قرآن کریمبه زبان فارسی

باب چهاردهم در ذکر آداب صوفیان در بذل مال و مقام به یاران

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

شیخ گفت: شنیده‌ام که جماعتی از یاران ابوعبدالله صُبیحی چنین می‌گویند که فقر برای فقیر راست نمی‌آید مگر آن گاه که از«داشتن» دور شود و چون همۀمالکیت‌هارا دور ریخت مقامی تازه برایش پدیدار می‌گردد که ارزشِ در گذشتنِ از همۀ مقام‌ها را دارد و چون مقامش را پس پشت نهاد قوۀ نفسانی برای او می‌ماند که می‌تواند آن را نیز در راه خدمت به یاران و آماده کردن اسباب آنان خرج نمایدو شایستۀ عنوان«فقیر» شود.

از ابوعبدالله رودباری شنیدم که می‌گفت: مظفر قِرمیسینی همراه با سیّدی وارد رمله شد و هر دو در نزد اغنیای شهر مرتبه‌ای بزرگ داشتند. آن قدر به درویشان انفاق کردند که چیزی برایشان نماند و دیگر کسی آنها را به چیزی نمی‌گرفت و چیزی به آنان عطا نمی‌کرد و حتی وام و قرضی نیز به ایشان نمی‌پرداخت. چون بدین جا رسیدند وقتشان خوش شد.

یکی از صوفیان بغداد هیچ گاه نمی‌خورد مگر با ذُل سؤال و گدایی. پیری از اجلۀ مشایخ صوفیه وارد شهری شد. مریدی را دید که همۀ طاعات و عبادات و فقر را در خویش گرد آورده است و قبول عامه یافته است. شیخ او را گفت: هیچ یک از کرده‌هایت درست نیست مگر این که بروی و نان پاره از خانه‌ها گدایی کنی و جز از آن نخوری. این گفته بر مرید سخت آمد و عاجز ماند. چون پیر شد مضطر گشت و مجبور به سئوال. باخود گفت: این عقوبت مخالفت با نظر شیخ است در هنگام ورود به این شهر. ابونصر گفت: این پیر ابوعبدالله بن مقری و پیر بزرگ که او را به سئوال راه نمود ابوعبدالله سجزی بوده است.

جایی خوانده‌ام که پیری از پیشوایان صوفیه همیشه روزه بود و برای افطار به خانه‌ها می‌رفت و گرده‌ای نان می‌جست و همان را می‌‌خورد تا وقت افطار دیگر شب. شبی مردی خوردنی پیش او نهاد- تا او را بیازماید- آن را نخورد و از آن جا کوچ کرد و رفت و دیگر هم برنگشت. از ممشاد دینوری حکایت شده که بسی اوقات گروهی از صوفیان به نزدش می‌رفتند و او به بازار می‌رفت و نان پارها را جمع می‌کرد و به اتاقش می‌آورد و به آنان می‌داد. از بُنان حمال هم حکایت شده که گفت: هیچ گاه از کسی قفا نخوردم جز یک بار که فقیری را دیدم که روزه داشت و پس از شامگاه به بازار درآمد و از هر دکان لقمه‌ای ستاند و رفع گرسنگی کرد و به جای خود برگشت. شب را با او بودم و فراوان نان و گوشت و حلوا و میوه از دکان‌ها جمع آورده بودم. او را خواندم تا یافته‌هایمان را با هم جمع کنیم و بیشتر کنیم. چون می‌خواست برود به من گفت: ای شیخ! تو رفیق گزمه‌هایی؟ گفتم: نه بُنان حمالم. هر چه با خود داشت به صورتم انداخت و گفت: ای قفا خورده! این کاری که تو می‌کنی، رئیس گزمه‌ها می‌کند نه پیر تصوف چون وقتی به کسی می‌گویی بده عطا می‌کند و تو هم می‌گیری! شیخ گفت: لقمه‌هایی که از راه سؤال به دست می‌آید بهتر است از خوردن از راه تقوا و فقیر اگر نیازمند سؤال شود کفاره‌اش صدق اوست.

زمانی یکی از پیران در سرزمینی غریب گرفتار شد و مدتی چیزی برای خوردن نیافت تا نزدیک به مرگ شد و از کسی هم چیزی طلب نمی‌کرد. به او گفته شد چرا چیزی از کسی نمی‌گیری؟ گفت: برای سخن پیامبر(ص) که:«اگر درویشی صادق از کسی چیزی بخواهد و او ندهد، کسی که رد می‌کند به فلاح نمی‌رسد.» من خوش ندارم که مرا مسلمانی براند و بنا بر گفتۀ پیامبر رستگار نگردد.