شیخ گفت: گروهی گمراه در باب ممنوعهها و اباحه خطا کردهاند و میگویند که همه چیز در اصل مباح است و ممنوعیت از وقتی آغاز میشود که بوی تعدی و مرزشکنی از آن برآید وگر چیزی مرزی را نشکست اصل بر اباحه است و به جای آوردن آن حرام نیست و این آیۀ قرآن را تأویل میکنند:«پس در آن دانه و انگور و زیتون و خرما و باغها و میوهها رویاندیم تا کالای شما و چهارپایانتان قرار گیرند.»(عبس/ ۲۷ تا۳۲). میگویند این آیه باز نشده و مجمل است و نادانی آنها را وامیدارد که بگویند که«ممنوع و نهی شده از اینها» عموم مسلمانها هستند و برای اینها مباح است چون که در خوردن آنها حد و مرز را نگاه میدارند. این پنداشت از کم خوانی علم اصول و جهل به اصول شریعت و پیروی از هوا و هوس در ذهن آنها آمده است چه شنیدهاند که مکارم اخلاق و همنشینیهای پاک و برادری که بین گروهی از مشایخ متقدم بوده است و آنها صمیمانه و شاد و در حال بسط با یکدیگر میزیستهاند و گاهی یکی از آنها به خانۀ برادر خودناخوانده میرفته و دست به غذا میبرده و از درآمد او برمیداشته و از احوال او میپرسیده در حالی که او در خانه نبوده است، درست مانند این که خانۀ خودش باشد. چنان که از فتح موصلی حکایت کردهاند که روزی به خانۀ یکی از برادران- صوفی- رفت و به کنیز او گفت: جیب برادرم را برایم خالی کن و به من بده. کنیز موجودی جیب را آورد و فتح آنچه میخواست برداشت. وقتی که صاحب خانه برگشت کنیز او را از ماجرا خبر کرد. گفتک اگر راست گفته باشی از امروز آزادی برای رضای خدا. همین طور از حسن بصری روایت شده است که از میوۀ سر سبد یکی از برادران برمیداشت و میخورد و صاحب سبد نبود. به او گفتند: حسن چه میکنی؟ گفت: آیا به راستی مردمان پیش از ما چنین نبودند. یکی از آنها به خانۀ دیگری میرود و از خوردنی میخورد و از درهمهایش برمیدارد و میخواهد با این کار شادی در دل دوست اندازد و میداند که این کار او دل دوست را شادتر از آن میسازد که چهارپایان گران قیمت به او ببخشند.
گروهی دیگر میگویند که بین این گروهها ریاست رسم نیست و اصول آنها بر مؤاسات ریخته شده است. چنان که ابراهیم بن شیبان گفت: ما هرگز همراه کسی نمیشویم که بگوید«نعلین من» و مانند این حکایت بسیار است.
این گروه گمراه پنداشتهان که اباحه حالی برای آنهاست که اجازۀ ترک حدود و زیرپا گذاشتن امر و نهی خدایی را بدانها میدهد. به همین جهت در بیابان جهل گم گشته و تباه شدهاند و فقط ه هوسهای نفس عمل کردهاند و هر چه شهوت خواست و شکم طلبید به جای میآورند و برای تأویلها و حیلهها و دروغها و تزویرها برمیرساند. اما آم کس که میگوید همه چیز در اصل مباح است چرا نمیگوید که همه چیز در اصل واجب نیست و فقط چیزهایی حلالند که شرع الهی بد و خوب آنها را روشن کرده باشد تا در چنین خطایی نیفتند، چه حلال آن است که خدا گفته باشد و حرام آن است که خدا گفته باشد و هیچ مؤمنی شایسته نیست که در اسلام باشد و دستورهای دینهای گذشته را به جا آورد، مؤمنان باید آنچه را بپرستند و به جا آوردند که خدا در اسلام فرموده است و بپرهیزند از آنچه بازداشته است و از شبههها نیز دوری کنند. پیامبر هم گفته است: حرام روشن و حلال هم روشن است اما بین این دو چیزهایی جای دارند که شبهه آلود هستند. حرام خدا حرام است و هر کس که پیرامون آن گردد ای بسا فروافتد. و سخن آن کس که میگوید همه چیز در اصل جایز و رواست قویتر از گفتۀ دیگری نیست که میگوید همه چیز در اصل حرام و نارواست. و باید در نظر داشت که این گفتهها مانند مسألۀ نجاست و طهارت نیستند چون که اشیاء در نظر فقها و برخی از اهل علم در اصل پاک هستند مگر این که دلیلی آورده شود که نجسند. تفاوت بین آن مسأله و مسألۀ طهارت و نجاست در این است که پاک و نجس جزء عبادتها هستند حال آن که حلال و حرام از قلمرو تملیکند و هر چه جزء ملک شد انجام آن برای هیچ کس جایز نیست مگر با دلیل و برهان- و از خداست توفیق.