قرآن کریمبه زبان فارسی

باب دوم در تفسیر علوم و تبیین آن چه فهم آن برای علما دشوار است و تصحیح نظر آنان با دلیل

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

شیخ گفت: بدان که علم گسترده‌تر از آن است که عقل عقلا و فهم فهمیدگان همۀ گستره‌های آن را دریابد. کافی است که در داستان موسی و خضر بیندیشی که موسی با همۀ بزرگی و جلالت قدر و پیامبری چه سان درس‌های ناآموخته آموخت. خداوند در کتاب استوار خویش بر زبان پیامبرش، ناتوانی موسی را از درک کارهای«بنده‌ای از بندگان» خویش نمایانده است در آن جا که گفت: بنده‌ای از بندگان ما که به او بخششی از نزد خود بخشیده‌ایم(کهف/ ۶۵) تا آخر داستان. پیامبر هم گفت:«اگر شما بدانید آنچه را که من می‌دانم کم خنده می‌کردید و بسیار می‌گریستید و از زنان لذّت نمی‌بردید و در خانه آرام نمی‌گرفتید و به بیابان‌هامی‌گریختید و به خدا پناه می‌بردید. سوگند به حق که من نیز دوست داشتم درختی می‌بودم که به من تکیه زنند.» این گفته را اسرائیل از ابراهیم بن مهاجر، او از مجاهد، او از موّرق، او از ابوذر و او از پیامبر نقل کرده است. در این گفتار دلیلی است بر راستی گفتۀ خداوند که: ای پیامبر هر چه بر تو فروفرستاده‌ایم برسان(مائده/ ۶۷) و نگفته است هر چه تو را با آن آشنا نموده‌ایم بگو. چه پیامبر فقط چیزهای لازم را به امّت می‌گفت نه هر چه را که می‌دانست. خدا پیامبرش را سه گونه علم بخشیده بود:

دانشی برای ارشاد خاص و عام مانند احکام و امر و نهی.

دانشی برای پرورش یاران نزدیک(صحابه) نه همۀ مردم مانند آنچه به حُذیفة بن یمان آموخت و عمر را با همۀ جلالت و فضلش نیاموخت و عمر بر آشفته شد و گفت: مگر من منافقم و همچنین علی(ع) گفت:«پیامبر هفتاد درِ علم را بر روی من گشود و به هیچ کس دیگر آن را نیاموخت.» به همین جهت یاران پیامبر هرگاه به مشکلی بر می‌خورند نزد علی می‌رفتند.

دانشی که تنها خاص خود او بود و هیچ کس را در فهم آن راه و شراکت نبود. به همین جهت می‌گوید اگر بدانید آنچه را من می‌دانم...

بر همین مبنا می‌گویم که کسی نباید بپندارد که همۀ دانش‌ها را می داند و هرگاه از دیگری سخن گفتند و او در نیافت نسبت کفر و زندقه به او بدهد. علوم شریعت نیز چهار دسته‌اند:

اول: علم روایت و خبرها و کلمات و آثار پیامبر که اهل ثقه سینه به سینه به دیگری می‌رسانند.

دوم: علم درایت که فقه و احکام رایج میان عالمان و فقیهان است.

سوم: عمل قیاس و نظر واستدلال و راند مخالفان که بدان جدل می‌گویند و برای اثبات حجت بر گمراهان و از دین برگشتگان(اهل بدع و ضلالت) به کار می‌رود.

چهارم: که برترین و والاترین علم است علم شناخت حقیقت و ریاضت و عبادت و معامله و مجاهده و اخلاص در پرستش و توجهی همه جانبه به اوست و نیز بریدن از همه و به اندازۀ نیاز دست به خوان دنیا بردن و خلاصه پرورش نفس و خویشتن است.

پس هر کس که در علم روایت به غلط افتد نباید اهل درایت پاسخ او را گوید و هر کس که در علم درایت در گمان و پنداری است اهل روایت نباید از او گمان‌زدایی کنند و هر کس که در علم قیاس مسأله دارد اهل روایت نباید مسأله‌دار را بی‌مسأله کنند و همین گونه هر کس که در باب اهل حقیقت گمان و پندار تنید جز از آشنایان و رهروانِ آن دانش، نباید چیزی بپرسد.

شاید همۀ این علوم در اهل حقایق جمع شوند اما عکس آن راست نمی‌آید مگر خدا بخواهد. زیرا که علم حقایق ثمرۀ همۀ علوم و نهایت جمیع آنهاست و غایب جمیع علوم به علم حقایق می‌رسد. پایان همۀ علوم یافتن حقیقت است و چون به آن رسیدند وارد دریایی شده‌اند که کران ندارد. حقیقت، همان علم دل است و علم معارف و علم اسرار و علم باطن و علم تصوف و علم احوال و علم معاملات است. هر چه خواهی بگو معنا یکی است!

نمی‌بینی که گروه‌های بسیار تصوف را انکار می‌کنند اما صوفیان هیچ کس را مردود نمی‌شمارند؛ چه هر کس که در این دریا شناور شد و آموخت و برآمد، سرور دوستان و صاحبدلان است و نور چشم شیدا صفتان و همه به ناگزیر در مشکلات خود به او رجوع می‌کنند. پس هر گاه علوم چهار گانه در یک تن گرد آمدند بدان که هموست قطب و حجت و داعی به سوی پروردگار جهان. چنان که از علی‌بن ابیطالب(ع) روایت است که به کمیل بن زیاد گفت: خدایا زمین ا زحجت تو خالی نیست که همو که چراغ‌های روشن تو را می‌افروزد تا نشانه‌های تو گم نگردد و پوشیده نشود. اینها اگر چه اندکند اما بسیار بزرگ و پر ارزشند در نزد خدا.

برگردیم به معنای شطح و تفسیر شطیحات. شطح کمترین میوۀ کمالِ اهلِ تصوف است. چه رسیدگان چندان شطح نمی گویند وغرق دریای معرفت خویشند. شطح را کسانی می‌گویند که در آغاز راهند و مرادشان از رسیدن به نهایت کمالات است و خدا داناتر است به درستی‌ها.