شیخ گفت: از بایزید حکایت دیگری آوردهاند که او گفت:«نخستین باری که به وحدانیت راه یافتم چون پرندهای گشتم که جسمش از احدیت بود و پرهایش جاودانگی. در فضای بیچونی ده سال پریدم تا این که در فضایی فراختر همچون آن صد هزار هزار سال پرّان بودم تا این که به میدان ازلیت رسیدم و در آن درخت احدیت را دیدم.» سپس بایزید به وصف زمین و ریشه و شاخه و شکوفه و میوۀ آن میپردازد و میگوید:«بعد از آن خوب نگریستم ودانستم که اینها نیرنگ است.» جنید گفت: گفتۀ بایزید که«نخستین بار که به وحدانیت راه یافتم.» آغازین نگرش او به توحید است و توصیف آنچه از آن دریافته است. همۀ این گفتهها طریقی از طرق به حقیقت رسیدگان در علم توحید است، کسانی که معناهای راستین آن را دریافته و آن را دیده و شایستۀ فهم آن گشته و دیدنیهای حق را دیدهاند. اما گفتۀ دیگر او که«هزار هزار بار پریدم.» چندان معنایی ندارد چون وصفِ حقیقت توحید بزرگتر و فراختر از این توصیف است و بایزید تنها به اندازۀ توان خویش آن را توصیف نموده است.«این سخنان از جنید بود در تفسیر شطحیات بایزید و در آن رشد و کفایت است برای فهمندگان. شیخ گفت: جنید حال بایزید و شطحیات او را تفسیر کرده است و معنایِ سخنانِ شوق آلود او را باز گفته است اما ایراد دشمنان را بر گفتههای او نیاورده است. پارهای از آن را من میآورم. یکی گفتۀ او که«پرندهای گشتم و پیوسته میپریدم». چه سان یک انسان میتواند پر بگیرد و پرواز کند؟ باید در جواب اینان گفت: منظور بایزید بزرگی همت و پرواز دل است و مانند این تعبیر در زبان عرب نیز هست. مثلاً میگویند: نزدیک بود از شادی پردرآورم، یا دلم پر کشید و یا عقلم پرید.
یحیی بن معاذ گفت: زاهد سیار و عارف طیار که منظور از پریدن، شتاب بیشتر اوست در رسیدن به مقصود نسبت به زاهد. این تعبیرات رواست چه خداوند نیز گفته است: و هر انسانی را پرندهاش را بر گردنش آویختیم و همراهش ساختیم(اسرا/ ۱۳). از سعیدبن جُبَیر در تفسیر آیه نقل کردهاند که گفت:«مراد الحاق سعادت و شقاوت بنده به اوست.» شاعر گفته است:
ای بسا روزهای جدایی که از بارش اشک گویا پریدهاند و رفتهاند
اگر مرا میدیدی روز جدایی و رفتن او،
گویا جسدی را دیده بودی که ایستاده و دلش پریده است.
امّا گفتۀ او دربارۀ بالها و جسمش و رسیدن به وحدانیت و جاودانگی. مراد بایزید بیتوجهی به اطراف و نیرومندی در پرواز یعنی قصد رسیدن و دیدن خداست اگر چه در این توصیف از کلمات و سخنان تازه و شگفت سود برده است.
مانند این گفتار در سخنان واجدان و شیدایان در هنگام غلبۀ وجد و دلدادگی بسیار است که نمونه رامیتوان از مجنون بنی عامر یاد کرد. چه او هرگاه به وحوش نگاه میکرد میگفت: لیلی. به کوه مینگریست میگفت: لیلی. به مردم نظر میکرد میگفت: لیلی. تا این که روزی به او گفتند نامت چیست؟ و حالت چگونه است؟گفت لیلی و در همین باره گفت:
بر شهرها- و شهر لیلی- میگذرم
و بر دیوارها- و دیوار لیلی- بوسه میزنم
هرگز عشق شهرها دلم را نربود
امّا دلدادگی به شهروندی- که بندی آن بود- دلم را ربود
دیگری گفته است:
درونم را در باب عشق تو میکاوم و نمیبینم
جز خودم را- تو کجایی؟- گرچه آن که پوشیده است بزرگتر
اگر خواهان یافتنی اویی که کجاست او را در اشتیاق(من) بیاب
چه هر که ازو سخنی آرد از من سخن رانده است.
و مانند این گفتهها بسیار است و گویندههایشان نازک طبع و صاحبدل به شمار میروند هر چند دربارۀ عشق همچون خودی ز آب و گل سروده باشند، پس عجب مدار از سالکان طریق که در بحر عشق رب غریقند. و اما گفتار او که«دو سال و هزار هزار بار و میدان ازلیت و فضای بیچونی» جنید نیز گفت که بایزید پارهای از شکوه توحید را برشمارده است و گفتۀ جنید حجت بر همۀ ماست و دیگر نیازی به تکرار نیست. اما این گفتۀ او که«خوب نگریستم و دیدم که تمام اینها نیرنگ است.» معنایش- هر چند خدا عالم است- آن است که خودهمین التفات و اشتغال و نگرش به هستی و قدرت و پرواز، نیرنگ است و دوری از حقایق توحید و معنای تفرید. به همین جهت جنید گفت: اگر بایزید- با همۀ بزرگی و ارزشمندی- از مرتبۀ آغازین و میانین می گذشت و در دیدهها سخنی نمیگفت و مُهر بر دهان خاموش میماند نشان میداد که در غایت به درک توحید رسیده است. چه او در بینش خویش، سخن از پیکر و پر و فضا و میدان آورده است. و گفتۀ دیگر بایزید که«دانستم همه نیرنگ است» یعنی در نزد اهل نهایت، توجه و نگرش چیزی جز حق نیرنگ و خدعه است. هر کس که این را نپذیرد باید بداند که سرور همه از آغاز تا انجام انسانها، محمد(ص) فرموده است: راستترین سخنی که همۀ عرب بر زبان آورده نیم بیت لبید است که:«بدانید همه چیز در هستی تباه و رفتنی است جز خداوند.»