۀ استحقاق به انسانها بخشیده میشود و او را به حال خویش بینا می کند و جهانی ممتاز و یگانه میبخشد تا بدان جا که از همۀ محسوسات میبرد و برش خویش از محسوسات را نیز با لطف خداوندی درمییابد و جز او هیچ در وجودش نمیماند. گویند پیوسته ابوعثمان مزین این بیت را بر لب داشت:
مستی وجد در حقیقت هوشیار است
و هوشیاری وجد در وقت وصال مستی است.