شیخ گفت: استنباطهای صوفیان دربارۀ اخبار پیامبر بسیار است از جمله در معنای سخن او که در سجودش گفت:«خدایا از خشمت به رضایت پناه میبرم و از عقوبتت به عفوت و از تو به خودت پناه میآورم. نمیتوانم چنان که باید ستایشت کنم. تو همچنانی که خود را ستودهای». صوفیان میگویند خداوند فرموده است: سجده کن و قرب بجوی(علق/ ۱۹). پیامبر در سجدههای خود معنای قرب را دریافته و چنان سخنانی بر زبان آورده و از برخی صفتها به برخی دیگر پناهیده است و سپس رتبهای دیگر از نزدیکی را دریافته که خود قرب در آن جا گرفته است و گفته از تو به تو پناه میبرم، چه پناهی از او جز خود او نیست. سپس قرب و دریافت را افزوده و او را از پناهیدن به غیر بینیاز ساخته است و«نمیتوانم ستایشت کنم، تو چنانی که خود را ستودهای» بر زبان رانده است و در نزدیک ترین جایگاه دیگر التجا را به کار نیاورده است و به ستایش او روی کرده است. آن که توانِ پناهیدن را ندارد چون که ویژۀ بندگان است، چگونه میتواند ستایش را برتابد که حد عبودیت است و سپس از ستایش نیز روی تافته و از آن برآمده از شدت قرب و تنها خدا را چنان که خداوند خود ستوده، پیش از آفریدهها ستوده است و بر خویش پیش از همه درود فرستاده است و خود گواه وحدانیت خویش گشته است پیش از شهادت مردمان. و در پایان پیامبر گفته است که: تو چنانی که خود خویشتن را ستودهای، و این گفته نهایت قرب است و حقیقت تجرید نیز آن است که بنده از خود رها گردد و در میان نباشد و تنها خدا باشد و بس. و اگر تمامی گفتهها و اشارتهای واجدان و محققان وعارفان را در باب توحید گردآوریم عُشری از گفتار بلند رسول(ص) در باب توحید نخواهد شد.
صوفیان دربارۀ این سخن پیامبر که:«اگر بدانید آنچه را که من میدانم کم خنده میکردید و بسیار میگریستید و به بیابانها میشتافتید و بر زمین آرام نمیگرفتید». گفتهاند: علم پیامبر را خدا بدو داده است و فرموده تا به مردمان برساند و اگر مردمان دانستههای پیامبر را میدانستند پیامبر نمیگفت:«اگر میدانستید»، و اگر میدانست که طاقت درکش را دارند چون دیگر آموزهها میآموختشان. و اگر از علوم معمول روزگار بود مردمان اعتراف به دانستن میکردند پس از آن که پیامبر بدان سان گفت اگر میدانستید. اما چنین نیست چون که اگر حقایق رسالت او و امتیازهای ویژهاش در علم را بر کوهها گذارند میگدازند و آب میگردند. پیامبر به اندازۀ طاقت مردمان آنان را میآموزد چه خداوند به او گفته است: بدان که راستی را خدایی جز او نیست(محمد/ ۱۹). و بگو خداوندا بر علمم بیفزا(طه/ ۱۱۴). و پیامبر گفت: من از همۀ شما به خدا آگاه ترم و اگر بدانید آنچه را که میدانم...
در گفتهای دیگر، پیامبر اشارتی دارد سخت والا که خردها نمیتوانند آن را دریابند و اندیشهها به ژرفای آن نمیرسند و همۀ مردمان از دریافت آن ناتوانند. گفته این است: من مانند یکی از شما ها نیستم، من سایه پروردِ پروردگارم، او مرا میخوراند و می چشاند. هیچ کس را حدِ آن نیست تا بگوید که پیامبر چه و چون در پیشگاه حق میخورد و میآشامد چه خودِ پیامبر با همۀ علو مرتبه از آن رتبه خبر ندارد و آن را وصف نکرده است. در باب گفتۀ پیامبر در دعاها که«خداوندا چونان کودک پرستاریم کن و چشم برهم زدنی مرا به خویش وا مگذار. همگی چهرهام را به سوی تو میگردانم و تنها تو را پشتوانهام ساختهام و جز تو پناهگاه و گریزگاهی نمییابم». گفتهاند که همگی اخلاص و تمامی نیاز و آرام طلبی با او و در چشمان او بود بی آن که خودبینی کند وخود را چیزی پندارد. ابوبکر واسطی گفت:«با صدق التجا و صدق فاقه است که دلها آراسته میشوند». در باب گفتۀ دیگر پیامبر در هنگام مرگ که گفت«چه دردناک است مرگ» گفتند مرگ برای شما آسان و گواراست چرا که شما بلند مرتبه ترین و مختارترین بندۀ پروردگارید. او گفت:«چه دردمندانه است بقا در میان شما در حالی که سخت شوق لقایش را دارم».
از محمدبن داوود دینوری معروف به دُقّی شنیدم که گفت از جریری شنیده که مردی جنید را گفته است معنای سخن پیامبر«من سید فرزندن آدمم اما افتخاری نیست» چیست؟ جنید مرا گفت: تو از آن چه میفهمی؟ من- جریری- گفتم:«یعنی من سید فرزند آدمم و فخر نمیفروشم این عطای خداست و من به عطاها فخر نمیفروشم؛ چون فخر من به بخشنده است نه به بخشش». جنید گفت: ابو محمد نیکو گفتی. دیگر بار جنید را از معنی کلامی که پیامبر به زینب زن زید گفته بود پرسیدند. جنید گفت: زید پسر خواندۀ پیامبر بود نه پسر او. خدوند خواست ازدواج زینب با پیامبر رسم عرب را بشکند مرد را قادر سازد که با زنِ فرزندخوانده ازدواج کند و بفهماند که این ازدواج حلال است و چنین کرد. جنید دربارۀ این سخن پیامبر که«آمرزش بخواهید از خدا و به او بازگردید، من نیز از خداوند آمرزش میخواهم و به او بازمیگردم هر روز صد بار» گفته است: حال پیامبر در ارتباط با خداوند هر نفس و هر آن بیشتر میشد و هرگاه به حالی فراتر میرسید از حال پیشین که فروتر بود، آمرزش میخواست و دوباره به سوی خدا توبه میکرد. همچنین از جنید معنای گفتۀ دیگر پیامبر را پرسیدند- البته من نیز شنیدهام- که«خداوند برادرم عیسی را بیامرزد، اگر یقین بیشتری میداشت گام برهوا میگذاشت.» جنید گفت: معنای آن- و خدا داناتر است- این است که عیسی با یقینی که داشت بر آب میرفت، حال آن که پیامبر در شب معراج بر هوا میرفت چون که یقینش بیش از عیسی بود. پیامبر در این سخن همین بیش باوری یعنی زیادتی یقین خود را نسبت به عیسی بیان کرده است.
از حُصری شنیدم که دربارۀ این گفته پیامبر«مرا با خدا وقتهایی است که هیچ چیز جز خدا در آن نمیگنجد.» گفت اگر این حدیث راست باشد که پیامبر حالت خود را بر زبان آورده است؛ این حدیث ناراست باشد باید دانست که همۀ اوقات پیامبر چنین بوده است. اما پیامبر ویژگیهای بشری خود رانگاه میداشت و به میان مردمان برمیگشت تا ادب و علم بدانها آموزد و آنان را چون خود سازد تا مردمان بهره گیرند. هر گاه یکی از صفتهای درونی او بر مردمان آشکار میشد آن را از مردمان میپوشاند. چنان که عایشه گفته است: شبی بیدار شدم و رسول خدا را در خوابگاهش نیافتم. برخاستم و به بست و جویش پرداختم تا این که دستهایم به پاهایش خوردند، دیدم که در حال سجده است و میگوید:«خدایا از خشمت به رضایت پناه میبرم... تا آخر» این یک نمونه از وقت و حال او بود که از درونش رازی نمایان میساخت و پرتوهایی بر صفاتش میافکند. آن گاه که این پرتوها پوشیده میگشت، دوباره صفتهای بشری خود را مییافت و به میان مردمان باز میگشت تا آنان را بهرهور سازد و خویش را الگویشان نماید. منظور از صفتها همان ظاهر پیامبر است و معنای سرّ او، باطن اوست.