قرآن کریمبه زبان فارسی

باب سیزدهم در بیان آداب صوفیان در سفر

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

شیخ گفت: از ابوعلی رودباری حکایت شده که گفت: روزی مردی به سراغم آمد و می‌خواست سفر کند. مرا گفت: ای ابوعلی، چیزی بگو! گفتم: ای جوان، صوفیان را با قرار قبلی گرد نمی‌آمدند و با مشاوره از یکدیگر جدا نمی‌شدند.

رُوَیم را از ادب مسافر پرسیدند گفت: قدمش از اندیشه‌اش جلوتر نمی‌افتد و هر جا که دلش خواست و ایستاد منزل اوست. این حکایت را از عیسی قصار دینوری شنیدم که می‌گفت خود او از رویم پرسیده است. از محمدبن اسماعیل حکایت شده است که گفت: حدود بیست سال من و ابوبکر زقاق و ابوبکر کتانی در سفر بودیم و هر گز با احدی از مردم آمیزش نکردیم و با کسی معاشرت ننمودیم تا این که روزی وارد شهری شدیم که پیری در آن جا بود. به او سلام کردیم و تا شب نزدش نشستیم. چون شب شد به مسجد رفتیم. کتانی برخاست و از اول شب تا صبح نماز خواند و قرآن را ختم کرد. زقاق رو به قبله نشست و من متفکر نشسته بودم تا صبح شود و با وضوی شب نماز فردا را بخوانیم. در همین حال مردی را دیدم که خوابیده بود. همگی او را برتر از خود یافتیم.

ابوالحسن مزین گفت: درویش در سفر باید هر روز در منزلی باشد و از دنیا نرود مگر در فاصلۀ بین دو منزل. آورده‌اند که مزین گفت: روزی با ابراهیم خواص همسفر شدم. ناگاه دیدم که عقربی برشانۀ او می‌خزد. خواستم عقرب را بکشم. نگذاشت و گفت: رهایش کن، همه نیازمند مایند و ما به چیزی نیاز نداریم. شبلی هم هرگاه به مسافری می‌نگریست می‌گفت: وای بر شما، آیا چاره‌ای هست برای آن چه از آن چاره‌ای نیست. حکایت شده که ابوعبدالله نصیبی گفت: سی سال سفر کردم و هرگز بر خرقه‌ام پاره‌ای ندوختم و به جایی نرفتم که گمان می‌کردم که در آن جا آشنایی است و نگذاشتم که کسی که همراهیم می‌کرد چیزی با خود بیاورد. شیخ گفت: آداب سفر صوفیان آن است که: برای سرگرمی و گردش سفر نکنند و از سفر طلب رزق نکنند بلکه سفر را برای حج، جهاد و دیدار بزرگان و صلۀ رحم ورّد مظالم و طلب علم و دیدن دانایِ رازهایِ تصوف برگزینند و یا سفر کنند تا جای‌های برتر و شریف را ببینند و در سفر اوراد و اخلاق خوب خود را- که در شهر داشته‌اند- از یاد نبرند و از شکسته بودن نماز و روزه خوری خوشدل نگردند. و اگر گروهی سفر می‌کنند با ناتوان ترین کسان را ه بروند و مشفقانه به جمع خدمت کنند و اگر یکی برای قضای حاجت ایستاد بایستند تا فارغ شود و اگر کسی گم شد چشم انتظارش باشند و بجویندش و اگر کسی توان رفتن نداشت او را با خود بیاورند و چون وقت نماز شد حرکت نکنند تا نماز را بگزارد. توانگران در سفر باید چنان باشند که ابراهیم خواص گفته است: چیزی به من نبخشودند مگر آن که سوارش شدم و همان گونه ابوعمران را از عجز مسافر در راه پرسیدند. گفت: اگر نگرانِ آنی به دریا انداز. این سخن یعنی این که باکی نداشته باش که بعد چگونه به تو خواهد رسید اگر واقعاً به خدا روی داری. گویندۀ این سخن ابوعمران طبرستانی است.

ابویعقوب سوسی گفت: مسافر در سفر نیازمند چهار چیز است که اگر ندارد بهتر است که سفر نکند:

۱-علمی که راهنمایش باشد،

۲-ورعی که از گناه دورش دارد،

۳-وجدی که توان رفتن به او دهد،

۴-خوش اخلاقی که از آسیب دورش سازد.

ابوبکر کتانی گفت: اگر مسافری به یمن برود و دوباره بدان جا رو کند از او دوری کنید و دیگران را نیز از او دور دارید! گفته‌اند بدین جهت سفر را سفر می‌گویند که پرده از اخلاق مردمان برمی‌دارد. این بود آن چه من از آداب سفر صوفیان در دست داشتم و توفیق از خداست.