قرآن کریمبه زبان فارسی

لمعۀ دوم — در بيان كمال جلا كه نمود خودَستش در مجالی و مظاهر و این منتشی از تعین ثانی است

اشعة اللمعات — نورالدین عبدالرحمن جامی

سلطان عشق بعد از تنزّل وی به مرتبۀ معشوقی و عاشقی خواست به مشیته الأزلیة و اقتضائه الذّاتی لیكن از روی معشوقی لا من حیث الاطلاق. زیرا كه ذات را من حیث هی نسبت به وجود عالم و عدم آن برابر است نه اقتضای وجود آن می‌كند و نه اقتضای عدم آن كه خیمه یعنی خیمۀ ظهور به صحرا یعنی به صحرای مكوّنات زند دَرِ خزاین یعنی خزاین اسماء و صفات. زیرا كه هر اسم و صفت به منزلۀ خزینه‌ای است كه جواهر احكام و آثار آن در وی مختفی است و بعد از تعین قابل به ظهور می‌آید. بگشود گنج یعنی گنج جواهر احكام و آثار اسماء و صفات بر عالم یعنی اعیان ثابتۀ عالم پاشید.

نظم .چتر برداشت بر كشید علّم یعنی از بطون متوجه ظهور شد زیرا كه چتر برداشتن و علّم بر كشیدن سلطان در وقت توجه وی می‌باشد از خلوتگاه خاص به جلوه‌گاه عام و می‌تواند بود كه مراد به چتر اعیان ثابتۀ عالم باشد و مراد از برداشتن آن رفع آن از مرتبۀ ثبوت در علم به ظهور در عین. زیرا كه چون از مرتبۀ علم به عین آیند ناچار سایۀ احكام و آثارشان بر ظاهر وجود افتد و ظاهر وجود به آن احكام و آثار منصبغ و مستتر گردد چنان كه صاحب چتر به سایۀ چتر و مراد به علَم اسماء الهی باشد و مراد به كشیدن آن رسانیدن آن از مرتبۀ قوّت ظهور آثار به مرتبۀ فعل. تا به هم بر زند وجود و عدم یعنی عدم را كه عبارت از اعیان ثابته است و با وجود بیامیزد آمیختنی معلوم الإنّیة مجهول الكیفیة. بی‌قراری عشق شور انگیز یعنی بی‌آرامی وی در مقام بطون و جنبش نمودن وی به مرتبۀ ظهور شرّ و شوری فكند در عالم زیرا كه چون اعیان از علم به عین آمدند میان احكام و آثار ایشان مخالفات و مصادمات ظاهر شد و مخالفت و مصادمت عین شور است و هر اثری نسبت با اثری دیگر كه مخالف و مصادم اوست شرّ است. و اگر نه عالم پیش از افاضۀ وجود بر وی بابود در علم و نابود در مرتبۀ عین آرمیده بود و در خلوتخانۀ شهود یعنی حضور مع الحقّ سبحانه از مزاحمت اغیار و حجابیت ایشانآسوده آن جا كه "كان اللّه و لا شیء معه"

شعر

آن دم كه ز هر دو كون آثار نبودبر لوح وجود نقش اغیار نبود
معشوقه و عشق و ما بهم می‌بودیمدر گوشۀ خلوتی كه دیار نبود

و چون در كلام سابق اشارتی به تجلّی وجودی كه مسمّی است به كمال جلا واقع شد بر سبیل اجمال خواست كه تصریح كند به آن كه هر یك از فعل و تأثیر و قبول و تأثر به كدام یك از مرّتبتین عاشقی و معشوقی مستند است و به آن كه رجوع قابل نیز به عشق است لاجرم می‌گوید ناگاه عشق بی‌قرار بهر اظهار كمال یعنی كمال مرتبت علم و وجود تا هم چنان كه علم و وجود در مرتبت وجوب نموده بودند در مرتبت امكان نیز بنمایند. پرده یعنی پردۀ خفا و بطون از روی كار یعنی كار اعیان ثابتۀ عالم بگشود و از روی معشوقی یعنی ظاهر وجود كه وجوب وصف خاصّ اوست خود را به تجلّیة الوجودی بر عین عالم كه اعیان ثابتۀ موجودات خارجیۀ ممكنه استجلوه فرمود و به آن جلوه همه را خلعت هستی بخشید.

نظم: پرتو حسن او یعنی وجود مفاضچو پیدا شد عالم اندر نفس یعنی فی الحال بی تراخی یا در نفس الرحمن كه وجود عالم منبسط است هویدا شد.

وام كرد از جمال او نظریحسن رویش بدید و شیدا شد

یعنی هر دانش و بینش كه در مرتبۀ امكان نمود مستعار از مرتبۀ وجوب است و ظّل و عكس آن است كه آن جا نموده زیرا كه ممكن را از خود هیچ نیست.

عاریت بستد از لبش شكریذوق آن چون بیافت گویا شد

یعنی به حسب استعداد و قابلیت خود اثری از تجلّی اسم متكلّم یافت و از چاشنی آن تجلّی به كشف حقایق و شرح معارف گویا شد.

و چون از بیان آن فارغ شد كه وجود عالم به تجلّی وجودی است كه مسمّی است به فیض مقدس و آن از حیثیت معشوقي است مي‌خواهد كه اشارت كند به آن كه استعداد آن فيض مستند به تجلي علمي غيبي است كه مسمي است به فيض اقدس قرآن از حيثيت عاشقی است پس می‌گوید باز فروغ آن جمال یعنی جمال معشوقی كه مراد به فروغ آن این‌جا تجلّی علمی غیبی است عین ثابته عاشق را كه عالمش نام نهی پیش از تجلّی وجودی عینی نوری یعنی استعدادی داد در مرتبۀ ثبوت در علمتا بدان نور آن جمال بدید چه او را جز بدو نتوان دید. لا تَحمِلُ عَطایاهُم إلّا مَطایاهُم عاشق یعنی عین ثابتۀ عالم چون لذّت شهود دریافت دریافتنی مناسب مرتبۀ ثبوت ذوق وجود یعنی یافت بچشید چشیدنی مناسب همان مرتبه و زمزمۀ قول "كن" كه صورت ارادت است بشنید شنيدني مناسب همان مرتبه.

تقّید این امور به مرتبۀ ثبوت به جهت آن است كه شیخ مصنّف اثبات آن‌ها مر عالم را پیش از وجود عینی كرده و بعد از وجود عینی نیز اثبات بعضی از آن‌ها خواهد كرد. چنان چه هم در این لمعه خواهد آمد ‌و شیخ در فتوحات اثبات امثال این امور كرده مر اعیان را در مرتبۀ ثبوت حیث ذكر فی الباب السّابع و الخمسین و ثلثمائة فی معرفتة منزل البهائم.

إنّ أعیان الممكنات فی حال عدمها رائیة مسموعة سامعة برؤیة ثبوتیة و سمع ثبوتی فعین الحقّ سبحانه ما شآء من تلك الأعیان فوّجه علیه دون غیره من أمثاله قول المعّبر عنه باللسان العربّی المترجم ﺒ كُن فاسمعه أمره فبادر المأمور فیكون عن كلمته بل كان عین كلمته و لم یزل الممكنات فی حال عدمها الأزلّی لها تعرف الواجبالوجود لذاته و تسبّحه و تحمده بتسبیح أزلّی و تمجید قدیم ذاتّی و لا عین لها موجود و لا حكم لها مفقود.

رقص كنان بر در میخانۀ عشق كه سر چشمه فیض وجود استدوید با عشق به اعتبار مبدأیت و فیاضیت وی گفت شعر: ای ساقی از آن می یعنی وجود مفاض كه دل و دین من است پر كن قدحی یعنی قدح استعداد مرا كه وجود در علم نیمه كرده‌ای وجود در عین پر كن كه این قدح یا آن می جان شیرین من است زیرا كه من از مردگی عدم عینی به واسطۀ قدح استعداد خود با فیضان آن می به زندگی وجود عینی می‌رسم. گر هست شراب خوردن آیین كسی یعنی محجوبان چون حكیم و متكلّم زیرا كه ایشان را اعتقاد آن است كه فیض وجود مغایر وجود مفیض است با لذات معشوقه به جام خوردن آیین من است یعنی كشف و شهود من تقاضای آن می‌كند كه وجود مفاض همان وجود حقّ است سبحانه كه به اعتبار عموم و انبساط بر اعیان ممكنات وجود مفاض و فیض می‌گویند. ساقی كه به تجلّی وجودی عینی افاضۀ وجود بر ماهیات می‌كند چندان شراب هستی كه وجود مفاض است در جام نیستی یعنی اعیان ثابته كه به عدم خارجی موصوفند ریخت كه

نظم :۱

از صفای می یعنی وجود مفاض و لطافت جام یعنی جام اعیان ثابته در هم آمیخت رنگ جام كه احوال و احكام هر عین ثابته است و رنگ مدام كه ظهور است در عین یعنی احوال هر یك از احوال آن دیگر متمایز نمی‌گردد. گاه نسبت ظهور كه حال وجود است به اعیان می‌كنند و گاه نسبت سایر احكام كه احوال اعیان است به وجود همه جام است و نیست گویی من پس احوال و احكام و نسبت و ظهور همه مضاف به اعیان باشد و این اشارت به حال صاحب فرق قبل الجمع است یا مدام است یعنی وجود و نیست گویی جام پس همه مضاف وجود باشد و این اشارت به حال صاحب جمع است. چون هوا یعنی اعیان ثابته رنگ آفتاب گرفت یعنی وجود منصبغ شد رخت برداشت از میانه ظلام یعنی ظلمت عدم. روز یعنی پرتو وجودو شب یعنی اعیان ثابته به اعتبار ظلمت عدمّیت ایشانبا هم آشتی كردند كار عالم به اعتبار وجود عینی از آن گرفت نظام.

صبح ظهور در مرتبۀ وجود عینی نفس زد نسیم عنايت كه متعلق به وجود اعیان ثابته بود در مرتبۀ عین بوزید. دریای جود افاضۀ وجود بر اعیان ثابته در جنبش آمد سحاب فیض یعنی فیض مقدس چندان باران وجود مفاض كه اشارت به آن است حدیث نبوی "ثمّ رشَّ علیهم من نُورِه" بر زمین استعداد یعنی استعداد اعیان ثابته مر وجود عینی را بارید كه وَ أَشرَقَتِ الاَرضُ یعنی ارض استعدادات الاعیان الثابتة بنُور رَبِّها أی بتجلّیة الوجودی، عاشق یعنی اعیان ثابته سیراب آب حیات كه وجود مفاض است شد. از خواب عدم در عین برخاست قبای وجود یعنی هستی یافت زیرا كه یافت. هست اگر چه علم به یافت ندارد در پوشیده كلاه شهود یعنی حضور مع الحقّ سبحانه بر سر نهاد لیكن به آن شهود حاضر نبود لاجرم چون به وجود و شهود خود مر موجود و مشهود را حاضر نبود به حكم انجذابی كه فرع را به اصل می‌باشد كمر شوق در میان بست قدم در راه طلب نهاد از علم به عین آمد و از گوش به آغوش. این مصراع اجمال تفصیلی است از آن‌جا كه گفت عاشق سیراب آب حیات شد تا این‌جا كه مذكور گشت و حینئذ معنی وی آن می‌شود كه از مرتبۀ ثبوت به مرتبۀ وجود عینی آمد و می‌شاید كه متعلّق به همین اخیر باشد كه قدم در راه طلب نهاد و حینئذ معنی آن می‌شود كه از مرتبۀ علم به وجود حقّ سبحانه به مرتبۀ شهود و عیان آمد یعنی آن را كه می‌دانست بدید و آن را كه می‌شنید در آغوش كشید و این معنی به سابق و لا حق مناسب‌تر می‌نماید. نخست بار كه به حسب سلوك به قُرب نوافل متحقّق شد و بصر وی حقّ بود دیده بگشاد نظرش بر جمال معشوق افتاد با شعور به آن كه آن جمال معشوق است گفت "ما رأیتُ شیئاً إلّا رأیتُ اللّهُ قبلَه". زیرا كه

بیت

محقق را كه وحدت در شهود استنخستین نظره بر نور وجود است

اما چون صاحب قُرب نوافل بود ادارك و شهود مستند به وی بود و حقّ سبحانه مر او را به منزلۀ بصر. و چون به قُرب فرایض ترقّی كرد در خود نظر‌ كرد همگی خود او را یافت و ادارك شهود را مستند به وی دید و خود را به مثابۀ آلت تصور نمود گفت بلسان الجمع فلم انظر بعینی یعنی بصری غیر عینی أی نفسی و ذاتی أو لم انظر بذاتی غیر ذاتی. عجب كاری‌ست چون من همه معشوق شدم عاشق كیست این‌جا عاشق در چشم شهود خودش عين معشوق آمد چه در اين مقام دريافت كه او را از خود بودي نبود تا به آن بود عاشق تواند بود پس عاشقی نیز مستند به معشوق باشد. زیرا كه او یعنی عاشق هنوز كما لم یكن یعنی هم‌چنان كه نبود در ازل در عدم بر قرار خود است و معشوق كما لم يزل يعني هم‌چنان كه هميشه بود در قدم برقرار خود است بی معّیت وجود غیری و هو الان علی ما علیه كان فِی الاَّزلِ مِن عدمِ معیتِهِ بوجودِ الغیر.ِ

بیت

معشوق و عشق و عاشق هر سه یكی است این‌جاچون وصل در نگنجد هجران چه كار دارد
  1. «از صفــــــــاي مي و لطافت جام در هم آميخت رنگ جام و مدام همه جام است و نيست گويي مي يا مدام است و نيست گويي جـام چون هوا رنــــگ آفتـــاب گرفت رخت برداشت از ميــــانه، ظلام روز و شب بـا هم آشتــي كردند كـار عـــــالم از آن گرفت نظام». ↑