شیخ گفت: از بِشر حافی نقل کردهاند که پیوسته میگفت باید از خدا در تنهایی پروا کرد و همیشه در خانهاش جای گزید و کلامش را همدم برگزید. از دُقی شنیدم که میگفت: روزی دراج گفت: ابومسیب مردی بزرگ و فحل بود و تنها در مسجدها میخزید، شبی او را در مسجدی دیدم و گفتم:تو از کجا آمدهای؟ گفت: من همه جا هستم و از هر دری درمیآیم. گفتم: هر که از همه جا در تواند آمد نشانش چیست؟ گفت: از هیچ چیز وحشت نکند و هیچ چیز از او نترسد. شبلی را پیش او بردم. بدو نگریست و گفت: این از چهار پایانِ طویله نیست؟ اگر نیست نشانش چیست؟ شبلی فریادی کشید و بر چهره کوفت و سخت متحیر شد و گفت: به خدا راست میگوید، اگر چهار پای طویله است، نشانش چیست؟
جنید را پرسیدند از خلوت، گفت: سلامت همراه کسی است که به دنبال آن است و مخالفت را ترک مینماید و به دنبال دانستن انگیزههای مفارقت هم نیست. از ابویعقوب سوسی حکایت شده که گفت: انزوا را جز نیرومند مردان برنتابند، برای همانندان ما بهتر آن است که در جمع باشیم چه برخی کارهای نیک را همراه جمع به جا میآوریم. از ابوحفص عمر خیاط شنیدم که گفت: ابوبکر بن معلم را در انطاکیه دیدم که میگفت: معنای واقعی«لااله الاالله» را بعد از شصت سال شناختم. ازو پرسیدند چون است این؟ گفت: شصت سال خلق را به خدا میخواندم، روزی به انفراد روی آوردم و داخل لکام شدم؛ خواستم به وردهای مألوفم در بین مردمان بپردازم نتوانستم(چون مردم را همیشه در نظر داشتم). ناگهان به دلم آمد که راستی را که تا امروز به خدا ایمان نیاوردهام. دوباره ایمانم را تازه کردم و حدود ده سال در این جا ماندم تا در خلوت، وردها معنا یافت و دلم صفا یافت.
از ابراهیم خواص حکایت شده که روزی مردی را در بیابان دید که خوش اخلاق و صاحبدل بود. از او رازش را پرسید. گفت: در میان خلق و معارفِ شهر درس معرفت و توکل و رضا و تفویض میدادم. چون کناره گرفتم ذرهای از آن در وجودم نمیماند. آمدم تا خود را در این جا بیابم. هر چه آموخته بودم کنار نهادم و خود را یافتم.