قرآن کریمبه زبان فارسی

لمعۀ يازدهم — در دفع شبهه‌اي چند كه سالكان الي اللّه را روي مي‌نمايد و بدان در ورطۀ حلول و اتحاد و زندقه و الحاد مي‌افتند

اشعة اللمعات — نورالدین عبدالرحمن جامی

این شبهه را از دو وجه دفع می‌كند یكی آن كه ظهور حقّ متجلّی را در عبد متجلّی له به ظهور صورت مرئی در مرآت تمثیل می‌كند یعنی هم‌چنان كه صورت حال نیست در آینه و متحد نیست با آن بلكه میان صورت و آینه نسبتی است مخصوص كه سبب ظهور صورت می‌شود در آینه هم‌چنین میان حقّ متجلّی و عبد متجلّی له نسبتی است مخصوص مجهلول الكیفیة كه سبب انكشاف حقّ می‌شود بر بنده بی‌توهّم حلول و اتحاد .و بدین وجه اشارت كرده است اولاً كه می‌گوید بدان كه میان آینه و صورت به هیچ وجه نه اتحاد كه عبارت است از صیرورت شیئین شیء واحد ممكن بود نه حلول كه عبارت است از در آمدن چیزی. و هم‌چنان كه میان آینه و صورت هیچ از این واقع نیست هم‌چنین میان حقّ متجلّی و عبد متجلّی له واقع نیست.

گوید آن كس در این مقام فضولكه تجلّی نداند او ز حلول

و وجه دیگر آن است كه حلول به حسب واقع و اتحاد به حسب توهم در دو ذات یعنی در دو موجود متمیز از یكدیگر خواه هر دو جوهر باشند و خواه هر دو عرض و خواه یكی جوهر و دیگری عرض صورت بندد ودر چشم شهود در همۀ وجود جز یك موجود نمی‌تواند بود كه آن ذات فی حدّ ذاته بر صفت اطلاق باشد و بر صورت سایر موجودات مقیده بر آمدۀ وی به اعتبار ظهور عین مقیدات باشد و مقیدات در مرتبۀ بطون عین وی. پس وقتی كه وی را قیاس با مقیدات كنند عین مقیدات باشد پس نه حلول ممكن باشد و نه اتحاد. امامیان مقیدات حلول در نفس الأمر می‌تواند بود و اتحاد به حسب توهّم زیرا كه اتحاد بین الشیئین مطلقاً محال است چنان‌چه در علوم عقلیه بیان كرد‌ه‌اند.

العینُ واحدةٌ والحُكمُ مختلفٌو ذاك سرٌّ لأهلِ العلمِ ینْكشِفُ

یعنی ذات حقّ كه وجود مطلق است یكی است اما احكام اعیان ثابته كه در وی نمایان شده مختلف است زیرا كه اعیان به حسب احكام و آثار متفاوتند پس تعدّد و تكثّری كه می‌نماید منشأ آن اختلاف احكام است نه تعدّد ذوات و این معنی كه عین واحد است و تعدّد متوهّم ناشی از احكام مختلفه است نه آن كه ذوات متعدد باشند سرّی است كه بر ارباب علوم موهوبه منكشف شده كثرت در احكام بیند نه در ذات چه داند كه ذات واحد است و به تعدّد و تكثّر احكام متغیر و متكثر نگردد زیرا چه تغیر احكام در ذات نكند و آن را متغير نگرداند چه ذات را كمالي است كه قابل تغيّر و تأثّر نیست و آن كمال وجوب وجود و قدم وحدت است پس وحدت ذات به احكام مختلف متغیر نگردد و ذات متكثر نشود بلكه متكثّر نماید. چنان‌كه نور فی حدّ ذاته به الوان آبگینه از حمرت و صفرت و خضرت و غیرها منصبغ نشود اما چنان نماید كه منصبغ شده.

شعر

لا لونٌ لِلنّور لكنّ فِی الزّجاجِ بَداشعاعُهُ فَتَراءیٰ فیه الوانٌ

یعنی نور را كه عین واحد است در این مثال هیچ رنگی نیست لیكن زجاج را رنگ هست چون بر زجاج پرتو آن نور می‌افتد و رنگ او پیدا می‌كند می‌نماید كه آن نور رنگین شده و یقین است كه نور فی حدّ ذاته قابل و پذیرای رنگ نیست و اگر ندانی كه چه می‌گویم در چشم من آی و می‌نگر تا بینی.

نظم

آفتابی در هزاران آبگینه تافتهپس به رنگ هر یكی تابی عیان انداخته
جمله یك نور است اما رنگ‌های مختلفاختلافی در میان این و آن انداخته

یعنی پرتو هستی حقّ و آفتاب وجود مطلق بر آبگینۀ اعیان ثابته تافته است و به صبغ احكام هر يك از آن عیان منصبغ گشته و متعدّد نموده. این تعدد وی به حسب نمایش است و در حقیقت هم‌چنان بر صرافت وحدت خود است و این اختلاف از تغایر احكام اعیان متوهّم می‌شود.

اعیان همه شیشه‌های گوناگون بودكافتاد بر آن پرتو خورشید وجود
هر شیشه كه سرخ بود یا زرد و كبودخورشید در آن هم به همان شكل نمود.