ظهور در عرصۀ وجود عینی دایم صفت محبوب است یعنی صفت وجود مطلق زیرا كه وجود مطلق به خود موجود است و در وجود خود احتیاج به هیچ ندارد و همچنین ظهور بر بصایر و ابصار صفت وی است لكن به شرط انصباغ وی به احكام محبّ كه عین ثابته است لا مطلقاً زیرا كه من حیث الاطلاق وی نیز باطن است و خفا و كمون صفت محبّ یعنی عدم ظهور در عرصۀ وجود عینی صفت عین ثابته است فانّها ما شمّت رائحة الوجود و همچنین عدم ظهور بر بصایر و ابصار صفت عین ثابته است و ظهوری كه لاحق وی میشود به تبعیت ظهور ظاهر است چنانكه ظهور مظلم مستنیر به تبعیت ظهور نور است نه به واسطه ذات وی و ذكر الشیخ صدرالدین القونیوی فی النص الآخر من كتاب النصوص إن الظّهور لِلوجود لكن بشرط التّعدد مع آثار الأعیان فیه و أنّ البطون صفةٌ ذاتیةٌ للأعیان و للوجود أیضاً من حیث تعقّل وحدته.
و میتواند بود كه حكم به آنكه دوام ظهور صفت محبوب است و خفا صفت محبّ از حیثیت ظاهریت ایشان باشد لأنّ المظهر من حیث مظهریته باطن لأنّ حكمه حكم المرآة فالمرآة. إذا امتلأت بما ینطبع فیها لا تری و أنّما یری المنطبع فلذا قیل كل مظهر باطن والظاهر هو المنطبع.
و این معنی مناسب مینماید به آنچه بعد از این مذكور میشود كه چون صورت محبوب عند التّجلی الوجودی او الشّهودی در آینۀ عین محبّ ظاهر شود آینه یعنی آینه عین محبّ به حسب حقایق خود یعنی حقایقی كه مأخوذ است در وی از ذاتیات و عرضیات در تجلّی وجودی یا اموری كه به آن متحقّق شده است در سلوك از احوال و مقامات در تجلّی شهود محبوب ظاهر را حكمی بخشد كه آن حكم پیش از ظهور در آینه نبوده باشد یعنی به احكام خود منصبغ گرداند چنانكه در آینه محسوس میبینی كه احكام وی از استدارت و طول و غیرهما در صورت منطبع در وی تأثیر میكند چنان كه ظهور صورت ظاهر در آینه او را یعنی آینه را اسمی بخشد كه پیشتر از آن ظهور آن اسم بر آینه منطلق نشدی چون اسم موجود و اقسام آن از جوهر و عرض و انواع و اشخاص آن. زیرا كه اعیان ثابته كه صورت معلومیت آنهایند در مرتبۀ علم مادام كه آینۀ وجود مطلق نشوند و وجود مطلق منصبغ به احكام ایشان نشود موجود نشوند و اسم جوهر و عرض و اسماء و انواع و اشخاص ایشان بر آنها به حقیقت منطلق نگردد. و این در تجلّی وجودی است و امّا در تجلّی شهودی چون اسم مرید و عارف و محقق و غیر آنها از اسمایی كه بر بنده به حسب اختلاف تجلّیات منطلق میگردد زیرا كه تا حقّ سبحانه و تعالی بر باطن بنده به صفت ارادت تجلّی نكند وی را مرید نگویند و همچنین در سایر اسماء.
شعر: "وَلَدَتْ أُمّی أباها إنّ ذا من أُعجبات" أی أعجوبات خُفِّفَت لِرعایةِ الوزن و همانا كه این مصراع از زبان محبّ است. میگوید كه مادر من كه بزاد عین ثابتۀ من است پدر خود را كه محبوب است اعنی الوجود المطلق زیرا كه تعین عین ثابتۀ وی به تجلّی علمی غیبی وجود مطلق حاصل آمده است پس وجود مطلق به اعتبار علمي غيبي والد عین ثابتۀ وی باشد و ولادت وجود مطلق از عین ثابته به اعتبار آن است كه بعد از ظهور در وی منصبغ به احكام وی است. فهو من حیث التقید و الانصباغ بأحكامها متولد عنها.
مقصود شیخ مصنّف از ایراد این مصراع این معنی است كه مذكور شد امّا مقصود ناظم كه حلّاج است ظاهراً ولادت ثانیه است و اشارت به این ولادت است قول عیسیؑ كه لن یلِجَ ملكوتُ السّمواتِ مَن لَم یولَدْ مَرَّتَین و مصراع اخیر این است كه "و اَبی شَیخٌ كبیرٌ فِی حُجُورِ المُرضَعات" و این از لمعات نیست لكن كاتبان در بعضی نسخ نوشتهاند.
اینجا یعنی در این مقام كه هر یك از ظاهر و مظهر را در آن دیگر نوعی اثر باشد و به آن اثر از یكدیگر متمیز گردند منی و مایی پیدا آید، تويي و اویی آشگار گردد یعنی امتیاز حاصل آید و تا اینجا از اوّل لمعه محتمل بود هر یك از تجلّی وجودی و شهودی را و آنچه بعد از این میآید نصّ است و تجلّی شهودی. مادام كه محبّ را كه قابل تجلّی شده باشد جمال محبوب در آینۀ صورت روی نماید لذّت با الم صورت بندد اندوه و شادی ظاهر شود خوف و رجا گِرد آید قبض و بسط دامن گیرد. زیرا كه تجلّی صوری مُنفی محبّ متجلّی له نیست پس این احوال كه بر وجود متجلّی له موقوف است با تجلّی صوری جمع تواند شد به خلاف وقتی كه آن تجلّی از ورای صورت باشد چنان كه میگوید اما چون محبّ به واسطۀ تحقّق به فنا لباس صورت از خود بركشد و در محیط احدیت غوطه خورد و در آن ناچیز شود او را نه از عذاب خبر بود نه از نعیم نه امید داند و نه بیم نه خوف شناسد و نه رجا چه تعلّق خوف و رجا به ماضی و مستقبل بود. هر چند تحقّق خوف و رجا نسبت به استقبال میباشد اما چون بعضی امور مستقبله نتیجۀ احوال ماضیه است از جهت اشعار به این معنی ذكر ماضی نیز كرد و الّا بر مستقبل اقتصار میبایست نمود.
و او در بحری غرق است یعنی بحر احدیت كه آنجا نه ماضی و نه مستقبل است بل همه حال است در حال
بیت
ونیز غایت خوف یا از حجاب بود كه مانع شهود است یا از رفع حجاب كه بترسد از سُبُحات وجه سوخته گردد و این جا یعنی در مقام استهلاك در بحر احدیت محبّ از هر دو ایمن است زیرا كه حجاب میان دو چیز فرض توان كرد و اینجا یعنی در مقام استهلاك جز یكی نمیتواند بود و از رفع حجاب هم باك ندارد چه از رفع حجاب كسی را باك بود كه ترسد كه از تاب سبحان به حكم "لَو كَشَفَها لأَحْرَقَت سُبُحاتُ وَجْهِهِ كُلّ ما انتَهَی إلَیهِ بَصَرَه مِن خَلقِه سوخته گردد و من هو النار كیف یحترق آن كس كه باشد آتش ز آتش چه باك دارد. اوله یحرَق بِالنّار مَن بِمَسِّ بِهِ و در متن همان مصراع ثانی مذكور است.
شعر
راح خمر است. یعنی وقتی كه طالع شود صباح كشف و شهود حقیقت احدیت از جهت اشراق نور ستارۀ راح محبت كه مُزیل ظلماتِ كثرت تعینات خلقیه است برابر شود در آن صباح همه متقابلات. مست با هشیار و میپرست با پرهیزگار یكی نماید و حمل بیت بر این معنی از جهت مناسبت مقام است و اگر نه معانی دیگر نیز محتمل است.
و چون در كلام سابق مذكور شد كه محبّ در بحر احدیت مضمحل و ناچیز میگردد محل آن بود كه محجوبان را توهّم آن شود كه مراد به آن فنای وی است در نفسالأمر نه در نظر شهود خودش دفع آن توهّم را میگوید. نور یعنی نور غالب نور را یعنی نور مغلوب را نسوزد بلكه نور مغلوب در او یعنی در نور غالب مندرج گردد چنانكه در روز نور ستاره در نور آفتاب اندراج مییابد نه آن كه نیست میشود. پس اهل احدیت را نه خوف باشد نه رجاء نه نعیم نه جحیم .ابو یزید را گفتند "كیفَ اَصبَحتَ؟ "گفت" لاصباحَ عِنِدی و لا مَساءَ" یعنی در وقت من اختلاف نیست كه گاهی صبح كشف و تجلّی آید و گاهی شب احتجاب و استتار روی نماید.
إنّما الصّباحُ و المَساءُ لِمَن یتقیدُ بِالصِّفةِ و اَنَا با صِفةَ لِی یعنی در عالم تقابل و دو رنگی كه عالم صفات است صباح تجلّی و مساء استتار باشد و اهل آن عالم كسانیاند كه به صفات خود مقیدند و به مقام بیصفتی نرسیدهاند و به آن متحقّق نگشته و من كه در بحر احدیت ذات مضمحل شدهام و به كشف ذات متحقّق گشتهام مرا صفت نیست تجلّی و استتار كی تواند بود چون نیست مرا ذات صفات چون باشد.