قرآن کریمبه زبان فارسی

باب نهم در بیان آداب دانش آموزی صوفیان

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

شیخ گفت: از احمدبن علی وجیهی شنیدم که گفت از ابو محمد جریری شنیده که گفته: نشستن برای قیل و قال و مذاکره بستن درهای فایده است، و نشستن برای مناصحه گشودن آن درهاست. و بایزید گفته است: هر کس که از خاموشی گوینده بهره نگیرد از سخنان او هم چیزی درنخواهد یافت. و جنید گفته است: صوفیان خوش ندارند که زبان از معتقد قلبی درگذرد. از ابومحمدجریری حکایت شده که گفته: انصاف و ادب تصوف آن است که دانای اسرار لب به سخن نگشاید در این باب مگر آن که از او سؤال شود. ابو جعفربن فرجی مصاحب ابوتراب نخشبی گفته است: بیست سال همدم او بودم و پرسشی نکردم مگر این که پیش از پرسش خود به آن رسیده بودم. ابوحفص راست که: مرد نباید سخن بگوید مگر این که در خموشی بیم عقوبت باشد.

مردی نزد ابوعبدالله احمدبن یحیی جلاء آمد و از او معنای توکل را پرسید و گروهی نزد او بودند. بدان پاسخ نداد. وارد خانه شد وکیسه‌ای آورد و چهار دانگ(پول) از آن بیرون کشید و گفت: با اینها چیزی بخرید. سپس جواب سؤال مرد را داد. دلیل کارش را پرسیدند گفت: از خداوند شرمم آمد که دربارۀ توکل سخن گویم حال آنکه چهار دانگ پول در نزدم بود.

ابوجعفر صیدلانی گفت: مردی از ابوسعید خراز پرسشی کرد و در همان حال با اندامش اشاره می‌کرد. ابوسعید گفت ما خواست تو را بدون این اشاره هم برمی‌آوریم چون کسانی که بیشتر به خدا اشاره می‌کنند کمتر قرب به او را احساس می‌کنند. جنید گفت: هرگاه علمی شریف از این علم خودمان در زیر ادیم آسمان می‌یافتم سعی در یاد گرفتن آن می‌کردم، و اگر وقتی بهتر از وقت کنونی خود با یاران و پیران و نکته‌ها و مذاکرۀ این علم می‌شناختم بی‌درنگ بدان می‌شتافتم. جنید راست که: هیچ گروهی بر علمی گرد نیامدند شریف‌تر از صوفیان به علم خویش و اگر چنین نبود من هیچ گاه با آنها نمی‌نشستم.من دبدین گفته باور دارم وبه همین می‌زیم. ابوعلی رودباری گفت: علم ما اشارت است اگر به عبارت بدل شود، پوشیده می‌گردد.

ابوسعید خراز نقل کرد که روزی برای من از ابو حاتم عطار و فضیلت‌های او سخن گفتند و او در بصره می‌زیست. از مصر آهنگ دیدارش کردم و به بصره درآمدم و وارد مسجد جامع شهر شدم. در مسجد نشسته بود و جماعتی در پیرامونش جمع شده بودند و برایشان سخن می‌گفت. نخست چیزی که از او شنیدم این بود، بعد از آن که در آغاز به من نگاه کرد، گفت: من برای یک نفر نشسته‌ام. آن مرد کجاست؟ چه کسی او را به من می‌شناساند؟ سپس به من اشاره کرد و گفت: تو همانی که می‌ جویم، و ادامه داد: آشکار کرد برای هر که آشنا بود و یاری داد بر آن چه نیازشان بود و پوشیده داشت آن چه را بر آنها آشکار ساخته بود. آنان عاملان خدایند و از او به سوی او بر می‌گردند.

از جنید حکایت کرده‌اند که گفت: اگر این علم ما را بر زباله‌دان‌ها می‌افکندند هیچ کس جز به اندازۀ بهره‌اش توان برداشت از آن را نداشت. و دربارۀ شبلی نیز آورده‌اند که روزی برای اهل مجلس خود گفت: شما چون گردنبندی زرنگارید که منبرهایی از نور برایتان بر پا می‌شود و فرشتگان را به غبطه می‌اندازید. مردی گفت: فرشتگان بر چه چیز صوفیان غبطه می‌خورند؟ گفت: سخن‌هایی که در باب این علم می‌گویند. از جعفر خلدی شنیدم که گفت از جنید شنیدم که گفت سری سقطی به من گفت که: آیا درست است که در مسجد گروهی گرد تو می‌نشینند و از تو می‌آموزند؟ گفتم: آری، برادرانی هستند که با هم از علم سخن می‌گوییم و از همدیگر استفاده می‌بریم. سری گفت: ای وای بر تو، چرا گاه باطلان و بیهوده گویان گشته‌ای. همچنین جنید گفت: هرگاه سری سقطی می‌خواست استفاده‌ای برساند چیزی از من می‌پرسید. روزی به من گفت: ای پسر به نظر تو شکر یعنی چه؟ گفتم: یعنی این که خداوند را نسبت به نعمت‌های خدا معصیت و نافرمانی ننمایی. سخنم را پسندید و تشویقم کرد و خواست که دوباره بگویم و من هم چنین کردم. ابونصر گفت: این حکایت را به خط ابوعلی رودباری دیدم که از زبان جنید آورده بود.

ابوسلیمان دارانی می‌گوید اگر بفهمم که در مکه کسی هست که کلمه‌ای دربارۀ علم تصوف می‌داند و من می‌توانم از آن فایده ببرم به سراغش می‌روم با سخنش را بشنوم حتی اگر هزار فرسنگ فاصله باشد. ابوبکر زقاق نیز از جنید سخنی دربارۀ فنا شنیده که چهل سال او را دست افشان کرده بوده است. از دقی نیز شنیدم که گفت این حکایت را زقاق برای من هم گفت، همچنین از دقی شنیدم که گفت: به ابوعبدالله جلا گفته شد چرا به پدر تو جلاء می‌گویند؟ گفت منظور این نیست که او صیقل زننده و جلا دهندۀ آهن بود بلکه مراد آن است که هرگاه سخن می‌گوید از صدایش تیرگی‌های گناه از دل‌ها زدوده می‌شود.

حارث محاسبی همیشه می‌گفت: عزیزترین چیزی در دار دنیا عالمی است که به علم خود عمل می‌کند و عارفی است که از حقیقت سخن می‌گوید. از ابن علوان شنیدم که می‌گفت سؤال کننده‌ای بودکه چون جنید را می‌دید مسئله‌ای از او می‌پرسید. جنید می‌گفت:«لاحول و لا قوةالا بالله». اگر دوباره می‌خواست و می‌پرسید می‌گفت:«حسبناالله و نعم الوکیل» خدا ما را بسنده است و بهترین وکیل(آل عمران/ ۱۷۳). از ابوعمر و زجاجی حکایت شده که گفت: هرگاه پیش پیری بودی که از یکی از علوم سخن می‌راند و او دچار ادرار شدید گشته‌ای، اگر در همان جا بر جامۀ خود ادرار کنی بهتر است از این که مجلس و سخن شیخ را رها سازی و بروی چه ادرار جامه را آب می‌برد اما بهره‌ای را که از سخن پیر از دست می‌دهی دیگر هرگز نمی‌توانی به چنگ آوری. و جنید گفت به ابن کُرّینی گفتم: اگر مردی در باب علمی سخن می‌گوید که هنوز چگونگی استعمال آن را درست نمی‌داند دوست داری که سخن را همان گونه ادامه دهد یا خاموش بماند؟ ابن کرینی دست را به سینه کوبید و سرش را بلند کرد و به من گفت: اگر آن گوینده تو باشی دوست دارم که ادامه دهی. سری سقطی نیز گفت: هر کس که به علم آراسته شود، بدی‌هایش هم نیکی به شمار می‌آیند. شیخ گفت: هر یک از این حکایت‌ها که آورده شد شرح واستنباط و تفسیرها ی بسیار دارد که بر اهل فهم پوشیده نیستند، اگر خدا بخواهد.