محبّ و محبوب را یعنی ممكن و واجب رایك دایره فرض كن كه آن را خطّی به دو نیم كند كه بر شكل دو كمان ظاهر شود مقصود از این كلام تمثیل هویت مطلقۀ غیبیه است به دایره و تمثیل انتشاء ممكن و واجب از آن به انقسام دایره به قوسین و تخصیص دایره به این تمثیل از آن جهت است كه مثال میباید كه قابل قسمت باشد و به وحدت و بساطت اقرب باشد. نقطه قابل تمثیل نیست لعدم انقسامه و خطّ متناهی در وضع كه غیر محیط دایره است اگر چه قابل تقسیم هست اما محیط دایره به وحدت اقرب است زیرا كه خطّ متناهی مشتمل است بر نقطههای بالفعل كه طرفین خطّ است به خلاف محیط دایره و در سطح و جسم خود كثرت زیادت است.
و حاصل این تمثیل آن است كه هویت مطلقۀ غیبیه به مثابه دایرهای است و تنزّل او به مرتبۀ وجوب و امكان به منزلۀ انقسام دایره به قوسین و تعیناتی كه ممكن را از واجب امتیاز میكند خواه در مرتبۀ علم و خواه در مرتبۀ عین به منزلۀ خط فاصل بین القوسین است و این تعینات امری است متوهّم یعنی وجود حقیقی ندارد بلكه از نسب و اعتبارات حقیقت مطلقه است و اشارت به این تعینات است این كه میگوید اگر این خطّ یعنی تعینات امكانیه كه ما به الامتیاز ممكن است از واجب كه مینماید در وهم كه هست به هستی حقیقی و در حقیقت نیست. وقت منازله از میان یعنی از میان ممكن و واجب طرح افتد و از نظر شهود سالك برخیزد نه آن كه فی الواقع منعدم شود. دایره چنان كه هست فی الحقیقه در نظر شهود وی نیز یكی نماید سرّ قاب قوسین و باطن آن كه مقام أو أدنی است یعنی تعین اوّل كه جامع است میان احدیت و واحدیت و این تعین اوّل سرّ و باطن تعین ثانی است كه مرتبۀ قاب قوسین و الوهیت است.
پیدا آید:
شعر
یعنی مینماید كه هست جهان به هستی حقیقی و نیست جز مثل خطّی متوهّم فاصل میان نور و ظلم.
یعنی اگر حقیقت این خط موهوم را كه تعینات امكانی است بدانی كه وجود حقیقی ندارد بشناسی كه حدوث عبارت از ظهور حقیقت است متلبسة بالتعینات الامكانیة و قدم عبارت از بقای آن بر صرافت و تجرد خود.
هر كه این خط را كه دایره به سبب وی انقسام یافته است چنان كه هست بخواند حقیقت آن را كه امری است اعتباری بداند.
یقین بداند كه همه هیچند هیچ اوست كه اوست امّا اینجا حرفی است بباید دانست كه اگر چه این خط كه دایره را به دو نیم كرده از میانۀ طرح افتد و از نظر شهود سالك برخیزد و صورت دایره در نظر شهود وی چنان شود كه اوّل بود بی توهّم انقسام و تطرق كثرت به وی حكم خط و اثری كه بر وی مترتّب گشته بود زایل نگردد. اگر چه خط از نظر شهود زایل شود اثرش فی الواقع باقی ماند. زیرا كه معلوم است كه ارباب شهود وعرفان را مشاهد و معارف خود تفاوت بسیار است و آن تفاوت مقتضای تعینات ایشان است اگر چنانچه آن تعینات چنانچه از نظر شهود ایشان برخاسته است به حسب واقع نیز مرتفع شود میباید كه میان ایشان بلكه میان ایشان و حقّ تعالی نیز در علم و شهود هیج تفاوت نماند.
بیت
زیرا كه هر وحدانیت كه از اتحاد و دوگانگی حاصل آید و در وی ناچار است از دو چیز و از اتحاد كه فنای احدهماست در دیگری فردانیتش یعنی فردانیت وحدانیت كه عبارت از اشتمال بر این امور ثلاثه است یا خود فردانیت حقّ سبحانه كه انفراد وی است به احدیت آن وحدانیت را نگذارد كه گرد سرا پردۀ احدیت یعنی احدیت ذاتیه گردد كه در وی هیچ شایبۀ كثرت نیست.
عربیة
یعنی بعد از این مرتبه كه خطّ فاصل بین الواجب و الممكن زایل گردد و سرّ قاب قوسین پیدا آید مقامی است كه صفات آن در غایت دقت و نهایت خفاء است و آن امری است كه پوشیدن آن در تحت استار جلال نزدیك حصول آن و فوز به آن بهرهناكتر است و با جمالتر هم متكلّم را و هم سامع را.
احدیت از روی اسماء احدیت كثرت تواند بود یعنی امور متكثّره را وحدتی لاحق شده باشد كه به ملاحظۀ آن وحدت آن امور را احد توان گفت و از روی ذات احدیت عین كه عین واحده را ملاحظه نمایند بیشایبه كثرتی و در هر دو صورت اسم از او احد آید. و این كلام اشارت به آن معنی است كه شیخ در فصّ یوسفی میفرماید كه "فأحدیة اللّه من حیث الأسماء إلالهیة الّتی تطلبنا أحدیة الكثرة و أحدیة اللّه من حیث الغنی عنّا و عن الأسماء إحدیة العین و كلاهما یطلق علیه الاسم الأحد".
احد خواه احد به احدیت كثرت باشد و خواه به احدیت عین در اشیا همچنان ساری است كه واحد در اعداد. اگر احد نباشد و در اعیان موجودات ظاهر نشوند كه ظهور ایشان به تجلّی و سریان احد است در ایشان و اگر احد به احدیت خود ظاهر شود هیچ عینی از اعیان موجودات را وجود نباشد چنانكه اگر واحد نباشد و به تكرار خود اعيان اعداد را ظاهر نگرداند اعيان اعداد ظاهر نشود و اعداد را اسم چون اثنين و ثلاثة واربعة و غیرها نبود و اگر واحد به اسم خود كه منبیء از واحدیت است و عدم تكرار وی در مراتب ظاهر شود عدد را عین ظاهر نشود.
نظم
هم جمله تویی و هم همه تو میتواند بود كه مراد به جمله واحد باشد به اعتبار اندراج اعداد در وی بالقوة و علی سبیل الاجمال و به همه مجموع اعداد كه عالم است به تفاصیل اجزای خود و آن چیز كه غیر توست آن چیست.
وحدت او را از وحدت تو توان شناخت یعنی وحدت حقّ سبحانه را به طریق ذوق و وجدان از وحدت خود توانی شناخت زیرا كه تو به اعتبار وحدت و تجرد و كلّیت حقیقت خود یكی و كثرت و دویی را به تو راه نیست و او را یعنی یكی او را به طریق ذوق و وجدان ندانی جز بدان یكی. یعنی یكی خود به آن طریقه كه از صورت كثرتی كه حقیقت مجرّده تو به آن مغتشی شده اعراض كنی و به وحدت حقیقی خود باز گردی و آن را وحدت حقّ بینی كه در تو تجلّی نموده است و این دانش و بینش را به واسطۀ تحقّق به قُرب فرایض مستند به حقّ بینی و خود از میان بیرون آیی.
پس بر این تقدیر یكی كه حقّ است سبحانه نفس خود را دانسته باشد و تو و او یعنی اثنینیت در میان نی پس تنظیر میكند شیخ مصنّف قدس سره تجلّی حقّ را سبحانه در صورت وحدت بنده یا رجوع وحدت بنده را به وحدت حقّ سبحانه چنان كه دانستی به ضرب واحد در واحد به آن معنی كه همچنان كه ضرب واحد در واحد موجب كثرت نیست و حاصل الضرب همان واحد است. همچنین ظهور وحدت حقّ در وحدت بنده یا رجوع وحدت بنده به وحدت حق سبحانه موجب كثرت نيست و حاصل آن تجلي يا آن رجوع همان یك وحدت است كه در مرتبۀ دیگر مینماید. پس میگوید افراد الاعداد فی الواحد و فی بعض النسخ فی الوحدة و فی بعضها فی الاعداد. واحد یعنی هر فردی از افراد اعداد را چون واحد و اثنین و ثلاثه و اربعه كه هر یك از اینها عدد واحدند چون در واحد حقیقی یا عدد واحد كه از صور تجلّیات واحد است و وحدت وی از سرایت وحدت واحد است در وی ضرب كنند حاصل الضرب آن واحد خواهد بود یعنی واحد حقیقی. اگر هر یك از مضروب و مضروب فیه واحد حقیقی باشد یا عدد، اگر یكی از طرفین ضرب یا هر دو عدد واحد باشد نه واحد حقیقی مثلاً وقتی كه اثنین را كه عدد واحد است در نفس خودش ضرب كنی اربعه كه وی نیز عدد واحد است حاصل خواهد شد و همین معنی است آنكه میگوید یكی یعنی واحد حقیقی یا عدد واحد اندر یكی بر همین قیاس یكی باشد مثل ذلك. توحید بدین حرف كه تفصیل كرده شد درست شود و كم كسی این معنی را به طریق ذوق و وجدان داند و اگر چه به طریق فكر و گمان تعقّل آن تواند. و اللّه تعالی اعلم.