قرآن کریمبه زبان فارسی

باب هفتم ذکر دیگر اصحاب پیامبر(ص) در این زمینه

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

- طلحة بن عبیدالله: از زیادبن حُدیر روایت شده که گفت: طلحه را در مجلسی که صد هزار کس بودند برتر از همه دیدم حال آن که او گوشۀ پی جامه‌اش را با دست می‌دوخت.

- مُعاذ بن جبل: از جان خود می‌گذشت و می‌گفت: ای نفس بمیر به تمامی! به تو نوید خواهم داد که دوستت دارم!

- عمران بن حُصَین: از گفته‌های اوست: دوست می‌داشتم که خاک بودم و بادها پراکنده‌ام می‌ساختند تا آفریده نمی‌شدم، چون از عذاب خداوندی سخت هراسناکم.

ثابت بُنانی گفت: عمران را سی و سه سال یاران به دیدارش آمدند و گفتند تا به حال نیامدیم چون از درازی ضعف و شکایتت نگران بودیم. گفت: چنین مکنید چون آنچه در نگاه خداوند بهترین است در نگاه من هم محبوب ترین است.

- سلمان فارسی: گفته شده آن گاه که این آیه فرود آمد:«به راستی که جهنم میعادگاه همگی آنهاست»(حجر/ ۴۳) فریادی دردناک کشید و دست را بر سر گذاشت و سپس سه روز از ترس از همه گریزان بود. در خبر آمده است که سلمان ابودرداء را از عراق تا شام پیاده همراهی کرد در حالی که بر او عبایی سخت و سنگین بود. بدو گفته شد: خود را زبانزد کرده‌ای، گفت: نه، خیرِ واقعی رستگاری آخرت است ومن بنده‌ای هستم که چونان بندگان می‌پوشم، هرگاه آزاد شدم جامه‌ای نیک می‌پوشم تا آن را بیازمایم.

- ابودرداء: ابودرداء گفت من در جاهلیت مردی بازرگان بودم، چون اسلام آوردم خواستم که هم مسلمان باشم و هم بازرگان بمانم، اما ممکن نشد، عبادت را بر تجارت برگزیدم. از ام الدرداء پرسیده شد برترین عبادت ابودرداء چیست؟ زن گفت: تفکر و عبرت گیری او.

- ابوذر: روایت کرده‌اند که گفت: کوشش‌هایم در راه خدا، هیچ دوستی برایم نگذاشت وخوف از روز حساب گوشتی بر تنم نگذاشت ویقین به ثواب خدایی چیزی در خانه‌ام نگذاشت. از او روایت شده که گفت: اندوه روزی که هنوز آن را درنیافته‌ام، مرا کشت. گفته شد: چه است آن؟ گفت: آن که آرزوهایم از روزهایم درگذشته است. دوست داشتم خداوند مرا درختی می‌آفرید که نیرو گرفته بود و برداده بود. ابوذر به میهمانی خوانده شد، آوازی شنید و برگشت و گفت: هرکه سیاهی لشکر گروهی شود از آنها می‌گردد و هر کس که چون آنها عمل کند شریک آنهاست. حبیب بن مسلمه برای ابوذر هزار درهم برد، نپذیرفت و بدو برگرداند و گفت: بزی داریم که می‌دوشیم و چهارپایی که بر پشتش سوار می‌شویم، به چیزی دیگر نیاز نداریم.

- ابوعبیده جرّاح: روایت شده که در روزگار شیوع طاعون از خانه رفت با نیزه‌ای در دست. این کارش بر اصحاب پیامبر(ص) گران آمد و از او کناره گرفتند. ابوعبیده برایشان سوگند خورد که دوستی آنها از چهارپایان پربها برایش گرامی‌تر است. مردی به نزد ابوعبیده آمد و از او چیزی خواست. راندش، دوباره برگشت و چیزی خواست، بدو عطا کرد و گفت: آن که تو را راند و همان که تو را خواند، خداوند بود. ابوعبیده گفت: دوست داشتم قوچی می‌بودم که قربانی کنند تا گوشتم را پخش کنند و بچینند و هرگز کهنه نمی‌شدم.

- عبدالله بن مسعود: ازو روایت شده که گفت: چه گوارایند ناخوشی‌های مرگ و فقر و من باکی ندارم که کدام یک را زودتر آغاز کنم. گفته‌اند که در خانه‌اش لانه و تخم‌های یک پرنده بود. گفتند چرا آنها را برنمی‌داری و نمی‌شکنی؟ گفت به خدا سوگند اگر دستم از خاک گور فرزندانم شکسته شود بیشتر دوست دارم تا تخمی از این پرنده بشکنم.

- براء بن مالک: از انس بن مالک روایت شده که گفت: به خانۀ براء بن مالک آمدم و او دو پایش را بر دیواری گذاشته بود و شعری زمزمه می‌کرد. گفتم: برادرم، آیا پس از اسلام و قرآن باز هم شعر بر لب داری؟ گفت: برادرم همۀ دیوان عرب در همین شعر است، و ادامه داد: آیا نمی‌بینی که بر پلاس پاره‌ای جان می‌دهم حال آن که نود و نه جنگجو را پیش چشمان پیامبر کشته‌ام به جز آنچه در جنگ‌ها به مشارکت دیگران از پای درآورده‌ام. ابوموسی اشعری گفت از پیامبر شنیدم که گفت چه بسیار تهیدستانی که هیچ ندارند و گر خدا خواهد همان ناچیز خود را در راه او می‌دهند، و براء بن مالک از آنهاست. براء گفت: خداوندا سوگندت می‌دهم که شهادت را روزیم سازی و پیروزی را به یارانم ببخشی. ابوموسی گفت: و چنین هم شد، براء شهید شد و یارانش پیروز شدند.

- عبدالله بن عباس: از او روایت شده که می‌گفت: فاضل ترین مجالس، گوشۀ خانه‌ات هست که نه کسی را ببینی و نه دیده شوی. و گفت: خداوند بنده را با فقر می‌آزماید تا اشتیاق دعای او در دلش جوانه زند. و گفت: اگر جامه‌ای را پاره سازم و به تن کنم و با این کار در چشم حق برآیم برایم گرامی‌تر است از آن که جامه‌ای بپوشم که در چشم مخلوق مرا برکشد و در نزد خالق فرواندازد.

- کعب الحبار: از او روایت شده که گفت: هیچ کس به شرف آخرت نمی‌رسد مگر این که از مدح و ثنا گریزان باشد و ملامت در راه خدا را دریابد. و گفت: پاداش حج و جهادِ بنده کامل نمی‌گردد مگر این که بر سختی‌ها صبر داشته باشد.

- حارثه: از پیامبر روایت شده که در باب او گفت: هر کس که می‌خواهد بنده‌ای را ببیند که خداوند دلش را به نور ایمان روشنی بخشیده است حارثه را نگاه کند.

- ابوهُریره: ثعلبة بن ابومالک گفت: ابوهریره را دیدم که پشته‌ای هیزم می‌کشد در روزگار خلافت مروانِ حَکَم. به من گفت: راه را برای امیر باز کن ای پسر ابومالک. به او گفتم: خدا به صلاحت آورد، همین مقدار هم بسنده است. باز گفت: راه را برای امیر باز کن ای پسر ابومالک! روایت شده که هنگام رسیدن مرگ می‌گریست. به او گفته شد: چرا می‌گریی؟ گفت: بیابان دراز و قِلت زاد و ضعف یقین و گردنه‌های سخت و تلخ و فرود آمدن از آن به دوزخ یا بهشت.

ابوهریره گفت: شب را سه جزء کرده‌ام. پاره‌ای را نماز می‌گزارم، پاره‌ای را می‌خوابم و در پاره‌ای هم یاد حدیث‌های پیامبر می‌کنم.

- انس بن مالک: از او روایت شده که گفت: نخستین کسی که در روز قیامت از حوض کوثر می‌نوشد لاغر اندامان شیرین گو هستند که چون شب آنها را می‌پوشاند با حزن پذیرایش می‌شوند.

- عبدالله بن عمر: گفته‌اند که می‌گفت: ما هرگز در زمان پیامبر عزب‌وار به خواب نمی‌رفتیم مگر در مسجد؛ ومسکن و مأوایی هم نداشتیم. نیز گفت: هرگز مهر کسی را به دل را ه مده مگرآن که دینش را آزموده و به آن وثوق یافته باشی. و پیوسته می‌گفت: غذایتان را جز بر متقیِ پاک نبخشید و جز از متقی پاک خوردنی نپذیرید. و گفت: از هر که بترسی بر تو چیره می‌گردد اما اگر جز خدای را نترسی، خداوند نمی‌گذارد که هیچ چیز بر تو چیره شود.

- حذیفة بن یمان: از او روایت شده که گفت: بهترین روزِ چشمانم وقتی است که به خانواده‌ام برگردم و از فقر به من شکایت کنند. و گفت: چه بسیار که شهوتی اندک، حزنی دراز بر صاحبش فرو آورد. حذیفه به سفره‌ای دعوت شد، سفره را آکنده همچون سفرهای ایرانیان دید، برگشت و گفت: هر کس خودر ا همانند گروهی کنداز آنهاست.

- عبدالله بن جَحش: از سعیدبن مسیب روایت شده که گفت: از عبدالله بن جحش در روز جنگ احد شنیدم که می‌گفت:«خدایا از تو می‌خواهم و تو را سوگند می‌دهم که دیدار دشمن را بهره‌ام سازی و چون به دیدارش رسیدم کشته‌ام گردانی تا درونم را بیرون ریزند و مرا الگوی کشتگان سازند و وقتی که به دیدار خودت رسیدم مرا فراپرسی که: چرا ازپا افتادی و کشته گشتی؟ تا بگویم: برای تو و در راه تو.» مسیب گفت جحش دشمن را دید و کشته شد و آنچه خواسته بود شد.

- ابورافع خدمتکار پیامبر(ص): از ابن عمر روایت شده که گفت: مردی پیامبر را گفت ای فرستادۀ خدا چه کسی از همه برتر است؟ گفت: نرم دل راست زبان. گفت: ای پیامبر نرم دل(مخموم القلب)، یعنی چه؟ گفت: متقی پاکیزه‌ای که کدورت وسرکشی و حسد در او راه ندارد، هر که دنیا را دشمن و آخرت را دوست دارد. همگی گفتند چنین کسی در میان خود نمی‌شناسیم جز ابورافع خدمتکار فرستادۀ خدا.

- محمدبن کعب: ازو روایت کرده‌اند که گفت: اگر خدای بنده‌ای را دوست داشته باشد سه خصیصه در او می‌نهد:

۱. در دین او را فقیه می‌سازد،

۲. از دنیا او را زهد و کرانه‌گیری می‌آموزد،

۳. او را به عیوب نفسش بصیر می‌نماید.

- زرارة بن اَوفی: روایت شده که آهنگ مسجد بنی قشیر کرد، قاری خواند: آنگاه که در شیپور دمیده شود، آن روز بس سخت و درشت خواهد بود(مدّثر/ ۸ و ۹). زرارة به رو در زمین افتاد و مرد!

- حنظله کاتب: از او روایت شده که گفت: پیش پیامبر بودیم و او ذکر دوزخ و بهشت را ذکر می‌کرد چنان که گویی به چشم می‌دیدیم. به خانه برگشتم و به روی همسرم خندیدم و مردم مرا دیدند، گفتم: حنظله منافق است. ابوبکر گفت: ‌ چه می‌گویی؟ قضیه را به او گفتم. گفت ماهم از این کارها می‌کنیم. حنظله به نزد پیامبر برگشت و ماجرا را گفت. پیامبر آگاهش ساخت که: ای حنظله، اگر در خانه‌هایتان نیز همچنان بودید که در نزد من هستید فرشته‌ها با شما مصافحه می‌کردند. و یا این که پیامبر گفت: ای حنظله، ساعتی با ساعتی دیگر تفاوت دارد.

- ابوجحَیفة: روایت شده که بانویش سی درهم را از او پنهان کرد و فراموش نمود تا سالی گذشت؛ سپس یادش آمد و به ابوجُحیفه گفت. او به بانو گفت: ای دختر هذیل، همه جای خانه را بگرد و سی درهم را بیاور که اگر بمیرم و درم‌ها بماند در پیشگاه خدا از زراندوزان به شمار خواهم آمد. راستی را که وقتی پیامبر(ص) مرد- و هنوز کارهای او پیش چشم ماست- هیچ دینار و درهم و پشیز و گندم و جوی از خود برجا نگذاشت.

- حکیم بن حرام: ازو روایت کرده‌اند که گفت: هیچ سپیده‌ای را به روز نیاوردم جز آن که وقتی در پیش خود صاحب حاجت و کمک جوینده ای ‌را می‌دیدم، آنها را از مصیبت‌هایی می‌شمردم که خداوند بدانها نوید اجر داده است.

- اسامه: گفته‌اند پس از دو ماه اسبی خرید. وقتی آن را گرفت پیامبر گفت: اسامه آرزوهای دراز دارد.

- بلال و صُهَیب: روایت شده که آن دو به قبیله‌ای از عرب‌ها وارد شدند و با آنها سخن گفتند. بدانها گفته شد شما دو تن کیستید؟ گفتند: بلال و صهیب، مردانی گمراه که خداوند هدایتمان کرد و مملوک بودیم و خداوند آزادمان ساخت و نیازمند بودیم . خداوند بی‌نیازمان ساخت. اگر به ما زن دهید خدا را حمد می‌گوییم و گر ما را برانید خداوند پاک و بی‌نیاز است. عرب‌ها گفتند: شما را زن خواهیم داد، خدا را شکر کنید. صهیب، بلال را گفت: آیا سوابق و خاطراتمان را با رسول خدا به یاد می‌آوری؟ بلال گفت: خاموش باش، راست گفتی و صدق سبب شد که تو را زن دادند.

-عبیدالله بن ربیعه و مصعب بن عمر: هر دو مریض بودند. عبدالله گفت: به مصعب نگاه می‌کردم و دلم به حال او می‌سوخت و اشک می‌ریختم چه او را در مکه در رفاه دیده بودم.

- روایت شده که پیامبر میان عبدالرحمن بن عوف و سعدبن ربیع پیمان برادری بست. سعد دو زن به خانه داشت و به عبدالرحمن گفت: ثروتم را با تو قسمت می‌کنم و یکی از زنانم را به تو می‌بخشم تا با او ازدواج کنی. ولی عبدالرحمن چنین نکرد و گفت بازار کجاست؟ بدو نشان دادند، به بازار رفت و کسب کرد و اندوخت تا مقداری خرما و روغن خرید.

از او روایت شده که مهمانی به خانۀ پیامبر آمد ولی هیچ چیز در خانه نبود. مردی از انصار هم وارد خانه شد. او به سوی مهمان رفت و خوردنی پیش او نهاد و به عیال خود گفت چراغ را خاموش کن. و در تاریکی دستش را دراز می‌کرد یعنی دارد چیزی می‌خورد تا مهمان هم چنین کند و بخورد. چون که خورشید درآمد پیامبر به او گفت: راستی که خدا از رفتار شما با میهمانتان به شگفت آمد و این آیه دربارۀ شما وارد شد: با ایثار خود دیگران را بر خویش برجیح می‌دهند هر چند که خود بدان نیازمندترند(حشر/ ۹). از ابن عمر روایت شده که گفت: به یکی از یاران پیامبر گوسفندی هدیه شد. گفت برادرم واقعاً از من نیازمندتر است. هدیه را برای او فرستادند. او هم به دیگری حواله کرد تا همین گونه گوسفند را به هفت خانه بردند و باز به جای اول برگردانده شد. گوینداین آیه در باب آنها نازل شد: دیگران را بر خویش برمی‌گزینند اگر چه بدان نیازمندترند(حشر/ ۹).

شیخ گفت مانند این گفته‌ها دربارۀ اصحاب پیامبر بسیار است و هر یکی از آنها در یک معنی تخصیص و امتیاز دارد. مؤمنان باید به چنین افعال و اخلاق خود را بیارایند و با چنین طاعات و حکمت‌ها و نکته‌ها خو گیرند ما هم اندکی از بسیار را آوردیم و مرادمان تشویق مبتدیان برای رسیدن به کمال و رشد بود. در هر یک از این خبرها که از اصحاب پیامبر آوردیم اشارتی و لطافتی هست که راز آشنایان آنها را درمی‌یابند و بیشتر این گفته‌ها نیازمند شرح و تفضیل است چنان که در فصل اول گوشه‌ای را نمایاندیم و به ویژه در باب پیشوایان چهارگانه- ابوبکر، عمر، عثمان، و علی(ع)- که خداوند از تمامی آنها خوشنود باشد. بر اهل تأمل و تدبر و عاقبت‌نگر نیز پوشیده نیست که ژرف‌اندیشی در این نکته‌ها چه میوه‌ها به بار خواهد آورد.- اگر خدا بخواهد.