شیخ گفت: ابوسعید بن اعرابی نوشتهای در باب وجد دارد که: مردی پرسید و گفت کدام برتر و والاتر است: حرکت در وجد یا سکون در آن؟ گروهی گفتهاند سکون و تمکن بهتر است و برتر از حرکت و ناآرامی. ابوسعید در جواب او گفت- گر چه خدا داناتر است: ذکرهای صوفیان برخی دل را آرام میسازند با اینها آرامش بهتر است و پارهای دیگر دل را برمیانگیزد و انگیزش و جنبش با آنها برتر از آرامی است.
گروهی را دیدم که اهل سکون واجد را برتری میدادندو آنها را دارندۀ عقل برتر برمیشماردند چه در وقت جوشش جان خویشتن را نگاه میتوانند داشت و بر اجزا و اعضایِ خویش آگاهی و اشراف میتوانند یافت. سوگند به جانم که این در جای خویش درست است؛ اماگه گاه انگیزههایی در دل پدید میآیند که عقلهای مخلوق توان کشش آنها را ندارند و جان واجد در برابر آنها استواری نتواند در این جا خیزش و جنبش و ناآرامی فراتر و بهتر است.
ابوسعید گفت: برخی از واردهای قلب همساز دلند و دل را نرم و آرام میسازند. در این زمان نیازی به جنبش و تکاپو نیست چه عقل فرمانروای وجودِ واجد است. آن کس که اهل سکون را برتر مینهد از همین دید است چه آنها را بخردتر و بشکوهتر و خویشتندارتر میداند. و آن که ناآرامان را فراتر میبرد به خاطر جوششهای جان و حرکتهای پیکر آنان است که فضایی بزرگتر از قلمرو عقل است. بهترند چون یافتههایشان برتر است. اگر هر دو خرد همانند داشته باشند هیچ کدام بر دیگری برتر نیست چه مبنای برتری سکون یا حرکت نیست بلکه میزانِ گستردگی آگاهی و نیروی وارد بر جان است که حال عارف بدان شناخته میگردد اگر حال آرامش نیاز دارد و صاحب حال آرام نباشد در نقص و کمبود است و اگر حال جنبش و حرکت میخواهد و صاحب حال اهل تواجد نیست او نیز از اهل کمال نیست. واردِ بر دلها، به اندازۀ پاکی دلها و درویشان از پردههایِ نورکُشِ درون است که درک و دریافت واردات دل را مانع میگردند. این صفت اهل دل و حال است که بایستی بر پایۀ شناخت و علم بدان ایستا باشد. شوریدگان و شیفتگان و مستان را حال دیگر است و در این فضا جای نمیگیرند.