قرآن کریمبه زبان فارسی

باب ششم دربارۀ حال‌های بزرگان که کرامت نیست ولی والاتر از کرامت است

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

شیخ گفت: از طلحۀ عصایدی بصری شنیدم که می‌گفت از مقنحی دوست سهل بن عبدالله شنیده است که دربارۀ سهل بن عبدالله گفته است: سهل هفتاد روز می‌توانست غذا نخورد و هرگاه می‌خورد ناتوان می‌شد و چون گرسنگی می‌کشید توان می‌گرفت.

از ابوبکر محمد بن علی کتانی حکایت شده که گفت: هرگز به دلم چیزی امانت ندادم که بدان خیانت کرده باشد. از ابوحمزۀ صوفی نیز روایت است که گفت: مردی از خراسان آمد تا آخر قصه که در جای دیگر آمده است. از ابوعمروبن علوان شنیدم که می‌گفت: جوانی همنشین جنید شد و او پسری هوشیار و صاحبدل بود و ای بسا که خاطر مردم را هم می‌توانست بخواند و آنچه را در باطن باور دارند دریابد. این مسأله را به جنید گفتند. جوان را خواند و گفت: این مطلبی که دربارۀ تو می‌گویند راست است؟ گفت: نمی‌دانم اما هر چه می‌خواهی در دل خود اعتقاد کن. جنید گفت: اعتقاد کردم. جوان گفت: الان به این چیز و آن چیز معتقدی. جنید گفت: نه. جوان گفت بار دیگر تکرار می‌کنیم. هر چه را می خواهی نیت کن! جنید گفت: اعتقاد کردم. جوان گفت: الان به این چیز و آن چیز اعتقاد کرده‌ای. جنید گفت: نه. جوان گفت: برای بار سوم هر چه می‌خواهی فکر کن و نیت کن. جنید گفت: اعتقاد کردم بگو! جوان گفت به این چیز و فلان چیز اعتقاد کردی. جنید گفت: نه. جوان گفت: قسم به خدا موضوع شگفتی است. تو در نظر من راست گویی و من هم دلم را می‌شناسم با این حال تو می‌گویی نه. جنید خندید و گفت: برادرم بار اول، دوم و سوم راست گفتی. داشتم تو را می‌آزمودم که ببینم از سخنت برمی‌گردی یا نه!

از جعفر خلدی است که از جنید شنید که گفته است: روزی حارث محاسبی به خانۀ من آمد و هیچ چیز به درد بخوری در خانه نبود که با آن پذیرایی کنم. به خانۀ عمویم رفتم و از آن جا چیزی گرفتم و لقمه‌ای ساختم. او دهان باز کرد و آن را در دهان نهاد، اما لقمه را در دهان می‌گرداند و نمی‌‌خورد و بعد بلند شد و از خانه رفت و آن را در دهلیز تف کرد. پشت سرش رفتم و گفتم: عمو، چرا چنین کردی. گفت: پسرم، چیزی است بین من و خدا که هر گاه خوردنی از جانب خودِّ او نباشد از گلویم پایین نمی‌رود. دهانم را باز کردم تا خوشحال شوی و بخورم اما نشد و تف کردم.

ابوجعفر حداد گفته است ابوتراب در بیابان مرا دید در حالی که کنار برکه‌ای نشسته بودم و شانزده روز بود که چیزی نخورده بودم و از برکه هم آب نیاشامیده بودم. گفت: چرا این جا نشسته‌ای؟گفتم: بین علم و یقین سرگردانم. منتظرم که کدام چیره می‌شود تا همراه او شوم. گفت: به زودی صاحب منزلت خواهی شد.

ابوعبدالله حُصری می‌گوید: مردی از صوفیان را دیدم که هفت سال نان نخورد و دیگری را دیدم که هفت سال آب ننوشید و مرد دیگری را دیدم که چون دست به غذای شبهه ناک دراز می‌کرد، خشک می‌شد. از جعفر مُبرقع است که گفت: سی سال است که هیچ پیمانی با خدا نبسته‌ام از ترس این که مبادا عهد بشکنم و به زبان خود، خود را دروغزن ببینم.

ابوبکر زقاق گفت: با اسماعیل سُلمی همسفر شدیم. از سرِ کوه سنگی آمدو ساق پای او را شکست. از اندوه گریستم. گفت: چرا اندوه؛ آن ساقی از گِل بود، چون خشک شود دوباره سوار می‌شویم. مانند این حکایت‌ها زیاد است و آن چه نیاوردیم خیلی زیادتر است. همۀ آنها دارای معانی نازک و زیبایند و حتی لطیف‌تر و سرشارتر از کرامت‌ها نیز هستند. آن چه گفتیم خردمند و اهل انصاف و فهم را کافی است.