قرآن کریمبه زبان فارسی

لمعۀ سيزدهم — در بيان حجب نوراني و ظلماني كه موجبات سفر مذكورند و سفر مذكور عبارت از رفع آن حجب است

اشعة اللمعات — نورالدین عبدالرحمن جامی

محجوب هفتاد هزار حجاب نور و ظلمت چنان‌چه حدیث به آن مشیر است كه" أنّ للّه سبعینّ الف حجابٍٍ مِن نورٍٍ و ظلمةٍ" از بهر آن فرو گذاشت تا محبّ خُو فَرا كند و او را یعنی محبوب راپس پرده می‌بیند تا چون دیده آشنا شود و عشق سلسلۀ شوق بجنباند محبّ به مدد عشق و قوّت شوق پرده‌ها یكان یكان فرو گشاید. آن‌گاه پرتو سبحات جمال یعنی انوار جمال كه اشراق آن موجب تسبیح و تقدیس ملائكة مقربین می‌گردد غیریت موهوم را كه محبّ میان خود و محبوب توهّم كرده است بسوزد و او یعنی معشوق به جای او یعنی عاشق بنشیند و همگی عاشق شود چنان كه

بیت

هر چه گیرد از او بدو گیردهر چه بخشد از او بدو بخشد

یعنی عاشق هر چه گیرد از معشوق گیرد نه از غیر او و به او گیرد نه به خود زیرا كه معشوق عین قوای وی شده است و بر همین قیاس است معنی مصراع ثانی.

گفته‌اند كه این حجب كه از حدیث مذكور مفهوم می‌شود صفات آدمی است نورانی چنان كه علم و یقین و احوال و مقامات و جملۀ اخلاق حمیده و ظلمانی چنان كه جهل و گمان و رسوم و عادات و جملۀ اخلاق ذمیمه.

بیت

پرده‌های نور و ظلمت را ز عجزدر یقین و در گمان دانسته‌اند

یعنی پرده‌های نور و ظلمت را كه از حدیث مذكور مفهوم می گردد از جهت عجز ادراك و قصور فهم منحصر در یقین و گمان و امثال آن‌ها از صفات آدمی دانسته‌اند.

لیكن این‌جا حرفی است اگر چنان‌چه حجب مذكوره در حدیث مذكور صفات مذكوره بودی هر آینه این صفات با موصوف آن سوخته گشتندی زیرا كه "لو كشفها لاَ حرَقَت سبحاتِ وجهِهِ ما انتَهی اِلیه بَصُره مِن خلقِه"
و فی بعض النسخ "ما ادركه بصره" های "بصره" عاید با خلق تواند بود به آن طریقه كه عاید به اسم موصول باشد كه مبین شده است بقوله "من خلقه" و بر این تقدیر های "الیه" عاید به حق تواند بود لا غیر. یعنی اگر چنان چه خلق و اوصاف خلق بر تقدیر كشف حجب اوصاف ادراك سُبُحات كنند یعنی به آن برسند و میان ایشان هیچ واسطه نباشد نه آن كه آن را بینند و بدانند سوخته شوند اما صفات از برای آن كه میان صفات و حقّ سبحانه حجابی كه عین آن صفات باشد نیست و اما میان موصوف آن صفات و حقّ سبحانه از برای آن كه چون صفات سوخته گشتند میان موصوف آن‌ها و حقّ سبحانه نیز حجاب آن‌ها نماند و می‌بینیم كه خلق و اوصاف خلق نمی‌سوزند و حجب یعنی حجب مانع از سوختن میان ایشان و سُبُحات دایم مسدول یعنی فرو گذاشته می‌یابیم پس می‌باید كه آن حجب مسدول اوصاف خلق نباشند بلكه اسماء و صفات او یعنی حقّ سبحانه تواند بود زیرا كه اگر غیر اسماء و صفات خواهند از امور كونیه چنان كه بعضی گفته‌اند كه مراد به حجب نوری روحانیت است از عقول و نفوس و به حجب ظلمانی جسمانیات احراق ایشان عین كشف ایشان باشد نه امری مترتّب بر آن تا جزای آن واقع تواند شد و در این مقام ناچار است از تحقیق معنی حدیث مذكور و تفصیل احتمالات آن تا آنچه صواب است ظاهر گردد پس می‌گوییم می‌تواند بود كه هر یك از حجب و كشف و احراق را نظر به تجلّیات وجودی اعتبار كنند و می‌تواند بود كه نظر به تجلّیات شهودی ملاحظه نمایند و هم‌چنین احتمال دارد كه ضمیر عاید به خلق خواهد بود. و حینئذ چون متبادر از قوله " ما انتهی الیه بصره" آن است كه این انتها بعد از كشف حجب باشد و تعلّق بصر حقّ سبحانه به مبصر بعد الكشف و قبل الكشف برابر است از انتهای بصر معنی بی‌حجابی و بی‌واسطگی باید خواست كه نسبت به خلق لازم انتهاء بصر است. و حینئذ معنی حدیث وقتی كه نظر به تجلّیات شهودی اعتبار كنند این می‌شود كه إنّ لِلّه سبعین ألف حجابٍ مِن نورٍ و ظلمةٍ لو كشفها اللّه سبحانه عَن نَظَرِ شُهودِ بَعضِ عِبادِهِ أَفنتهُ إشراقاتُ نورِ الذّاتِ عَن وجودِهِ و وُجودّ أوصافِهِ فِی نَظرِ شُهودِهِ حَیثُ لَم یتقَ بَینَهُ و بَینَ اللّهِ حِجابٌ یبقَی عَلیه وجودُه و وجوُد أوصافهِ فِی نَظرِ شُهودِهِ.

و وقتی كه معنی حدیث را نظر به تجلّیات وجودی اعتبار كنند چنین شود كه " إنّ للّه سبحانَه سَبعینَ أَلف حِجابٍٍ لَو كَشَفَها اللّهُ سُبحانَه فِی نَفسِ الأَمرِبِالنَّسبةِ إِلی الموجوداتِ العَینیةِ كُلُّها أَو بَعضُها. و تَجَلَّی بِوَحدَتِهِ الصِّرفةِ لَأَحرَقَتّهُ إشراقاتُ وحدةِ الذّاتِ مَا ارْتَفَعَت بِالنِّسبةِ إلیهِ تِلكَ الحُجُبُ و إخرَجَتْهُ مِن مَرتِبَةِ الوُجوُدِ العَینِی إلی العَدَمِ".

و بر تقدیری كه ضمیر بصره عاید به خلق باشد. چنان كه شیخ مصنّف اعتبار كرده ضمیر "الیه" عاید به حقّ خواهد بود و حینئذ معنی حدیث وقتی كه نظر به تجلّیات شهودی اعتبار كنند چنین شود كه "اِنَّ لِلّه سبحانّه سَبعینَ أَلف حِجابٍ لَؤ كَشَفَها عَن نَظرِ شُهودِ بَعضِ عِبادِهِ اَفْنَتْهُ التَّجَلَّیاتِ الذّاتِیةِ عَن وجودِهِ و وجودِ‌أَوصافِه فِی نَظرِ شُهودِهِ حِینَ انْتَهَی بَصَرُهُ إِلی تِلكَ الإشراقات و إدرَكَها".

و پوشیده نماند كه بنابر این معنی انتهاءِ بَصَر بر حقیقت خود است و احتیاج به تأویل ندارد و همانا كه شیخ مصنّف نظر به همین جهت عود ضمیر "بصره" را به خلق متعین داشته است و مع هذا در ایراد اعتراض بر بعضی از انتهاء بصر لازم معنی خواسته است چنان كه معلوم شد.

و وقتی كه نظر به تجلّیات وجودی اعتبار كنند معنی چنین شود كه "إنَّ لِلّه سَبعینَ ألف حجابٍ، لوُ كَشَفَها فِی الأَمر نفس بِالنِّسبةِ إِلی المَوجوداتِ العَینیةِ كلِّها أَو بعضِها لَأَحرَقَت أنوارُ الذّاتِ ما لم یبقَ بَینَه و بَینَ الحَقَّ حِجابٌ".
و ظاهر است كه بر این تقدیر انتهاء بصر بر حقیقت خود نخواهد بود زیرا كه بعض موجودات را قوّت ابصار و ادراك نیست چون اوصاف خلق مثلاً كه شیخ مصنّف وی را از جملۀ "ما انتهی الیه بصره" داشته است.
و چون این تفصیل را دانستی بر تو ظاهر خواهد بود كه آن كس كه از حجب اوصاف حمیده و ذمیمه خلق خواهد آن را حجب در تجلّیات شهودی خواهد داشت نسبت به موصوف آن و شكّ نیست كه چون آن صفات و آثار آن از سالك منمحی گردد و از نظر شهود وی برخیزد و بی‌صفت و بی‌نشان شود قابل تجلّی ذاتی خواهد شد و سوخته خواهد گشت. پس آن كه شیخ مصنّف می‌گوید كه " می‌بینیم كه نمی‌سوزند" راست نباشد مگر وقتی كه آن را حجب در تجلّیات وجودی اعتبار كنند و از انتها بصر لازم آن خواهند كه بی‌واسطگی و بی‌حجابی است زیرا كه بر آن تقدیر لازم می‌آید كه اولاً صفات بسوزند و ثانیاً موصوف آن‌ها یعنی منعدم گردند فی نفس الامر و می‌بینیم كه نمی‌سوزند و منعدم نمی‌شوند بلكه موجودند. و در بعضی نسخ چنین است كه می‌بینیم كه با رؤیت نمی‌سوزند و حینئذ می‌باید كه رؤیت را چون انتهاءِ بصر بر لازم معنی حمل كنند تا مناسب آن گردد كه اوصاف خلق را ادراك سبحات اثبات كرده است و چون شیخ مصنّف حجب را بر اسماء و صفات فرود آورد آن را تقسیم می‌كند به نورانی و ظلمانی پس می‌گوید "حجب نورانی چنان كه ظهور و لطف و جمال و ظلمانی چنان‌كه بطون و قهر و جلال نشاید كه این حجب كه اسماء و صفات است مرتفع شود چه اگر حجب اسماء و صفات مرتفع شود احدیت ذات از پردۀ عزّت بتابد اشیاء به كلّی متلاشی شوند و ناچیز گردند. چه انصاف اشیاء به وجود واسطۀ اسماء و صفات تواند بود هر چند وجود اشیاء ذات است كه وجود بحت و هستی ساذج است امّا تجلّی ذات پس پردۀ اسماء و صفات اثر نكند زیرا كه اثر را از مناسبتی چاره نیست و میان ذات من حیث هی و هیچ چیز مناسبتی نیست اگر مناسبتی هست من حیث الاسماء و الصفات است.

پس حجب او اسماء و صفات او تواند بود نه صفات آدمیت. چنان كه بعضی گفته‌اند چنان‌كه صاحب قوت القلوب فرموده "حجب الذّات أی اللّه سبحانه بالصّفات و حجب الصّفات بِالأفعال" و ظاهر است كه معنی احتجاب ذات به صفات و صفات به افعال تنزّل است از مرتبۀ اطلاق و ما یقرب منها به مرتبۀ تقید و تعین تا ادراك ممكن گردد نه آن‌كه از ادراك امری ممكن الادراك مانع آیند. پس در ایشان معنی مرآتیت است نه حجابیت بلكه ایشان حجاب حجابند یعنی مانعند از سطوت نور و شدت اشراق آن‌كه مانع رؤیت است و لهذا شیخ مصنّف می‌گوید و اگر به حقیقت نظر كنی حجاب او هم او تواند به شدت ظهور محتجب است زیرا كه از بس كه ظاهر است و ظهور وی دایم بی طریان ضدی هیچ‌كس به وی حاضر نشود لمّا قیل و بِّضِدّها تتبین الأَشیاءِ و به سطوت نور مستتر یعنی پنهان شدی به واسطۀ شدت ظهور و سطوت نور پس پیدا نیامدی بر هیج صاحب دیده‌ای زیرا كه دیدۀ هیج صاحب دیده طاقت اشراق نور ظهور تو ندارد و چگونه دریافته شودكسی كه به سبب دیدۀ هر ناظر و قصور آن از ادراك نور ظهور وی پوشیده ماند و دریافته نشود یا خود چگونه دریافته و دیده شود كسی كه به عین بینایی بیننده پنهان ماند و حال آن كه دیده قاصر باشد از دیدار خویش یا خود چگونه دریافته شود كسی كه به ذات و نفس خود پوشیده باشد می‌بینم یعنی نور وجود او را زیرا كه وی بذاته دیده می‌شود و سایر اشیاء به واسطۀ ویو نمی‌دانیم كه چه می‌بینیم از جهت دوام ظهور و عدم طریان ضدّلاجرم می‌گوییم:

شعر

حجاب روی تو هم روی توست در همه حالنهانی از همه عالم ز بس كه پیدایی

این بیت این معنی را ادا می‌كند كه خفی لشدّة ظهوره.

به هر چه می‌نگرم صورت تو می‌بینماز آن میان همه در چشم من تو می‌آیی

معنی این بیت ناظر به آن است كه " ما رأیتُ شیاً إلّا رأیتُ اللّهَ فِیهِ".

ز رشك تا نشناسد كسی تو را هر دمجمال خود به لباس دگر بیارایی

یعنی از رشك و غیرت آن‌كه مبادا كسی تو را بشناسد در هر آنی به لباسی دیگر ظاهر شوی زیرا كه اگر تو را در یك لباس دایم یا مكرر ببینند محل آن هست كه تو را بشناسند و به تو آشنا شوند.

نشاید كه غیری او را حجاب آید چه حجاب محدود را باشد زیرا كه حجاب را از آن چاره نیست كه به محجوب محیط باشد پس محجوب محاط وی باشد و محاط را البته محدود باید بود و او را حدّی نیست پس محدود نتواند بودهر چه بینی در عالم صورت و معنی صورت اوست زیرا كه صور صوری و معنوی همه مقیداتند و مقید صورت مطلق و او فی حدّ ذاته و مرتبة اطلاقه به هیچ صورت مقید نی. عجب كاری در هر چه او نباشد آن چیز خود نباشد بلكه همه او باشد منصبغ به احكام آن چیز و آن چیز فی نفسه معدوم.

تو جهانی لیك چون آیی پدید۱ یعنی اتحاد تو با جهان خواه جسمانی و خواه روحانی من حیث الظهور است زیرا كه ظاهر با مظهر من حیث الظّهور متّحد می‌باشد. نی كه جانی لیك چون گردی نهان یعنی جان این جهانی و منصرف در آن من حیث البطون چون پدید آیی چو پنهانی مدام. من حیث صرافة ذالك چون نهان گردی چو جاویدی عیان من حیث اتحادك بالمظاهر هم نهانی هم عیانی هر دویی. هم‌ نه آنی هم نه این هم این و آن یعنی هم نه این و آن تا استدراك لازم نیاید.

  1. «تو جهاني ليك چون آيي پـديـدني، كه جاني ليك چون گردي نهـان چون پديد آيي چو پنهاني مـدامچون نهان گردي چو جاويدي عيان هم نهاني، هم عياني، هر دوييهم نه آني هم نه اين، هم اين و آن». ↑