شیخ گفت: جعفر خلدی- آنگاه که بر او چیزی میخواندم- به من گفت که جنید بدو گفته روزی پیش سری سقطی رفتم. به من گفت: درشگفتم از گنجشکی که میآید و بر بام خانه مینشیند و او را میگیرم و در دستانم برایش لقمه میسازم. او بر دستم مینشیند و از آنها میخورد. روزی بر بام آمد و نان برایش ریز کردم و در کفم گذاشتم اما بر خلاف سابق روی دستم ننشست و نخورد. به فکر فرو رفتم که چرا نیامد ونخورد و از من ترسید؟ یکباره یادم آمد که من امروزنمک را با وسیلهای خوردم نه با دستم. با خود گفتم: دیگر توبه کردم از نمک با وسیله خوردن! تا توبه کردم گنجشک بر دستم نشست و خورد و رفت! از ابومحمد مرتعش شنیدم که گفت از ابراهیم خواص شنیده که گفت: چند روز در بیابان گم شدم. ناگهان کسی را دیدم که به سراغم آمدو دستم را گرفت و گفت سلام علیک. گفتم: علیک السلام. گفت: گم شدهای؟ گفتم: بلی، گفت: دوست داری که راه را نشانت دهم؟ گفتم: بلی. گفت: چند گام جلو من بردار و از چشم من ناپدید شد. ناگهان خود را در راه دیدم. از زمانی که او رفت دیگر نه گم شدم نه گرسنه و نه تشنه.
حکایت است از جعفر خلدی و او از جنید که جنید گفت: روزی ابوحفص نیشابوری پیش من آمد همراه با عبدالله رباطی و گروهی دیگر. همراهشان مردی طاس بود که کم حرف میزد. روزی به ابوحفص گفت: همراه پیشینیان آیات محکمی بود- و منظورش کرامات آنها بود- اما در تو چیزی از آنهانیست. ابوحفص بدو گفت: بیا! همراه او به بازار آهنگران رفت. به کورهای سخت تافته و داغ نزدیک شد که آهنی بزرگ در آن بود. دستش را در کوره برد و آهن گداخته را گرفت و برداشت و تا برداشت آهن در دستش سرد شد. به مرد گفت: این برایت بس بود؟ یکی پرسید چرا چنین کرد. گفت: خواست تا مرد ایمانش به بزرگان کم نشود. از ابراهیم بن شیبان حکایت شده است که در جوانی همنشین و همراه ابوعبدالله مغربی بود. گفت روزی مغربی مرا گفت به فلان جا برو و آب بیاور. به چشمه رسیدم و ناگهان درندهای را دیدم که میخواست آب بنوشد. هر دو نزدیک چشمه- در جایی تنگ- به هم رسیدیم. گاهی او به من میخورد و گاهی من به او تا از او پیشی گرفتم و به آب رسیدم و آب برداشتم. احمد بن محمد سُلمی گوید روزی نزد ذوالنون رفتم و دیدم پیش او طشتی از طلاست و اطرافش عنبر و عود میسوزد. به من گفت: تو از آنهایی که نزد پادشاهان درآمدهای آن هم هنگام بسط و شادیشان! سپس درهمی به من داد. آن را خرج راه خود ساختم تا بلخ. گفتهاند ذوالنون بسی اوقات جو میخورد. که به بدی خوراک چهارپایان بود.
ازابوسعید خراز است که گفت حال من و خدا چنان است که هر سه روز مرا سیر ساخته است. روزی به بیابان درآمدم و سه روز گذشت و چیزی نخورده بودم. روز چهارم ناتوان شدم ودر جایی نشستم. ناگاه آوایی شنیدم که میگفت: ابوسعید! کدام را بیش میپسندی خواری یا نیرو را؟فریاد کشیدم و گفتم: نیرو را. از جا برخاستم و سبک شده بودم. پس از آن دوازده روز رفتم و چیزی نخوردم ودردی هم در خود ندیدم.
از ابوعمر اَنماطی است که گفت: با استادم در بیابان بودم. باران گرفت به مسجدی درآمدیم تا از باران در امان باشیم. سقفش سوراخی داشت. با شیخ بر بام رفتم تا سوراخ را بگیرم. همراه ما چند چوب خشک بود. آنها را بر سوراخ نهادیم. کوتاه بود. استاد گفت بکش، کشیدم. چوب دراز شد و سوراخ را پوشاند.
عمرو گفت: پیش خیرالنساج بودم. مردی آمد و گفت: ای شیخ. دیروز تو را دیدم که دو درهم دادی و بافتنی خریدی. پشت سرت آمدم ودیدم آنها را از دو طرف پیجامهات آویختهای حال آنکه من هیچ در بساط نداشتم.چرا؟ خیرالنساج خندید و دستش را روی دست او گذاشت و چیزی بدو داد و گفت: بگیر و چیزی برای خانوادهات بخر و دیگر این کار را تکرار مکن.