شیخ گفت: گروهی از مشایخ صوفی گفتهاند که ابراهیم بن شیبان پیوسته میگفت: ما همنشین کسی نمیشویم که بگوید کفش من یا کوزۀ من! مردی سهل بن عبدالله را گفت: میخواهی با تو مصاحب شوم. سهل بدو گفت: هرگاه یکی از ما مرد چه کسی همدم آن کس که میماند خواهد شد؟ مردی به ذوالنون گفت: همدم چه کسی شوم؟ گفت: هر کس در ناخوشی عیادتت کند و اگر بدی نمودی ببخشایدت. دیگری گفته است: هر همنشینی را که بگویی بیا و بگوید به کجا؟ مصاحب خوبی نیست.
ذوالنون گفت: هیچ کس همدم خدا نخواهد شد مگر با پیروی از او، و همنشین خلق نمیگردد مگر با مناصحۀ آنها و همراهِ نفس نمیشود مگر با مخالفت با آن، و همنفس شیطان نمیگردد مگر با عداوت با او. احمدبن یوسف زجاجی گفت: دو همنشین مانند دو نور چشمند هرگاه به هم پیوندند دیدن چیزهایی را ممکن میسازند که پیش از آن دیدنشان ممکن نبود. و خلاف، اصل همۀ تفرقههاست و آن، نازک کاری شیطان در پراکندگی دلهای دوستان است.
ابوسعید خراز گفت: پنجاه سال با صوفیان نشستم و دمی بین من و ایشان خلاف پیدا نشد. یکی گفت: چگونه؟ گفت: چون همیشه با نفس خود همرای آنها بودم. جنید نیز گفت: مصاحبتِ مرد فاسق اما خوش خلق از مصاحبت قاری بدخلق در نظرم دوست داشتنی تر بوده است. نیز از هموست که: ابوحفص نیشابوری را دیدم که با مردی طاس و بس ساکت میرفت. به یارانش گفتم: این دیگر کیست؟ گفتند: یکی از مصاحبان ابوحفص است که کارهایمان را میکند و ابو حفص صدهزار درهم از درآمد خود خرج او کرده است و صدهزار دیگر نیز وام گرفت و خرجش میکند تا او فقط یک کلمه بگوید و نمیگوید.
بایزید بسطامی گفت: همراه ابوعلی سندی شدم. من او را از واجبات راه میگفتم و او توحید و حقایق به من میآموخت. ابوعثمان گفت: همدم ابوحفص شدم در حالی که پسری نورسیده بودم، مرا از خود راند و گفت: نزد من منشین، واجازۀ همنشینی خود به من نداد. من نیز هیچ گاه رودرو با او سخن نمیگفتم و همیشه پشت سر او میرفتم تا از یکدیگر جدا شدیم. از اندوه بر آن شدم که گوری برای خود جلو خانۀ او بکنم و در آن روم و بنشینم و تا اجازه نداده درنیایم. چون چنین چیزی از من دید مرا نزدیک خود آورد و بوسید و از خواص خود ساخت تا زمانی که مُرد. ابراهیم بن شیبان گفت ما با ابوعبدالله مغربی مصاحب شدیم. جوان بودیم، سفر میکردیم و کوهپایهها و بیابانها را زیر پای میگذاشتیم و همراه او پیری حسن نام بود که هفتاد سال صحبت شیخ را دریافته بود. هرگاه یکی از ما خطایی میکرد و شیخ مغربی متغیر میشد دست به دامان شفاعت او میزدیم تا آبها از آسیاب میافتاد.
گفتهاند که سهل بن عبدالله روزی به یکی از یارانش گفت: اگر از حیوانات درنده میترسی همراه ما مشو! همچنین یوسف بن حسین رازی میگفته که ذوالنون را گفتم: همدم چه کسی گردم؟ گفت آن کس که چیزهایی را که خداوند از تو میداند بر تو نپوشاند(عیبهایت را). ابراهیم ادهم نیز هرگاه کسی نزدش میآمد و مصاحبت میخواست سه شرط میگذاشت:
۱-خدمتکاری ابراهیم باشد.
۲-اذان هم از آن او باشد.
۳-دستش در همۀ داشتههای دنیا چون دست او باشد.
مردی بدو گفت من که نمیتوانم! ابراهیم بدو گفت: چه صداقت جالبی! ابراهیم ادهم پیوسته درخت میکاشت و کشت میکرد و درآمدش را به یاران انفاق مینمود. ابوبکر کتانی گوید مردی با من مصاحب شد. دلم چندان خوشش نمیداشت. روزی به او جامهای دادم تا دلم نسبت به او نرم گردد اما چنین نشد. روزی او را به خانهام- یا جایی دیگر- بردم و گفتم: پایت را بر چهرهام بگذار، ابا کرد. گفتم باید بگذاری و اصرار کردم. گذاشت. دیگر دلم ازو چیزی نداشت و به خود راهش داد. ابونصر گفت این حکایت را دُقّی برایم گفت و نیز ادامه داد که از شام به حجاز رفتم تا از ابوبکر کتانی این حکایت را بشنوم و شنیدم.
ابوعلی رباطی گفت: همنشین عبدالله مروزی شدم. روزی به بیابان درآمد- پیش از آشنایی من با او- و توشهای همراه نداشت. چون هم صحبت شدیم مرا گفت: کدام یک را بیشتر دوست داری: تو امیر باشی یا من؟ گفتم: تو. گفت: پس باید اطاعت کنی. گفتم: آری. ظرفی گرفت و توشهای در آن نهاد و بر پشتش گذاشت. چون گفتم به من بده تا بیاورم. گفت: مگر من فرمانروای تو نیستم؟ پس باید فرمانبردار باشی. روزی باران گرفت تمام شب را تا سپیده با عبایی بر دوش بالای سرم ایستاد تا خیس نشوم و تمام شب را من نشسته بودم. با خود گفتم: کاش میمردم و به او نمیگفتم تو امیر منی! سپس به من گفت: هرگاه فردی همراه و همنشینت شد چنان کن که از من دیدی یا نظیر همین گفتهها. سهل بن عبدالله گفت: از صحبت سه گروه از مردم گریزانم:
۱-ستمکاران غافل،
۲-قرآن خوانان اهل مداهنه،
۳-صوفیان نادان.
این بود شیوۀ صحبت برخی از صوفیان با گروهی دیگر که همانند اینها در حکایتها بسیارند اما در اندک آن خردمندان را نشانههای کافی هست و از خداست توفیق!