قرآن کریمبه زبان فارسی

باب هفتم در شرح کلماتی که از بایزید نقل شده‌اند و بدان سبب ابو منصور در بصره او را تکفیر کرد و نیز ذکر مناظره‌ای که بین من و ابومنصور در این باب شده است

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

شیخ گفت- رحمةالله- از ابن سالم شنیدم که روزی در مجلس خودگفته است: فرعون آنچه را که بایزید بر زبان رانده نگفته است زیرا که فرعون گفت أناربکم‌الاعلی و رب کلمه‌ای است که دربارۀ آفریده‌ها به کار می‌رود مثلاً می‌گویند فلانی رب(صاحب و دارنده و پرورنده) خانه و مال است وابویزید- رحمةالله- گفته است: سبحانی، سبحانی؛ و سبوح و سبحان اسمی است از اسماء خداوند تعالی که جایز نیست به جز خدا را بدان نامند. به اوگفتم: آیا در نزد تو مسلّم است که این کلام از ابایزید است اما آیا به نظر تو اعتقاد بایزید در کلامش چون اعتقاد فرعون به کلام خویش است که می‌گفت:«أناربکم‌الاعلی»؟ ابن سالم گفت: به راستی که بایزید این را گفته است و تا آن جا که من می‌دانم هر کس که معتقد به این کلام بایزید باشد کافر خواهد بود. گفتم: تو که آمادگی نداری شهادت دهی که اعتقاد درونی بایزید از این کلام چه بوده است پس نسبت کفران تو به بایزید باطل است چه شاید برای این کلام او مقدماتی بوده است ودر دنبالۀ کلامش سبحانی سبحانی گفته است، مثلاً کلامی از خداوند کریم را آورده که در پایانش آن سبحانی سبحانی وجود داشته است چون اگر ما بشنویم مردی می‌گوید: لااله‌اله‌أنا فأعبدون(انبیا/ ۲۵) در قلب ما خطور نمی‌کند که وی چیزی جز تلاوت قرآن به جا آورده است و یا خداوند را چنان که ذات باری وصف کرده، باز می‌گوید. وقتی مسأله چنین است که گفتیم تکفیر تو در باب مردی که به زهد و عبادت و علم و معرفت مشهور است یکی از بزرگان یاوه‌ها و محالات است و من خود به بسطام رفتم و خانوادۀ بایزید را از این قضیه پرسیدم همگی انکار نمودند و گفتند:«چیزی از این حکایت نمی‌دانیم». و اگر این حکایت در افواه مردم پراکنده نبودودر کتاب‌ها نیاورده بودند، حرفی از آن نمی‌گفتم.

همچنین از ابن سالم شنیدم- در حالی که از ابایزید سخن می‌گفت- که بایزید گفته است: خیمه‌ام را درست مساوی عرش خدا و یا در پیشگاه آن زده‌ام. ابن سالم گفت: این کلمه کفر است و جز کافر سخنی مثل آن نمی‌گوید. همچنین می‌گوید که روزی ابایزید از گورستان یهودیان گذشت و گفت:«معذورند» و از گورستان مسلمین گذشت و گفت:«مغرورند» ابن سالم اگر چه مردی بود بزرگ اما در طعن بایزید زیاده می‌تاخت و می‌گفت از باب این حرف‌هایش او را به کفر متهم می‌داشتم. به او گفتم- خدا سلامتت دارد!- علمای بلاد مابه خاک بایزید تبرک می‌جویند و مشایخ بزرگ گذشته به زیارتش می‌رفتند و دعای او را مبارک می‌دانستند و بایزیددر نزدشان از بزرگترین عابدان و زاهدان و عارفان است و می‌گویند او از همۀ معاصرانش در ورع و تقوا و اجتهاد و یاد خدا فراتر است تا بدان جا که عده‌ای ازو حکایت می‌کنند که او را دیده‌اند که چندان خدا را یاد می‌کرده است که از خوف و خشیت و عظمت حق خون ادرار می‌کرده است. با این احوال چگونه جایز است که ما در باب چنین مردی معتقد به کفر گردیم آن هم با سخنانی که از او نقل شده‌اند و ما معنای قلبی بایزید را از آن سخنان درنیافته‌ایم و بر احوال او در هنگام ایراد آنها آگاه نبوده‌ایم؟ و آیا ما اجازه داریم که خرده‌ای بر او و سخنانش بگیریم مگر پس از این که حال و وقت و وجدی مثل او داشته باشیم؟ آیا خداوند تعالی نفرموده است که: ای مؤمنان بپرهیزید از بسیاری گمان‌ها، چه بسیاری گمان‌ها گناهند(حجرات/ ۱۲).

این کلامی بود که بین من و ابن سالم در مجلس او و هنگام نقل حکایات بایزید پیش آمد. کلام او همین بود که یا قریب به همان چه گفتم.

اماگفتۀ بایزید که«خیمه‌ام را موازی عرش یا در پیشگاه آن زدم.» اگر انتسابش به او درست باشد همه می‌دانند که آفریده‌ها وهستی همگی به صورت موازی زیر عرشند و معنی کلام او که خیمه‌ام را موازی عرش زدم یعنی به گونه‌ای قرار دارم که روبه روی مالک عرش باشد و در عالم جایی یافت نمی‌شود که موازی عرش نباشد. پس این کلام را نمی‌توان وسیلۀ طعن بایزید ساخت. اما کلام دیگرش دربارۀ قبرهای یهودیان؛ گویا نظر بایزید به سوابقی است که خدا از شقاوت و یهودیت برای آنها ریخته است. چه خداوند تعالی ناخوشنودی خود را بهرۀ آنها ساخته است پس چگونه برای آنها عملی جز کرده‌های اهل شقاوت رقم زند. بایزید گفته است آنها معذورند. البته آنها معذور نیستند از آن جهت که قلم خداوند وکتاب او برایشان رسم کرده است و از آن جهت که گفته‌اند: عُزَیز پسر خداست(توبه/ ۳۰) و ما فرزندان و دوستان خدا چه خداوند در همه حال عادل و در همه چیز حکیم است.«و از او پرسیده نمی‌شود آنچه را می‌کند و مردمان پرسیده می‌شوند»(انبیاء/ ۲۳). و اما کلامش در گورستان مسلمین که آنها«مغرورند» اگر انتسابش به او درست باشد گویا چون بایزید به آنچه بین عامۀ مسلمان‌ها رایج است در این به کرده‌هایشان امیدوارندو نجات را در اعمالشان می‌جویند در حالی که اندکی از آنها رستگارند، آنها را مغرور نامیده است. چه اگر تمام اعمال مردم در برابر نعمت‌های خدا بر خلق نهاده شود به ویژه نعمت خداوند و ایمان قلوب و معرفت به توحید او، اعمالشان ناچیز و باطل می‌نماید و هیچ جنبش و نفسی از مردم نیست جز این که آغازگرش خداست و پایانش نیز به سوی اوست- عزوجل- پس اگر کسی گمان کند که جز به لطف خدا و گشادگی رحمت او نجاتی هست، او مغرور و نابود است. آیا نمی‌بینی سرور رسل و پیشوای پاکان(ص) می‌گوید:«هیچ کدام ما را کردارش نجات نمی‌بخشد.» گفتند: و شما را نیز یا رسول الله(ص) گفت:«من را نیز، جز این که خدا مرا در خود پوشانده است.»

پس سرزنش و جسارت و طعن و بدگویی علماء نسبت که کسی که اندامش در اختیار و به فرمان و مؤدب به علم و آداب است- آن هم با حکایاتی که گفته‌اند- و یا کلماتی که اندیشه ژرفای آنهارا در وقت ابراز درنیافته است لغزشی از دانا و یاوه‌ای از حکیم و خطایی از خردمند است. بسیار می‌شود که حکیم و دانا پیامش تحریف می‌شود چون حکمت نصیب کسانی می‌گردد که بر عمق معانی آن و فهم مقاصد حکیم راهی ندارند و کلام را دگرگونه می‌یابند و دگرگون در دهان‌ها می‌اندازند و در این میان حکیم را نسبت نقص می‌دهند به ویژه آنهاکه آگاه از اهداف او و مسلط بر معانی و مقاصد او و ناآگاه از مکانت او هستند و نه نیز خواهان فهم درست پیام او هستند چه علومی مشکل درک نمی‌شوند مگر با ادراک‌های سترگ و بزرگ. تحریفی که در حکمت واقع می‌گردد دو گونه است یا تصحیف کلمات و حروف است- و این آسان‌تر از دیگری است- و یا تحریف معنای پیام که گه گاه فردی دانا سخنی متناسب با وقت و حال خویش می‌گوید و چون شنونده اهل این حالات و مقامات نیست کلام او را دگرسان ساخته آن را چنان که خود می‌‌خواهد تعبیر و تفسیر می‌کند و به هلاکت رانده می‌شود.

شنیدم اباعمروبن حلوان می‌گوید که از جنید- رحمةالله- شنیده است که گفت:«من همراهی صوفیان می‌کردم- و جوان‌ترین آنها بودم- ناگاه کلامی از آنها شنیدم که معنای آن را درنمی‌یافتم و قلبم نیز منکر نبود. با همین سلامت قلب رسیدم آن جا که رسیدم.» گواه دیگری نیز کلام مرا تقویت می‌کند و آن این است که: در مجلس ابن سالم در بصره بودم بعد از مناظره‌ای که بین من و او دربارۀ کلام بایزید پیش آمده بود. ابن سالم حکایت کرد از سهل بن عبدالله- رحمةالله- که او گفته: ذکرخدا با زبان، هذیان است و ذکر قلبی وسوسه است. ابن سالم را از معنای این کلام پرسیدند. گفت: گویا مقصود سهل آن است که مقصودِ ذاکر قائم به مذکور است نه خود ذکر. در مجلس دیگری نیز حکایتی از سهل بن عبدالله- رحمةالله- آورده‌اند که گفته است:«مولای من نمی‌خوابد من نیز نمی‌خوابم.» من به گروهی از خواص یاران ابن سالم گفتم: اگر شیخ ارادت قلبی زیادتری به سهل نداشت- در مقایسه با بایزید- سهل را نیز برای سخنانش تخطئه می‌کرد چنان که با بایزید همین کرد و او رانسبت کفر و خطا داد- در کلامی که قبلاً ذکرش آورده شد. چون در حکایت سهل- که امام زمان و فاضل‌ترین مردم در نزد ابن سالم است- هر فرد دانا چیزهایی می‌یابد که در ظاهر کلام سهل نیست و وجوهی غیر از وجوه کلام عادی است که سرزنشگر مجال سرزنش نمی‌یابد. همچنین است برای بایزید- رحمةالله- چه ممکن است سخنان او ابعاد و زوایای دیگر داشته باشد به جز معنای ظاهری که او رابدان سبب تکفیر می‌کنند و خطا کار می‌پندارند. گفت در این باب او را جوابی نیست.

دربارۀ موسی علیه‌السلام نیز می‌گویند اگر خدا او را به عصمت و تأیید و انوار نبوت و کلام و رسالت اختصاص نداده بود، منکر خضر می‌شد چه خضر کارهای شگفتی کرد چون قتل نفس که خدا حرام کرده و از گناهان کبیره است و موسی از کار او راضی نبود و به او گفت: آیا جانی پاک را بی‌گناه می‌کشی به راستی که کاری منکر و عجیب را آغازیده‌ای(کهف/ ۷۴. و بعد خضر موسی را پاسخ می‌گوید:که تو را گفتم که توان صابری و همراهی را نداری(کهف/ ۷۵). و بعد می‌گوید: اگر یک سؤال دیگر نمایی همراهم نخواهی بود و به تو راز کارهایم خواهد رسید(کهف/ ۷۶). بعد از این که موسی به چشمان خود قتل نفس را- که خداوند حرام کرده و امر به قصاص نموده- دید بر موسی واجب بود که از خضر دلیل آن را بخواهد و او را ترک نماید و همنشین و همراه او نباشد. اما عنایت حق و تخصیص و یاوری و توفیق او در باب موسی-که همیشه وهمه جا همراهش بود- او را ار این کار بازداشت. همین است شیوۀ تمامی اولیاء و صدیقان تا روز قیامت و برای هیچ کدام از آنها ادعا و درک مرتبه‌ای از مراتب نبوت بایسته نیست. و خداوند توفیق دهنده برای نیکی‌هاست.

در احوال بایزید حکایت شده که او هرگز به دیواری جز دیوار مسجد یا رباط تکیه نداد. همچنین گفته شده که او هرگز دهان از روزه نگشود، چز روز عید تا به خدا رسید- عزوجل- و مانند این سخنان در باب او بسیار است.