عشق از روی معشوقی هر چند دایم خود را به خود یعنی بیوساطت مظاهر و مجالی میدید، خواست كه در آینه یعنی آینه مظاهر و مجالی نیز جمال كمال معشوقی خود مطالعه كند. زیرا كه دیدن چیزی فی حدّ ذاته چنان نیست كه در آینه به سبب آن كه خصوصیت آینه در وی چیزی میافزاید كه بیآینه حاصل نیست وی را لاجرم نظر در آینۀ عین عاشق یعنی ذات وی كرد صورت خودش متلبسّ به خصوصیتی كه مقتضای خصوصیت مظهر بود در نظر آمد گفتأنت یعنی به ملاحظۀ خصوصیة المظهر أم أنا به ملاحظة نفس الحقیقة هذا العین المتجلّی فی العین المتجلّی فیه أو العین الباصرة حاشای حاشای تكرار كلمۀ تنزیه میتواند بود كه نظر به حیثیتین ظاهریت و مظهریت باشد یعنی به هر یك از حیثیتین كه نظر میكنم همه منم به اعتبار اطلاق ظاهرم و به اعتبار تقید مظهر و اطلاق و تقید صفت من و صفت من عین من فأنا منزّه مِن إثبات إثنین۱. چون در آینۀ عین، عاشق صورت خود دیدعاشق صورت خود گشت و دبدبۀ" یحبّهم" در جهان انداخت و چون به چشم حقیقت بین در نگری ببینی كه
شعر
چون از كلام سابق چنان معلوم شد كه ظاهر در آینۀ عین عاشق صورت معشوق است محل آن بود كه محجوب را توهّم آن شود كه معشوق یا چیزی از وی در عاشق حلول كرده است. ظهور معشوق را در عاشق به ظهور آفتاب در ماه تمثیل میكند و میگوید ماه آینۀ آفتاب است میتواند بود كه از ماه نور مقید به ظهور در جرم وی خواهند و به آفتاب نور بسیط مطلق كه از جرم وی منبسط میگردد و حینئذ مماثلت میان مثال و ممثّل له بر وجه كمال واقع میباشد زیرا كه بر این تقدیر حكم به آن كه همچنان كه از ذات خورشید در ماه هیچ نیست لذالك لیس فی ذاته من سواه شیء و لا فی سواه من ذاته شیء بنابر آن خواهد بود كه میان ماه و آفتاب اثنینیت نیست چنان كه میان مظهر و ظاهر چه یك حقیقت را به اعتبار تقید مظهر گویند و به اعتبار اطلاق ظاهر. و اگر چنان چه از ماه و آفتاب آن دو جِرم منیر خواهند مماثلت جز به آن نخواهد بود كه از جرم یكی در جرم دیگری هیچ نیست. امّا نه به سبب وحدت چنان كه در ممثلٌ له است بلكه به سبب مغایرت. و قوله"لیس فی ذاته من سواه شیءِ" از برای تعمیم فایده است و اگر نه در ادای مقصود لیس فی سوا. من ذاته شی كافی است چنان كه نور مهر را كه در آینۀ ماه ظاهر شده است به ماه نسبت كنند و نور ماه گویند همچنین صورت محبوب را كه محبوب در مراتب به آن صورت ظاهر میگردد به محبّ اضافت كنند چنان كه مولانا شمس الدّین كشّی در این رباعی به آن شارات كرده استهر نقش و صورت كه از ظهور احكام و آثار اعیان ثابته بر تختۀ هستی كه ظاهر وجود است پیداست آن صورت آن كس است كان نقش آراست دریای كهن كه وجود قدیم است چو بر زند موجی نو از صور حوادث موجش دریای كهن كه وجود قدیم است چو بر زند موجی نو از صور حوادث موجش خوانند و و صورت تمّوج را مضاف به آن موج دارند و آن موج در حقیقت دریاست و صورت تمّوج مضاف به وی. چنان كه كثرت و اختلاف صور امواج بحر را متكثر نگرداند همچنین اسماء چه الهی و چه كونی كه به منزلۀ امواجند مسمّی را یعنی وجود حقّ را سبحانه كه به مثابۀ بحر استمن جمیع الوجود متعدد نكند زیرا كه اگر اسماء، الهی است موجب تعدد است در عقل نه در خارج و اگر اسماء كونی است موجب تعدد است در نمود نه در حقیقت بود. دریا چون به سبب تاثیر حرارت نفس زند یعنی اجزای صغار گشته به جانب هوا متصاعد گردد بخار گویند متراكم شود و بر هم نشیند ابر خوانند، فرو چكد و متقایر گردد بارانش نام نهند، جمع شود و روان گردد سیلش گویند و چون به دریا پیوندد همان دریا بود: شعر فالبحر أی بحر الوجود الواحد بعد ظهوره بصور التعینات الإلهیة و الكونیة بحر ثابت علی ما كان علیه فی قدم من الوحدة الحقیقیة إنّ الحوادث أی التعینات الطارئة علیه أمواج و أنهار أی مثل الأمواج و الأنهار بالنسبة إلی بحر الماء فكما لا یتكثّر بحر الماء بتكثّر الأمواج و الأنهار فكذلك لا یتكثّر الوجود الحقّ المطلق بتكثّر التعینات لا یعجبنّك أی لا یمنعنّك أشكال أی تعینات یشاكلها أی تشابه هذه الأشكال تلك الأمواج و الأنهار عمّن تشكّل فیها أی فی تلك الأشكال فهی أی تلك الأشكال بسبب كثرتها استار و حجب علی وجه وحدة الوجود الواحد المستتر بها. قعر این بحر ازل است و ساحلش ابد و این قعر و ساحل وی را نظر به وجود موهوم ما حاصل آمده است و اگر نه به اعتبار ذات بحر ساحلش قعر است و قعرش بیكران و برزخ فاصل میان ازل و ابد تویی تو بحر فی حدّ ذاته یكی است از توئي موهوم حادث تو دو مينمايد و به ازل و ابد منقسم ميگردد. زيرا كه چون تو نبودی وحدت صرف بود و چون تو پیدا آمدی و تو را مبدأ و منتها لازم وجود را به اعتبار عدم انتها از جانب بدایت ازل گفتند و به جهت عدم انتها از جانب نهایت ابد. اگر تو خود را فرا آب این دریا دهی و در وی ناچیز شوی برزخی كه آن تویی توست از میان برخیزد بحر ازل با بحر ابد بیامیزد اوّل كه ازل است به رنگ آخر بر آید و آخر به رنگ اوّل یعنی اوّل و آخر یكی بود.
نظم: ۲امروز و پری و دی و فردا هر چار یكی بود به اعتبار حقیقت زمان زیرا كه حقیقت زمان را به اعتبار مقارنه با امور حادثۀ حاضره امروز گویند و به اعتبار اقتران به امور حادثۀ منقرضه، دی و پریر و نظر به اقتران با امور حادثۀ آتیه فردا. پس تو از این اعتباراتِ فردا یعنی متفرد شو و به فنا در واحد فرد متحقّق باش تا به ذوق دریابی كه این اعتبارت چهارگانه یكی است. آنگاه كه از همه متفرد شده باشی و به فنا در واحد فرد متحقّق گشته چون دیده بگشایی در نظر شهود خود همه تو باشی زیرا كه چون كسی در مشهود خود فانی شود خود را او بیند و چون مشهود او همه باشد وی نیز همه باشد و تو در میان نه زیرا كه تو از تویی خود فانی شدهای.
نظم