شیخ، که خدایش بیامرزاد، گفت از جنید- رحمةالله- حکایت شده است که به یاران خود میگفت: اگر مطمئن میبودم که برگزاری دو رکعت نماز با فضیلت تر از نشستن با شماست، هرگز نزدتان نمینشستم. و از بِشر حافی حکایت شده است که در روزی که هوا بس سرد بود جامه از تن بیرون کرد. به او گفتم: ای ابونصر، چه میکنی؟ گفت: به یاد فقرا افتادم، و این که چیزی ندارند، و چیزی ندارم که به آن یا ایشان مواسات کنم، بهتر دیدم که به نفس خود با آنان مواسات و همراهی کنم.
از دُقّی شنیدم که گفت در مصر بودم و با جمعی از فقرا در مسجدی نشسته بودیم. زَقّاق به مسجد درآمد و کنار ستونی به نماز ایستاد. با خود گفتیم: چون شیخ از نماز فارغ شود، برمیخیزیم و به او سلام میدهیم. در این احوال او برخاست و نزد ما آمد و به ما سلام داد. ما گفتیم: بر ما بود که در سلام دادن بر شیخ پیشی بجوییم. گفت: خدای تعالی دلم را قطعاً به خاطر این کار عذاب نخواهد داد.
از وجیهی شنیدم که میگفت از جریری شنیده است که گفت: چون خواستم که به زیارت حج بروم، خداحافظی از دوستان را از جنید آغاز کردم و به او سلام کردم و به خانه آمدم، فردای آن روز به دیدارش رفتم و گفتم: سرورم، سفر خود را با سلام به تو آغاز کردم، چرا از این بابت به من عنایتی نمیکنی؟ به من گفت: ای ابومحمد، این حق توست و فضل توست.
ابوسعید بن اعرابی گفت جوانی بود موسوم به ابراهیم صایغ، و پدرش را مال و نعمتی بود. ابراهیم به صوفیه پیوست و با احمد قلانسی هم صحبت شد. در آن احوال مبلغی درهم به دست ابواحمد افتاد که با آن برای دقاق نان و حلوایی خرید و برای او برد.
از جعفر خلدی روایت شده است که گفت مردی بر جنید وارد شد و بر آن شد که هر چه را که دارد از ملکیت خود خارج کند و با فقرا همچون ایشان نشست و برخاست نماید. اما جنید به او گفت: همۀ آن چه را که با خود داری خرج مکن و آن مقدار که تو را کفایت کند برای خود نگاهدار، و فضل خود را نمایان کن و به آن چه حبس کردهیی قویدل باش و در طلب حلال بکوش. همۀ آن چه را که داری صرف مکن که در آن صورت هرگاه نفس تو چیزی از تو بخواهد در امان نخواهی بود. و پیامبر(ص) هرگاه که میخواست دست به کاری بزند در ابتدا آن را سبک و سنگین میکرد.
از وجیهی شنیدم ه میگفت از ابوعلی رودباری شنیده است که گفت: جماعتی از یاران در بیابانی بودیم و ابوالحسن عطوفی با ما بود. چیزی نمانده بود که دچار فاقه شویم و راه رفع آن بر ما تاریک و بسته شد. ابوالحسن از تپهیی فرا رفت و همچون گرگان زوزه کشید تا آن جا که سگان قبیلهیی صدای ما را شنیدند و به سوی ما آمدند و ما نجات یافتیم، مردان قبیله به صدای زوزه خود را به ما رساندند و برایمان وسیلۀ معیشت آوردند.
ابوسعید خراز- که خدایش بیامرزاد- گفت: وارد رَمله شدم و به نزد ابوجعفر قصاب رفتم و شبی نزد او ماندم. آن گاه از رمله به بیت المقدس رفتم. او در دنبال من به بیت المقدس آمد و ملزوماتی با خود آورد و گفت: اینها را در خانه یافتم و حلال هستند.