محبوب آینۀ محبّ است پس محبّ وقتی كه به قُرب نوافل متحقّق نشده باشد در او یعنی در محبوب به چشم خود جز خود را نبیند و چون بدان قُرب متحقّق شده باشد حكم آن خواهد آمد. جز اسماء و صفات خود مطالعه نكند و احكام آن نبیند زیرا كه اسماء و صفات ظاهری بیاعتبار ظهور آن در مظهر در ذات ظاهر باطنند و احكام ایشان در ایشان متسجن و بعد از ظهور ظاهر در مظهر متمایز الاحكام و الآثار مینمایند. و چون محبّ اسماء و صفات او را یعنی محبوب را كه در خود ظاهر بیند عین یعنی عین محبوب یابد لاجرم از آن به نفس محبوب تعبیر كند در مخاطبۀ محبوب به ملاحظۀ آن كه خود را آینۀ او داند گوید.
شعر
یعنی در مرائی اعیان ما ذات خود را كه واحد است به وحدت حقیقی مشاهده نمودی كثیر است به كثرت نسبی اسمائی زیرا كه در هر یك محبوب را آینۀ خود داند گوید
یعنی و ما در تو كه محبوبی مشاهده كردیم بعد از نمود كثرت ما و اضمحلال آن از نظر شهود ما عینی یعنی حقیقتی كه به آن از میان رائی و مرئی دویی برخاست و هر دو یكی نمودند و آن حقیقت هستی صرف و وجود مطلق است كه ذات توست. و میشاید كه مراد به آن عین محبّ باشد زیرا كه چون محبوب آینۀ محبّ باشد، محبّ در وی جز خود را نبیند پس رائی و مرئی متّحد باشند و این معنی به سوق كلام مناسبتر مینماید نظم جام جهان نمای من روی طرب فزای توست این مصراع ناظر به بیت ثانی است گر چه حقیقت من است جام جهان نمای تو این مصراع ناظر به بیت اوّل است گاه آن آینۀ او بود و گاه او آینۀ این آن گاه كه محبوب آینه بود محبّ نظر كند اگر در او یعنی در محبوب صورت باطن و معانی خود را بیند مشكل به شكل ظاهر خود نقش خود را دیده باشد به چشم خود زیرا كه وی هنوز به قُرب نوافل متحقّق نشده است تا به بصر حقّ سبحانه بلكه به حقّ دیده باشد.
قال الشیخ فی الباب الثامن و الخمسین و خمسمائة من فتوحات المكّیة فی معرفة الاسماء الحسنی فی حضرة الإسم السّلام فإذا حضر العبد و هو عبد السلام مع الحقّ فی هذه الحضره و كان الحقّ مرآة له فلینظر ما یری فیها من الصّور فإن رای فیها صورة باطنة و معاینة مشكلة بشكل ظاهره فعلم انّه رای نفسه و ما حصلت له درجة من یكون الحقّ جمیع قواه. و اگر صورتی بیند جسدی یعنی مثالی كه بر صورت اجسام باشد اما از مقوله اجسام نباشد غیر شكل خود و ورای آن چیز دیگر داند كه هست كه به این صورت مصوّر شده است و فی حدّ ذاته از این صورت منزّه است صورت محبوب دیده باشد به چشم محبوب زیرا كه محبّ حینئذ متحقّق است به قُرب نوافل و حقّ سبحانه جمیع قوای وی گشته است. قال الشیخ فی الباب المذكور آنفا.
و إن رأی یعنی العبد صورة غیر مشكلة بشكل جسدی مع تعقّله أنّ ثمّ أمراً ما هو عینه فتلك صورة الحقّ فإنّ العبدّ فی ذلك الوقت قد تحقّق بأنّ الحقّ قواه لیس هو.
و المراد بقوله رضی اللّه عنه " صورة غیر مشكلة بشكل جسدی" أن یكون تلك الصّورة غیر مشكلة بشكل جسدی واقع علی شكل ظاهر العبد كما یشهد به الشق المقابل له المذكور آنفاً فلابد أن تكون الصّورة جسدیة لكن علی غیر شكل ظاهر العبد.
و پوشیده نماند كه بر این تقدیر عبارت شیخ مصنّف با عبارت شیخ در فتوحات موافق است به حسب حقیقت اگر چه به ظاهر مخالف مینماید و اعتراض بعضی شارحان مندفع گردد.
اما اگر محبّ آینه بود و متجلّی در آن محبوب بود محبّ نظر كند اگر صورت یعنی صورت محبوب متجلّی در آینۀ محبّ مقید است به شكل آینه كه عین محبّ است و مراد به شكل آینه كه عین محبّ است احكام و خصوصیات وی است هر چه باشد نه مجرد اوصاف جسمانی حكم او را یعنی آینه را باشد بر صورت مرئی در وی یعنی صورت محكوم و مغلوب احوال آینه باشد نه آینه مغلوب وی همچنان كه شیخ جنید فرموده كه "لونُ الماءِ لونُ اِنائِه" و حینئذ ماء اشارت به صورت محبوب متجلّی است و اناء به آینۀ عین محبّ است و اگر چنانچه محبّ صورت محبوب را در آینۀ عین خود خارج از شكل خود بیند یعنی مكیف به كیفیات عین خود نبیند و مغلوب احكام و احوال خود نیابد بداند كه آن صورت متجلّی در آینۀ وی مصوّر است و لیكن از آن حیثیت كه محیط است به همۀ صور و در همۀ صور ظاهر میتواند شد نه از آن حیثیت كه مقید است به احكام آینه و اللّه من ورائِهم محیط. قال الشیخ فی الباب المذكور و ان كان العبد فی هذا الشهود هو عین المرآة و كان الحقّ هو المتجلّی فیها فلینظر العبد من كونه مرآة ما تجلّی فیه فإن ما تقید بشكله فالحكمُ للمرآة لا للحقّ. فإن الرائی قد یتقید بحقیقة شكل المرآة من طول و عرض و استدارة و انحناء و كبر و صغر فترد الرائی إلیها و لها الحكم فیه فیعلم بالتقیید المناسب لشكل المرآة أنّ الّذی رآه قد تحوّل فی شكل صورته فی أنواع ما یعطیه حقیقته فی تلك الحال و إن رآه خارجاً عن شكل ذاته فیعلم أنّه الحقّ الّذی هو بكلّ شیء محیط.
و چون محبّ مفلس و در بعضی نسخ به جای مفلس مخلص است و مراد به اخلاص آن است كه تخلیص حقیقت خود از تقید به مجالی صوری و معنوی كرده باشد و به افلاس آن كه از نقد وجود مضاف به خود و توابع آن مفلس شده باشد از عالم صور چه صور ظاهری و چه معنوی قدم فراتر نهد همّتش كه از رقّ تقید به صورت و معنی خلاص یافته است محبوب متعالی صفت كه از ورای صورت و معنی متجلی است خواهد و سر به محبوبی فرو نیارد كه مقید بود به قید شكل و مثال چنانچه در تجلّیات صوری باشد تا به قید علم چنانچه در تجلّیات معنوی و خیال كه مثال متّصل است و آن نیز از قبیل تجلّیات صورت تواند بود جمله از شهود او محو شود و محبوب را بیواسطۀ صور خواه ظاهری و خواه معنوی بیند زیرا كه انّما یتبین الحقّ عند اضمحلال الرّسوم یعنی حقّ به وحدت حقیقی گاهی ظاهر شود و متبین گردد كه رسوم بشری و نسب امكانی مرتفع و ناچیز گردد.
نظم
نظم: در تنگنای صورت معنی چگونه گنجد یعنی در تنگنای تقیدات صوری و معنوی معنی مطلق كه فِی حدّ ذاته از همه مبرّاست گنجایی ندارد لأنّ الصّورة معنویة كانت أو صوریة محدودة و الحقیقة بِخلافِها فَكیفَ تسع الحقیقة. در بنگه گدایان سلطان چه كار دارد؟ بنگه به تقدیم الباء المضمومة علی النون جایی را گویند كه رخت و بنه در وی نهند.
صورت پرست غافل معنی چه داند آخر یعنی آن كس كه به مشاهدۀ صور مقیدات مقید است و از آن معنی مطلق كه به آن صور ظاهر شده غافل آن معنی مطلق را چه داند و از آن چه بهره تواند گرفت؟
گو با جمال جانان پنهان چه كار دارد؟ در جمیع نسخهایی كه دیده شده این مصراع بر همین وجه است و همانا كه حرف كاف در اوّل آن از تحریف كاتبان است كه بنابر توهّم آن كه مفعول چه داند واقع شده است الحاق كردهاند و اختلال به معنی بیت راه یافته است و بر تقدیر اسقاط كاف معنی چنان میشود كه او یعنی صورت پرست غافل، با جمال جانان كه آن معنی مطلق است پنهان، یعنی در مقام بطون و اطلاق و تجرد از صور مظاهر چكار دارد و از آن چه بهره دارد و حینئذ مصراع ثانی تأكید مصراع اوّل میشود. واللّه تعالی أعلم.