بر هر كه به حقیقت از راه سلوك یا جذبه این در بگشایند باید كه در خلوتخانۀ نابود خود نشیند و از ذات و صفات خود كرانه گزیند و خود را و دوست را آینۀ یكدیگر بیند. در آینه دوست خود را نگرد و در آینۀ خود مطالعۀ اسماء و صفات دوست كند. بیش سفر كه سیر الی اللّه است نكند زیرا كه سیر الی اللّه تا فناء فی اللّه كه فتح عبارت از آن است بیش نیست. لاهجرةَ بعدَ الفَتحِ یعنی همچنان كه بعد از فتح مكه هجرت به مدینه نماند و اجری كه بر هجرت مترتب میشد منقطع شد همچنین بعد از فناء فی اللّه كه به منزلۀ فتح مكّه است هجرت سیر الی اللّه نمانَد زیرا كه سیر الی اللّه تا فناء فی اللّه بیش نیست.
یعنی آینۀ صوری كه عبارت از آن آهن مصقول است از برای انطباع صورت ناظر در وی حاجت به آن ندارد كه به جانب صورت سفر كند و جنبش نماید زیرا كه وی پذیرای صورت از جهت صفا و نوریت وجه خود شده هر چه در مقابل وی میافتد در وی مینماید و صورت آن در وی منطبع میگردد بیحركت وی به سوی صورت. همچنین چون آینۀ معنوی دل از خشونات صور كونیه خلاص یافت و نوریت و صفا وی را فرو گرفت و ظلمات خواهشهای طبیعی از وی زایل شد در قبول تجلّیات ذات و صفات الهیه حاجت به سیر و سلوك ندارد زیرا كه سیر و سلوك وی عبارت از تصفیه و تصقیل وجه قلب است چون آن به صفا و صقالت رسید از آن مستغنی شد.
خود از این خلوتخانه سفر نتوان كرد زیرا سفر كه سیر الی اللّه است تا اینجا بیش نیست فأینَ تَذهبُون یعنی چون در عین مقصودید كجا میروید از اینجا غربت ممكن نیست زیرا كه "الفانی لایرِدُ اِلی أوصافِه".
"لا سیاحَة فِی أمَّتِی" در این اشارت است كه به حقیقت امّت وی اهل فناء فی اللّهاند اینجا راه كه عبارت از مسافتی است كه میان بنده و خداوند است برسد طلب یعنی طلب وصول نماند زیرا كه بعد از وصول طلب آن محال است. قلِق و اضطرابی كه از برای وصول باشد بیارامید ترقی در مراتب سیر الی اللّه تمام شود اضافات ساقط افتد اشارات مضمحل گردد زیرا كه در اضافت و اشارت از مضاف و مضاف الیه و مشیر و مشارالیه ناچار است و در این مقام همه متقابلات لباس اثنینیت بیرون كردهاند حكم "مِن" كه مُنبی از ابتداء است و حكم "الی" كه مشیر به انتهاء است طرح افتد چه وجود را یعنی بحر وحدانیت وجود حقّ را ابتدا وانتها نیست تا طرف تواند بود این جا زبان حال صاحب خلوت همه این گوید.
شعر
كان در موضعین تامّه است و وجود به معنی یافت است نه به معنی كون و حصول و ضمیر وجودها راجع به مَن اَهوی و تأنیث بنابر آن است كه شایع در عرف شعرای عرب تأنیث محبوب است. یعنی خلوت گزیدم به آن كه دوست میدارم وی را و نبود در آن خلوت كسی كه غیر یكی از ما هر دو باشد و شكّ نیست كه چون در آن خلوت غیر هیچ یك نباشد میباید كه ایشان لباس غیریت بیرون كرده باشند و اگر نه غیر هر یك باشد كه آن دیگری است و اگر بودی آنجا غیر من به آن سبب كه غیر ما بودی یا ما لباس غیرت بیرون نكرده بودمی درست نبودی یافت وی به اطلاقه زیرا كه اثبات غیر موجب تمییز است كه از غیر و تمییز تحدید است و تحدید تقیید.
و میشاید كه كان در موضعین ناقصه باشد و اسم وی ضمیر مَن اَهوی و تذكیر بنابر ظاهر لفظ موصول یعنی خلوت گزیدم با دوست و در آن خلوت وی غیر من نبود و اگر چنان چه وی غیر من بودی درست نبودی یافت او به اطلاقه چنان كه گذشت.
بلی بعد از این اگر سفری بود در او بود و در صفات او كه آن سفر دویم است كه سیر فی اللّه گویند ابویزید این آیت بشنید كه یومَ نَحشُرُ المُتَّقینَ اِلی الرَّحمنِ وَفْداً یعنی روزی كه حشر كنیم پرهیزگاران را به سوی رحمان گروه گروه نعره زد و گفت" مَن یكونُ عِندَهُ اِلی اَینَ یحشَر" یعنی آن كه نزدیك ویش جاست به كجا حشر كنند؟ دیگری بشنید گفت" مِن اِسمِ الجَبّارِ إلی اِسمِ الرَّحمنِ و مِن القَهّارِ إلی الرَّحِیمِ" یعنی اگر چه سیر فی اللّه منتهی شد اما سیر فی اللّه باقی مانده است و آن را نهایت نیست پس میتوان بود كه وی را از اسمی به اسمی حشر كنند. قال الشیخ فی الباب الثالث و الثلاثین من فتوحات المكّیه سمع أبو یزید البسطامی قاریاً یقرأ هذه الآیة یوم نحشر المتّقین الی الرّحمن وفداً فبكی حتّی ضرب الدمع المنبر بل روی أنّه طار الدم من عینیه حتّی ضرب المنبر و صاح و قال" یا عَجَبا كیف یحشر إلیه من هو كان جلیسه".
فلمّا جاء زمانناً فسألنا عن ذالك فقلت لیس العجب ألّا من قول أبی یزید و اعلموا أنّما كان ذالك لانّ المتّقی جلیس الجبّار فیتقی سطوته و الاسم الرّحمن ما له سطوة من كونه الرّحمن. أنّما الرّحمن یعطی اللین و اللطف و العفو و المغفرة فلذلك یحشر ألیه من اسم الجبّار الّذی یعطی السطوة و الهیبة فإنّه جلیس المتّقین فی الدّنیا من كونهم متّقین و علی هذا الأسلوب تأخذ الأسماء كلّها و كذا تجدها حیث وردت فی السنة النبوات إذا قصدت حقیقة الاسم و تمیّزه من غیره فإنّ له دلالتین دلالة علی المسمّی به و دلالة علی حقیقته الّتی بها یتمیز عن اِسم آخر.
و از این كلام معلوم میشود كه آن كه شیخ مصنّف گفت كه" دیگری بشنید" مراد شیخ است و پوشیده نماند كه اگر مراد ابو یزید آن بوده باشد كه متّقی نزدیك اوست پس وی را چون به وی حشر كنند آنچه دیگری گفته كه متّقی نزدیك اوست مِن حیثُ اسمِه الجبّار پس وی را به وی حشر كنند مِن حیثُ اسمِه الرّحمن در مقابله مناسب میافتد و اگر چنانچه مراد ابو یزید آن باشد كه آن كس كه نزدیك اوست یعنی در مسمّی مستهلك شده است و از مرتبۀ اسماء در گذشته وی را به كجا حشر كنند جواب چنین باید گفت كه مراتب تجلّیات حقّ را سبحانه نهایت نیست و اگر نه تكرار در تجلّی لازم آید پس هیچ مرتبه از مراتب تجلّیات نتواند بود كه مگر بعد از آن مرتبۀ دیگر باشد پس وی را از آن مرتبه به این مرتبه حشر كنند. و اللّه تعالی اعلم.