قرآن کریمبه زبان فارسی

باب دهم آداب و مراسم صوفیان در غذا خوردن و اجتماعات و مهمانی

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

شیخ گفت: از ابوالقاسم جنید حکایت شده که گفت: رحمت خداوند بر فقیران- یعنی صوفیه- در سه جایگاه فرود می‌آید:

۱-هنگام خوردن غذا چون که صوفیان همیشه فقیرانه می‌خورند.

۲-هنگام علم آموزی چون که صوفیان جز در احوال صدیقان و اولیا و پاکی‌هایشان سخن نمی‌گویند.

۳-هنگام سماع چون که صوفیان جز سخنخدا را نمی‌شنوند و جز برای او پای نمی‌کوبند.

از سری سقطی روایت شده که پیوسته می‌گفت: وای از لقمه‌ای که برای آن خدای را بر من رنجی و مردمان را بر من منتی نیست. و ابوعلی نورِباطی گفت: هرگاه فقیری به دیدار شما آمد چیزی پیشکش کنید تا بخورد. و اگر فقیهان به خانۀ شما آمدند مسئله از آنها بپرسید. و اگر قرآن خوانان به خانۀ شما درآمدند به محراب هدایتشان کنید. ابوبکر کتانی هم گفت: روزی ابوحمزه به او گفته است که به دیدن سری رفتم. شربتی برایم آورد و در کاسه‌ای نهاد. خواست که نیم آن را بخورم. گفتم چه می‌گویی؟ من تمام آن را یکباره می‌نوشم. خندید و گفت: فضل این کار تو از حج بیشتر است. ابوعلی رودباری هرگاه فقیران را می‌دید که در یک جا جمع شده‌اند این آیه را می‌خواند: خداست که بر گردآوری آنها تواناست، اگر بخواهد(شوری/ ۲۹). و همچنین ابوعلی هرگاه فقیران را در یک جا می‌دید می‌گفت با آنان مهربان باشید و به آنان فتوحی ببخشید و این آیه را می‌خواند: بگو خدای گرد می‌آورد میان ما...(سبا/ ۲۶).و جعفر خُلدی گفت: به این گونه خوردن پس از آن که خوردنیِ یاران ما را دیدید جوع مفرط می‌گویند. و جعفر گفت: هرگاه فقیری را دیدی که زیاد می‌خورد بدان که از سه چیز خالی نیست: یا وقت را از دست داده، یا چشم به راه وقت آینده است و یا وقت و حال خویش را از کف نهاده است.

شبلی گفت: اگر دنیا به تمامی یک لقمه در دهان کودکی باشد دلم به حال این کودک می‌سوزد نیز گفت:«اگر همۀ دنیا یک لقمه می‌بود آن را می‌بلعیدم تا مردمان را بی‌واسطه با خدا رها کنم.» یکی دیگر از صوفیان گفته است: خوردن را سه شرط و شیوه است:

۱-با برادران به انبساط خوردن،

۲-با اهل دنیا به ادب خوردن،

۳-و با فقیران ایثار کردن.

شیخ گفت این سه شرط جزء آداب فقیران نیست چون که از آداب فقیران صوفی آن است که در هنگام غذا خوردن اندوهگین، پریشان و متکلف و ترسان نباشند و خوردنی‌های بسیارِ پست را بر کمِ تازه و نظیف برتری ننهند و خوردنشان وقت مشخصی نداشته باشد و در سر سفره لقمه به یکدیگر ندهند و اگر دادند آن را برنگردانند، و از غذای زیاد و آزاررسان بپرهیزند، وآن گاه که گرسنه‌تر بودند ادب بیشتری از خود آشکار کنند.

یکی از بزرگان صوفیه را شنیدم که می‌گفت ده روز بود که گرسنه بودم و چیزی نخورده بودم. مقداری غذا برایم آوردند. از شدت گرسنگی همۀ انگشتانم را در خوردن آن به کار گرفتم. صاحب طعام گفت: به شیوۀ سنت بخور با سه انگشت. از ابراهیم بن شیبان حکایت شده که گفت: در درازنای هشتاد سال زندگی یک بار سیر و پر و با اشتها نخوردم. و ابوبکر کتانی دینوری در بغداد بود و هرگز چنان نخورد که چیزی از کسی بخواهد یا چنین وانماید که گرسنه است.

ابوتراب گفت: خوردنی برایم آوردند و نخوردم. چهارده روز گذشت و چیزی برای خوردن نیافتم. دانستم که آزمایشی در کار است. به خدا استغاثه کردم و توبه نمودم. جنید می‌گوید: اگر خوردنی و پوشیدنی و مسکن راست گردد همۀ زندگی او درست می‌شود. از سری سقطی نقل کرده‌اند که گفت: صوفیان چون بیماران می‌خورند و چون اشخاص غرقه در آب می‌خوابند. ابوعبدالله حُصری نیز گفته است: سال‌ها گذشت و من شایستگی نیافتم که بگویم: اشتها ندارم یا خواهم خورد! دربارۀ فتح موصلی نیز آورده‌اند که: روزی به دیدار بشر حافی رفت و فتح از موصل به زیارت او آمده بود. بِشر درهمی در آورده به خدمتکار خود احمد جلاء داد و گفت: به بازار برو و غذایی تازه و سفره‌ای زیبا بخر و بیاور. احمد گفت رفتم و نانی خوشمزه خریدم و با خود گفتم که چون پیامبر(ص) جز برای شیر نفرموده که خداوندا آن را مبارک ساز، من هم بنابراین شیر و خرمای خوبی خریدم و بازگشتم و همه راپیش فتح نهادم. هر چه خواست خورد و باقی را برداشت و از خانه رفت. بشر به حاضران گفت: او فتح موصلی بود که به دیدن من آمده بود. می‌دانید چرا به من نگفت که بخور. دلیلش این است که مهمان نباید به میزبان بگوید بخور! می‌دانید چرا به خادم گفتم برو و خوردنی نیکو بخر؟ برای آن که طعام طیب شُکر خالص را می‌طلبد. آیا می‌دانید که چرا باقیماندۀ غذا را برداشت و برد؟ برای آن که در توکلِ کامل، برداشتن و بردن غذا به صوفی آسیبی نمی‌رساند.

معروف کرخی را گفتند: هر که تو را دعوت کند می‌پذیری؟ گفت: من میهمانم، به هر جا ببرندم می‌روم. و نیز حکایت شده که ابوبکر کتانی گفت: سالی، سیصد نفر از فقیران و مشایخ صوفی در یک نقطه از شهر مکه گرد آمده بودند و هیچ سخنی از علم و مباحثه در بینشان نبود بلکه سخن از اخلاق و مکارم و ایثار گفته می‌شد. ابوسلیمان دارانی می‌گوید: هر گاه نیازمند چیزی از اسباب دنیاو یا آخرت شدی چیزی مخور تا آن را به دست آوری زیرا که خوردن دل را می‌میراند. از روُیَم آورده‌اند که گفت: در طی بیست سال دلم یاد خوردنی نکرد مگر این که در برابرم حاضر می‌شد. شنیدم که احمدبن عطا دربارۀ ابوعبدالله رودباری می‌گوید: ابوعلی رودباری چند بار شکر سفید خرید. حلوا فروشان را فراخواند. حلوافروشان از این شکر دیوارها و کنگره‌ها ساختند و بر دیوارهای شکری پیکر مبارزان نقش شده بود سپس صوفیان را خواند تا آن را فرو ریزند و بشکنند و ببرند!

از ابوعبدالله رودباری شنیدم که می‌گفت: مردی میهمانی داد و در آن هزار چراغ برافروخت. مردی به او گفت: اسراف کردی. ابوعلی گفت: در خانه درآ، هر چراغی را که برای خدا روشن نیست خاموش کن! مرد وارد خانه شد تا خاموش کند. هر چه کوشید نتوانست حتی یک چراغ را خاموش کند. از ابوعبدالله حُصری حکایت شده که گفت: از احمدبن محمد سُلَّمی شنیدم که می‌گفت: در مکه بودم و سه روز بود که چیزی نخورده بودم. به دلم افتاد که تمامی زاهدان و فقیران و اهل فضیلت در حرم را در یک جا گرد آوردم. یازده خیمه کرایه کردم و به کار داشتم و از هر سو هدیه‌ها و فتوح رسید. در این یازده خیمه پیوسته خوردنی می‌رسید اما خود او لب به غذا نمی‌زد.