شیخ گفت: ابویعقوب نهرجوری از ابویعقوب سوسی شنیده است که گفت: مردی فقیر در ارّجان پیش ما آمد و سهل بن عبدالله هم در شهر بود. مرد گفت: شما همگی اهل عنایت هستید و مرا محنتی رسیده است. سهل گفت: از آغاز ورود در دیوان محنتها واقع شدهای، حال بگو ببینم چه هست؟ گفت: دنیا به من رو نمود و بدان سرگرم و گرفتار شدم و حال و ایمانم را از دست دادم. سهل به ابویعقوب گفت: نظر تو چیست؟ گفتم: محنت از کف دادن حالش، بیش از محنت از دست دادن ایمانش میباشد. سهل گفت: مردانی همانند تو باید چنین سخنانی بگویند.
از خیرالنساج حکایت شده که گفت: روزی وارد مسجدی شدم و مرد فقیری را دیدم که میشناختمش. چون مرا دید به من آویخت و گریست و گفت: ای شیخ به من مهربانی کن که محنتم بزرگ است. گفتم: دردت چیست؟ گفت: بلا را گم کردهام و دچار راحتی و عافیت شدهام. و تو میدانی که این محنتی عظیم است. خیر گفت: همۀ رنج او از گشایشی بود که برایش پیش آمده بود. ابوتراب نخشبی گفت: هرگاه پیاپی نعمتها برای یکی از شما رسید، بر خویشتن گریه کند چه شیوهای غیر طریق صالحان بهرهاش گشته است. از وجیهی شنیدم که روزی هزار دینار به بُنان حمال دادند، بنان به آورنده گفت بردار و برگرد. سوگند به خدا اگر نام خدا بر آن نوشته نبود بر آن بول میکردم تا برقش فریبم ندهد. روزی دیگر برای بُنان چهارصد درهم فتوح رسید و او خواب بود. بالای سرش گذاشتند. بُنان در خواب دید که کسی میگوید: هر کس که از دنیا جز به مقدار نیاز بردارد خداوند دلش را کور میکند. بیدار شد و از آنها دو دانگ برداشت و بقیه را نپذیرفت.
از ابن علوان شنیدم که گفت: سیصد دینار برای ابوالحسین نوری بردند و قبالۀ زمینی را که برایش خریده بودند. ابوالحسین روی پل نشست و دانه به دانه دینارها را در آب ریخت و گفت: مولای من! میخواهی با اینها مرا از خودت دور سازی. ابوسعید بن اعرابی گفت: جوانی همنشین ابواحمد قلانسی بود. پس از مدتی ناپدید شد تا این که از سفر برگشت و از دنیا بهرهای برده بود و مالی اندوخته بود. به ابواحمد گفتیم اجازه میدهی به زیارتش برویم. گفت: خیر، چون او همدم روزگار فقر ما بود اگر بر همان حال میماند به زیارتش میرفتیم.
ابوعبدالله حُصری گفت: ابوحفص حداد مدتها در رمله بود و دو خرقه داشت. در میان یک خرقه هزار دینار جا داده بود. روزهای یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه را درنگ مینمود وچیزی نمیخورد و همراه و همدم فقیران میشد تا این که آخرین دینار را بخشید و فنا کرد.
حُصری گفت: روزی در روزگار قحطی همراه شبلی بیرون رفتیم تا برای کودکان او چیزی بیابیم. نزد مردی رفت و او به شبلی بسیار درهم بخشید. از نزد او بیرون آمدیم و آستینهایمان پر از درهم بود. هر کس را از فقرا که میدیدیم به او چیزی عطا میکرد تا جز اندکی از پولها نماند. گفتم: سرور من! بچهها در خانه گرسنهاند. گفت چه کنم؟ بعد از تلاش بسیار مقداری بلوط و هویج خریدیم و برای بچهها برد. از ابوجعفر دراج حکایت شده که گفت: روزی استادم برای تطهیر بیرون رفت. لباسش را تکاندیم و ناگاه از میان آسترش قطعۀ نقرهای به ارزش چهار درهم بیرون افتاد. متحیر شدم چه گاهی هیچ چیز برای خوردن نمییافتیم. وقتی برگشت گفتم استاد ما همه گرسنهایم و شما نقره دارید. سوگند به حق که برایمان بگو راز این نقره چیست؟ گفت: جز همین نقره خداوند چیزی از زرد و سفید دنیا به من نداده است. میخواستم وصیت کنم که آن را در کفنم بگذارید تا روز قیامت به خدا برگردانم و بگویم این هم همۀ آنچه در دنیا به من عطا کردی! اما پس از این هر چه میخواهید با آن بخرید. معتضدِ وزیر، مقداری مال برای ابوالحسین نوری فرستاد تا میان صوفیان پخش کند، همۀ اموال را در خانهای گذاشت و صوفیان بغداد را جمع کرد و به آنان گفت: هر یک از شما به چیزی که نیاز دارد در خانه درآید و بردارد. یکی صد درهم برداشت و دیگری بیشتر و یکی هم کمتر و یکی هم هیچ برنداشت. چون درهمها پراکنده شد و چیزی نماند به آنان گفت: به همان میزانی که برداشتید از خدا دور شدید و هر چه کمتر درهم برداشتید قربتان به خدا بیشتر شد.