قرآن کریمبه زبان فارسی

لمعۀ هفتم — در بيان ظهور عشق با طلاقه در جميع مظاهر و بروز او به كسوت معشوقي بر همۀ مدارك و مشاعر

اشعة اللمعات — نورالدین عبدالرحمن جامی

عشق به اطلاق ذاتی خود در همۀ موجودات چه علمی غیبی و چه وجودی شهادی ساری است زیرا كه اوّل به شئون ذاتیۀ خود بر خود تجلّی كرد اعیان ثابته كه ماهیات اشیائند در مرتبۀ علم متعّین شدند و ثانیاً منصبغ به احكام و آثار اعیان ثابته در عین ظاهر گشت موجودات خارجی ظاهر شدند. و مراد به سریان وی در همه عموم تجلّی اوست مر موجودات را ظاهراً و باطناً پس هیچ چیز را در هیچ مرتبه‌ای بی وی تحقّق نتواند بود لاجرمناگزیر جمله اشیاء است. و كَیف ینكَرُ العشقُ و ما فی الوجود إلّا هو یعنی چون ناشناخته مانَد عشق و حال آن كه در وجود نیست الّا عشق.

رباعی

در كون و مكان هیچ نبینم جز عشقپیدا و نهان هیچ نبینم جز عشق
حاشا كه ز سِرّ عشق غافل مانم چون در دو جهان هیچ نبینم جز عشق

و لولاه ما ظَهَرَ ما ظَهَرَ یعنی اگر عشق نبودی ظاهر نشدی آنچه ظاهر شده است. زیرا كه حقایق اشیاء صور تجلّیات اوست و ظهور ايشان به تجلي وجودي او بعد از حصول شرايط كه آنها نيز از صور تجليات اوست پس وی در هر مرتبۀ از این مراتب كه مفقود بودی ظاهر نشدی آنچه ظاهر شده است وما ظَهَرَ فَمِن الحبِّ ظَهَرَ و آنچه ظاهر شده است از عشق ظاهر شده است و این اشارت به مبدأیت اوست مر اشیاء را و بِالحُبِّ ظَهَرَ یعنی هر چه ظاهر شده است به عشق ظاهر شده است و این اشارت به نوریت وی است كه وی به ذات خود ظاهر است و ظهور سایر اشیاء به اوست. والحُبُّ سارَ فِیهِ یعنی عشق ساری است در آنچه ظاهر شده چنان سریانی كه دانستی بل هو الحبُّ كلُّه یعنی بلكه آنچه ظاهر شده همه عشق است چنان كه به تحقیق پیوست.

نظم

تو را ز دوست بگویم حكایتی بی‌پوستهمه از اوست و گر نیك بنگری همه اوست
جمالش از همۀ ذرات كون مكشوف است حجاب تو همه پندارهای تو بر توست

حبّ یعنی نسبت محبت و دوستی چنان كه سخنان آینده مشعر است به آن ذات محبّ است یعنی صفت ذاتی محبّ است و لازم ممتنع الانفكاك از وی از جهت مبالغه در این لزوم وی را ذات او گفته وعین او یعنی نفس او محال است كه از محبّ مرتفع شود زیرا كه هیچ كس نیست كه از محبت امری كونی یا الهی صوری یا معنوی خالی باشد پس اصل محبّت از هیچ كس مرتفع نتواند شد بلكه تعلّق او نقل شود از محبوبی به محبوبی و فی الحقیقهِ متعلّق آن حبّ در همه محبوبان محبوب حقیقی خواهد بود و به این معنی اشارت كرده است در این بیت

نَقَّل فؤادَكَ حیثُ شِئتَ مِن الهَویما الحبُّ إلّا لِلحبیبِ الأوّل

می‌گوید دل خود را به هر مرتبه كه خواهی از مراتب دوستی نقل كن كه وی در همۀ مراتب تعلّق به محبوب اوّلین دارد.

رباعی

با آن كه نخست قبله‌گاه دل توستهرگز نشود رابطۀ عشق تو سست
صد جای كی گر سبق عشق درستعشق تو بود در همه با یار نخست

هر كه را دوست داری و به هر چه روی آری او باشد اگر چه ندانی.

بیت

و كلٌّ مغری بِمَحبوبٍ یدین لَهجمیعُهم لك قد دانُوا و ما فَطَنُوا

یعنی هر محبّی كه شیفته و فریفتۀ محبوبی شده است فرمانبرداری او می‌كند از هر جنس كه باشد آن محبوب. جمیع آن محبان به حكم فرمودۀ و قَضَی ربُّك اَلّا تَعبُدُوا إلّا إیاه فرمانبرداری تو می‌كنند و بندگی تو به جای می‌آرند و نمی‌دانند.

نظم

حقّا كه ندیده‌اند در روی بُتانجز روی تو را اگر چه نشناخته‌اند
اگر كافر ز بت آگاه گشتيكجا در دين خود گمراه گشتي
آنان كه به عشق اين و آن ساخته‌اندغافل ز تو عشق با بتان باخته‌اند

مگر می‌گوید:

میل خلق جمله عالم تا ابدگر شناسندت و گر نی سوی توست
جز تو را چون دوست نتوان داشتندوستی دیگران بر بوی توست

غیر او را نشاید كه دوست دارند بلكه محال است زیرا كه هر چه را دوست دارند بعد از محبّت ذاتی كه موجبش معلوم نبود یعنی دوست می‌دارند و نمی‌دانند كه چرا دوست می‌دارند و آن اثر مناسبت باشد میان ذات محبوب و محبّ بی‌انضمام امری دیگر از اوصاف و افعال پس متعلّق محبّ ذاتی جز ذات نتواند بود و شكّ نیست كه هر ذات ظلّ و فرع ذات حقّ است سبحانه پس محبّت آن هم راجع به محبت ذات حقّ سبحانه باشد و همانا كه شیخ مصنّف رجوع محبّت ذاتی را به محبّت ذات حقّ سبحانه ظاهر داشته و لهذا اثبات آن نكرده و الّا در تعلیل از آن چاره نیست. یا بهر حُسن دوست دارند یا بهر احسان و این هر دو غیر او را نشاید چه حسن خوبان پرتو جمال اوست بلكه عین آن به ملاحظۀ اتحاد الظاهر و المظهر و بر این قیاس است احسان محسنان.

و كلُّ ملیحٍ حسنُه مِن جمالِهامُعارٌ لَهُ بَل حسنُ كلِّ ملیحةٍ

یعنی هر خوب رو كه پیرایۀ حسن را سرمایۀ بازار دلربایی كرده آن پیرایه از خزانۀ بیكرانۀ جمال مطلق پیش او عاریت است خواه بر سر بازار ظهور و ذكورت باشد و خواه در زوایۀ خفا و انوثت و الّا آن است كه این حسن و احسان پسِ پردۀ اسباب و چهرۀ احباب محتجب است قبلۀ نظر مجنون به حسب ظاهر هر چند جمال لیلی است امّا به حسب حقیقت لیلی آینه‌ای بیش نیست كه عكس جمال مطلق در آن نموده و لهذا یعنی از برای آن كه جمال مجازی همان جمال حقیقی است كه در صور مجازی نموده قتیل عشق آن را به شرط عفت و كتمان قدری بلند نهاده‌اند و مرتبۀ شهادت داده چنان كه در حدیث وارد است كه"مَن عَشَقَ و عَفَّ و كَتَمَ ماتَّ، ماتَّ شَهیداً" یعنی هر كه محبت وی مر جمال صوری را به حدّ عشق انجامد و در آن عشق به وای‌های نفس نیارامد و آن را به قصد چاره‌سازی با اغیار در میان ننهد و اندوه آن را از دل بیرون ندهد و در آن اندوه از هستی فانی خود بمیرد هر آینه از سعادت شهادت بهره گیرد. و شرط عفت و كتمان از برای آن است كه عفت دلیل است بر آن كه سبب محبت یكی از آن مناسبات است كه در مقدّمات مذكور شد نه میل طبیعی شهوانی و كتمان بر آن دلالت می‌كند كه محبت مضاف به آن سرّ وجودی است كه مكتوم و باطن است نه به نفس و طبیعت تا به افشا و اظهار به غیر چاره‌جویی كند. نظر مجنون در حسن لیلی بر جمالی است یعنی جمال مطلق كه هر چه جز آن جمال مطلق نماید در مظاهر و مجالی همه قبیح است زیرا كه ظاهر در مظاهر همان جمال مطلق است متعّین به تعینات عدمی و تقیدات اعتباری. پس آنچه در مظاهر مغایر جمال مطلق است جز تعینات و تقیدات كه روی در عدم دارند امری دیگر نیست و هر چه روی در عدم دارد قبیح است و اگر چه مجنون نداند انّ اللّهَ جمیلُ" یعنی خدای تعالی جمیل است و چون در ادای مقصود اثبات جمال مر آن حضرت را كافی نبود بلكه از حصر آن در وی چاره نیست می‌گویدغیر او را نشاید كه جمال بود.

بیت

آن را كه به خود وجود نبوداو را ز كجا جمال باشد

و هو یحِبُّ الجمال و خدای تعالی دوست می‌دارد جمال را چه جمال در هر مرتبه كه باشد چه الهی و چه كونی محبوب لذاته است پس هر كس كه مشاهدۀ آن كند چه حقّ و چه خلق آن را دوست دارد و از این جا لازم نمی‌آید كه محبت در حضرت حقّ سبحانه منحصر باشد با آن كه مقصود بی آن تمام نمی‌شود لاجرم تصريح به انحصار آن مي‌كند و مي‌گويد اوست نه غير او كه به چشم مجنون مثلاً نظر به جمال خود می‌كند در حسن لیلی مثلاً و بدو یعنی مجنون مثلاً خود را در صورت لیلی مثلاً دوست می‌دارد.

بیت

مرد عشق تو هم تویی كه توییدایما بر جمال خود نگران

و چون معلوم شد كه جمال هر دو منحصر است در آن حضرت پس بر مجنون به شرط آن كه نظرش كه همان نظر حقّ است سبحانه به چشم وی در آینۀ حسن لیلی بر جمال مطلق بود قلم انكار نرود زیرا كه آن فی الحقیقة نظر حقّ است بر جمال حقّ و مجنون در میان نی.

بیت

این چنین عاشقی كه می‌طلبیدر همه آفتاب گردش نیست

می‌تواند بود كه یای عاشقی مشبع باشد و مصدری و می‌شاید كه غیر مشبع باشد و افادۀ تنكیر كند یعنی چنین عاشقی كه در مظاهر مقیده جمال مطلق بیند و به آن حاضر باشد. «یا»ی عشقی كه متعلّق آن در مقیدات مطلق باشد در گردش روزگار نایاب بود هیهات هیهات یعنی دور است و چه دور است كه عشقی چنین یا عاشقی چنین یافت شود زیرا كه تا سالك از بشریت خود خلاصی نیابد این سعادت وی را دست ندهد و از هزاران یكی را این خلاصی روی ننماید.

بیت

دعوی عشق مطلق مشنو ز نسل آدمآن‌جا كه شهر عشق‌ست انسان چه كار دارد

یعنی دعوی عشق جمال مطلق یا دعوی عشقی كه خودش مطلق باشد به اعتبار متعلّق مشنو ز نسل آدم. یعنی مادام كه به بشریت گرفتار است و از گرفتاری به خود رهایی نیافته آن‌جا كه مقام چنین عاشقی است مراسم انسانیت را چكار و چون جمال و محبّت جمال را در حضرت حقّ سبحانه و تعالی منحصر داشت می‌خواهد كه بیان كند كه همۀ موجودات جمیلند و محبوب پس می‌گویدهر چه بینی آینۀ جمال اوست پس همه جمیل باشند قال تعالی الّذی أحسنَ كلّ شئ خَلقَه لاجرم همه را دوست دارد و چون درنگری خود را دوست داشته باشد زیرا كه جمال اوست كه در آینۀ اشیاء نموده خود هر عاشقی كه بینی چه آن عاشق حقّ باشد سبحانه و چه بنده جز خود را دوست ندارد زیرا كه در آینۀ معشوق جز خود را نبیند و این معنی وقتی كه عاشق حقّ باشد و معشوق بنده ظاهر است زیرا كه همه موجودات مظاهر و مجالی جمال و كمال اویند و وقتی كه عاشق بنده باشد و معشوق حقّ بنابر آن است كه وجه باقی حقّ سبحانه از آن برتر است كه در دیدۀ شهود گنجد و در احاطۀ ادارك در آید پس عاشق خود را بیند اما در آینۀ وی لاجرم عاشق هر كه باشد خود را دوست نگیرد كی " المُؤمنُ مرآةُ المُؤمنِ وَ اللّه المُؤمنَ بیان این همه می‌كند اما بیان آن كه حقّ سبحانه در آینه بنده جز خود را نبیند بنا بر آن است كه از مؤمن اوّل بنده گیرند و از مؤمن ثانی حقّ سبحانه.

و امّا بیان آن كه بنده در آینۀ وجود حقّ جز خود را نبیند بنابر آن است كه از مؤمن اوّل حقّ بگیرند سبحانه و از مؤمن ثانی بنده و اگر چنان‌چه از هر دو مؤمن حقّ خواهند بیان آن می‌كند كه رائی و مرئی و مرآت حقّ است چنان‌چه از عموم سریان وی كه پیش‌تر در اوّل این لمعه مذكور شد مفهوم می‌گردد.
و چون بیان كرد كه معشوق مرآت است و مرئی در وی عاشق از آن ترقی می‌كند و می‌گوید‌كه مرآت بودن در معشوق منحصر نیست و مرئی شدن در عاشق بلكه هر چیز را صلاحیت مرآتیت آن هست كه در وی همه چیز مرئی شود و از برای بیان معنی این بیت را ایراد می‌كند كه:

رو دیده به دست آر كه هر ذرّۀ خاكجامی‌ست جهان نمای چون در نگری

یعنی تو دیده‌ای كه به مقتضای "كُنتُ سَمعَه و بَصرّه" عین حقّ باشد حاصل كن كه هر ذرّه از ذرّات خاك زمین امكان به جهت سریان وجود حقّ سبحانه در وی با احدیت جمع آینه‌ای است كه همۀ حقایق الهی و كونی را در وی مشاهده توانی كرد زیرا كه همه در هر یك هست.

دل یك قطره را گر بر شكافیبرون آید از آن صد بحر صافی
یك ذرّه و صد هزار خورشیدیك قطره و صد هزار دریا

آن كه می‌بینی كه محبّ در آینۀ ذات خود صورت محبوب بیند آن محبوب بود كه صورت خود را در آینۀ او یعنی آینه ذات محبّ بیند زیرا كه شهود محبّ مر محبوب را به بصر بود و بصر او به مقتضای "كنتُ سمعَه و بصرَه و یدَه و لسانَه" عین محبوب است پس هر چه عاشق بیند و گوید و شنود از مبصرات و مقولات و مسموعات به آنچه بیند و داند و گوید و شنود یعنی آلات بینش و دانش و گفتن و شنیدن یا بیننده و داننده و گوینده و شنونده همه عین محبوب آمد "فانّما نحنُ بِه و لَه" و در بعضی نسخ و الیه نیز هست یعنی به درستی كه ما متحقّق و قائم بوی‌ایم و او قیوم ماست و از برای وی‌ایم تا در ما به اسماء و صفات خود ظاهر شود و رجوع ما نیز به استهلاك در وی است. پس محبّ و محبوب و طالب و مطلوب و مسمع یعنی شنواننده كه حقّ سبحانه است و سمیع یعنی شنونده كه بنده است و مطاع كه حقّ است سبحانه و مطیع كه بنده است از روی ظهور یكی‌اند زیرا كه ظاهر و مظهر اگر چه فِی حَدِّ أنفُسِها به اعتبار اطلاق و تقید مختلفند اما به حسب ظهور متحدند زیرا كه ظاهر در مرتبۀ مظهر عین مظهر است و وی را بی‌مظهر در آن مرتبه ظهوری نیست.

قال الشیخ فی فتوحات المكّیهفَهُو عَینُ كُلِّ شَیءٍ فِی الظّهور و ما هو عینُ الأشیاءُ فِی ذواتِها سُبحانَه و تَعالی بَل هُو هُو و الأشیاءُ أشیاءٌ. و چون در این معنی خفایی بود فرمود اما فهم هر كس این جا نرسد و ادارك نكند.

نظم

هر گدایی مرد سلطان كی شودپشه‌ای آخر سلیمان كی شود

می‌تواند بود كه تركیب مرد سلطان وصفی بود چون مرد گدا در بیت دویم و می‌شاید كه تركیب اضافی بود یعنی هر گدایی كه از دنائت همّت. نقد هستی را صرف نتواند كرد مر سلطانِ حقیقت كی تواند بود و طاقت تجلّی قهر احدیت وی گی تواند آورد و هر ضعیفی كه پشه‌وار تاب تند باد فناء فی اللّه نتواند آورد سلیمانِ تختگاه بقاء باللّه نتواند شد.

نظم

نی عجب این است كاین مرد گداچون كه سلطان است سلطان كی شود
بوالعجب كاری است بس نادر رهیاین چو عین آن بود آن كی شود

منشأ تعجّب آن است كه چون محبّ و محبوب به حسب ظهور یا به حسب حقیقت عین یكدیگرند چون آن دیگری شود؟ و حال آن كه صیرورت شیء شیء دیگر تقاضای اثنینیت می‌كند و رفع تعجّب به آن می‌شود كه مظهر و ظاهر اگر چه به حسب ظهور یا حقیقت عین یكدیگرند اما به حسب اطلاق و تقید غیر یكدیگرند و تا مظهر از حجاب تقید و تعین بیرون نیامده است خود را غیر ظاهر می‌پندارد و چون به واسطۀ سلوك یا جذبه از قید تعین خلاصی یابد و قید تعین از نظر شهود وی برخیزد در نظر شهود خود نیز عین وی شود.