قرآن کریمبه زبان فارسی

باب یازدهم در شرح سخنی که شبلی گفته و فهمش بر علما و فقها مشکل آمده است و شرح سخنانی که بین او و جنید گفته شده است

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

شیخ- رحمةالله- گفت: از شبلی حکایت شده که روزی به یارانش گفت:«یارانم، بدان جا رفته‌ام که ورایی ندارد وهیچ نمی‌بینم مگر ماوراء را و از چپ و راست به جایی می‌دوم که ورایی ندارد و جز ماوراء نمی‌بینم. بعد باز می‌گردم، تمام آنها را در مویی از انگشت خودمی‌بینم.» گروهی از یارانش را فهم کلام او صعب افتاد. شیخ ابونصر گفت- گرچه خدا داناست- که وجود، کرسی و عرش حادثند و در دنیا ماورای آنها مرزی نیست و نه زیر آنها زیری، و نهایتی هم ندارد و هیچ یک از آفریده‌ها توان توصیف و تحدید آن را ندارد مگر آنچه را که خداوند وصف کرده است و علمِ خلق بدان احاطه نمی‌یابد و خداوند فقط خود دانای این علوم است. بعد شبلی گفت: وقتی برگردم تمام آنها را در موی انگشت خود‌ می‌یابم. منظور او آن است که قدرت خدا در آفرینش آنها و آفریدن موی انگشت من یکسان است. وجهی دیگر هم ممکن است. هستی و همۀ آفریده‌ها، گرچه دور و درازند و گستره‌ای عظیم دارند اما در برابر عظمت کبریای خالق و صانع هستی همچون مویی از انگشت و بلکه کمتر از آنند.

هم از شبلی حکایت شده است که گفت: اگر بگوییم چنین، خداست واگر بگویم چنان باز هم خداست و من به راستی همه چیزم را- حتی ذره‌ای- از او می‌خواهم.

گویا شبلی اشاره به آیۀ قرآن می‌نماید که: خدا با آنهاست هر جه که باشند(مجادله/ ۷). خدا حاضری است که غایب نمی‌گردد همه جا هست و هیچ جا از او خالی نیست. و گفتۀ شبلی که حتی ذره‌ای را هم از خدا می‌خواهم یعنی مردمان از نام‌ها و صفات خدا در حجابند و آنچه به آنان داده شده جز نام و یاد نیست چه بیش از این برنمی‌تابند و در این هنگام شبلی شعری خواند:

گفتم آیا نوشته‌ام را آنها از هم ندریدند؟ گفت آری، گفتم همین مرا بس.

و نیز از اوست:

آیا در بهروزیم همین کافی نیست که خانه‌ام

دیوار به دیوار خانۀ توست در شهرها.

و خواند:

روزی ابر وجودت بر سَرِ ما سایه انداخت

نورش ما را روشن ساخت و اما قطره‌ای نبارید

پس نه ابر آن روشن می‌شود تا آزمند مأیوس گردد

و نه باران آن می‌آید تا تشنگان را آبی بخشد

شبلی-رحمةالله-گفت: سی سال حدیث و فقه می‌نوشتم تا روزی همین که سپیده پیدا شد به سوی هر کس که از او چیزی نوشته بودم رفتم و گفتم: می‌خواهم«فقه‌الله» را بفهمم. هیچ کس سخنی نگفت. معنای کلام شبلی از«روشنی صبح برآمد» آمدن انوار حقیقت است که فقه و معرفت ظاهری شبلی را به حقیقت فقه و علم و معرفت نرسانده بود و معنای قولش که: فقه‌الله را بگیر یعنی فهم درست علم احوالی که بین بنده و خدا در هر لحظه و چشم بر هم نهادنی می‌گذرد. همچنین شبلی به جنید گفت: یا ابوالقاسم! نظرت دربارۀ کسی که خدا برای او از جهت گفتار و حقیقت بسنده است، چیست؟ جنید گفت: یا ابابکر! میان تو و بزرگان مردم در این سؤال ده هزار مقام فاصله است که اول آن باخت هر چیزی است که به دست آورده‌ای و محو هر چیزی است که به آن ابتدا کرده‌ای. همچنین از ابن علوان شنیدم که می‌گفت جنید- رحمةالله- گفت: روزی شبلی را دیدم در جای خویش ایستاده بود و دورتر نمی‌رفت اگر قدمی فراتر می‌رفت، امامی از آن جا پیدا می‌گشت. ابوعمرو گفت: چه بسیار که شبلی به سوی جنید می‌آمد و از او می‌پرسید و جنید پاسخی نمی‌داد و می‌گفت: ای ابابکر! پاسخ نگفتنم به خاطر آن است که نگرانم بر تو و بر استقامتت، چه این اضطراب و لرزش و تیزی و تندی و تزلزل و شطح از احوال راسخان نیست بلکه مناسب حال مبتدیان و تازه‌واردان است. و نیز حکایت شده که شبلی گفت: جنید گفته است ای ابابکر، چه می‌گویی؟ گفتم: من می‌گویم«الله» گفت: برو خداوند سلامتت دارد. منظور جنید آن است که شبلی در خطری عظیم قرار گرفته‌ای، اگر خدا سلامت ندارد در گفته‌ات که می‌گویی«الله» و دلت به چیزی دیگر جز خدا برود، بدا به حال تو.

شبلی می‌گفت: هزار سالِ گدشته و هزار سالِ آینده«وقت» ماست و اشباح شما را نفریبند و می‌گفت: اوقات شما مقطوع است اما وقت من بی‌کران و کنار است. و چه بسیار شطح می‌گفت و می‌گفت:«من وقتم؛ و وقت من عزیز است، وغیر از من در وقت هیچ نیست و من ناپیدایم.» و این دو بیت را می‌خواند:

مکانت‌دار است او در کردار با طرف خود، مکانت داری ارجمند

راست کردار حق است و حق او را راست ساخته است

عزتِ او را هم عزت حق، عزت بخشیده است

و یقین او هم از یقین بسیار، فوت شد.

و ای بسا می‌گفت:«به عزت نگاه کردم عزتم افزود و بر مردمان عزت من افزون گشت و عزت آنها را در عزت خویش دیدم.» و بر اثر می‌خواند: هر کس که عزت می‌خواهد پس عزت از خداست به تمامی(فاطر/ ۱۰). و می‌گفت:

هر کس که با عزیزان عزیز گردد، عزتمند همیشه برایش خواهند بود.

شیخ ابونصر- رحمةالله- گفت: معنای قول شبلی دربارۀ وقت اشاره به دمی است که بین دو نفس(گذشته و آینده) برمی‌آید و خاطری که بین دو خاطر جای گرفته است چون که وقت از خداست و برای خداست و هر گاه نفس بمیرد اگر چه هزار سال باشد چیزی از دست رفته که با دریغ و تأسف نه تدارک می‌شود و نه باز می‌گردد. یعنی اگر هزار سال گذرانده باشی و هزار سال پیش رو داشته باشی تنها یک نفس در بین نفس‌های گذشته و آینده می‌باید که آن را هدر ندهی. و عزیز کسی است که خدا او را عزیز کرده باشد و هیچ کس در عزت او همانند نخواهد بود و نیز ذلیل کسی است که خدای او را از خویشتن به دیگران مشغول نموده باشد چه هیچ ذلیلی چون او ذلیل نخواهد بود.

ومعنای قول شبلی که«اشباح شما را نفریبند» این است که هر چیزی جز خدا شبح است اگر بدان آرام گیری فریفته‌ای؛ و قول شبلی که«من ناپیدایم» یعنی در گفته‌ام که من وقتم ناپیدایم. و کلامش که«برای وقت من کران و کنار نیست» چون در هر چیزی تسامح می‌توان داشت جز در وقت چون که اشتغال به غیر خدا و تکیه بر آفریده‌های خدا قابل تسامح نیست اگر چه یک نفس در هزار سال باشد. و از شبلی حکایت شده که گفت:«خدایا اگر می‌دانی که در من چیزی جز برای توست با آتشت مرا بسوزان؛ نیست خدایی جز تو». این کلام و همانند آن نتیجۀ غلبه حالات وجد است که به اندازۀ توان آن را بر زبان می‌راند و بر دوام نیست و خداوند با گزیدگان و اولیای خود بردبار است چه هرگاه که این مواجید و حالت استمرار می‌یافت، حدود و حقوق شکسته می‌شدند و آداب و اخلاق و معاشرت مردمان تعطیل می‌گشتند. آیا نمی‌نگری که یاران پیامبر(ص) از او در این باب پرسیدند و گفتند:«یا رسول‌الله هرگاه که ما پیش توایم و از تو سخن می‌شنویم دل‌هایمان نرم می‌شوند، همین که از پیشگاه تو دور می‌گردیم؛ به خانواده و کودکان سرگرم می‌شویم.» پیامبر گفت:«اگر بر همان حال می‌ماندید که در نزد من بودید، فرشتگان با شما مصافحه می‌کردند.» چنان که در خبر آمده است.

و نیز آورده‌اند که شبلی می‌گفت: اگر در ذهنم می‌گذشت که آتش‌های جهنم و عذاب آن، مویی از مرا می‌سوزاند هر آینه مُشرک بودم. ما نیز می‌گوییم که هیچ گاه جهنم هیچ چیز شبلی را نخواهد سوزاند زیرا که جهنم مأمور است و درد سوزش خود را به سوی اهل آتش می‌راند و آنها را چنان که بایسته‌اند می‌سوزاند. نیز گفته‌اند که شبلی شنید قاری آیۀ بروید در جهنم(ای سگان) و سخن نگویید(مؤمنون/ ۱۰۸) را می‌خواند. شبلی گفت: کاش من یکی از آنان بودم. گویا منظورش گرفتن جواب از آنها بوده است. یعنی کاش من از کسانی بودم که جواب سؤال را می‌شنیدم هر چند که در آتش جهنم باشم- از شدت ترس و نگرانی تا سرنوشت معلوم گردد- چه هرگز کسی نمی‌داند برای او سعادت و شقاوت و اِعراض و اقبال چه بریده‌اند. نیز از او ذکر کرده‌اند که در حین سخن گفت:«خدا بندگانی دارد که اگر بر جهنم تف کنند، خاموشش می‌کنند.» این سخن بر گروهی از شنوندگان سخت آمد. از پیامبر(ص) هم روایت شده که گفت: جهنم در قیامت به مؤمن می‌گوید«بگذر» نورت نارم را خموشاند و چیزهایی نظیر این که از شبلی روایت کرده‌اند بسیار است. یاد آوری آنها به خاطر زشتیِ اطناب ممکن نیست و عاقل از اندک، بسیار را درمی‌یابد و توفیق از خداست.