شیخ گفت: از سهل بن عبدالله حکایت شده که گفت: آیهها خدای راست و معجزهها پیامبران را و کرامتها اولیاء و برگزیدگان مسلمان را. هم ازو نقل شده است که پیوسته میگفت هر کس چهل روز صادقاً مخلصاً به دنیا رو نکند برای او کرامتها از جانب خداوند بزرگ ظاهر خواهد شد و گر برای کسی چنین نشود از فقدان صدق و اخلاص اوست.
گفتهاندجنید می گفت: هر کس دربارۀ کرامات سخن گوید و از آنها چیزی در خود نداشته باشد مانند کسی است که کاه میجود(یاوه میگوید).
به سهل بن عبدالله- در همین حکایت قبلی- گفته شد چگونه پس از چهل روز چنین میشود. گفت: هر چه را بخواهد از هر جا که بخواهد و چنان که خواسته است، میگیرد.
از ابن سالم شنیدم که میگفت ایمان چهار ستون دارد:
۱-ایمان به مشیت الهی،
۲-ایمان به قدرت الهی،
۳-تبرّا از نیرو و توان خویش و تکیه بدان،
۴-استعانت از خداوند در همه جا و همه چیز.
از او پرسیدند: معنای ایمان به قدرت الهی چیست؟ گفت: یعنی ایمان بیاوری و قلبت منکر این امر نشود که اگر بندهای در شرق باشد- و خدا بدو کرامت دهد- میتواند پیش از آن که به چپ و راست برگردد در غرب ظاهر شود یعنی ایمان به درستی این گفته دربارۀ قدرت حق داشته باشی.
در خبری صحیح از سهل بن عبدالله شنیدهام که به جوانی همراه خویش گفت: اگر از درندهها میهراسی همراه من میا.
با گروهی در شوشتر به خانۀ سهل بن عبدالله درآمدم. قصری بود و در گوشهای از قصر جایی بود که آن را«خانۀ درندگان» میخواندند از آنان راز مسأله را پرسیدم. گفتند درنگان پیش سهل میآیند و او آنها را داخل این خانه میکند و از آنها پذیرایی میکند و بدانها گوشت میدهد و بعد رهایشان میسازد و خدا داناست به این امور. اماهیچ یک از صالحان شوشتر را ندیدم که منکر این قضیۀ سهل باشد. از ابوالحسین بصری شنیدم که میگوید: در آبادان مردی سیاهِ فقیر، در خرابات مأوا داشت. چیزی برایش بردم و صدایش زدم. چون چشمش به من افتاد لبخندی زد و با دستش اشارهای به زمین کرد. ناگهان همۀ زمین را پر از طلادیدم که سخت میدرخشید بعد مرا گفت: بیاور آنچه داری! هر چه داشتن خورد و من با هراس ازو گریختم و پیوسته از کارش درشگفت بودم.
از حسین بن احمد رازی شنیدم که میگفت از ابوسلیمان خواص شنیده که: روزی سوار بر درازگوشی بودم. مگس خر را میآزرد و پیوسته سرش را تکان میداد و من با چوبی که در دست داشتم بر سرش میکوفتم. درازگوش سرش را به سوی من کرد و گفت: بزن! کسی هم هست که از فراتر بر سر تو چوب بکوبد! ابوعبدالله میگوید ابوسلیمان را گفتم، ابوسلیمان این را شنیدهای یا واقعاً برایت پیش آمده است. گفت: همین گونه که تو شنیدی من هم شنیدهام.
از احمدبن عطای رودباری شنیدم که میگفت: من در طهارت روش ویژهای داشتم. شبی در حال استنجا بودم- یا گفت وضو میساختم- و آنقدر طولش دادم که یک چهارم شب گذشت و دلم هنوز راضی نشده بود. ناراحت شدم و گریستم و گفتم: ای خدا، عفو کن! آوایی شنیدم- اما کسی را ندیدم- که میگفت: ای اباعبدالله عفو در علم است! از حمزةبن عبدالله علوی شنیدم که گفت روزی پیش ابوالخیر تیناتی رفتم و با خود عهد کرده بودم بینی و بینالله که فقط سلامش کنم و برگردم نه چیزی پیشش بخورم و نه نزدش بمانم. وارد شدم و سلام کردم و خداحافظی نمودم و بیرون آمدم. چون مقداری از ده دور شدم ناگهان او را دیدم که با خود مقداری غذا آورده و میگوید: جوان بخور، الان از اعتقاد و عهدت بیرون آمدهای یا شبیه همین چیز. این گروه صادقالقولند و در دیانت شهرهاند و هر کدام، از آنان پیشوایی است که سرمشق دیگران است و در احکام دین به آنان اقتدا میشود و مسلمین آنها را باور دارند و شهادت آنها را میپذیرند و سخنانشان را دربارۀ پیامبر قبول دارند و به آنان در اخبار استناد میکنند. پس روا نیست که آنها را تکذیب کنیم و در این قصهها متهم و مشکوک پنداریمشان اگر در این باب صادق بودند در دیگر ابواب نیز چنین خواهند بود- از خداست توفیق.