قرآن کریمبه زبان فارسی

باب چهارم در ذکر مقامات اهل خصوص در زمینۀ کرامات وبیان پوشاندن اولیاء کرامت‌های خویش را از بیم بروز فتنه

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

شیخ گفت: در نزد سهل بن عبدالله از کرامات تصوف سخن گفتند. گفت هر چه نشانه و کرامت باشد در وقتش سپری می‌گردد اما بزرگترین کرامت آن است که بتوانی خوی زشتی از وجودت را به خوی نیک مبدل سازی.

گفته‌اند بایزید بسطامی روزی می‌گفت: در آغاز راه خداوند به من آیاتی می‌نمایاند و کرامت‌هایی ارزانی می‌کرد اما من بدانها توجهی نمی‌کردم. چون مرا چنین دید راهی برای معرفت خویش نشانم داد. به بایزید گفته شد: می‌گویند فلان در یک شب تا مکه می‌تواند برود. گفت: شیطان نیز در یک لحظه از مشرق به مغرب می‌تواند برود در حالی که شیطان راندۀ درگاه و در لعنت خداست. گفتند فلانی بر آب راه می‌رود. گفت: مارماهی در آب و پرنده در هوا از او شگفت‌انگیزتر می‌روند.

شنیدم که طیفور بن عیسی می‌گوید که روزی موسی بن عیسی از پدرش شنیده و او هم از بایزید که گفت: اگر آدمی سجاده‌اش را بر آب بگسترد و در هوا چهار زانو بنشیند فریفته‌اش نشوید تا وقتی که او را در حرام و حلال نیازموده‌اید.

جنید گفت: حجاب دل خاصان، دیدن نعمت‌ها و آرامش به عطاها و سکون در کرامات است. از ابن سالم شنیدم که او از پدرش شنیده که گفت مردی همنشین سهل بن عبدالله بود که بدو عبدالرحمن بن احمد می‌گفتند. روزی سهل را گفت: ای ابومحمد، بسی اوقات من وضو می‌سازم و آب ا زدستانم سرازیر می‌شود و عصایی چون طلا و نقره از آن پدیدمی‌آید. سهل بدو گفت: دوست من! نمی‌دانی که بچه‌ها وقتی گریه می‌کنند بدانها خشخاش‌های زرد رنگ می‌دهند تا بخورند و سرگرم شوند و نگریند زینهار که تو را چنین سرگرم نسازند.

جعفر خلدی هم حکایت کرده که ابوبکر کتانی بدو گفته که از ابو ازهر و نیز دیگران شنیده است که او و آنها از ابوحمزه شنیده‌اند که گفت: روزی بر در خانه‌ای جمع شدند و در به رویشان باز نمی‌شد. ابوحمزه گفت: آرام سرفه کنید، سپس با دستش قفل را گرفت و تکان داد و گفت: اگر باز نشوی چنان خواهم کرد و ناگهان قفل باز شد.

از نوری روایت کرده‌اند که شبی به سوی دجله رفت و گفت دیدم که آب رود بر رود دیگر می‌ریخت. رو به خدا کردم و گفتم: سوگند به عزتت که جز با زورق از آن نخواهم گذشت. از بایزید حکایت کرده‌اند که گفت: روزی ابوعلی سندی پیش من آمد- ابوعلی استاد بایزید بود- و با اوانبانی بود انبان را پیش من ریخت. دیدم همه جواهر رنگارنگ بودند. بدو گفتم: اینها از کجا آمده‌‌‌اند؟ گفت: از بیابانی می‌گذشتم و بدین جا رسیده‌ام. در آن چیزهای پرنوری مثل چراغ دیدم. مقداری برداشتم و آمدم. گفتم: در هنگام ورود به بیابان چه حال و وقتی داشتی؟ گفت: وقتم غیر از آنی بود که الآن است. مرادش این است که در وقت فترت و بریدگی به جواهر مشغول شدم و دیگر الآن در آن حال نیستم.

از ابن سالم شنیدم که می‌گفت روزی که اسحاق بن احمد مُرد سهل بن عبدالله به خانه‌‌اش وارد شد و در آن صندوقچه‌ای یافت که درونش دو شیشه بود. در یکی مایع سرخی بود و در دیگری مایعی زرد رنگ. همچنین در آنجا شمش‌های طلا و نقره یافت. پدرم گفت طلا و نقره را در دجله اندازند و دو شیشه را با خاک درآمیزند. اسحاق بن احمد وامی نیز داشت. ابن سالم گفت به سهل گفتم در شیشه‌ها چه بود؟ گفت در شیشۀ سرخ مایعی بود که اگر یک مثقالش را بر مثقال‌ها مس می‌انداختند همگی زر ناب می‌شدند و دومی- زرد رنگ- اگر یک مثقال آن را بر مثقال‌ها مس می‌انداختند همگی نقرۀ ناب می‌شدند و آن دو شمش آزمایشی بودند. به سهل گفتم چرا اسحاق اندکی از این شیشه هارا به کار نبست تا دین خود را ادا کند؟ گفت: دوست من! از ایمانش می‌ترسید. من به ابن سالم گفتم اگر سهل با آنها وام احمد را می‌پرداخت بهتر نبود از این که آنها را به دجله انداخت. ابن سالم گفت: سهل نیز بیشتراز اسحاق نگران ایمان خود بود. سپس گفت او را ورع بدین کار واداشت چه این شیشه‌ها هفتاد سال خاصیت خودر ا نگه می‌داشتند.

از ابوحفص- یا دیگری- روایت شده که با یارانش نشسته بود و ناگهان آهویی از کوهی پیش آنها آمد و نشست. اوحفص گریست- یا دیگری- و آهو را رماند. پرسیدند چرا می‌گریی؟ گفت: شما پیرامونم نشسته بودید. در دلم افتاد که کاش گوسپندی می‌داشتم و آن را برای شما می‌کشتم. چون آهو پیشم نشست خود را مثل فرعون دیدم، آنگاه که از خدا خواست نیل را با او جاری کند و خدا کرد. گریه کردم و از خدا درخواستم که این تمنا را از من دور کند و آهو را رماندم.

یکی از بزرگان گفته است: از کسی که در جیب خود چیزی نمی‌نهد بعد دستش را در جیب می‌کند و هر چه می‌خواهد درمی‌آورد در شگفت نشوید اما از آن کس که در جیب چیزی می‌نهد و دست می‌کند که در آورد و چیزی نمی‌یابد و متغیر نمی‌شود تعجب کنید.

ابن عطا گفت از ابوالحسین نوری شنیدم که می‌گفت: در خویش چیزی کرامات می‌دیدم. چوبی از بچه‌ها گرفتم و بین دو زورق ایستادم و گفتم: به عزتت سوگند خدایا اگر برایم ماهی نفرستی که صید کنم و در آن سه پیمانه(طلا)باشد خویش را غرق می‌کنم. یکباره ماهی‌یی به چوبم آویخت برکشیدم و دیدم در آن سه پیمانه(طلا) است. خبر را به جنید دادند گفت: بایستی برای او افعی درمی‌آمد و او را می‌گزید. یعنی اگر گزنده‌ای او را نیش می‌زد او را بیشتر سود می‌رساند- از نظر ایمان- تا این که چنین چیزی به چنگش افتاد چه این درخواست فتنه‌ای است که او را فریفته می‌ساخت اما نیش او را تطهیر می‌کرد.

یحیی بن معاذ گفت: اگر مردی را دیدی که به کرامات و آیات اشارت می‌کند بدان که طریقتش طریقت ابدال است. اگر دیدی به نعمت‌ها ونیکی‌ها اشارت دارد طریقتش طریقت اهل محبت است و این برتر از فرد قبلی است و اگر مردی را دیدی که به یاد و نام حق اشارت می‌کند و بدان دل داده است؛ طریقتش طریقت عارفان است و این برترین درجه و از همۀ احوال بالاتر است.