قرآن کریمبه زبان فارسی

باب ششم گزیده‌ای از کتاب«وجد» نوشتۀ ابوسعید بن اعرابی

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

ابوسعید بن اعرابی گفت: وجد همان است که در وقت ذکرهای تند یا خوف شدید یا توبیخ برای لغزش یا سخنی لطیف یا اشاره و فایده و یا شوق دیدار یار غایب یا اندوه از دست دادن یا پشیمانی برگذشته یا کشش حال تازه یا دعوت به انجام امر واجب یا مناجات رازگونه در آدمی پیدا می‌گردد. وجد رویارویی ظاهر با ظاهر، باطن با باطن، غیب و سرّ به سرّ است و بیرون‌کشی سودمندی‌های جان از زیانمندی‌های آن است که شاید در علم ازلی نوشته شده باشد تا بکوشی و آن را برای خویش ثبت کنی و پاداش آخرت سازی و قدم به قدم و مورد به مورد به جا آوری. چه اوست آغازگر نعمت‌ها و متولی آنها و مُلهم شکر نعمت‌ها به بندگان و آموزندۀ طریقۀ کسب آن. همۀ امور بدو برمی‌گردد. اینها همه ظاهر علم وجود است. ابوسعید گفت: وجد، همدمی پاکی و افزون خواهی آن است که اندکش را نمی‌خواهند و بسیارش را برنمی‌تابند. بدان بسیار می‌اندیشند و به سوی آن همگان را برمی‌انگیزند به همین جهت همکان در آن آزمند و آرزومندند وای بسا که برایش جان را از کف بدهند. گریه و فریاد نیز نشان قرب این حالت است چه پیش از ورود آن را نمی‌شناسند و بدان انس ندارند. وجد نیز برق‌آسا جان را می‌رباید و گویا لحظه‌ای هر دو را یگانه می‌سازد. پس چنان که بشارتی برای ورودش نمی‌توان یافت اندوهی همه برای رفتنش نباید داشت.

لرزش و بیهوشی و زوال اعضا و غلبه بر عقل همگی از شوکت ورود وجد است. راستی را که در این سرعت آمد و رفتِ وجد، حکمتی بزرگ و نعمتی ظاهر نهفته است وگر خدا خود اولیائش را نگه نمی‌داشت و هوای آنان را نداشت، خردهاشان، پاهاشان و جان‌هاشان ناتوان می‌شد اما هیچ حالت وجد پیدا نیست و ورودگاه آن هویدا نیست و جز لحظه‌ای پایا نیست و دوست حق، چشم برهم زدنی از دید دوست پنهان نیست.

ابوسعید گفت: وجد در دنیا کشفی نیست بلکه از طریق مشاهدۀ دل و توهم حق و ظن یقین است که دل از پاکی اعتقاد و صفای ذکر دوست درمی‌یابد در حالتی بین هوشیاری و ناهوشیاری و چون به خود آمد و بهوش شد هر چه را دریافه از دست می‌دهد و با علم خویش برمی‌گردد و جانش از افزونی یقین از راه مکاشفه بهره می‌گیرد، هر بنده‌ای به اندازۀ قرب یا بُعدش از خدا و دیدن او در همه جا.

برخی از صوفیان در وجد خویش استوارند و توانِ توصیف پاره‌ای از دیده‌ها را دارند واین دلیلی است برای دیگران که آن را باور کنند چه اگر ندیده بودند از آن خبر نمی‌دادند و گاه از سر مهربانی و نگهداشت دوست هر چه دیده‌اند باز نمی‌گویند تا دوستی را دگر سازند و او را از خویش بربایند. گاهی وجد پیش از سماع بر جان درآید و پیش از اندیشه آن را برباید. عارف مطمئن نیست که این وجد نیرنگ رنگارنگ نفس نباشد هر چند که بسی نازکی‌ها در آن باشد.

بر مدعیِ شناخت آفریدگار واجب نیست که جز بدو آرام گیرد و یا خاطرش را به چیزی ناقص سرگرم سازد و یا گمانش را به چیز نابود شدنی برگمارد. این اگر چه سخت است اما در نزد اهل نظر آسان است چه دل هر چه را برمی‌خورد از طریق مشاهدۀ آن نیست چنان که از راه تو هم نیز نیست چنان که متروک مهمل چون تازه و با طراوت نیست و چنان که ریزندۀ اندک چون جوشنده‌ای سرشار نیست و چنان که میوۀ فکر چون ثمرات ذکر نیست. گرچه گاهی اینها در نزد اهل تمیز درمی‌آمیزند اما پس از مدتی به سبب زوال علت جدا می‌گردند.

گروهی دیگر از صوفیان از سرِ علم وجد می‌گیرند و برخی با علم به وجد می‌آیند و گروهی دیگر خود وجدشان علم است. اما وجدی که اهل ثبات راست، همان‌ها که نباید گوشه بگیرند و جدا بنشینند، آن وجد برای آن است که انس و قرب آنها را از وحشت و تنهایی رهانده است و نزدیکی دل، دوری راه را از بین برده است. پس ای بسا که نکته‌ای را دریابند و وجدشان پرگیرد و چه بسا وجد، آنها را به خویش برگرداند و سرشتشان را بدان‌ها بنماید که به غذا نیاز دارند و گردآمدن با زنان را خواهانند هر چند که در این حال گریزان می‌شوند و آن را بیماری می‌پندارند و مدتی بیمناک می‌زیندو سپس شیدایی ریشۀ جان را می‌فشارند تا آنچه را از کف داده‌اند دوباره به چنگ آورند و برای پیمودن گردنه‌های سخت آماده گردند تا به دیواری دوباره رسند. هرگاه سرابی ببینند از شدت طمع آبش پندارند و هر چه آب بینند سراب انگارند، راه را بر چهره می‌پیمایند و صحراها را چنین می‌سپارند. در هر بیابانی سرگردانند و به هر درخشش برقی دل و جان می‌دهند. بر یارانشان پیشی گرفته و یاد حق بر اندیشۀ آنها مقدم شده است. به هر آویزه‌ای چنگ می‌زننداما بدان دل نمی‌دهند. طمع، دیدگانشان را به نیزه دوخته اما یأس پنجه بر جانشان افکنده است که یأسشان البته دوام ندارد، نه بریدگی‌هایشان همیشگی است که بازگردند و نه طمعشان ریشه‌دار تا تباه گردند، بیش از همه به دیوانگان همانندند، به آسانی جان را برای خواسته‌ها می‌دهند اگر چه مقصود را در بیابانی دور بیابند و یا در دریای ژرف بپویند و یا در قلب آتشی بجویند. چون پروانه‌اندکه تا آتش را می‌بیند بی‌نگاه و اندیشه حیلت رها می‌کنند و در دل آن درمی‌آیند و در همه حال خداوند نگهدار آنهاست به سبب صدق در قصدشان و اینان در علم طریقه هایی دارند.

اما آنان که از علوم ظاهر دروی می‌کنند از لغزش و خطا در امان نیستند و آنان که بی‌دلیل راه می‌روند از خطر جدا نیستند. همۀ آنچه دربارۀ دانستنی‌های وجد گفتیم و یا عبارتی سفتیم ویا به اشارت و دلیل از آن یاد کردیم برای نزدیکی ذهن بدان بود.

اگر کسی بخواهد که وجد را بیشتر وصف کنیم، باید بگوییم که امکانش نیست، چون نمی‌توان چیزی را وصف کرد که جز خویش صفتی ندارد و جز خود شاهدی برای خویش ندارد. او تنها گواه خویش است و تنها حقیقتِ وجود خود. هر که وجد را شناخت وجد را می‌شناسد و آن که نشناخت دست انکار بر آن می‌نهد و همه- شناسا و ناشناسا- از دریافت نهایی آن درمی‌مانند. وجد چششی و کششی است که نه آموزشی و کوششی، دارنده‌اش دارندۀ آرزوها، عزیزی بزرگ که پوشیده و مفقود است و با نورِ بسیار، پوشیده از دیده‌هاست. نورها مانع شناخت نور اویند و صفت‌ها مانع ادراک او و بازدارندۀ رسیدن به ذات اویند. یعنی ذاتِ وجد، درنیافتنی است همین گونه است ذات یقین، ایمان، حقایق و نیز محبت و شوق و قرب. همۀ اینها را با نازک‌ترین کلمات می‌توان گفت اما به کُنه وجودش نمی‌توان راه برد. مگر آن که خود چشیده و رسیده باشد. چه هر چه بیشتر آن را برشماریم در حقیقت بیشتر از آن دور می‌گردیم. پس خاموشی در آن رساتر از سخن است و نهایت علم آن، اعتراف به نشناختن آن است.

سخن آنها بازماندگی و بازماندگی آنها بلاغت است. گنگی زبانشان فصاحت و گویایی، گنگی آنهاست. پس پرسنده از طعم و ذوق آن، در طمع محال دل بسته است زیرا که طعم و ذوق بدون چشش درک نمی‌شود. و پرسنده از ذات، پرچم نادانی خویش را برافراشته است. هیچ دانایی را توان پاسخ بدان نیست. اگر چه خدا از علما پیمان گرفته که علم را برای شایستگان کتمان نسازند همان گونه که از علما خواسته تا آن را برای نااهلان نگشایند.

گفتیم که آشنایان وجد گمان‌ور نیستند تا بپرسند و پرسیده شوند و در شک و تردید نمی‌زیند که بجویند و به باور برسند و از خداست توفیق.

چون این احوال را نهایت نیست سخن‌وری از آن را نیز پایانی نیست. پس سخن را از آن بازمی‌داریم که اگر ادامه دهیم رهسپار بی‌نهایت خواهیم شد و دانش‌ها و معارف را پایانی نیست چه اینها از کوشش و کسب آدمیان نیست که پایان پذیردبلکه شمه‌ای از گفته‌های حق است که در نزد ماست افزونی آن(ق/ ۳۵). و این پاره‌ای از عطاهای عام اوست که انجامی ندارد و وصفش کرانی نمی‌یابد. اگر اولیای خود را بدان ویژگی بخشد چه خواهد شد چون بر دل آنها هر آن و هر زمان و هر چشم زدنی از نهانِ جهان چیزها درآید که به وصف درنیاید واین احوال هر چند که میوۀ کار آدمی نیست بلکه بخششی و کششی است اما پاره‌ای از آنها نیز لازم کردار آدمی است. خداوندی که خُرد پاره‌ای ازو پنهان نیست؛ هر که را هر چه خواهد ببخشاید و هر که بیشتر از خدا بخواهد باید بنیادهای خواهندگی را استوار سازد. هر که در آن کوتاهی کند ای بسا که بخشش‌ها از او گرفته شوند. چه چنان که باید آنها را پاس نداشته است. ماندن، راندن و رفتن را از بین می‌برد و راندن با جدایی، خطایی است آشکار. و هر که اصل را بخواهد و بدان بسنده کند و در آن خطا کند خطایش به فرع نیز کشیده می‌شود و چه بسا که لغزش‌ها او را فراگیرند.

این بود خلاصه‌ای که من از کتاب وجد ابن اعرابی گرد آوردم. –و از خداست توفیق.