در میان مردم مشهور است که بایزید گفت- و نمیدانم که از او هست یا خیر- حق یک بار مرا بالا برد و پیش چشمان خود نهاد و به من گفت: ای بایزید! آفریدههایم دوست دارند که تو را ببینند. گفتم: مرا به وحدانیت خود بیارای و انانیت را بر من بپوشان و تا حد بیهمتایی خود مرا برکشان تا بدان جا که اگر آفریدههایت مرا دیدند بگویند تو را دیدهایم، تو هم همان باشی که هستی اما من در میان نباشم. اگر این گفته درست باشد جنید در تفسیری که بر کلام بایزید نوشته گفته است این سخنان از آن کسی است که هنوز به حقیقت یکتایی در غایت یگانگی بادوست نرسیده است تا بینیازی از پوشیدن لباسی باشد که آن را از دوست درخواسته است. چه این درخواست نشان میدهد که نزدیک بدان شده اما نزدیک شدن، دلیل یگانگی نیست و کسی که مقارب مکان است به حد امکان و استمکان نرسیده است. و گفتۀ او که«بپوشان و بیارای و برکشان مرا» دلیل است برحقیقت آن چه یافته و میزان نزدیکی او و این هنوز لذت یگانگی را نچشیده است.
من[ شیخ ابونصر] میگویم این که جنید چنین تفسیر کرده در حقیقت حال خود را تفسیر کرده است و سخنان بدخواه و بد سگال را در باب بایزید باز نکرده است. اما گفتۀ او که«یک بار مرا کشیده و پیش چشمان خود داشت» یعنی به من نشان داد آن را و دلم را آمادۀ دیدار ساخت چه همۀ مردم در پیشگاه و پیش چشم خدایند و یک آن از دیدۀ او دور نیستند اما در مراتب حضور و مشاهده متفاوتند و هر کس به میزان روشنی دل به او نزدیک است. از پیامبر هم روایت کردهاند که هرگاه میخواست به نماز درآید میگفت: در پیش چشم ملک جبار ایستادهام. اما گفتۀ دیگر او که«به من گفت و من به او گفتم» مرادش راز و نیاز و مناجات با خداست و پاکی دل به هنگام دیدار حضرت دوست به خاطر مراقبتهای شدید شبانه روزی. به همین گونه قیاس کن همۀ گفتههای او را چه برخی از آنها شبیه برخی دیگر هستند و از روی این میتوان بقیه را هم درست فهمید.
بدان که بنده هرگاه یقین به قرب حق کرد وبا دل او را حاضر دید، هر چه بر دلش بگذرد گویا دوست به او گفته است و هر اندیشهای که بنماید گویا حق او را همکلامش ساخته است چون که این یادها و حرکات و اسرار و آنچه در دل درمیآید از خدا آغاز میگردد و به او نیز پایان میگیرد. شاعری گفته است:
آرزو او را برایم مجسم کرد و همدمم شد
و از بخشندهام بهره بردم بیآن که او را ببینیم.
آرزو چنان او را برایم مجسم ساخت که
با او پوشیده راز میگفتم در حالی که راز رازِ او از من پوشیده بود
و دیگری گفته است:
روزی که به او تیر انداختم مرا گفت
همۀ کارهای تو را از پیش میدانستم
و گفت اگر تمامی عمرش را خون گریه کند
با او مهربان نخواهم شد و به مهر نگاهش نخواهم نکرد.
مراد شاعر نیایشهای آلوده است. مانند این در شعر و غیر آن بسیار است. اما گفتۀ بایزید که«با یکتایی خود آراستهام ساز و با کبریایی خود بپوشانم و مرا برکش تا یگانگی خویش.» مراد از آن، افزونیِ حال و رسیدن به تمامی حالهایِ متحققان و پختگان و دریافتِ حقیقتِ توحید و بیهمتایی اوست. از پیامبر(ص) روایت شده است که«یکتاشدگان(مفردون) بُردند». پرسیدند: یکتا شدگان کیانند؟ گفت: آنها که خدا را در شادی و سختی میستایند. و اما گفتۀ بایزید که«با کبریایی خود مرا بپوشان تا حدی که هرگاه آفریدههایت مرا میبینند بگویند تو را دیدهایم و تو همان باشی و من دیگر نباشم.» این گفته و مانند آن توصیف فننا و فنایِ فنایِ اوست و ایستایی خدا بر وحدانیت است که نه آفریدهای پیش از اوست و نه نیز وجود چیزی جز او، همۀ اینها برگرفته از گفتۀ پیامبر است که میگوید خدا فرموده است:«پیوسته بنده با عبادتهای غیر واجب(نوافل) به من تقرب می جوید تا این که دوستش میدارم و چون دوستدارش شدم چشم او میشوم که بدان میبیند و گوش او میشوم که بدان میشنود و زبان او میگردم که با آن سخن میگوید و دست او میگردم که با آن کار میکند.» چنان که در حدیث آمده است. شاعری هم اشتیاق خود را نسبت به آفریدهای چون خود، چنین وصف کرده است:
من همان معشوق خود، معشوق من
چون مرا دیدی، بدیدی هر دو تن
ما دوتا روحیم اند یک بدن
حق نموده جان ما را هموطن
اگر انسانی به انسانی دیگر چنین عشق میورزد به شوق میآید نسبت به فراتر از آن چه سان میاندیشی و نظرت چیست؟ گفتهاند یکی از دانایان گفته است: دو دلدار حقیقت عشق را در نمییابند. مگر این که یکی به دیگری بگوید«ای من». تفسیر این نکتهها زمانی فراخ میخواهد اگر بخواهم همه را باز گویم بس دراز خواهد شد و آن چه گفتم بسنده است- و از خداست توفیق.