قرآن کریمبه زبان فارسی

باب هشتم در ذکر سخنانی که از شبلی حکایت شده است

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

شیخ گفت از ابوعبدالله ابن جابان شنیدم که می‌گفت روزی به سراغ شبلی رفتم در ایام قحطی، سلام کردم و[ نشستم] چون برخاستم که از پیشگاه او خارج شوم به من و همراهم گفت: بروید من همراه شمایم، شما در هر جا که باشید در پناه و حمایت منید. به همراهم گفتم مرادش از این سخن، قول خداوند- تعالی- است که به راستی خداوند همراه شماست هر جا که باشید، اوست که شما را پناه می‌دهد و حمایت می‌کند و شما در پناه و حمایت اویید. و معنای واقعی سخن شبلی آن است که او خودش را بر اثر غلبۀ توحید و تجرید محو در خدا می‌دید و عارف در هنگام غلبۀ حالات ربانی هرگاه تعبیر به«من» می‌کند پرده از این وجد برمی‌دارد و در حالی که ذاتش را تصرف نموده بازمی‌نماید. و هر گاه«من» می‌گوید اشاره به تسخیر حالش از راه مشاهدۀ تقرب مولا و حقایق صفات اوست. و از حصری شنیدم که از شبلی حکایت می‌کردم که:اگر ذلت مرا با ذلت یهود و نصارا برابر می‌نهادند به راستی که من از آنها ذلیل‌تر و فرومانده‌ بودم. اگر کسی خرده گیرد که این حکایت کجا و آن دیگری- که ذکر شد- کجا، می‌گوییم هر دو حکایت بجا و درستند، اما در دو زمینه و دو زمانه، یک حکایت مخصوص است به مشاهدۀ صفایِ دل خدا را که زبان وجد و حقیقت و نهایت اخلاص و توحید خالص آن را باز گفته است، و دیگری مرتبط با صفات بشری و عجز و درماندگی آدمی که شیخ آن را بر زبان آورده است، چنان که یحیی بن معاذ رازی گفته است: عارف هرگاه خدا را می‌بیند و یاد می‌کند فاخرانه سخن می‌گوید و هرگاه خویش را می‌نگردی عاجزانه و درمانده حرف می‌زند. این معنا در علم[ حدیث و تصوف] نیز هست.

روایت است که پیامبر(ص) فرمود:«مرا با خدا حالاتی است که جز خدا را در آن گنجایشی نیست و من سرور فرزندان آدمم و افتخاری نیست.» و نیز از پیامبر(ص) روایت شده که گفت:«مرا بر یونس بن متی برتری منهید، من فرزند بانویی هستم که گوشت خشک می‌خورد.» چه مایه فاصله است بین دو حدیث و دو حالت، خدا داناست. و نیز شبیه همین‌هاست آنچه را که از شیخ- شبلی- حکایت کرده‌اند که او پاره‌ای نان از دست انسانی ستاند و در دهان نهاد. سپس گفت: این نفس من همین نان پاره را می‌جوید؛ اگر ضمیرم عرش و کرسی را بخواهند به راستی که هر دو را می‌سوزانند. گفته‌اند مراد شبلی از توجه دل به عرش و کرسی آن است که شبلی در درون خود اثری از وحدانیت و ابدیت او را درمی‌یابد چه عرش و کرسی حادثند و مخلوق که نبوده‌اند و بود گشته‌اند. و نیز حکایت است که از شبلی در باب بایزید بسطامی سؤال شد و بر شبلی حکایات بایزید گفته شد. شبلی گفت: اگر بایزید اینجا بود بر دست فرزندان ما سر می‌نهاد و تسلیم می‌شد. و گفت: اگر کسی بفهمد آنچه را که می‌گویم زنّارهایم را سخت می‌بندم. به نظر من شبلی در این سخن اشاره کرده به گفتۀ جنید(رحمةالله) در باب بایزید که: بایزید با عظمت حال و عُلو اشارات از حال ابتدایی دل خارج نگشت و از او کلامی که نشانگر کمال و نهایت باشد نشنیدم. معنی این سخن جنید آن است که هر کدام از این عارفان به گونه‌ای خاص این علم را دریافته است. گویا هر کدام چنین دریافته است که حال او برترین احوال است و همین هم غیرت حق در باب آنهاست تا یکی با یافته‌های دیگری آرام نگیرد. آیا نمی‌نگری که بایزید- رحمةالله- از چیزهایی سخن گفته که فهیمان روزگار و ابنای عصر از درک آنها عاجز گشته‌اند. بعد جنید- رحمةالله- گفت که بایزید از حذ بدایت فراتر نرفت و کلامی از او که نشانگر رسیدن به کمالات نهایی باشد نشنیدم. و نیز شبلی در باب او گفت:«اگر در پیش ما بود بر دست کودکان ما تسلیم می‌شد.» یعنی بایزید از مریدان ما استفاده می‌کرد. یکی از مشایخ گفته است که بیست سال همدم شبلی بودم و یک کلمه در توحید از او نشنیدم، تمام سخنان او در احوال و مقامات بود. همۀ اینها در جنب آنچه دربارۀ حقیقت گفته‌اند ناچیز می‌‌نماید. چه حقیقت توحید را غایت و نهایتی نیست و هر کدام از این بزرگان در دریایی فرو رفته است که نمی‌توان کرانه‌های آن را وصف کرد و اعماق آن را دریافت و«این فضل خداست که بر هر که خواهد می‌بخشد و خداوند دارای بخشش‌های بزرگ است.»(جمعه/ ۴).