بدان كه در اثنای هر لمعه از این لمعات كه در این كتاب مذكور خواهد شد ایمایی كرده میآید به حقیقتی منزّه از تعّین كه آن حقیقت موضوع مسائل این علم است و مراد به تنزیه آن از تعّین آن است كه با وی هیچ نوع خصوصیتی از وجوب و امكان و ما یتبعهما من الصفات و الاحكام محلوظ نباشد بلكه مطلق باشد از جمیع قیود و اعتبارات حتّی عن التقید بالاطلاق أیضاً.
خواه حبّش نام نِه خواه عشق إذ لا مشاحّة فی الألفاظ. مشاحّة مفاعله است از شُحّ كه بخل است یعنی هیچ بخل و تنگی نیست در الفاظ و عبارات هر لفظی را بر هر معنی كه میخواهند اطلاق میتوان كرد خواه به وضع از برای وی بر سبیل ارتجال اگر این لفظ را پیش از این معنی دیگر نبوده باشد یا اگر بوده باشد مناسبت بین المعنیین ملحوظ نباشد یا بر سبیل نقل و تجوّز كه میان معنی اوّل و ثانی مناسبتی ملحوظ باشد كه مصحّح نقل و تجّوز باشد و اطلاق لفظ عشق بر حقیقت مطلقه از این قبیل است كه مناسبت بین المعنیین مرعی است از دو وجه یكی مشابهت مطلقه مر معنی عشق و محبّت را در عموم سریان در همۀ موجودات چه واجب و چه ممكنات. پس حقیقت مطلقه را در عموم و سریان به معنای عشق و محبّت تشبیه كردهاند و اسمی را كه موضوع است به إذاء مشبّه، به در مشبّه استعمال كرده چنان چه در استعاره میباشد و دیگری لزوم معنی عشق است مر حقیقت مطلقه را در جمیع تنزّلات و تجلّیات پس لفظی كه موضوع است به إزاء لازم در ملزوم استعمال كردهاند چنان كه در مجاز مرسل میكنند.
و چون شیخ مصنّف بنابر استمالت قلوب طالبان و مریدان و ستر بر منكران و معاندان در این رساله بیان حقایق اكثر در صورت مجاز كرده و منظوماتی كه ایراد افتاده بیشتر بر آن اسلوب وقوع یافته لاجرم لفظ عشق را كه به آن اسلوب مناسبتی تمام دارد و در عرف ارباب آن شیوعی كامل اختیار نمود و به حقیقت منزّه از تعین كه موضوع این علم است اشارت فرمود و بعد از اشارت به موضوع اشارت میكند به محمولات كه آن در حقیقت عبارت از احوال و اوصافی است كه آن حقیقت را به اعتبار تنزّلات و تجلّیات لاحق میگردد پس میگوید و اشارتی نموده میآید به كیفّیت سیر او در اطوار یعنی اطوار عالم ملكوت از ارواح و عقول و نفوس و مظاهر مثالی ایشان و غیر آن از صور مثالی و ادوار یعنی ادوار عالم ملك از افلاك و عناصر و موالید و قوای منطبعه در آن و سفر او در مراتب استیداع كه در نشأۀ انسانی از عقول است تا اصلاب آباء و استقرار كه ارحام امّهات است قال اللّه و هو الّذی أنشأكم من نفس واحدة فمستقّر و مستودع أی فلكم استقرار فی ارحام الأمّهات و استیداع فیما فوقها من المراتب.
و میتواند بود كه از مراتب استیداع احوال و مقاماتی خواهند كه سالك را از آن عبور میباید كرد و از مقام استقرار مستقرّ آخرین وی از مراتب كمال.
و ظهور او به صورت معانی یعنی اعیان ثابته در تجلّی علمی غیبی و حقایق یعنی اعیان موجودات در تجلّی وجودی شهادی و بروز او به كسوت معشوق یعنی واجب تعالی و تقدّس وقتی كه آن حقیقت مطلقه به اسماء و نسب الهی اعتبار كرده است. و عاشق یعنی ممكن وقتی كه تجلّی وی به صورت ممكنات علماً أو عیناً اعتبار كرده شود و باز یعنی بعد از بروز وی به كسوت معشوق و عاشق انطواء یعنی در نور دیده شدن و فانی گشتن وجودعاشق است به شرط آن كه از افراد انسانی باشد و به سلوك طریق وصول به حقّ سبحانه موفق شده باشد. در معشوق یعنی واجب تعالی عیناً أی ذاتاً و این در تجلّیات ذاتی باشد كه حقّ سبحانه به تجلّی ذاتی عین عاشق را یعنی ذات وی را در نظر شهود وی ناچیز گرداند و جز حقیقت مطلقۀ مقید به مرتبۀ الهّیت هیچ چیز مشهود وی نماند و این نتیجۀ قُرب فرایض است. و انزوای معشوق یعنی واجب تعالی در عاشق یعنی ممكن به شرط مذكور حكماً یعنی به احكام خود كه صفات و اسماء اوست و این در تجلّیات صفاتی باشد كه عاشق از صفات خود منسلخ گردد و به صفات معشوق، متصّف به آن معنی كه جهت حقیت و اطلاق صفات او بر جهت خلقیت و تقید آن غالب آید و و از این معنی به انزوا تعبیر كرده است زیرا كه آن احكام از مقام سعت اطلاق در مضیق تقید ظاهر شده است و این نتیجۀ قُرب نوافل است و این مرتبه اگر چه در تحقّق سالك به آن مقدّم است بر مرتبۀ اوّل تأخیر كرده شده است در ذكر از جهت شرف مرتبۀ اوّلی و تأخیر مرتبۀ اخیر اگر چه اشرف است از هر دو بنابر آن است كه وی نهایت مراتب است. و اندراج هر دو یعنی عاشق و معشوق در سطوت وحدت او یعنی وحدت عشق أی إندراجاً جمعاً ِباَن یندرجا فِی الحَقیقةِ المُطلقةِ مُجتمعِین مِن غیرِ افتراقِ و تمیز فی نظرِ المشاهدو هنالك یعنی آن جا كه عاشق و معشوق در سطوت وحدت عشق اندراج یابنداجتمع الفرق یعنی المتفرقّین المتمیّزیین بالعاشقیّة و المعشوقیة و علی هذا القیاس قوله و ارتتق الفتن و قولهو استتر النّور أی كلّ واحد من المعشوق و العاشق فی النّور أی فِی نورِ الحقیقةِ المطلقةِ الظاهرةِ فیهاو بطن الظهور ﻔﻲ الظهور أی بطن ظهورهما ﻔﻲ ظهورها و در عبارت استتار و بطون اشارت است به آن كه معشوق و عاشق منعدم نمیشود بلكه مختفی میشود از نظر شهود مشاهد و نُودی من وراءِ سُرادقات العزّةِ مراد به سُرادقات عزّت تعینات و تمیزات مراتب است كه ساتر عزّت وحدتند و مراد به وراء آن مرتبۀ اطلاق حقیقت ألا كُلٌّ ﺸﻲءٍ ما خَلا اللّهُ باطلٌ یعنی هر چیزی از مراتب و ارباب آن غیر از حقیقت مطلقه كه ذات بحث و وجود مطلق است باطل است. یعنی از نظر شهود منتهیان در معنی مشاهده زایل است و اگر این مصراع در مرتبۀ انطوی عاشق در معشوق ایراد نمودی انسب و به طریق ادب اقرب بودی. و غابَتِ من الغیبوبة و بعضی شارحان آن را تصحیف و تحریف كرده و غایة العین ساخته و در بیان معنی آن تكلّفات بارده التزام نموده العینُ أی غابَت عینُ العاشِقِ فِی عَینِ المَعشوقِ و عَینُ المَعشوقِ فِی الحَقیقةِ المُطلقةِ لا رسمَ بَقی مِنهُما فِی نظرِ المشاهِد و لاأثرو بّرّزُوا من حُجُبِ التَّعینات السّاترة وجه الوحدة للّهِ الواحد القهّار أﻱ للحقیقة المطلقة الّتی قهرت بوحدتها كثرة التعینات الاسمیة و الصّفاتیة والمظهریة و ذلك البروز انّما هو باستهلاكهم فیها.