اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است از انتشاء عاشق و معشوق از حقیقت مطلقۀ عشق كه هر یك همان حقیقت مطلقه است مأخوذ با خصوصیتی به اشتقاق تعبیر كرده است تا اشارت باشد به آن مشابهتی كه میان مصدر كه مبدأ اشتقاق مشتقات است و میان حقیقت مطلقه كه مبدأ انتشاء همۀ تعینّات است واقع است.
و بیان آن آن است كه مصدر ضارب و مضروب و سایر مشتقات مثلاً ض ر ب است بر وجهی كه در آن جا هیچ نوعی خصوصیتی از حركات و سكنات و لحوق زواید و عدم آن در آن ملحوظ نیست.
و همچنین معنی مصدر حدثی است كه در وی اقتران به زمان و نسبت به فاعل ما و مفعول ما یا عدم آنها اصلاً مأخود نیست زیرا كه آنچه ساری است در جمیع مشتقات لفظاً و معناً مصدر به آن معنی است كه گذشت و از این مصدر تعبیر به لفظ ضرب به فتح ضاد و سكون راء برای آن كردهاند كه این اقرب الفاظ است به آنچه مصدر حقیقی است چنانچه ظاهر است و اگر نه معلوم است كه صیغۀ ضارب و مضروب مثلش لفظ ضرب به خصوصه ساری نیست بلكه ساری در آنها لفظ مطلق است و عشق در مقرّ عزّ و مقام وحدتخود از تعّین یعنی تعین عاشقی و معشوقی منزّه است و در حریم عین خود از بطون كه صفت عاشق است و ظهور كه صفت معشوق است مقدّس بلی بهر اظهار كمال یعنی كمال ذاتی و اسمایی از آن روی كه عین ذات خود است زیرا كه وی را به اعتبار انتساب اسماء و صفات به وی ذات گویند. و عین صفات خود زیرا كه صفات وی كه نسبت و اعتبارات وی است. عین وی است در وجود خارجی نه امری زاید بر وی.
و این كلام تعلیل است مر وحدت متجلّی و متجلّی له را كه بعد از این مذكور میشود زیرا كه امتیاز میان ایشان جز به اختلاف نسبت و اعتبارات نیست و به حسب ذات متفقند چنان كه میگویدخود را در آینۀ عاشقی من حیث باطن الوجود الّذی من خواصّه الامكانو معشوقی من حیث ظاهر الوجود الذّی من لوازمه الوجوب بر خود عرضه كرد حسن خود را من حیث ظاهر الوجود بر نظر خود من حیث باطن الوجود جلوه داد از روی ناظری یعنی ناظری باطن وجود و منظوری یعنی منظوری ظاهر وجود نام عاشقی مر باطن وجود را و نام معشوقی مر ظاهر وجود را پیدا شد، نعت طالبی و مطلوبی بر همین قیاس ظاهر گشت. ظاهر را یعنی ظاهر وجود را كه واجب است تعالی به باطن یعنی باطن وجود كه ممكن است نمود آوازۀ عاشقی از ممكن بر آمد باطن را یعنی باطن وجود كه ممكن است به ظاهر یعنی ظاهر وجود من حیث تجلّیاته الجمالیة بیاراست پس جمال ظاهر وجود مشهود شد نام معشوقی مر ظاهر وجود را آشكار شد. نظم یك عین متّفق یعنی حقیقت مطلقه عشق كه به حكم كان اللّه و لا شیء معه كه جز او ذرّهای نبود چون گشت ظاهر به تجلّیین علمی، غیبی و وجودی، شهادی این همه اغیار آمده یعنی وجودات متغایره به خصوصیاتها و مغایره مر حقیقت مطلقه را به سبب تقیّدات خودشان و اطلاق حقیقت از باطن به ظاهر آمده.
میشاید كه مراد به ظاهر این جا حقایق ممكنات باشد من حیث تجلّی وجود الحّق سبحانه بصورها و مراد به باطن وجود حقّ سبحانه من حیث تجرّد عنها. زیرا كه وجود من حیث التجّرد عن المظاهر باطن است و بر این تقدیر نیز عاشق و معشوق ممكن و واجب باشند موافق آنچه در متن مذكور شد امّا در تعبیر از آن به ظاهر و باطن مخالف آن مینماید و میشاید كه مراد به ظاهر، ظاهر وجود باشد كه واجب است تعالی و به باطن حقایق مخالف آن مینماید اگر چه فی نفسه صحیح است زیرا كه واجب نیز طالب ممكنات است تا مجالی اسماء و صفات او باشند و همانا كه مراد مصنّف از ایراد این بیت بر هر تقدیر تنبیه بوده باشد بر آن كه هر یك از ظاهر و باطن یا عاشق و معشوق را بر هر یك از واجب و ممكن به ملاحظۀ اعتبارات مختلفه اطلاق میتوان كرد و اللّه اعلم.
عشق از روی معشوقی كه ظاهر وجود است آینه عاشق آمده تا عاشق در وی یعنی در معشوق كه به منزلۀ آینه است مر او را مطالعۀ ذات و وجودخود كند اولاً و مطالعه توابع ذات خود ثانیاً. زیرا كه وی بیظهور در مرآت ظاهر وجود از خود و غیر خود غافل است چون در مرآت وجود ظاهر شود از ذات خود و توابع آن خبردار گردد.
و از روی عاشقی آینۀ معشوقی تا در او اسماء و صفات خود بیند زیرا كه هستی معشوق لذاته است و در آن احتیاج به هیچ ندارد امّا تا اسماء و صفات وی متمیزه الاحكام و الآثار ظاهر شود عاشق در باید تا در وی و به وی ظاهرگردد.
و چون در كلام سابق اشتقاق عاشق و معشوق از عشق مذكور شد و هر یك از این دو مشتق به خواص و احكام از آن دیگری ممتاز گشت محل آن بود كه محجوبان را توهّم آن شود كه مغایرت بینهما حقیقی است لاجرم عذر آن میخواهد و میگوید هر چند در دیدۀ شهود یك مشهود بیش نیاید كه حقیقت مطلقۀ عشق استاما چون یكی روی به دو آینه نماید میتواند بود كه مراد به دو آینه مرتبۀ عاشقی و معشوقی و وجوب و امكان باشد و حینئذٍ خصوصیت این عدد بر حقیقت خود باشد و ملایم كلام سابق این است زیرا كه مقصود از آن جز بیان این دو مرتبه نیست. و میتواند بود كه مراد به آن مجرد تعدد و كثرت بود نه خصوصيت اثنينيت و مصحح اين ارادت آن مصراع تواند بود كه "چون گشت ظاهر این همه اغیار آمده" هر آینه در هر آینه روی دیگر پیدا آید به حسب خصوصیتی كه آن آینه تقاضای آن كند در آینۀ مرتبۀ وجوب مثلاً حقیقت عشق متلبّس به اسماء الهی كه مبدأ تأثیر و فعل است پیدا آید و در آینۀ مرتبۀ امكان استعدادت و قابلیات كه منشأ تأثر و انفعال است ظاهر شود.
نظم
یعنی نیست روی مگر یكی لیكن آن است كه هر گاه تو آینهها را متعدد گردانی آن روی به تعدد آنها در نمایش متعدد گردد.
شعر
یعنی هر چند آن روی نسبت با آینههای مختلف متعدد مینماید نسبت غیریت حقیقت از آن متعددات منتفی است زیرا كه آنها بیملاحظۀ خصوصیات مرائی و مجالی عین یكدیگرند زیرا كه خصوصیات ایشان در وحدت حقیقت مضمحل و مستهلك است و تعدد و تغایر و تكثری كه مینماید در حقیقت بود نیست بلكه به حسب نمود است و بنابر این معنی است كه اثبات غیریتی كه پیشتر مذكور شد كه چون گشت ظاهر این همه اغیار آمده، پس بین البیتین تناقضی نباشد.